Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3
من و تن و همچنان يار ِ مهربان
من و تن و يار مهربان
پارادوكس
چهاردهم غربي
اين تشت ِ آرزو
سلام خَشي!
هرپس - اپیدمی در پرده
من و من
1
جذابيت استقلال طلبي
فردا
اشکهایش
بينش و مايه داري
روابط - سوم
عشق و انحراف
دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها
چرا مي نويسم؟
HIV و 20 نكته ارتباطي
سال گرد
روابط - دوم
روابط - يكم
گناهِ سرخوشي
فرهنگ قطع رابطه -2
فرهنگ قطع رابطه - 1
از خیلی درون...
واقعيتي به نام ايدز - 3
واقعيتي به نام ايدز -2
واقعیتی به نام ایدز - 1
ارتباط و مسئولیت - بخش سوم
ارتباط و مسئولیت - بخش دوم
ارتباط و مسئولیت - بخش اول
افق عاشقانه
وفا
بچه ها و سکس – بخش دوم
بچه ها و سکس - بخش اول
دخترک
تعهدات عاطفی – روابط موازی
من، خودم و سکس
اگر من معتاد بودم 2
عشقهای مثلثی 4
عشقهای مثلثی 3
عشقهای مثلثی 2
MaKeLoVe
بلوغ سکسی 2
بلوغ سکسی 1
تکرار عاشقی
Private
Underwear
زاویه
فرزندم
بلوغ
untitled
دخترک
لخت مادرزاد - از اندیشه تا عمل
سوالهای بزرگ
عشقهای مثلثی
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

هیچ نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرم که در ملاء عام فریاد بزنم، هیچ نمی‌دانم که اصلن چرا باید دلم یک‌هو، بی‌افسار، تصاعدی برایت تنگ بشود، اما حالا که شب به نیمه نزدیک است و لحاف هم در دسترس، حالا که "هیوغ" با غین مکرر فقط یک اپسیلون از اوضاع سیاست و اقتصاد این مملکت را بیان می‌کند و من ِ آزرده دلخوش "پکیج"هایم هستم، بگذار این یک لحظه از زمان را از خودم و تو دریغ نکنم، بگذار ملاحظات را چند ثانیه توی پاکت نگه دارم و صادقانه اعتراف کنم که الان برای کمی فشار دادنت، یک نفس بوییدنت بال بال می‌زنم، این جا می‌نویسم چون هیچ‌کس نمی‌تواند حدست بزند، چون سرم درد می‌کند.

صبح نشسته بودیم کنار یک استخر زیبا، مسلط به ساحل بی‌نظیر مدیترانه و صبحانه می‌خوردیم. احساس من خیلی غریب بود، بعد از به هم خوردن رابطه‌ی رسمی‌مان، هیچ وقت در کنارش احساس آرامش و امنیت نمی‌کردم. من راه فرار او بودم و او نا امنی من. می ‌دانستم که دوباره داشتنش چیزی شده نزدیک به محال. می‌دانستم که مشکل بزرگ از آن خود من است که تحمل خیلی حرکاتش را ندارم، تحمل فراز و نشیب‌هایش را ندارم، تحمل داغ کردن‌هایش را ندارم. مثل خیلی رابطه‌های دیگر، این آدم یک بن‌بست جذاب بود توی زندگی من، هم می‌خواستمش و هم می‌دانستم که کار نمی‌کند. آن روزها هنوز ته تمه‌ی عشقش هم بود، قوی، پررنگ، درد دار. همین بود که حضورش، توی معدود دفعاتی مثل آن سفر غنیمت بود، چون لذت بود و یادآور عاشقی و سراسر نوستالژی، اما از آن طرف ناامنی بود و نگرانی بود و درد بود و یک آه بسیار عمیق که فکر به سرنوشت رابطه در من ایجاد می‌کرد.


باد بر آب


:: ري‌اكشن به مثابه‌ي مرور مكرر خود-رضايت‌مندي

وقتی که پستی از خودم در می‌کنم که با اقبال عمومی مواجه می‌شود، یک سری ری‌اکشن‌هایی در من هست (البته فکر می‌کنم در خیلی‌ها هست) که در نوع خودشان جالبند. چندبار خواستم بنویسم‌شان، اما تردید کردم، یک مدل حال و هوایی‌ست که دقیقن باید بلاگری خبرنگاری مقاله نویسی چیزی باشی تا بفهمی.

