Link Dump










[Archive]
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3
من و تن و همچنان يار ِ مهربان
من و تن و يار مهربان
پارادوكس
چهاردهم غربي
اين تشت ِ آرزو
سلام خَشي!
هرپس - اپیدمی در پرده
من و من
1
جذابيت استقلال طلبي
فردا
اشکهایش
بينش و مايه داري
روابط - سوم
عشق و انحراف
دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها
چرا مي نويسم؟
HIV و 20 نكته ارتباطي
سال گرد
روابط - دوم
روابط - يكم
گناهِ سرخوشي
فرهنگ قطع رابطه -2
فرهنگ قطع رابطه - 1
از خیلی درون...
واقعيتي به نام ايدز - 3
واقعيتي به نام ايدز -2
واقعیتی به نام ایدز - 1
ارتباط و مسئولیت - بخش سوم
ارتباط و مسئولیت - بخش دوم
ارتباط و مسئولیت - بخش اول
افق عاشقانه
وفا
بچه ها و سککس - بخش اول
دخترک
تعهدات عاطفی – روابط موازی
من، خودم و آمیزش
اگر من معتاد بودم 2
عشقهای مثلثی 4
عشقهای مثلثی 3
بلوغ جنسي 2
بلوغ سکسی 1
تکرار عاشقی
Private
فرزندم
بلوغ
untitled
دخترک
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: دشمن

انگار که زندگی به کل سینه خیز پیش برود، صورتت در یک سانتی متری زمین باشد و روی زمین هم پیوسته مورچه‌گان بحران‌بَر در حرکت باشند. برای من،‌ زندگی و کار در تهران(-ایران)، هر چقدر که جدی‌تر شده،‌ سینه‌خیزتر هم شده. بعد، هر از چند گاهی (که این چند گاهش کم و زیادهای شدیدی دارد) باید از پشت چنگ بیندازم،‌ کله‌ی خودم را بکشم بالاتر از سطح زمین، توی صورت خودم شمرده شمرده بیان کنم که جناب، زندگی فقط این مسیر پیوسته‌ی معاش و پیشرفت و آینده نگری و مدیریت پیوسته‌ی بحران نیست. دوتا نفس عمیق بکش، یک نگاهی به اطرافت بینداز، یک مقادیری (هر چقدر که زورت می‌رسد)‌ لذت ذخیره کن،‌ بعد دوباره به حرکت سینه‌ خیز در یک سانتی متری سطح بحران ادامه بده.

من که از وقتی حافظه‌ی اقتصادی‌ام یاری می‌کند دوران ثبات‌دار جدی‌ای را در این کشور به یاد نمی‌آورم. شاید کمی دوران محمد خاتمی که آن هم متاسفانه مصادف بود با مقطع تجربه اندوزی و تمرین اقتصادی برای من. در این دو سه سال اخیر اما، بی اغراق خیلی از روزها احساس می‌کنم رفتار خودم و بسیاری دیگر از مردم (که بعضی‌های‌شان تا به حال اصلن نسبتی با تجارت یا اقتصاد نداشته‌اند)‌ شبیه شده به فعالین تالار بورس‌های بزرگ دنیا، مانند اهالی وال‌ستریت که دائم در حال کنترل لحظه‌ای نمادهای روی تابلوها هستند و مدام فریاد می‌کشند و گوشی‌های تلفن را می‌گذارند و برمی‌دارند و وقتی که توی تلوزیون نگاهشان می‌کنی به دیوانه‌هایی تمام عیار می‌مانند.

دوست اقتصاددانی دارم که معتقد است آن سبک زندگی جنون آمیز در بازار سرمایه یک عمر و دوره‌ی محدودی دارد. یعنی مثلن فردی در امریکا ام-بی-ای می‌خواند، بیست و چند ساله وارد بازار سرمایه یا بورس می‌شود، ۸ یا ۱۰ سال خودش را پاره می‌کند (این پاره شدن معانی فیزیکی‌ای را شامل می‌شود)، معمولن پول خوب و اساسی‌ای جمع می‌کند و بعد می‌آید بیرون و در جای دیگری،‌ احتمالن آرام‌تر و کم‌‌له‌کننده‌تر به زندگی‌ کاری‌اش ادامه می‌دهد.

من هیچ‌وقت مسیر بورس‌بازی یا بازارهای مالی را برای کسب درآمد انتخاب نکرده‌ام،‌ اما وضعیت امروز ایران که از خانه‌دار تا بقال را درگیر نرخ لحظه‌ای ارز کرده، بی‌شک برای یک فعال اقتصادی هیچ راه گریزی نمی‌گذارد که برای زنده ماندن خودش و سازمانش یک لحظه به مغزش استراحت ندهد و مدام خودش را به پیروی از رهبران محترم مملکتش در جنگ ببیند.

حالا به خوبی حس می‌کنم که توان و تحمل ذهن و بدنم چقدر نسبت به این ضربات مدام، کم‌تر شده و به راحتی می‌توانم پیش‌بینی کنم که این وضعیت مشکل می‌تواند بیشتر از چند سال دیگر قابل تحمل باشد. نشانه‌هایش از گوشه‌ی چشمی که گاهی خارج از کنترل شروع می‌کند به پریدن هست تا مغزی که شب باید با پتک بزنی‌اش تا ول کند و خاموش شود اما باز مانند پلنگ صورتی خودش را جمع می‌کند و باز شروع می‌کند به زر زر کردن.

