Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3
من و تن و همچنان يار ِ مهربان
من و تن و يار مهربان
پارادوكس
چهاردهم غربي
اين تشت ِ آرزو
سلام خَشي!
هرپس - اپیدمی در پرده
من و من
1
جذابيت استقلال طلبي
فردا
اشکهایش
بينش و مايه داري
روابط - سوم
عشق و انحراف
دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها
چرا مي نويسم؟
HIV و 20 نكته ارتباطي
سال گرد
روابط - دوم
روابط - يكم
گناهِ سرخوشي
فرهنگ قطع رابطه -2
فرهنگ قطع رابطه - 1
از خیلی درون...
واقعيتي به نام ايدز - 3
واقعيتي به نام ايدز -2
واقعیتی به نام ایدز - 1
ارتباط و مسئولیت - بخش سوم
ارتباط و مسئولیت - بخش دوم
ارتباط و مسئولیت - بخش اول
افق عاشقانه
وفا
بچه ها و سککس - بخش اول
دخترک
تعهدات عاطفی – روابط موازی
من، خودم و آمیزش
اگر من معتاد بودم 2
عشقهای مثلثی 4
عشقهای مثلثی 3
بلوغ جنسي 2
بلوغ سکسی 1
تکرار عاشقی
Private
فرزندم
بلوغ
untitled
دخترک
 

5 Recent posts
 

Archive
April 2014
March 2014
November 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
February 2013
January 2013
December 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
 

Email Me!
 

Feed
 

:: ۱۹:۰۰-۲۱:۳۰

۱- صدای بال بال پرنده آمد. لای در بالکن باز بود. گفتم پرنده گیر کرده، س گفت نه بابا پرنده نیست. رفتم دیدم کبوتر آمده توی بالکن و طبق معمول راه برگشت را گم کرده. گرفتم‌ش. جوان بود. سالم و زیبا. پرنده‌ها همه زیبا هستند. دارم روی ن کار می‌کنم که زیبایی‌های کلاغ را هم ببیند. نصف راه را آمده. واقعن در جزییات بدن و سر و شکل‌شان که دقت می‌کنی جز لطافت و زیبایی چیزی نمی‌بینی. آوردم‌ش تو. خیلی ترسیده بود ولی دلم نیامد چند دقیقه را برای لاسیدن نگذارم. داشتم با کبوتر صحبت می‌کردم که الف از دست‌شویی برگشت. کبوتر را دید. گفت "اِ! این خوش‌شانسیه". نگاهش کردم. گفت من تا به حال از این نزدیکی ندیده بودم این‌ها را. زیر گردن‌ش چه رنگ‌های قشنگی دارد. ببین از هر طرف که نگاه می‌کنی یک رنگ دیگری می‌شود. کبوتر را از درز پنجره رها کردم رفت. از صبح که آن هوای خوش‌بو را دیدم می شد حدس زد که کبوترها باید دنبال تشکیل خانواده باشند.

۲- بحث با الف به جاهای سختی کشید. آخرین جلسه‌ی روزم بود و هوا کم کم تاریک می‌شد. جان نداشتم واقعن. گفتم س، کمک کن که کارمان به طلاق در کار نکشد. ادامه دادیم. آخرین زورمان را زدیم، موفق شدیم توافق کنیم. الف آژانس درخواست کرد، گفتم مسیرمان یکی‌ست،‌ می‌رسانم‌ت.

۳- در کوچه‌های نزدیک خانه‌‌ی دوست پسر الف، یک موتورسیکلت کوچه‌ی یک طرفه را برعکس آمده بود و گیر افتاده بود بین یک ماشین پارک کرده و ماشینی که داشت رد می‌شد. احتمالن لج‌بازی کرده بود و صبر نکرده بود که ماشین رد شود اول. یک چیزی هم گویا پرانده بود. من ماشین پشتی بودم. راننده‌ی لکسوس سیاه پیاده شد. موتور که جعبه‌ی حمل غذا پشت‌ش بود نمی‌توانست رد شود. راننده‌ی لکسوس خیلی عصبانی به نظر می‌رسید. احتمالن حق هم داشت. رفت سراغ پسرک و بدون مکث خواباند زیر گوش‌ش. خیلی محکم زد. پسرک که به زور هجده سال‌ش می‌شد هیچ واکنشی نشان نداد. مرد شاید انتظار واکنش داشت. ضربه‌ی دوم را زد زیر گوش آن‌وری. واقعن چرا همیشه در سیلی زدن توازن چپ و راست را رعایت می‌کنند؟ مرد شروع کرد به زدن پسرک همان‌طور که روی موتور نشسته بود. پسر هم تسلیم مطلق. پیاده شدم داد زدم آقاجان بی‌خیال شو حالا. ول کرد برگشت که سوار ماشین شود. موقع سوار شدن همان‌طور که زیر چشمی مرا می‌پایید زمزمه کرد: "بی ادب!"