الان که گودر از گردن آدم آویزان شده، ماجرا یک تم متفاوتی پیدا می کند، قدیم‌ترها توی کامنت‌دانی خود-رضايتي می‌کردم، حالا گودر یک محیط خود-ارضایانه‌ی متفاوتی شده خاص خودش. مثلن یکی می‌آید دو ساعت بعد از انتشار مطلب، آن را شر می‌کند، رویش هم می‌نویسد "محشر"، من همان موقع می‌روم خودم را می‌گذارم جای آن آدم و پستم را دوباره می‌خوانم، کامل و دقیق‌ها، با دقت کامل می‌خوانم. ده دقیقه بعد یک نفر دیگر می‌آید شر می‌کند بالایش می‌نویسد "عالی"، باز می‌روم تمام پست را از نگاه این آدم دوم می‌خوانم. بعد یکی دیگر می‌آید یک پاراگراف را کوت می‌کند، زیرش هم پست را شر می‌کند، آن پاراگراف را به دقت (انگار بار اولم باشد که می‌بینمش و نوشته هم کار جدیدی از مارگرت میچل باشد) می‌خوانم و بعد باز پست را می‌خوانم، این بار شاید کمی سریع‌تر و سرسری‌تر. این روایت در طول ساعت‌های اول آن‌قدر تکرار می‌شود تا بالاخره متوجه می‌شوم که دارم خطوط را به سبک تندخونی نصرت، جفت جفت می‌پرانم و باز دست از سر نوشته‌ی خودم برنداشته‌ام. نه، صبر کنید، هنوز تمام نشده، فردا صبح که یک آدم خیلی مهمی باز شر کرد یا لینک داد، با خونسری و دقت کامل تمام نوشته را دوباره می‌خوانم... و این حکایت خود-ارضایانه‌ی بیمارگونه كم و بيش همچنان ادامه دارد.


پ.ن: هركس به نوعي!

"فانتزی" انحراف نیست، فرصت است.


سالوادور پلات


با احترام به: [+]

:: یا برعکس

یک لحظات غریب و بعضن غیر قابل جبرانی هست در زندگی، که حس می‌کنی یک کسی یک حرف خیلی مهمی دارد توی دلش که می‌خواهد به تو بزند یا تو یکی از کسانی هستی که می‌تواند حرفش را به او بزند. یک لحظات بی‌نهایت حساسی هست توی زندگی، که بین تو و کسی یک انرژی‌ای مبادله می‌شود که تعیین می‌کند که این حرف زده بشود یا نشود و اگر نشود گاهی برای ابد نمی‌شود یا وقتی می‌شود که سوژه فاکتور زندگی‌اش را از دست داده، مرده. معتقدم بعضی از این دوراهی‌ها سرنوشت آدم‌ها، رابطه‌ها و دوستی‌ها را زیر و رو می‌کنند، معتقدم گاهی حرف، درد دل، راز تا خود نوک نوک زبان بالا می‌آید و می‌خواهد بزند بیرون، دقیقن همان لحظه‌ای که طرف نفس را می‌کشد که از بازدمش صدا، کلمه تولید کند، همان نفس‌هایی، دم‌هایی که تندتر کشیده می‌شوند چون قبل از کشیده شدنشان جمله را در مغزمان آماده کرده‌ایم و اگر در آن لحظه سکوت باشد و سکوت بوده باشد مخاطب بر می‌گردد و به دهانمان نگاه می‌کند.

انرژی در جریان بین دو شخصیت، فارغ از هر نوع ارتباطی که با هم داشته باشند یا نداشته باشند، شجاعت دهان باز کردن برای شروع گفتن یک حرف، یا برعکس، شجاعت و به موقع بودن ِ دهان باز کردن برای پرسیدن این سوال که: "می‌خواهی با من حرف بزنی؟" در لحظه‌ای که طرف در آخرین مرز تردید قرار دارد، سرنوشت یک رابطه، یک لحظه، یک آینده را عوض می‌کند.