دلم لک زده برای یک فوق‌لیسانس دوباره بیرون از ایران. دلم لک زده برای کلاس درس خوب.


:: به احترام این روزها

... هرگاه افرادی رفتار خود را بر مبنای محدودترین تعبیر از "نفع شخصی" پایه ریزی کنند، و مثلا در پرداخت مالیات تقلب کنند یا صورت حساب رستوران را نپردازند و یا حتا برای کسب درآمد بیشتر رقبای تجاری خود را به قتل برسانند، می‌بایست شخصیت‌هایی جنایتکار تلقی شوند. شخصیت‌هایی که رفتارشان قید و بند اخلاقی ندارد و ما آن‌ها را "تبهکاران اقتصادی" می‌نامیم. [...] همه ما اندک جنبه‌هایی از یک "تبهکار اقتصادی" را در خود نهفته داریم. در شرایط اضطرار و استیصال، همه انسان‌ها خود را اسیر محاسبات منطقی بقای نفس می‌بینند که در آن، ملاحظات مبتنی بر وجدان رنگ می‌بازند.

تبهکاران اقتصادی - فساد، خشونت و فقر ملت‌ها
ریموند فیسمن - ادوارد میگل

ترجمه: فرخ قبادی
نشر نگاه معاصر

این واقعیت اعتراف کردنی‌ست که هر وقت از سرکشی و زندگی مستقل و شنا بر خلاف جریان دفاع کرده‌ام، یک گوشه‌ای از یک جایی‌م از روایت مرسومِ تنهایی‌‌ِ سر پیری ترسیده. انگار مستندات نامحدود تاریخ جمعی‌ِ همه‌ی خودم و اطرافیان جدید و قدیمم از در و دیوار شاهد آورده‌اند که مدل خیلی سنتی و معمولی ازدواج در قبال همه‌ی نیاورده‌هایش یک آورده‌ی بزرگ دارد و آن هم زنی، مردی‌ست که آخر عمر دستت را بگیرد و پشتت را بخاراند. بعد هم استدلال می‌شود که پیر گوزوی هاف‌هافویی که تو می‌خواهی در آن سن و سال بشوی هیچ خریداری بجز هم‌سری وفادار و دلداده‌ای قدیمی ندارد که بخواهد کنارت بماند یا غم‌ت را بخورد.

بماند که برای هر فرازی از این بحث همیشه جوابی بوده و هست، اما باید اعتراف کنم که در تمام این مدت، یک اپسیلون خیلی محو نشدنی‌ای ته دلم گفته نکند این‌ها درست بگویند،‌ کما این که در نظام نسبی بحث، جنبه‌های درست هم توی حرفشان هست.

اما می‌خواهم به اطلاعتان برسانم که اخیرن با مثال بسیار متفاوت و ضد جریانی مواجه شده‌ام که حقیقتن امید به زندگی را در من یکی به طور کلی ارتقا داده و همه‌ی استانداردهای آینده نگرانه‌ام را از اساس جابه‌جا کرده. زنی را شناخته‌ام که در شصت و چند سالگی سطح خیلی بالایی از کیفیت زندگی برای خودش درست کرده. کیفیتی که می‌گویم تا جایی که من می‌فهمم از فراگیری نسبی در ابعاد مختلف حسی و فیزیکی برخوردار است و از جنسی‌ست که من در کم‌تر زوج حتا موفق و عاشق پیشه‌ی این سن و سالی‌ای دیده‌ام. حس می‌کنم که این زن علی‌رغم فراز و نشیب‌های بسیار شدیدی که در زندگی‌اش داشته و مشکلات بزرگی که پشت سر گذاشته، حالا یک بیوه‌ی پا به سن گذاشته محسوب می‌شود که آگاهانه تلاش می‌کند از زندگی لذت ببرد و نفطه‌ی امید این‌جاست که واقعن هم لذت می‌برد.

یادم می‌آید که در بیشتر بحث‌هایی که با دوستانم داشته‌ام خیلی‌ها (نه همه‌شان)‌ پیشرو دفاع از این فلسفه بوده‌اند که زن بعد از گذشتن از سن جوانی دیگر فرصت جولان دادن و جذاب بودن و جلب توجه و رابطه‌های جدید و کلن زندگی به سبک جوانی را ندارد و بنابراین باید دیر یا زود به فکر پایگاهی باشد که سر پیری تنها نماند. در عوض مرد را با تکیه بر همه‌ی امتیازات مرد سالارانه‌ی تاریخی و بیولوژیکی، واجد شرایط زندگی مستقلانه تا سال‌های بیشتری از عمر (آن هم باز محدود) دانسته‌اند. این خانمی که حرفش را می‌زنم (و حتا گروهی از دوستانش)‌ با مشت توی صورت شما کوبیده و اعلام می‌کنند که فلسفه‌های‌تان همه ممکن است کشک باشد. شاید چیزی که برای من تکان دهنده‌تر بوده و البته مثال‌های نادر دیگری هم برایش (چه در بین مجردها و چه متاهلین)‌ سراغ دارم، زندگی احساسی و جنسی موفق و نسبتن پویا در این سن است که دوباره اعتراف می‌کنم تا همین اواخر جزو معجزات می‌پنداشتمش. اما الان دارم متقاعد می‌شوم که این قضیه برای کسانی که برایش جنگیده‌اند و خواسته‌اند، ممکن است، و همین که ممکن است یعنی زندگی زیباست.