۴- گفتم حال مادرت چطور است راستی؟‌ گفت بهتر شده، ولی عوارض داشته این پروسه‌ی درمانی. حافظه‌ی کوتاه مدت‌ش آسیب دیده. یک روز صبح بلند شدیم با هم صبحانه خوردیم. جمع کردم و بعد رفتم در اتاق کاری انجام دادم. بعد برگشتم بیرون دیدم دارد بساط صبحانه می‌چیند. به کل یادش رفته بود صبحانه خورده‌ایم نیم ساعت پیش. حالم خیلی بد شد. گفتم می‌فهمم. این اتفاق اولین بار زمانی برای من افتاد که دیدم دست پدرم دارد خارج از کنترل می‌لرزد. خیلی غیر منتظره بود. فکر نمی‌کردم هیچ وقت دست پدرم بلرزد.

۵- پیاده که شد سر راه خانه رفتم بیمارستان ایران‌مهر ویزیت دکتر عمومی. وارد اورژانس که شدم صدای مردی می‌آمد که داشت ضجه می‌زد. سال‌هاست که آن‌جا می‌روم برای درمان‌های سرپایی. سال‌هاست که منتظرم یک مرده یا لت و پار شده را آن‌جا ببینم. ندیده‌ام. فکر کردم بالاخره اتفاق افتاد. صدا از پشت درِ اتاقی می‌آمد که روی تابلوی‌ش نوشته بود "سی پی آر". می‌شد حدس زد که آن پشت چه خبر ممکن است باشد. مرد گریه می‌کرد، ناله می‌کرد،‌ خدا خدا می‌کرد. اپراتورهای آن‌جا را کم و بیش می‌شناسم. یک دختر ظریف و دل‌نشینی هست که همه‌ی این سال‌ها می‌بینم‌ش پشت باجه. قدیمی‌تر از همه‌ی کارمندان دیگر آن‌جا. این گریه‌ها و فریادها برای من عادی نبود ولی حدس می‌زدم باید برای آن‌ها عادی باشد. شروع کردم دقت کردن در چهره‌ی تک تک‌شان. ببینم این ضجه چه تاثیری می‌کند. یک آرامش عامدانه‌ای داشتند انگار. تعمد داشتند به سمت صدا نگاه نکنند. انتظار داشتم مثل من چشم‌شان خیره به در آن اتاق بماند. فقط آن دختر بود که از جای‌ش بلند شده بود و نگران به آن سمت نگاه می‌کرد. فرم گرفتم،‌ صدای فریاد می‌آمد، پول را به صندوق دادم، صدای فریاد می‌آمد، منتظر شدم. به نظرم دکتری که روی مریض، مُرده، کار می‌کرد اعلام کرد تمام شده. ناگهان سالن منفجر شد. صدای فغان. حالم بد شده بود. هنوز توی چشم‌های حاضرین دنبال اثر می‌گشتم. دیدم حال یکی از نگهبان‌های گردن کلفت بیمارستان از همه بدتر است. از سمت آن اتاق می‌آمد. رفتم سراغ‌ش. گفتم مرده؟ گفت آره. گفتم جوان بوده؟ گفت شصت و خرده‌ای. گفتم چرا؟ گفت ایست قلبی. پسر بزرگ، پسر کوچک، هم‌سر مرده اولین لحظات باور مرگ را ضجه می‌زدند. با تمام وجود. کارم که تمام شد، موقع بیرون آمدن از سالن اورژانس، دیدم وسایل مرحوم را در یک کیسه‌ی بزرگ زرد کش‌دار داده‌اند دست پسر کوچک‌ش. هم سن و سال من بود. کیسه را محکم بغل کرده بود و گوشه‌ی اتاق انتظار های های گریه می‌کرد. هوای توی کیسه محبوس مانده بود. نگران بودم بترکد توی بغلش.