گاهی احساس می‌کنم که در هم‌همه‌ای، شلوغی‌ای یا سکوتی، روبروی آدمی نشسته‌ام که ذهن‌هایمان تند تند دارند با هم حرف می‌زنند، درست مثل فیلم‌هایی که افراد در آن قدرت شنیدن جمله‌های ذهن هم‌دیگر را دارند، احساس می‌کنم که اگر هر کداممان دهان باز کنیم، رازها، درد دل‌ها، حتا شاید عمیق‌ترین حس‌ها را داشته باشیم که بگوییم. گاهی من و آن آدم روبرویی، از اینچنین لحظه‌ای عبور می‌کنیم و نتیجه، خوب یا بد، چیزی‌ست شبیه سقط جنین به جای تولد. برای بازگشتن به آن لحظه، دیگر نمی‌توان زمان را معکوس کرد.

تقدیم شد به: Eyes Wide Shut

:: سگ

dog2.jpg
[]

:: پراکنده‌های ذهن یا از هر چمن گلی

1- "از هر چمن گلی"، همین بود صفتی که برای این مدل زندگی، این دوران زندگی، این پخشی ِ ملایم ِ زندگی ِ الان ِ من به کار بردی، نه؟ ده ثانیه هم طول نکشید که مغزم بگوید برو بنویس: "نه واقعن، این نیست"، و تو خندیدی و من خندیدم. حالا که دو شب از گپ چند هزار کیلومتری‌مان گذشته دارم فکر می‌کنم واقعن چیست، چه‌کار دارم می‌کنم، راستش مدت‌هاست، یک عمر است که دارم فکر می‌کنم، می‌خواهم بفهمم، چه بر زندگی‌ام می‌گذرد.

2- تو که باید بدانی این چانه‌ی اخلاقی‌ای را که من همیشه با خودم می‌زنم، این ور رفتن با همه‌ی چاله-چوله‌های رابطه‌هایم که ترجیحن گوشه‌ی اخلاقیاتم به جایی نمالد، خط بر ندارد. نه اخلاقیات رابطه، اخلاقیات خودم، معیارهایم. از آن طرف حتمن می‌دانی که فقط دو سال زمان برای کسی که افتاده روی دور زندگی واقعی، افتاده روی دور تجربه، کافی‌ست که به شیوه‌ی تزریق وریدی، با همه‌ی ابعاد وجود، درک کند که "معیارهای اخلاقی، هرچقدر که قانون اساسی زندگی باشند، نیاز به بازنگری دائمی دارند اگر قرار باشد حکم کتاب قانونی برای خاک خوردن پیدا نکنند".

3- می‌خواهم اعتراف کنم که قدم در راه سختی گذاشته‌ام، یک طرفش همین ظاهر خوش خوشک، همین عشق و حال، همین امروز با تو فردا با دیگری، صبح با ایکس عصر با ایگرگ، همین تصویر بکن-بکنی که فلانی در ِ گوشَت با حسرت می‌گوید حالش را ببر، همین "از هر چمن گلی"ست که تو می‌گویی، اما آن روی سکه، یک مدل تنهایی عمیقی‌ست، یک مدل جنگ یک تنه‌ای‌ست از جنس استقلال در زندگی، از جنس ترک خانه‌ی پدری، که خوب می‌دانی برای بالغ شدن هیچ راه میان‌بری ندارد، هیچ گریزی جز رفتن تا ته‌اش نیست. من به آن روی دومی وابسته‌تر از اولی‌ام، از تصویر اولی اگر لذت ببرم، واقعیت دومی راضی‌ام می‌کند، آرامم می‌کند.

4- من اول به یک جایی می‌رسم که شفاف می‌گوید دوراهی بزرگ همین‌جاست، یا خودت را پرتاب کن توی آن حوض‌چه‌ی امنیت کذایی، دست از جنگ اول بردار، بعد یک عمر بجنگ با اندوه ازدواج‌گونه‌ای که نهصد و نود تا از هزارنفر آدم اطرافت دارند به وضوح می‌جنگند تویش، که تو شده‌ای مثال رستگاری خیلی‌شان، یا از اول برو توی میدان گردن‌کشی و شاخ و شانه کشیدن برای رابطه‌های تعهد آور بلند مدت کذایی و جنگت را نه بعد از ماه عسل ِ ماجرا، که از همان لحظه‌ی اول شروع کن، چون از خانه انداخته‌اندت بیرون و بیرون هوا سرد است و باد می‌وزد.
این‌که می‌گویم به یک جایی "می‌رسم"، چون یک اتفاق استمراری‌ست، روزی دو بار، هفته‌ای چهارده بار می‌شود به این‌جا رسید و تصمیم شماره‌ی دو را گرفت، می‌شود هم یک‌بار، لااقل برای چند سال، این ساعت شماطه‌دار را خفه کرد. من اما الان چکش دم دستم نیست.