یک جمله‌اش به شدت پر رنگ در ذهنم ماند. گفت:

وقتی که با هم حرف نمی‌زنیم، یا وقتی که حرف‌هایمان را به هم نمی‌زنیم، "صمیمیت" خود بخود دیگر نیست

من فلسفه‌هایی در دوستی دارم که بارها برایشان بحث کرده‌ام و به تعداد بحث‌هایی که کرده‌ام خودم را و طرفم را به چالش کشیده‌ام. من این حرفش را قبول ندارم.

از عاشقي‌هاي راه دور کذایی و خواص خاص خودشان که بگذریم، من آدم رابطه‌ی راه دور نیستم، آدم رعایت قوانین نسبتن روتين حفظ دوستی در شرایط غیر حضوری (شاید غیر واقعی) هم نیستم. یکی از اصلی‌ترین مشخصه‌هایی که در خودم سراغ دارم این است که اهل تلفن زدن صرفن برای احوال‌پرسی نیستم،‌ خوب یا بد، اصلن بلد نیستم این کار را. نمی فهمم چرا باید با یک فرکانس معینی در شرایطی به کسی تلفن زد که دل‌تنگی واقعی رخ نداده یا اگر داده تلفن علاجش نیست.

یک کسی هست در میان دوستان سابقن صمیمی‌ام که سال‌ها قبل ازدواج کرده و الان دخترش دارد می‌شود هم‌قد من، خودش هم شده معاون فلان وزیر و همه‌ی اطراف و اکناف زندگی‌اش نسبت به من آن‌قدر دور و متفاوت و نامنطبق شده که طبعن دلیلی یا راهکاری برای حفظ صمیمیت نیست. هر روز هم که احوالش را بپرسم، هیچ صمیمیت زورچپانی حاصل نمی‌شود.

از طرفی دوستان سال‌ها دور از وطن مانده‌ای دارم که شاید بعضی‌هایشان را پنج، شش سال است ندیده‌ام. قبلن این حرف ادعای ثابت نشده‌ای بود، اما الان به دفعات تجربه کرده‌ام که اگر جنس آدم‌ها در گذر زمان بیش از حد از هم دور نشود، بعد از ده سال هم می‌شود یک دوره‌ی گذار کوتاه را طی کرد، کمی غریبه‌گی را پشت سر گذاشت و دوباره مثل قدیم دوست بود. به دلم که رجوع می‌کنم، تک تک آن‌هایی را که قبلن خیلی دوست داشته‌ام، اگر جهان‌بيني‌شان از جهان‌بيني‌ام خيلي دور نشده باشد، هنوز همان‌ قدر اما شاید با کیفیتی متفاوت دوست دارم. یک سری رابطه‌های مهم در زندگی‌ام دارم، یک سری آدم‌های مهم در زندگی‌ام هستند، که لااقل از نگاه یک‌جانبه‌ی من،‌ فاصله هیچ وقت نتوانسته بلای جدی‌‌ای سرشان بیاورد.

نکته این‌جاست که اگر مسیر تفکرات یا زندگی آدم‌ها شروع کند به فاصله گرفتن، این تلفن زدن یا ایمیل زدن يا حتا ديدار و هر نوع پافشاری روتینی نمی‌تواند به داد رابطه برسد براي حفظ آن کیفیت و صمیمیت.
با آن دوستم که جمله‌ی بالا را گفت موافق نیستم، چون خوب می‌دانم که که هرچقدر دور بیفتیم،‌ هر چقدر که سرگرم زندگی‌های شخصی و گرفتاری‌ها یا کیف‌هایمان باشیم، اگر هم‌خويي‌مان به همان روال سابق یا حتا نزدیک به آن باشد، حفظ صمیمت اصلن کار سختی نیست.

شده عین قدیما، برای آدما ایمیل می‌زنی و بهشون می‌گی که با نوشته‌هاشون حال کردی.

:: ریشه‌ها

الیزه کتاب "ریشه‌ها* " را گذاشت توی دامنم. شبی که کتاب را به من داد از وزن و ضخامت و فونت‌ ریزش به این برآورد رسیدم که شاید بگذارم موقع بازنشستگی بخوانمش. به خودش نگفتم اما. بعد که فیزیوتراپی و همه‌ی تخت‌های دیگر رو به دیوار به دلایل نامعلومی دوباره با کتاب رفیقم کردند و ذهن پرنده‌ام را جمع و جور کردند، جرات کردم که ریشه‌ها را برای جلسات مفصل درمانی دست بگیرم. برکت کرده نه تنها پا به پای تراپی‌ها و پرکتی‌ها آمد، شرق و غرب عالم هم تنهایم نگذاشت و هنوز و همچنان از هواپیما به قطار و از رختخواب به توالت دنبال خودم می‌کشانمش، گرچه حالا دیگر نفس‌های آخر را می‌کشد.

داستان در مجموع خیلی ساده و شسته رُفته و کم و بیش آهسته است. زندگی کودک آفریقایی‌ای در قرن هجدهم را دنبال می‌کند از لحظه‌‌ی تولد تا دزدیده شدن و انتقالش به امریکا و شروع برده‌گی و به نوعی بدبختی او و چند نسل بعدی‌اش. از شکنجه‌های هول‌ناکی که "کاکاسیاه‌های سرکش" می‌شدند تا تلخ و شیرین زندگی‌های‌شان، عاشقی‌های‌شان و مرگ‌ها و تولدهای هر نسل. صرفنظر از روند تاریخی دویست و اندی ساله‌ای که داستان دنبال می‌کند و حرف‌های جدیدش برای من، این ماجرا و این کتاب یک بار دیگر و به شیوه‌ای دیگر من را با واقعیت‌های جالبی مواجه کرده.