:: House of Cards*

"هاوس آو کاردز" می‌بینیم و من ناخودآگاه و دائم دنبال مصادیق بی‌رحمی‌ها، بی اخلاقی‌ها و گاهی پلیدی‌های دنیای سیاست می‌گردم در دنیای اطرافم و حتا در خودم. توی سال‌هایی که به نوعی رهبری یه سازمان به سرعت بزرگ شونده رو کم کم بر عهده گرفته‌م خیلی ملموس درک کرد‌ه‌م که آدم مکرر و پیوسته در معرض دوراهی‌هایی قرار می‌گیره که ناچاره چیزی رو فدای چیز دیگه کنه و گاهی هر دو طرف فدا شونده و فدایی گیرنده وزنه‌های موجه خودشون رو دارن. این‌طور جاها آدمی که قدرت در اختیارشه خیلی خیلی سخت می‌تونه تصمیمی بگیره که همه‌جانبه اخلاقی محسوب بشه،‌ چه با معیارای خارجی و چه حتا با معیارای خود اون آدم. شاید یکی از اولین آموزه‌های غیر مستقیم رهبری (ترجمه‌ی لیدرشیپ)‌ بی‌رحمیه. بی‌رحمی هم شکی نیست که از کشتن پشه یا ناراحت کردن یه آدم تا مثلن آدم‌کشی درجات داره ولی می‌خوام بگم نمی‌شه بز گله بود و هوای همه‌ی پشت سری‌ها رو هم داشت. بخوای دائم متوجه همه باشی شانس کشوندن کل جماعت به دره و سقوط دسته جمعی زیاد می‌شه. واقعن چقدر می‌شه آدم بودن و قدرت داشتن رو بالانس کرد؟ قدرت منظورم دیکتاتوری نیست، قلدر محله بودن نیست، رهبریه در دموکراتیک‌ترین تعریفش حتا. گرچه اون حجم پلیدی ِ احتمالن اغراق شده‌ای که اینا برای سطوح بالای سیاست توی این سریالا نشون می‌دن خیلی شدیده، ولی واقعن آدما توی جاهای خیلی عادی‌تر و دم دستی‌تری مستعد زورگویی‌ یا بی‌اخلاقی‌ان. مثال ساده‌ش یه راننده‌ی دیوانه‌ی مسافرکش که جنون آمیز می‌رونه و کسی جرات نمی‌کنه بهش انتقاد کنه چرا که کاپیتان در اون لحظه اونه و اون هم از این اتوریته باخبره. همین آدم پشت پیش‌خون یه اداره‌ی دولتی ممکنه موش‌ترین موجود دنیا باشه. موازنه‌ی قوا. خیلی دارم سعی می‌کنم حواسم باشه این‌ور میز و اون‌ور میز چه فرقی می‌کنم و خودمو نگاه می‌کنم، ولی گاهی هم می‌‌ترسم که حکایت بزه بشه و کل فلسفه‌ی وجودی این تشکیلات و زحمتی که براش کشیده شده و چند صد نفری که کنارش مشغول شده‌ن به خطر بیفته. یه یاس فلسفی‌ای به آدم حاکم می‌شه.


* House of Cards

:: متهم اول: پلیس

یکی از دوستان‌مان را اتوبوس در خط بی آر تی و ظاهرن محل خط عابر پیاده زده له و لورده کرده. دختر جوان چند روز است که در کماست و امید داریم و منتظریم که این مقطع را رد کند و به هوش بیاید. فیلم غم انگیز دیر رسیدن اورژانس به محل هم در سایت‌ها می‌چرخد. همسرش و دوستان دیگر به تکاپوی شدیدی افتاده‌اند که بلکه به این بهانه چیزی را عوض کنند، به‌تر کنند. پیشنهادات در فیسبوکی که من می‌بینم فراوان می‌آید، از پیشنهاد غیر منطقی‌ای مانند حذف خط بی آر تی تا خیلی حرف‌های منطقی مانند کنترل سرعت این اتوبوس‌ها، نظارت بر رفتار راننده‌ها، تامین روشنایی خطوط، رسمیت دادن به خطوط عابر پیاده در این مسیرها و غیره.

اما من احساس می‌کنم این وسط به چیزی توجه نمی‌شود که شاه کلید ماجراست و نه فقط در مورد خطوط بی آر تی، بلکه در تمام ابعاد زندگی همه‌ی ما ایرانی ها تاثیر دارد و آن "غیبت و بی‌مسئولیتی/کج مسئولیتی فاحش پلیس" است. از تمام فاکتورهای موثر در این حادثه‌ی خاص، راستش من فقط می‌توانم اجزای کوچک‌تر حادثه مانند "تاریکی مسیر" یا نهایتن "ضعف آموزش رانندگان" را به طور مستقیم گردن ارگانی بجز پلیس (مثل شهرداری یا شرکت اتوبوس‌رانی تهران) بیندازم. من مقصر اصلی را پلیس می‌دانم. دلایلم را توضیح می‌دهم.

یک بار نوشته بودم در مورد انتقادهایی که بچه‌های غرب نشین به خیلی ایرانی‌ها می‌کنند که چرا الکل می‌خورند و رانندگی می‌کنند. الان بسیار بیش‌تر از قبل اعتقاد دارم که اصلی‌ترین انگیزه برای این رفتار از جانب پلیس بی‌مسولیت و بعضن رشوه‌گیر تزریق می‌شود. یادم هست در شانگهای، شنبه شبی، یک ایستگاه خیلی جدی الکل سنجی در خروجی یکی از بزرگ‌راه‌ها برقرار کرده بودند و راننده‌های الکل خورده را یک‌ضرب بازداشت می‌کردند. همین می‌شود که در کشوری که الکل بی‌ رویه مصرف می‌شود و کمونیست‌ها آزادی اجتماعی را به جای آزادی سیاسی باج داده‌اند، رئیس شرکت میزبان من جرات نمی‌کند از رستوران تا خانه پشت رل بنشیند، آن‌هم در چین، که خودش مهد رشوه است. اما چه کسی به خاطر دارد که پلیس ایران (و نه لباس شخصی‌های نامحبوب) با تجهیزات و امکانات حرفه‌ای پست ثابتی راه انداخته باشد و تست الکل از راننده‌ها بگیرد؟ چند درصد از دوردورهای شب‌های تهران در مملکت اسلامی ما بوی الکل شدید نمی‌دهد؟ گیر کار کجاست و پلیس کجا سرگرم است؟