5- انگلیسی‌ها می‌گویند "آی هو نو آیدیا"، و من دقیقن هیچ ایده‌ای ندارم که توی این پیست ماندن به کجا می‌رساند آدم را، اما این را می‌دانم که الان اگر بیرون بکشم گند خواهم زد به هر چیزی که در زندگی‌ام آرزو کرده‌ام، به همه‌ی آمال پیش رو، می‌دانم مثل روز روشن که خواهم پوسید، می‌دانم که تکامل من به این تجربه نیاز مبرم دارد. این را هم می‌دانم که همیشه شانس اشتباه هست، من آدم لجبازی نیستم، اما پشت‌کار عجیبی دارم، تسلیم بزرگ‌ترین تابوی زندگی من است.

6- قمر در عقرب ماجرا را دیدی؟ حالا فکر می‌کنی توی این رالی با اخلاق بودن چقدر راحت‌ است؟
از شمال که می‌آمدیم با این معشوق سابق و دونفر صاحب فکر دیگر، بحث شدید درگرفته بود (حول یک آدم دیگری) که وقتی تو با خانم ایکس دوستی و خانم ایکس به تو وابستگی پیدا کرده و با خانم ایگرگ هم دوستی و تو به عنوان یک موجود غیر متعهد شناخته‌ می‌شوی و این را به همه‌ی عالم اعلام کرده‌ای، آیا اخلاق این است که صرفن به هر دو خانم بگویی افراد دیگری در زندگی داری و اسم نیاوری و همین است که هست؟ آیا اخلاق این است که به خانم ایکس یا ایگرگ یا هردو بگویی که آن‌یکی آدم(ها) کیست(ند)؟ آیا اخلاق این‌است که اگر خانم ایکس از سر عشق یا وابستگی به تو، حضور رقیب را تحمل می‌کند و دم بر نمی‌آورد، بروی مرد و مردانه خانم ایکس را دامپ کنی و از خیر رابطه‌اش بگذری، چون دارد اذیت می‌شود؟ آیا اخلاق این است که اگر ایکس پرسید دی‌شبت را چطور گذراندی، بگویی جای شما خالی با ایگرگ بودم؟ بگویی جایی عجیبی بودم؟ بگویی به تو مربوط نیست کجا بودم؟ بگویی این احتمال وجود دارد که با بقال سر کوچه‌مان تخمه شکسته باشم؟
تمام خط‌های این بالا را بخوانید، کسی یک کلمه دروغ گفته تا این‌جا؟

فلسفه‌ی من در نگاه به زندگی بقیه اتفاقن خیلی ساده و شفاف است، من می‌گویم خفه بمان و اظهار نظر نکن، تا زمانی که خودت واو به واو رابطه‌ای را، شرایطی را، تجربه نکرده‌ای، روی زندگی مردم دم نزن. اما وقتی که خودت می‌افتی توی یک آشی شبیه این، نه دقیقن این فرمول، بل‌که از این جنس، آن‌وقت باید یک هیات منصفه استخدام کنی که بیاید اخلاق خودت را برای شخص خودت ترجمه و تفسیر کند، یک ابرکامپوتر هم نیاز داری که داده‌ها را بگیرد و حرکت بعدی را پیشنهاد کند.



پ.ن: کامپیوتر را خاموش کرده و به لحاف خدا پناه می‌برم

[...]
بعد اين‌جوری می‌شود که از ميان هزار و يک آدمِ زندگی‌ت، گاهی يک‌نفر و فقط يک‌نفر هست که می‌شود برداری بياری بنشانی‌ش توی همين لايه‌ی شخصی‌ت، که بشود که بتوانی از هر دری از هر حسی -خوشايند يا ناخوشايند- با او حرف بزنی، برايش تعريف کنی، نشانش بدهی، بی‌که نگران تصويرت باشی. که اصلن اين آدم بشود تو، خوِد خودِ تو، انگار حضورش با تو يکی باشد، انگار حضور نداشته باشد. همان‌جور برهنه و عريان باشی با او، که انگار در خلوت خودت. سخت است، به‌خدا. اما اگر ازين يک‌نفرها پيدا کردی جايی، بردار لايه‌ی دوست‌نداشته‌ها و برهنگی‌ها و نگفته‌ها و نشان‌نداده‌هات را بگذار جلوش، روی ميز؛ خودت را در اين موقعيت تجربه کن و اين تجربه‌ی منحصربه‌فرد را آويزان کن يک‌جايی سردر زندگی‌ت.