وقتی که زندگی سه نسل انسان بدبخت را این‌طور روی دور تند دنبال می‌کنی، به نظرم یک حس شدید پوچی به آدم هجوم می‌آورد. یک حس شدید‌ِ -که چی؟-. انگار که هیچ فرقی نیست بین زندگی یک سیاست‌مدار و یک برده در شرایطی که وضعیت ذهنی و روانی هر دو در بخش روتین شده‌ی زندگی‌ از جهتی یک‌سان است و وجه مشترک بزرگ‌شان روزمر‌گی‌ای‌ست که به هر حال در یک سطحی به آن آلوده‌اند. اتفاقی که برای ذهن خواننده‌ای مثل من می‌افتد، این است که می‌بیند آرمان یک برده برای جمع کردن پول در طی ده‌ها سال‌ تا حدی که بتواند خودش را از اربابش بخرد، همان قدر برایش مهم و رویایی‌ست که مثلن ماندلا بخواهد و مبارزه کند تا در کشورش دموکراسی حاکم شود. جنس این برابری در وزن آمال و ارزش‌ها، من را می‌ترساند!

از طرف دیگر به نظرم چکیده‌ی داستان زندگی‌ِ بیشتر آدم‌ها، لحظات درد و رنج یا شادی یا عاشقی‌ یا هر چیز شدت‌دار دیگری‌ست که تجربه می‌کنند. یعنی انگار که اگر همه‌ی زندگی‌ را بریزی توی یک آب‌کش، فقیر و غنی و هر قشر دیگری که باشی، روزمره‌گی‌اش می‌ریزد آن زیر و تنها چیزی که گیر می‌کند فقط جاهای کم و بیش تکان دهنده‌‌اش است،‌ همان چیزی که انسان معمولن از زندگی‌اش به یاد می‌آورد. با این وجود،‌ بدون ارتباط به این که چقدر آدم جنگ‌جو یا زیاده‌خواهی باشی، خوش‌حالی (آن بخش بزرگ خوش‌حالی که به روزمرگی وصل است) شاید مال آن‌هایی‌ست که صرفن تکنیک‌ش را کم و بیش بلدند. شاید اگر یکی دو سطح اصلی از هرم نیازهای اولیه‌ی انسان (علی‌الخصوص غذا و سرپناه)‌ فراهم باشد، خوش‌حالی را بشود در میان باقی روزمرگی‌ها پیدا کرد. چیزی که در ریشه‌ها می‌بینی و انتظارش را نداری، خوش‌حالی عمیقی‌ست که اعضای یک خانواده‌ی برده می‌توانند از داشته‌های‌شان در زندگی عادی، مثل هر انسان آزاد دیگری تجربه کنند در حالی که از این "نا آزادی"، دل‌خوری عمیق، جدی و ریشه‌دار دارند.


--------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:‌ در این پست سعی کردم حس‌هایی را که از کتاب دریافت کرده‌ام منتقل کنم. اگر جایی از نوشته شبیه به تحلیل‌های جامعه شناسی یا رفتار شناسی شده،‌ هم منظورم این نبوده و هم سوادش را ندارم.

* ریشه ها: الکس هیلی - ترجمه‌ی علیرضا فرهمند

حرف زدن در رابطه از آن کارهایی‌ست که در تئوری نسبتن ساده و در عمل خيلي مشکل است. دو نفر یا حرف مشترک دارند یا نه. اگر ندارند که خدا پدر آن رابطه را بیامرزد. اگر داشته باشند، تا یک جایی خوب می‌شود حرف زد،‌ قشنگ می‌شود غم‌ها، شوق‌ها، زیبایی‌ها، سیاست یا هنر را گذاشت وسط و ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف زد. همین هم اتفاق بزرگی‌ست. هر رابطه‌ای ظرفیت خوب حرف زدن را ندارد. خوب حرف زدن در رابطه یک کیف بی‌نظیری‌ست که آدم اگر تجربه‌اش کند بعدن سخت می‌تواند در رابطه‌ی کم حرف دوام بیاورد.

بعد می‌رسیم به آن جاهای حاد رابطه. حاد یعنی اتفاقات یا گرفتاری‌های شدید ذهنی‌ای که چه یک نفره و درونی باشد و چه نسبت به طرف مقابل، نمی‌شود ازشان گذشت یا نادیده‌شان گرفت. گاهی هم جریانات خزنده‌ای برای یکی یا هردو نفر رابطه شروع می‌شود که نگفتن‌شان خیلی ساده‌تر از گفتن‌شان است چون گفتنش بی‌شک امنیت آن لحظه‌ی رابطه را مخدوش می‌کند و خیلی راحت‌تر است که آدم اصلن به روی خودش هم نیاورد. اصلن طرح اين مدل درگيري‌ها خيلي كار سختي‌ست. خزنده‌گي‌اش هم گاهي مي‌شود دو سال، ده سال خزيدن. مي‌خزد، لوث مي‌شود، اما آن‌جايي را كه بايد خط بيندازد مي‌اندازد. آن‌قدر بي سر و صدا خط خطي مي‌كند كه ناگهان سر بلند مي‌كني مي‌بيني هيچ چيز به درد بخوري نمانده براي دل‌بستن يا تكيه كردن.