همین را تعمیم بدهید به بدیهی‌ترین و ساده‌ترین وظایف پلیس (فعلن در حیطه‌ی ترافیک)، که انگار به کل وجود ندارند. برای این که دوستان نگرانم هم ایده‌ای داشته باشند چیزهایی را که به ذهنم می‌رسد لیست می‌کنم. بیایید ببینیم پلیس چه کارهایی باید بکند که نمی‌کند:

1- قانون حق تقدم عابر پیاده روی خطوط عابر، عملن برای ایران صادق نیست. عبور از خط عابر با عبور از هرجای دیگر هیچ تفاوتی نمی‌کند. باید حواس‌تان شش دانگ باشد و حق همیشه با دوچرخه تا هجده چرخه‌ی گنده‌تر است. موضوع اصلن جزو دغدغه‌های تئوریک پلیس هم نیست.

2- سرعت در معابر شهری هرگز کنترل نمی‌شود. پلیس با تمام قوا روی معابر جاده‌ای و اتوبان‌ها کار می‌کند، اما مثلن اگر نیمه شب در همین خیابان ولیعصر یا خیابان کریم‌خان با صد کیلومتر سرعت پرواز کنید، هرگز -تکرار می کنم هرگز- شانس مواجه شدن با دوربین یا رادار پلیس را ندارید. کنترل سرعت در محله‌های مسکونی هم پیش‌کش، اگر پلیس راهنمایی و رانندگی در محله‌ی مسکونی دیدید سلام ما را هم برسانید. تابلوی محدودیت سرعت هم اگر در معابر فرعی دیدید مجدد سلام برسانید.

3- قانون حرکت با چراغ روشن در شب هیچ جنبه‌ی اجرایی‌ای ندارد. مسافرکش‌های ایرانی هنوز تصور می‌کنند رانندگی با چراغ خاموش حرفه‌ای گری و تردستی‌ست. شاید می‌دانید که در اروپا و مخصوصن امریکای شمالی اکثر ماشین‌ها حتا روزها با چراغ روشن حرکت می‌کنند چرا که لااقل بهتر دیده می‌شوند و ریسک تصادف کم می‌شود. گاهی می‌بینم که در بارندگی‌های سنگین در همین تهران با وجود روز بودن، دید به شدت کم شده ولی کسی چراغی روشن نمی‌کند بجز شاید چند ماشین مدل بالایی که اتوماتیک چراغ‌شان روشن می‌شود. حتا گاهی بقیه به تو علامت می‌دهند که حواست نیست چراغت روشن مانده. این‌جا پلیس که عین خیالش نیست، آموزشی هم وجود ندارد، قانونی هم تا جایی که من می‌دانم در این یک مورد (برای روز یا هوای بارانی)‌ وجود ندارد.

4- کلاه کاسکت به کل فراموش شده. همانند یک بند ِ زنگ زده در کتاب قانون. این طرح‌های موتور بگیری دوزاری مقطعی هم هرگز موثر نخواهد افتاد مگر تک تک ماموران پلیس در تک تک روزهای کارشان این داستان را کنترل کنند. کسی هست که در فامیل درجه یک یا نهایتن درجه دو یا سه‌اش موتورسواری کشته نشده باشد؟ علت مرگ: ضربه‎ی مغزی.

5- اتوبوس شرکت واحد، بی آر تی و غیر بی آر تی، شامل قانون نیست. تا به حال دیده‌اید اتوبوس شرکت واحد را برای سرعت یا حتا عبور از چراغ قرمز جریمه کنند؟ اتوبوس شرکت واحد تا تصادف نکند از نظر پلیس رویین‌ تن است. چرایی‌اش واقعن برای من خیلی سوال بزرگی‌ست. چرا پلیس به این‌ها سهل می‌گیرد (بهتر است بگویم کلن نمی‌گیرد) در حالی که جان متوسط سی، چهل، پنجاه نفر در هرکدام از این جعبه‌ها در حال جابجایی‌ست. انگار راننده‌ی اتوبوس چون زحمت می‌کشد و ماشین هم مال خودش نیست جزو معصومین باشد. این قاعده تا حد کم‌تری شامل تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها هم می‌شود.