کپی‌رایت: [+]

:: بلدی داد بزنی؟ با تمام وجود؟

یک جاده‌ی عجیبی پیدا کرده بودیم که میان‌بر بزنیم، همین کرمی که همیشه داریم، رفتن مسیر نامتعارف. جایی که جاده بالای ابرها رسیده بود یک وضعیت لذت‌بخشی بر همگان مستولی بود و چند کیلومتر بالاتر هم اتراق کردیم برای خوردن نهاری برفراز ابرها. بعد از نیم ساعت که تلاشمان برای روشن کردن آتش با فندک ماشین و سیگار و دستمال کاغذی و برگ خشک درخت به جایی نرسید بهمان تفهیم شد که کاری که سرخ پوست‌ها توی فیلم‌ها می کنند مال همان فیلم‌هاست و نهایتن یقه‌ی یک چوپان را گرفتیم و با فندک چینی‌اش آتش را به راه کردیم. بعد از آن کباب فوق‌العاده و در شرایطی که هوا رو به تاریکی می‌رفت راه افتادیم به سمت بالای گردنه که از آن‌ور سرازیر شویم به سمت تمدن. اوایل جاده یک جایی نوشته بودند گردنه‌ی پیش رو برف دارد و زنجیر داشته باشید که خب ما داشتیم.

همین‌طور که بالا می‌رفتیم علایم حیات کم‌تر می‌شد و کم کم فقط ما بودیم و ماه که تقریبن کامل بود و کوهستانی که اگر تجربه‌ی شب و تنهایی‌اش را داشته باشید موجودی‌ست بسیار هول‌انگیز و غریب. باید به ذهنمان می‌رسید که وقتی هیچ بنی‌بشری از این جاده استفاده نمی‌کند حتمن یک دلیلی هست، شاید هم رسید، اما کله‌خرابی در طبیعت یک خصوصیتی بود که حداقل اکثریت جمع حاضر داشتند و تصمیم نداشتیم این همه راه را برگردیم. بالاخره به رگه‌های یخ و برف رسیدیم و ماشین‌ها از پس برف توی آن شیب تند بر نیامدند. پیاده شدیم و با فلاکت زنجیرها را بستیم. فلاکت زنجیر بستن وسط برف هم از آن تجربه‌هایی‌ست که تا تجربه نکرده باشی قابل درک نیست، یعنی می‌خواهم بگویم پنچرگیری از تریلی روی زمین سفت خیلی راحت‌تر است از زنجیر بستن زیر ماشینی که توی ده سانتیمتر برف فرو رفته و باید بخوابی توی برف و با انگشتان منجمد شده و بی‌حس حلقه‌های فولادی را مرتب کنی و از همه بدتر این‌که زنجیر مچاله قبل از بستن شبیه پازلی‌ست که باید با دقت کامل توی سرمای سگ‌لرز حل کنی و عجله و التماس و زور بازو هیچ مشکلی را حل نمی‌کند. پاکیزگی و لباس و این حرف‌ها هم بیشتر به لطیفه می‌ماند چرا که در آغوش گرفتن لاستیک ماشین مثل فرزند، حداقل کاری‌ست که این عملیات می‌طلبد. دو روز قبلش یک زنجیر کره‌ای به دو برابر قیمت خریده بودم که طرف می‌گفت بستنش نصف زنجیر معمولی زمان و زحمت نیاز دارد. پک آکبند را که کله‌ی کوه باز کردم دیدم که فقط یک بروشور سه صفحه‌ای برای نصب دارد و ناچار شدم بروشور را ولو کنم وسط برف و رویش سنگ بگذارم و چهارزانو بنشینم روی زمین یخ‌زده و مراحل نصب را با خونسردی پیگیری کنم، خونسردی‌ای که یک گوشه‌ی ذهنم رسیدن به تهران و پرتاب کردن زنجیر و متعلقاتش توی شیشه‌ی مغازه‌ی طرف بود.