چند بار ديده‌ام در بين دوستان دور و نزديكم كه وقتي رابطه‌هايشان مي‌رسد به مرز گسست و بحران جدي، تازه مي‌نشينند به حرف زدن و بارها ديده‌ام كه چطور هر دو طرف مات و متحير مي‌شوند از حجم زياد ندانسته‌هايشان از هم‌ديگر. متحير مي‌شوند از بديهي انگاشتن انجام بعضي رفتارها، اخلاق‌ها و عادت‌ها چه از سمت عامل و چه از سمت طرف مقابل. همبن است كه مي‌گويم در عمل خيلي مشكل است. زن و شوهر گاهي سال‌ها كنار هم زندگي مي‌كنند اما دل-دردهايي از دست هم دارند يا نا آگاهي‌هايي از هم دارند كه خودشان هم باورشان نمي شود اين همه سوء تفاهم را.

يك رابطه‌اي را دارم تجربه مي‌كنم با سطح بي‌سابقه‌اي از تراكنش ارتباطي (كلمه كم آورده‌ام الان). ظرفيت بي‌سابقه‌ي حرف زدن. ظرفيت بي‌سابقه‌ي طرح موضوع. ظرفيت بي‌سابقه‌ي مواجهه‌ي صريح. نمي‌دانم و نمي‌توانم پيش‌بيني كنم كه به كجا مي‌رود اين به اصطلاح بيش‌ارتباطي (ترجمه‌ي اور-كاميونيكيشن)، ولي لااقل مي‌شود روي لذت بي‌نهايت بعضي لحظاتش تكيه كرد. لحظاتي كه گاهي فكر مي‌كنم بخش بزرگي‌ از جذابيت يك رابطه‌اند. .

:: تنتریک

به نظرم هیجان تنانه هم‌چنان اصلی‌‌ترین پاشنه‌ی آشیل رابطه‌های بلند مدت است. اگر ظرفیت حرف زدن و پذیرش تلاش وجود داشته باشد، خیلی کارها می‌شود کرد،‌ اما هر ریسکی خطر خودش را دارد و ظاهرن اکثریت آماری زوج‌ها هم‌چنان ترجیح می‌دهند حتا به قیمت خوانده شدن فاتحه‌ی اصل رابطه، ریسک کم‌تری را بپذیرند. از قهوه خوردن با آدم غریبه تا مجاز کردن زندگی جنسی مستقل از رابطه(ی احساسی) برای پارتنرها یا وارد کردن شریک جنسی جدید به رابطه همه حرکاتی هستند که می‌شود انجامشان داد ولی هیچ کس نمی‌تواند تضمین کند که عاقبت کار به کجا می‌کشد یا چه آسیب‌هایی ممکن است وارد شود.

ماساژ،‌ به نظر من یکی از مطمئن‌ترین بازی‌هایی‌ست که می‌شود به رابطه وارد کرد بدون این‌که بنیان احساسی ماجرا خیلی به خطر بیفتد. به عنوان یک انتخاب دقیق‌تر و صریح‌تر، -تنتریک ماساژ*- یک تجربه‌ی فوق‌العاده متفاوت است از رضایت جنسی در شرایطی که تعلق احساسی و ارتباط کامل جنسی (اینترکورس) در فرضیات آن موجود نیست. تنتریک خواص ویژه و بسیار متفاوتی دارد که آن را به کل از خرید خدمات جنسی متداول منفک می‌کند. به طور معمول ماساژور در شرایط استاندارد اقدام به ماساژ کامل تن می‌کند و بیشتر مسیر ماساژ با استانداردهای متداول یکسان است. معمولن از یک جایی به بعد ماساژ با تکیه بر تحریک اما بدون لمس اندام جنسی صورت می‌گیرد که این کار تبدیل می‌شود به یک فور-پلی (پیش درآمد) طولانی و مفصل و کم و بیش تکان دهنده، یک نوع بی‌قراری مطلق در خلاء که به خاطر محدودیت عمل فرد ماساژ گیرنده به شدت تشدید می‌شود. مستقل بودن شخصیت ماساژور از فرآیند احساسی فردی که ماساژ می‌گیرد باعث می‌شود که ذهن بتواند به راحتی حرکت کند و نگران ارائه‌ی خدمات متقابل نباشد. در واقع هیچ تلاشی بجز لذت بردن لازم نیست و همین مشخصه به نظر من این سرویس را در جای بسیار بسیار متفاوتی از سرویس‌های دیگر جنسی،‌ حتا با معشوق قرار می‌دهد. در نهایت ماساژور با کمک دست مشتری‌اش را به آخر خط می‌رساند و همانا که این نوع ارگاسم از بهترین ارگاسم‌هاست!

پیرو تاریخ‌چه‌ی اجتماعی کره‌ی خاکی این دست خدمات برای خانم‌ها خیلی کم‌تر و محدودتر از آقایان ارائه می‌شود، اما کم و بیش می‌شود. بخش ناعادلانه‌ی ماجرا هم احتمالن همین است که خانم‌ها انتخاب‌های خیلی محدودتری دارند چون ماساژور مرد در این صنعت خیلی محدودتر پیدا می‌شود (یا در بعضی ممالک اصولن پیدا نمی‌شود). طبیعتن بخشی از علت هم ناشی از کم‌بود تقاضاست. بعلاوه پیچیده‌تر بودن اندام جنسی و مکانیزم ارگاسم زنانه باعث می‌شود زنان با اعتماد خیلی کم‌تری خودشان را برای اولین بار در اختیار ماساژور ناآشنایی قرار دهند. با همه‌ی این احوال، هیجان شدید ناشی از انجام نوعی فرآیند ممنوع یا نامتعارف جنسی و میزان آدرنالین ترشح شده باعث‌ می‌شود که بعضی از اتفاقات سابقن مشکل،‌ در این شرایط ساده‌تر هم بشوند. آن چیزی که من از زنان محدود دریافت کننده‌ی این خدمات شنیده‌ام این است که -کار می‌کند-.