6- عبور ممنوع (ورود ممنوع) از نظر پلیس تقریبن در حد یک تابلوی تزئینی بیشتر نیست. مردم (علی‌الخصوص رانندگان خودروهای عمومی) این تابلو را به هیچ کجای‌شان حساب نمی‌کنند مگر این که مطمئن باشند ماموری برای همین کار سر دیگر کوچه یا خیابان ایستاده. ریسکی کم تر از یک در هزار. بنا بر این بسیار و فراوان دیده‌اید و خواهید دید که مسافرکش‌ها در خیابان‌ها و کوچه‌ها، برعکس مسیر جولان می‌دهند و واهمه‌ای هم ندارند. عملن قانون خیابان یک طرفه توسط خود مردم اعمال می‌شود، گاهی هم درگیری در حد چاقوکشی جزو نتایج این اعمال قانون به روش غیر انتظامی ست.

7- چراغ زرد و چند ثانیه‌ی اول ِ چراغ قرمز همان چراغ سبز محسوب می‌شود. قانونی که در اکثر کشورهای جهان بسیار جدی و شدید اعمال می‌شود، در کشور ما عملن توسط خود مردم و با حرکت ترافیک و "گرفتن حق با زور" پیاده می‌شود. جریمه برای عبور از چراغ قرمز؟ واقعن نادر رخ می‌دهد.

8- حرکت بین خطوط در معابر شلوغ به کل فراموش شده. بارها دیده‌ام جلوی پای افسر پلیس در یک خروجی پر ترافیک یک ماشین از ته صف می‌آید جلو و از مسیر کناری خودش را به زور جا می‌کند در خروجی و کم‌ترین واکنشی در مامور حاضر در صحنه نمی‌توان دید. به مثابه سیب زمینی.

9 - پارک دوبل (گاهی سوبل) هم که جزو حقوق شهروندان شده. به عنوان بدیهی‌ترین روش خرید از سوپرمارکتی که می‌خواهیم از آن خرید کنیم، تصمیم می‌گیریم دقیقن جلوی درش پیاده شویم و می‌شویم، حتا نه ده متر جلوتر که جای پارک هست.

10- و بالاخره به عنوان یک مفهوم و ضعف فراگیر و کلی، گشت خیابانی و چند منظوره‌ی راهنمایی و رانندگی عملن وجود ندارد. ماموران سواره حتمن با هدف خاصی و در مسیر خاصی و به صورت مقطعی کار می کنند. ماموریت: جریمه پارک دوبل (یکی سر همان چهار راه روی خط عابر بیاید جزو وظایف آن پلیس محسوب نمی شود که جریمه کند)، ماموریت: سرعت در بزرگ راه، ماموریت: یک چراغ قرمز خاص (البته به ندرت)، ماموریت: طرح ترافیک، ماموریت: کمربند، ماموریت: ...
منظورم را می گیرید؟ پلیس گشتی‌ای نداریم که مسولیتش پلیس بودن در همه‌ی ابعاد باشد، یکی یا دوتا یا سه تا کار هر روز صبح برای هر افسری تعریف می‌شود و چشم آن افسر نسبت به تمام تخلفات بعدی کور است.

پلیس تخصصی، محترم، اما من تا به حال نه شنیده و نه دیده‌ام که گشتی‌های پلیسی باشند که کارشان دور زدن و شناسایی و برخورد با "هر نوع" تخلفی باشد که در داخل شهرها رخ می‌دهد. بارها و بارها ماشین راهنمایی و رانندگی دیده‌ایم که کاملن بی خیال به همه‌ی تخلفات یک خیابان اعم از پارک دوبل و توقف غیر مجاز و حتا ورود به خیابان ورود ممنوع سوت زنان عبور می‌کند چون احتمالن ماموریتش رفتن به دو تا خیابان پایین‌تر و انجام یک کارشنانی تصادف خسارتی منجر به شکستن لامپ یک ماشین است.

پلیس در بخش بزرگی از وظایفش مُرده. من مقصر اصلی را در بخش قابل توجهی از زجری که ما شهرنشین‌ها (مخصوصن در تهران) می‌کشیم،‌ پلیس می‌دانم و بس. اگر اهل کمپین هستید، بیایید اول "شرح وظایف" اولیه‌ی پلیس را به پلیس یادآوری کنیم.


-----------------------------------------------------------------

پ.ن۱:‌ من نمی‌دانم که این الگوی تفکیک پلیس انتظامی از پلیس ترافیک در چند درصد کشورهای "متمدن" جهان پیاده شده. اما برداشت شخصی‌ام این است که لااقل در کشوری که از کم‌بود منابع و بودجه و کم‌بود توجه قانون‌گذار به اهمیت پلیس در امنیت "واقعی و روانی" شهروندانش رنج می‌برد، شاید یکی شدن این دو نوع پلیس دوباره قابل بررسی باشد.