دردسرتان ندهم، هفت نفر آدم یک ساعتی تلاش کردیم تا هردو ماشین زنجیردار شدند و حرکت کردیم. رانندگی با ماشین زنجیردار توی سربالایی هم از آن کارهاست، ماشین مثل بلدوزر می‌لرزد و برف به اطراف می‌پاشد و احساس سنگ نوردی‌ را داری که هر لحظه ممکن است گیر بیفتد و گیر هم افتاد. زنجیر یکی از ماشین‌ها دوبار در رفت و با چنگ و دندان دو سه کیلیومتر رفتیم بالا، اما برف کم کم بیشتر شد تا جایی که کف هردو ماشین به کل به برف نشست و یک متر هم جلوتر نرفتند. در همان وضعیت که البته خیلی خطرناک به نظر نمی‌رسید چون امکان برگشت وجود داشت، پیاده شده بودیم و مشورت می‌کردیم. تقریبن به بالای گردنه نزدیک بودیم و کوهستان زیر نور ماه کاملن شفاف بود و زیر پاهایمان کورسوی چند ده و قریه دیده می‌شد، زیبایی‌های مدهوش کننده‌ی طبیعت.

من یک موجودی هستم عاشق داد زدن. از هر فرصتی برای این کار استفاده می‌کنم، مخصوصن جاهایی که طبیعت به آدم فرصت می‌دهد حنجره پاره کند، مثل دریا، مثل کوه، مثل هرجایی که باد صدا را در خودش می بلعد. من از عطسه کردن برای فریاد زدن استفاده می‌کنم، بماند که عطسه‌هایم ذاتن پر زورند، اما از آن کسر ثانیه هم برای ول کردن صدایم استفاده می‌کنم. آرش می‌گوید رفتار دهاتی، اما من شیفته‌ی این جنبه‌ی دهاتی‌گری‌ام، همین که آدم اجازه دارد فریاد بکشد، حتا سر گله‌ی گوسفندانش. من معتقدم فریاد زدن آدم را تخلیه می‌کند، از ته تخلیه می‌کند، یک عملکردی دارد شبیه گریه، فقط هیجان انگیزتر، گاهی موثرتر. حال خوب بعد از اختشاشات شعاردار را تجربه کرده‌اید؟ حال خوب داد زدن گروهی را تجربه کرده‌اید؟ این‌ها تجربه‌های کوچکی نیستند. آن شب هم بی دلیل شروع کردم به فریاد زدن، الکی رو به آسمان کردم و فریاد زدم "ای خداااا"، اولین چیزی بود که به ذهنم رسید، نه خوشی تویش بود نه غم نه فلسفه، رهایی بود فقط، کوه هم زحمتش را کشید و صدا را بلعید. فضا انقدر آزاد بود که هیچ‌کدام از بچه‌ها نپرسید مرگت چیست، انگار بدیهی‌ترین فریاد عالم بود.


:: M.H Art Works

MH-Art-Works.jpg
[طبعن بال مرغ]

پ.ن: هنر بجز سینمای احتمالی در جاهای دیگری هم پیدا می‌شود، مثلن روی بوم یا توی قابلمه
پ.پ.ن: بال بخوری از دنده می‌مانی، به امید دنده بنشینی از بال عقب می‌افتی، در واقع بال به شما دنده‌ی پرواز می‌دهد
پ.ن.ن: سرژیک بابا

جاده یک‌سر کوهستانی و پر پیچ و خم بود. گاهی توی جنگل‌های تنک دور می‌خورد و گاهی غیر منتظره دریا را پشت یک تپه، پیش رویت پیدا می‌کردی. گاهی از آن بالا آخرین نفرها را کنار آب می‌دیدی که کم کم بساطشان را جمع می‌کردند و گاهی می‌رسید به خط ساحلی و چند کیلومتر را کنار آب طی می‌کرد. خیلی فرق دارد که آدم از کنار ساحلی رد بشود که مثل شمال بخواهد دریا را با بدبختی از میان ویلاهای مردم پیدا کند، تا این‌که از جاده‌ای بگذرد که یک دریای آبی نفتی غروب زده و یک ساحل بی‌نهایت بکر سمت راستش باشد و ته نداشته باشد و موج نداشته باشد و کفش پیدا باشد و تو را مثل آهن‌ربا توی خودش جذب کند. خیلی حرف نمی‌زد، هدفون توی گوشش بود و غرق آهنگ بود و شیشه‌ی آب‌جو را هنوز رها نکرده بود. چندبار سر حرف را باز کردم، همراهی‌ام می‌کرد، اما باز انگار کسی می‌آمد دست روحش را می‌گرفت با خودش می‌برد. روند تنفر من از آن دستگاه پخش موزیک لعنتی از همان روز اول شروع شده بود، می‌دانستم نماینده کسی، جریانی، اتفاقی‌ست که به صراحت می‌گوید من هستم. می‌گوید کورخوانده‌ای جوان، نمی‌شود بواسطه‌ی هزار و دوهزار و ده هزار کیلومتر فاصله، کسی را تالاپی از زندگی کسی پرتاب کرد بیرون. و این یک واقعیت محض بود، پسرک در آن سفر با ما بود، تقریبن همه جا، در همه‌ی لحظات. ما یک سفر سه نفره را تجربه می‌کردیم.