می‌ماند مقابله با آن حس حسادت و خدشه‌ای که به حیطه‌ی مالکیت آدم‌ها در رابطه وارد می‌شود. به نظرم اگر قرار باشد آگاهانه و پیش‌گیرانه فضایی برای جلوگیری از بن‌بست تن در رابطه ایجاد شود، تنتریک بهترین فرصت است. چرا که اولن هیچ تعلق احساسی بین خدمات دهنده و خدمات گیرنده در فرضیات ماجرا نیست، دومن سکس به مفهوم کامل آن یا حتا ناقص آن رخ نمی‌دهد و سومن خطر ایجاد هرنوع رابطه یا درگیری بعدی در محدودترین حالت خودش قرار دارد. با همه‌ی این‌ حرف‌ها همین که انسان تصور کند تن پارتنرش تمام و کمال در اختیار فردی دیگر قرار می‌گیرد می‌تواند یک جاهایی را قلقلک بدهد که من معتقدم جاهای درستی خواهد بود و می‌تواند به هیجان این‌ور رابطه هم کمک خوبی بکند.

این تیپ خدمات البته مرزهای قابل حرکتی دارند و ممکن است که به خدمات جنسی متداول و سنتی نزدیک و نزدیک‌تر شوند، اما تا جایی که من در خیلی از جاهای دنیا دیده‌ام،‌ هم‌چنان مرز اینترکورس مرز مشخصی‌ست که برای روسپیان محترم محفوظ نگه داشته می‌شود.


*: احتمالن عبارت تنتریک ماساژ به مرور به فرهنگ واژه‌گان مرتبط به ماساژ وارد شده و نباید مبنای فرهنگی یا علمی خاصی داشته باشد. اما به هر حال یافتن سرویس مورد اشاره با این کلید واژه در کشورهای غربی و یا با کلید واژه‌ی -هپی اندینگ- در شرق آسیا کار سختی نخواهد بود. آن‌وری‌ها لباس علم تنش کرده‌اند و این‌وری‌ها لباس واقعیت!

--------------------------------------------------------------
یک سوال:‌ آیا گرفتن این سرویس خاص به نظرتان کار غیر ممکن یا ممنوعی نیست؟ اگر نیست، برای انجام این تجربه توسط پارتنرتان با چه نوع چالش‌های ذهنی‌ای مواجه هستید؟


زن چاق و فرتوت است و هر قدمی که بر می‌دارد تمام هیکلش مثل پاندول‌ به چپ و راست خم می‌شود، مرد پیر است و در حالي كه دستش پارکینسون‌وار دسته‌ی عصا را می‌لرزاند با كندي و احتياط راه می‌رود. ورودی موزه‌ی اژدها سه پله‌ی کم ارتفاع از روی زمین بالاتر است. زن هن و هن کنان دستش را به ستون می‌گیرد و پله‌ها را بالا می‌رود. هر پله‌ای را که فتح می‌کند کمی صبر می‌کند و بعد پله‌ی بعدی. مرد پایین پله‌ها منتظر می‌ماند تا زن برسد بالای سکو، بعد با کمک زن و عصایش با احتیاط همان سه پله را صعود می‌کند. بالاخره هردوتایشان می‌رسند بالا، بر می‌گردند به سمت محوطه‌ی کوچک جلوی موزه و به دختری که دوربین در دست دارد و صبورانه منتظر است لبخند می‌زنند.

زوجی که تعریفشان را برایتان کردم "توریست" بودند، در خارج. گاهی فکر می‌کنم پدر و مادرهای ما چرا این‌قدر نا امید و بی‌انگیزه می‌نشینند منتظر پايان؟ دائم با این سوال مواجه می‌شوم که كجاي گذشته و فرهنگ ما اين اكثريت زمين‌گير را توليد مي‌كند؟ مي‌دانم كه استثنا هم زياد وجود دارد، ولي تا جايي كه من ديده‌ام و فهميده‌ام؛ درجه‌ي اين عشق به جهان‌گردي در ميان مسن‌هاي خيلي كشورهاي دنيا فاصله زيادي دارد با كشور ما. شايد هم بي ثباتي ريشه دار اقتصادي و حرص ذخيره‌سازي مادام‌العمر باشد كه حتا پيرترها را وا مي‌دارد ته مانده‌ي داراييشان را به نسل بعدي تقديم كنند. من اگر مثل الان فكر كنم، شده خانه‌ام را بفروشم، چند سال آخر را مي گذارم مختص‌ ول‌گردي.