پ.ن۲: دست و پا زدن سیستم‌های نظارتی پلیس برای کنترل رشوه‌گیری و تخلفات ماموران مشهود است. ولی خودروهای پلیس نه دوربین‌های فیلم‌برداری برای کنترل رفتار ماموران دارند و نه معمولن سیستم‌ ابتدایی جی‌پی‌‌اس. فرماندهان نیرو ظاهرن بیش‌تر درگیر استخراج استانداردهای نوع لباس پوشیدن مردمند تا تامین آرامش آن‌ها.

پ.ن۳: تردید ندارم که از نظر اقتصادی تامین کمبود نیرو و منابع پلیس از محل جریمه‌های تخلفات بسیار گسترده‌ای که الان اعمال نمی‌شود ممکن است. لااقل می‌توان در یک دوره‌ی گذار تا زمان ایجاد توازن و تثبیت حداقل‌های فرهنگی، یک مکانیزم اقتصادی-درآمدی برای این کار تعریف کرد. قانون‌گذار به دردخور می‌خواهد و مدیریت باسواد. داریم؟‌ گویا نه.

:: گم شده، پیدا شده

لپ‌تاپ دوباره خورد زمین. رفتم لاست‌اند‌فاوند سالن ترانزیت دنبال دفترچه. هفته‌ی پیش موقع پیاده شدن از هواپیما جامانده بود آن تو و وقتی فهمیدم نیست که خیلی دیر شده بود. دفترچه ارزش خاصی نداشت اما محتوایش این بار استثنا‌ئن خیلی مهم بود. توی پروازی مدتی قبلش برایش نوشته بودم. سعی کرده بودم صادقانه بنویسم. سعی کرده بودم اول با خودم روراست باشم بعد با او. جزو معدود بارهایی بود که گفتم فرض کنیم نمی‌خواهم بدهم بخواند، سعی کردم کامل بنویسم. حالا دفترچه رفته و واقعن یادم نیست که دقیقن چه نوشته بودم. حال هذیانی‌ای داشتم که برای خودم هم جالب بود. این مدت دیوانه‌وار سفر کرده‌ام و تبدیل به یک موجود گم‌شده در مکان‌ها و زمان‌های مختلف شده‌ام. لپ‌تاپ خورد زمین. بار اولم نبود. برای این که برسم به لاست‌اند‌فاند باید از کنترل پاسپورت رد می‌شدم. لااقل ترکیه هنوز ویزا به ماتحت‌مان فرو نکرده. پاسپورتم مهر خورد. رفتم گفتم آقاجان نوت‌بوکم را هفته‌ی پیش در فلان پرواز جاگذاشته‌ام. گفت لپ‌تاپ؟ گفتم نه، نوت بوک کاغذی. زبان سرش نمی‌شد. رییسش را صدا زد. گفتم نوت بوکم را فلان. گفت تبلت؟ گفتم نه، کاغذی، واقعی، سنتی. گفت باید بروی سالن "دومستیک ارایول". آمدم کوله را بردارم یادم رفته بود زیپش را باز کرده‌ام لپ‌تاپ پرواز کرد وسط سالن. شاید اصلن دارم این را می‌نویسم که مطمئن شوم کار می‌کند. رفتم آن‌جا. باید سالن را معکوس می‌رفتم تو چون طبعن من با پرواز نرسیده بودم به آن‌جا. کارت پروازم را نشان مامور سالن دادم و داستان را گفتم. گیج نگاهم کرد که چه می‌گویی ببم جان؟ این‌جا چه می‌کنی؟‌ کلافه گفتم آقا ول کن کار دارم حتمن. فارسی احتمالن به گوشش بهتر آشنا بود گذاشت بروم. رفتم گفتم نوت‌بوکم را جا گذاشته‌ام فلان روز فلان پرواز فلان کشور. گفت کامپیوتر؟ گفتم نه آقا کاغذی، قدیمی. گفت باید همان فرودگاه می‌رفتی. گفتم نرفتم ولی حتمن شانسی بوده که وقتی پرواز برگشته این‌جا پیدایش کرده باشند. رفت یک دفتر صدبرگ را شروع کرد ورق ورق کردن. فکر کردم چطور این‌ها کامپیوتر ندارند. گفت چی داخلش نوشته بودی؟ نمی‌دانم انتظار داشت چه جوابی بگیرد. خوب بود می‌گفتم "عاشقانه، اگر از نظر شما مشکلی نیست". گفتم فارسی، به زبان خودم. گفت آها، گفتم یس. گفت متاسفم آقا، هم‌چین چیزی این‌جا ثبت نشده. تشکر کردم. برگشتم. الان روبروی گیت ۳۰۳ کفش‌هایم را درآورده‌ام چهارزانو نشسته‌ام تایپ می‌کنم. کفش‌هایم خیلی شبیه گالش است و جلب توجه می‌کند. از میزان متوسط جلب توجهی که می‌کند خوشم می‌آید. یک دختری نشسته توی صندلی روبرویی. نمی‌دانم ایرانی است یا نه، دولا شده روی صندلی و مثل درویش‌های موبلند موهایش را ریخته دورش و کمرش را به حالت ذکر برای خودش بالا پایین می‌کند. خیلی ریز یک شعاع دوسه درجه‌ای را حرکت می‌کند و در عین حال یک دسته از موهایش را کنار گوشش بدون نگاه کردن می‌بافد. خیره شده به زمین. حالش خیلی برای خودش است. از آن خلسه‌هايی‌ست که حتا تماشایش لذت دارد. سر یک دسته غنچه‌ی رز از کیفش بیرون است که به سمت جاذبه آویزان شده‌اند. برای مرگ آماده می‌شوند. شاید هم همین حالا جنازه‌اند. سر یک بطری آب هم از کیفش بیرون است. می‌شود شرط بست که از یک ماجرای عاشقانه می‌آید. استانبول ساخته شده برای همین اتفاق، نه؟ فکرم رفت آنتالیا، یازده سال پیش، جدایی عاشقانه‌ای که دیده بودم و تکانم داده بود. یکی از همین تبعیدی‌های هم‌وطن بود با دل‌داده‌اش که از ایران آمده بود. همین شد که لپ‌تاپ را کشیدم بیرون. دروغ گفتم، خیلی مهم نبود که کار می‌کند یا نه، دخترک باعث شد.