باد بر آب


:: پياده روها سنگ نچسبيده داشتند

شماها بايد بدانيد منظورم چيست، گاهي اوقات كارهايي از آدم سر مي‌زند كه در هيچ‌كجاي ساختار رفتاري خودش سراغ نداشته آن كار را، گاهي يك حركاتي مي‌كند كه خارج از كانتكست، خارج از محيط اگر مي‌پرسيدند مي‌گفت هه! برو عمو، اين كار كار من نيست.

بايد يادتان بيايد تحليل‌ها و پافشاري‌هاي ضد خشونت و خشونت‌ترس و انقلاب‌ترس و تظاهرات‌ترس من و خيلي‌هاي ديگر را، بايد يادتان بيايد وحشت از مداخله‌ي انتظامي‌ها و شبه‌نظامي‌ها و نظامي‌ها در كنترل خيابان‌ها، حكومت را.

امروز را پيش‌بيني مي‌كرديم، اما يك‌ در هزار هم باورمان نمي‌شد به چشم ببينيم، احساس خطر مي‌كرديم، اما يك در ميليون هم باورمان نمي‌شد يك روز خودمان را در متن پيدا كنيم. دعوايمان سر چي بود دقيقن؟ راي بدهم يا ندهم؟ دنبال خاتمي و تفكر خاتمي راه بيفتم يا نيفتم؟ براي پيدا كردن دموكراسي، دو پله بالا يك پله پايين را تحمل بكنم يا نه؟ بعد دغدغه اين شد كه بالاي پشت بام الله و اكبر بگويم يا نه، بعد كه گفتم، از خانه بيرون بروم يا نه، بعد كه رفتم، از هفت تير تا انقلاب بروم يا نه، بعد كه رفتم، توي ميليون ميليون جمعيت سكوتم را بشكنم يا نه، بعد كه شكستم، شعار "مرگ بر" بدهم يا نه، بعد كه دادم... من هم آدم سنگ دست گرفتن نيستم، اما:

چندصد هزار نفر، چند ميليون نفر آدم، به اين سرعت، يكي يكي تغيير آستانه دادند و هربار پا به دنياي جديدي از ممنوعه‌هاي خودشان گذاشتند؟ اين خطرناك‌ترين رفتاري‌ست كه مي‌شود با يك آدم، با يك آدم‌ها كرد، طرف را به آن آستانه برساني كه خط قرمز‌هايش را يكي يكي، آگاهانه يا غيرآگاهانه جابجا كند، رفتار عادي‌اش را تغيير دهد و ساختار خودش، پوسته‌ي عرفي (گاهي اخلاقي) خودش را بشكند و بزند بيرون. ظرفيت آدم‌ها يكي نيست، اما همه يك چيزي دارند به نام ظرفيت، واقعن ممكن است كه كسي يادش برود آن روزهاي فوق‌العاده و آرام كريم‌خان را، توپ‌خانه را؟

مي‌خواهم بگويم رفقا، هم‌وطنان زره پوش و زره پوش‌گردان، آدم‌ها آستانه دارند و شما داريد تغييرات آستانه‌ي آدم‌ها را مثل روز روشن، به سرعت برق و باد مي‌بينيد. آدم‌ها تغيير سطح جسارت دارند و شما داريد آدم‌ها را هي جسورتر مي‌كنيد. من يك صلح طلب بالفطره هستم كه از جايي كه ايستاده‌ام مي‌ترسم، از زنان و مردان پا به سن گذاشته‌ي اطرافم كه در خانه نمي‌مانند مي‌ترسم، من به اندازه‌ي يك نفر، از خودم مي‌ترسم، انقدر با ولوم آستانه‌ي ملت بازي نكنيد،‌ دسته‌اش مي‌شكند.