:: قدرت نوستالژی

دختر درست می‌گوید. همیشه یک رقابت تنگاتنگ هست بین آن چیزی که آدم تویش غوطه می‌خورد و آن چیزی که از گذشته در ذهنش دارد. همیشه یک اتفاقی در گذشته پیدا می‌شود که خواصش با آن چیزی که آدم الان دارد هم‌خوان باشد، ولی انگار به دلایل نامعلومی، آنی که مال قدیم بوده خوش‌تر، عمیق‌تر یا عاشقانه‌تر بوده. حرف یک کیفیتی‌ست که با ته نشین شدن انگار تحت کنترل قرار می‌گیرد. کیفیتی که وقتی از واقعیت تبدیل به تاریخ می‌شود، ذهن شروع می‌کند به بازی کردن با آن، شروع می‌کند به رنگ آمیزی چیزی که شاید خودش این همه رنگی نبوده هیچ وقت.

نوستالژی با خیلی‌ها، مخصوصن با من این‌طور بازی‌ای می‌کند. تا یکی دو سال پیش شاید، اصلن حواسم نبود که چقدر همه‌ی زندگی‌ام تحت تاثیر این بازی ذهنی نوستالژیک فرق می‌کند. یک جاهایی هم (شاید بار اول و دومی که از رابطه‌ای به رابطه‌ی دیگر رفته بودم) کیفیت داشته‌های زمان حال زندگی‌ام را با این بازی‌های ناخودآگاه ذهنی به شدت پایین آورده‌ام. حالا هر از گاهی به خودم تلنگری می‌زنم که حواسم باشد که ممکن است همین الان در جای خیلی خاطره‌سازی از زندگی‌ام ایستاده باشم، اما باید اعتراف کنم که مزه‌ی این بازی ذهنی با "فرازهای جذاب‌ گذشته‌ی زندگی"، چیزی نیست که بتوانم، یا بخواهم از دستش بدهم.

Aug. 25, 2010.jpg
[سوم شهریورماه هشتاد و نه]

:: درباره‌ی بچه‌های کار

بچه‌های کار یعنی چه؟

من سعی کردم این‌طور تقسیم کنم:
1- بچه‌هایی که احتمالن به خاطر فقر (یا بیشترخواهی خانواده‌ی فقیرشان) حرفه‌ای را یاد می‌گیرند یا انجام می‌دهند. مثل کارگران کم سن و غیر مجاز در ایران یا کوکان کار در کارخانه‌های نایکی در کامبوج.

2- بچه‌هایی که یا صریحن گدایی می‌کنند یا وانمود می‌کنند که کار می‌کنند (مثل پاک کردن شیشه ماشین‌ها پشت چراغ قرمز یا دود کردن اسفند) تا در واقع گدایی کنند یا گدایی‌شان را توجیه کنند.

3- بچه‌هایی با مشاغل بین دو گروه بالا که نمی‌توان قضاوت قطعی کرد که کار می‌کنند یا گدایی. مانند آدامس فروش‌ها، فال فروش‌ها، گردو فروش‌ها یا گل فروش‌ها که بعضی‌ها ماهیت کارشان به گدایی نزدیک‌تر است و بعضی‌های دیگر به فروشندگی.

آیا پول دادن به بچه‌های کار، حرکت درست یا اخلاقی‌ای محسوب می شود؟
نه! در مورد گداها یا شبه گداها من شدیدن مخالفم که پول دادن به این بچه‌ها هیچ مشکلی را حل کند یا حتا وضع آن‌ها در کوتاه مدت را بهتر کند. برای این حرفم چند دلیل دارم:
1- خیلی بعید به نظر می‌رسد که درآمد این بچه‌ها به شکل مستقیم برای رفع گرسنگی یا داشتن سرپناه استفاده شود. حدسم (بر مبنای آمار ناچیز دولتی یا گزارش‌های پراکنده از مراکز نگهداری کودکان خیابانی) این است که اکثر خانواده‌های این بچه‌ها از معضلات اجتماعی سرپرستان‌شان (مانند اعتیاد) رنج می‌برند و اصولن احتمال دارد که خیلی از آن‌ها خانواده‌ای نداشته باشد. بنا بر این شانس این که این پول صرف خود بچه یا بالابردن کیفیت زندگی‌اش (لااقل مستقیمن) بشود بسیار بعید است.

2- برداشت من از آن چیزی که بعضی شب‌های دیروقت دیده‌ام این است که این بچه‌ها عمومن تحت مدیریت گنگ‌هایی هستند که الزامن فقیر محسوب نمی‌شوند. خیلی بعید می‌دانم که هیچ کدامشان این پول‌ها را شب به دامان خانواده‌ی مهربان (یا نامهربانی) ببرند و آن را صرف امرار معاش کنند. به نظر من خطر خیلی جدی این است که گروه‌هایی صرفن از این بچه‌ها به عنوان ابزار استفاده کنند و پول خوبی به جیب بزنند.

3- هیچ‌وقت دقت کرده‌اید که بعضی از ایستگاه‌های مرغوب گدایی چه درآمدهای بالایی برای این بچه‌ها ایجاد می‌کنند؟ اگر واقعن خانواده‌ای وجود داشته باشد و مثلن دو یا سه بچه را هرشب برای کار به خیابان‌های تهران بفرستد بی‌شک درآمدی بالاتر از درآمد یک کارمند دولت یا حداقل در همان حد به دست خواهد آورد. ضمن این که این‌چنین خانواده‌ای منطقن حاشیه نشین و کم هزینه است. لااقل سر و وضع خود این بچه‌ها نشان می‌دهد که پولی خرج بچه نمی‌کنند. با این وضعیت آیا هیچ توجیهی برای سرپرست احتمالی خانواده وجود دارد که کار کند؟

نتیجه می‌گیرم: پول دادن به بچه‌های کار (از جنس گدایی) در خیابان‌ها وضع آن‌ها را بهتر نمی‌کند، به حل این معضل اجتماعی کمک نمی‌کند، یحتمل افراد یا سازمان‌های تبهکار پشت این جریان را قوی‌تر و گسترده‌تر و از همه مهم‌تر، تجارت آن‌ها را سود ده‌تر می‌کند.