:: برزخ

دوستم می‌گوید تراپی (روان‌کاوی/درمانی) می‌تواند شمشیر دولبه شود. آدم یک خواصی دارد که ممکن است به آن‌ها عادت داشته باشد، طبیعی بپنداردشان، بی‌ضرر بداندشان و حتا اعتماد به نفس نسبت به‌شان داشته باشد یا ازشان بگیرد. این خواص ممکن است نهان باشند، در حدی که آدم اصلن حواس‌ش به انجام‌ دادن یا داشتن‌شان نباشد، یا این که به وجودشان آگاه باشد اما الزامن فکر آور، تعمق آور یا مکث آور نباشند. یعنی من می‌دانم فلان رفتار را در زندگی‌ام دارم و می‌دانم این رفتار آزاری برای کسی ندارد و خودم را خوش‌حال نگه می‌دارد، پس به داشتن‌ش ادامه می‌دهم و دلیلی هم برای متوقف شدن و بازبینی ندارم. تی‌دو یک عمر شاشیده به درخت. پای راست‌ش را گرفته بالا و در کمال آسودگی شاشیده. حالا برود یک شهر دیگر و آن‌جا به زبان سگ‌ها در ورودی تابلو زده باشند که شاشیدن با پای بالا ممنوع است. شاشیدن به درخت هم ممنوع است. دار هم نزنند حیوان را، فقط زیرش اضافه کرده باشند با اخلاق سگی منافات دارد این کار، خودتان نکنید. تی‌دو که خودش را سگ با اخلاقی می‌پندارد از آن لحظه به بعد موقع شاشیدن زجر خواهد کشید و برای بلند نکردن یک پایش تمام توان‌ش را به کار خواهد بست. حتا اگر پای‌ش را بلند کند و به درخت بشاشد باز هم گرفتاری ذهنی خواهد داشت. از آن به بعد شاشیدن هیچ جنبه‌ی بدیهی‌ای برای حیوان نخواهد داشت، بدیهی‌ترین کار حیوان تبدیل به زجر می‌شود.

خیلی مقطع غم‌انگیزی‌ست وقتی که رفتار بدیهی زندگی تو ناگهان تبدیل می‌شود به رفتار غلط، یا غیر اخلاقی، یا درد آور برای خودت، یا درد آور برای دیگری، یا دوگانه. وقتی طبیعی می‌شود غیر طبیعی، وقتی عادی می‌شود غیر عادی، وقتی مسبب آرامش می‌شود سبب نا آرامی.

یک پله قبل‌تر، "دانستن" به خودی خود شمشیر دولبه است. بدی کار این‌جاست که اغلب نه وقتی که "می‌دانیم" می‌فهمیم که آیا بهتر بود بدانیم و نه وقتی که "نمی‌دانیم" خبر داریم که نمی‌دانیم. الان واقعن تردید دارم که زندگی در جهل مرکب "به‌تر" است یا دانستن و درد کشیدن. "‌به‌تر" چیست؟ چه‌می‌دانم، بروید از فلاسفه بپرسید.