نتیجه ی پول ندادن چیست؟ موضع گیری واقع بینانه در مورد کار کردن کودکان چیست؟
با دوستانم بحث مفصلی داشتیم در مورد نگاه جهانی و انسانی به این موضوع. یکی‌شان معتقد است که اگر تو می‌گویی نباید به این بچه‌ها پول داد، نباید از نایکی هم کفش خرید، چون مثلن بیزنس کودکان کار در کامبوج را تقویت می‌کند. من با این موضع‌گیری مخالفم. به نظرم اولن در جایی مثل کامبوج احتمالن بحث مرگ و زندگی و سیری و گرسنگی مطرح است، یعنی این شانس وجود دارد که اگر نایکی از آن‌جا برود آن بچه یا خانواده‌اش گرسته بمانند. دومن بچه‌ای که در کارخانه‌ای به کار گرفته می‌شود، نهایتن یک حرفه‌ای را می‌آموزد. ذات این مطلب با گدایی فاصله‌ی زیادی دارد، چون می‌توان لااقل آینده‌ی حرفه‌ای بجز تبهکاری برای آن کودک متصور بود. سومن نایکی نهایتن دارد در یک کشور فقیر سرمایه گذاری می‌کند که همین یک اتفاق بزرگ در آینده‌ی آن کشور یا منطقه به حساب می‌آید. بنابراین من معتقدم یک کشور فقیر اگر از این راه هم رشد کند نهایتن آینده‌ی بهتری در انتظار کودکان این نسل و نسل بعدی‌اش خواهد بود.

در مورد کودکان کار تهران هم الگوی مشابهی وجود دارد. من می‌دانم که در صنعت کارهای ارزان خانگی زیادند، مثلن یک کارگاه مونتاژ لوستر، کار مونتاژ را در ازای دستمزد ناچیزی می‌دهد به افرادی که در خانه‌شان (و یحتمل با استفاده از کمک کودکانشان) آن را انجام می‌دهند. به نظر من، با فرض این که دولت کمکی نکند، بچه‌های فقیر به سمت این مدل کارهای خانگی و یا نهایتن به سمت کار غیرقانونی در کارگاه های کوچک خواهند رفت که تاثیر آن در آینده‌شان بسیار مفیدتر و شرافت‌مندانه‌تر از گدایی خواهد بود چون 1- از طریق آموختمن یک حرفه به استقلال مالی نزدیک می‌شوند و 2- شانس دزد و جیب بر شدنشان کم‌تر خواهد بود.
خلاصه کنم، درآمد بالای حاصل از دل‌رحمی من و شما برای کودک گدا، تجارت کار این بچه‌ها را سودآورتر و آینده‌ی آن‌ها را مبهم‌تر می‌کند. به نظر من انتخاب این روش درآمدزایی از طرف خانواده‌ها یا گردانندگان این بچه‌ها، در درجه‌ی اول به خاطر منطق اقتصادی آن است نه سیر کردن شکم.

راه حل چیست؟
1- مثل خیلی مسائل دیگر اجتماعی، دولت یا شهرداری باید قدم‌های اصلی را بردارند. باید مراکز نگهداری، مهارت آموزی و تحصیل برای این بچه‌ها ایجاد کنند تا بعد از سن قانونی بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند.
یا حتا از سطوح قبل‌تر، وضع سرپرستان این کودکان را بهبود دهند.

2- کار این بچه‌ها در خیابان نباید توجیه اقتصادی داشته باشد. به نظر من همین فیسبوکی‌ها و وبلاگی‌ها قدرت شروع این حرکت را دارند که به جای جمع کردن پول گدایی برایشان، توجه عمومی را به این سمت ببرند که نباید به این تجارت کمک کرد (کار این جماعت فیسبوکی در چهار راه پارک‌وی از نظر جلب توجه عمومی قابل توجه بود، ولی از نظر ترویج گدایی مدرن با جمع کردن پول، واقعن جای انتقاد داشت). خیلی از دوستان دور و نزدیک هرکدام از ما در صدا و سیما یا سینما یا نشریات پر تیراژ هستند یا رابطه دارند، کار دور از دسترسی نیست این آگاه سازی.

3- پول خیراتی دارید؟ چندین موسسه‌ی خیریه مستقیمن به بچه‌های کار و یا بچه‌های بی‌سرپرست کمک اصولی می‌کنند. جمع کنید برای آن‌ها بفرستید به جای معامله کردن با ثواب احساسی پشت چراغ قرمز.

پ.ن: شخصن درمورد گل فروش‌ها یا نوازنده‌ها هم اعتقادی به خرید یا پرداخت به بچه‌ها ندارم. اگر به خودم باشد قطعن از بزرگ‌سال‌ها می‌خرم، چون می‌دانم لااقل پول به جیب خود فرد می‌رود. معتقدم بچه‌ی گل‌فروش هم نهایتن توسط فرد یا سازمانی استثمار می‌شود، هرچند کارش خیلی کارتر از گدایی‌ست. آدامس فروش‌ و فال فروش را هم گدا محسوب می‌کنم.