میعادگاه معمولن خانه‌ی خواهرش بود. گاهی اگر تعدادی آدم دور هم جمع بودند قضیه موجه‌تر جلوه می‌کرد. ما هم بودیم و بعد شب اتاق مهمان را اشغال می‌کردیم و به هم پیچیدن برقرار بود. اگر هم کسی نبود باز هم با جلوه‌ای کم‌تر موجه، پر رو تر، می‌ماندیم و باز هم به هم پیچیدن برقرار بود. بعد از آن، هربار، من دستور داشتم بغلش کنم تا بخوابد. نه این که نخواهم بغلش کنم، اما بیش‌تر مواقع قضیه کشیده می‌شد به دو، سه یا چهار صبح و بیش‌تر مواقع من فردا صبحش باید می‌رفتم سر کار برای همین لااقل بعد از هم‌آغوشی و بغل‌بازی ترجیح می‌دادم که زودتر بساطم را جمع کنم و بروم خانه. به ماندن هم علاقه‌ای نداشتم چون نه تنها من مایل به مواجه شدن با آشفتگی صبح‌گاهی خواهرش و شوهرش نبودم، طبعن آن‌ها هم مهمان نسبتن ناخوانده را نمی‌خواستند در آن شرایط. اگر هم به صرف چند دقیقه‌ای بغل بود، کار آن‌قدر سخت نمی‌شد. اما ماجرا این بود که هر بار بغلش می‌کردم و قبل از این که خوابش ببرد اجازه نداشتم بروم. خودم هم در آن ساعت‌ها، با خستگی مفرط، با لباس بیرون، کنارش می‌ماندم و خوابم می‌برد و باز بیدار می‌شدم و باز خوابم می‌برد و همین‌طور می‌جنگیدم تا مثل یک کودک، آرام و رضایت‌مند بخوابد. بعد می‌خزیدم بیرون و با چشمان پف کرده در ساعت‌های مرگ تهران تا خانه رانندگی می‌کردم. بارهای اول و دوم کمی عصبانی می‌شدم اما بعد عادت کردم به این ماراتن از عشق و بغل تا رانندگی سحرگاهی و کار فردا. آن شب‌ها خیابان چهاردهم را در سکوت محض آن ساعت پشت سر می‌گذاشتم، بعد با موزیک ملایم و نسیم نیمه‌های شب مسیر را تا خانه می‌رفتم. کل آن بخش از ماجرا بیش‌تر از چند ماه طول نکشید، اما خیابان چهاردهم و آن خانه طوری در من ادامه پیدا کردند که سال‌ها زمان لازم شد برای هضم‌شان.


باد بر آب



:: عمق‌سنج

در محوطه‌ی چمن یک استخر بزرگم که بچه-پارک آبی‌ای هم دارد، دیوار به دیوار راین، طوری که صدای یدک‌کش‌های کانتینربر روی رودخانه، آن حال لرزشی که غرش موتورهای‌شان به فضا می‌دهد کاملن احساس می‌شود. یک‌شنبه است و این‌جا بیشتر به مدرسه‌ای از گروه‌های سنی مختلف شباهت دارد که زنگ تفریحش خورده باشد و صدها نوجوان کون‌لخت ریخته باشند بیرون. کون‌لخت را اصلاح می‌کنم با مایو، اما همان کون‌لخت. ناخالصی سنی هم مثل من هست این وسط، از همه‌ی گروه‌های سنی، اما اکثریت مطلق مال زیر هجده ساله‌هاست.

خیلی پیش‌ آمده که با بچه‌ها، دوستان، حرف می‌زنیم و این سوال بی‌جواب روبروی‌مان قرار می‌گیرد که بهتر بود نوجوانی‌مان این شکلی باشد یا آن شکلی که اتفاق افتاد. بهتر بود توی یک کشور مترقی با دغدغه‌هایی به کل متفاوت بزرگ می‌شدیم یا همینی که بود، همین که دغدغه‌ی بیست سالگی‌مان توی دانش‌گاه مملکت این باشد که برای "حرف زدن" با جنس مخالف کار به کمیته‌ای چیزی نکشد. الان که می‌نویسم موضوع به طرز تهوع آوری تکراری به نظرم می‌رسد، اما راهی هم برای ننوشتنش ندارم، دقیق‌تر که بگویم، راهی برای از سر به در کردنش ندارم. جواب ساده بی‌شک همین است که زندگی این‌ها صد برابر با کیفیت‌تر است اما در عوض در سمت دیگر برای ما تنها دست آویز خوش‌‌حال کردن خودمان احتمالن دیدن و چشیدن چیزهایی‌ست که عمده‌ی این حضرات نه هرگز دیده‌اند، نه می‌بینند و نه می‌چشند. آدم‌های عمیق‌تری از ما تولید شد؟ کاش لااقل یک عمق‌سنجی اختراع می‌کرد یکی. شاید هم خوب شد نکرد.
باران گرفت.

هفت صبح جاده‌ی چالوس، دختره از پژو دویست و شیش مشکی پیاده شد و بلافاصله سر پیچ توی شونه‌ی جاده شروع کرد بی‌حجاب با حس کامل برای خودش رقصیدن. پسره هم پیاده شد یه سیگار گیروند و با یه شرمی که انگار حواسش هست این همه ماشین داره رد می‌شه ولی با یه کیف و لبخندی که انگار این آدم خوشگل شجاع با منه تند تند شروع کرد کام گرفتن. دختره یه حال بی‌خبری‌ای داشت که آدمو می‌گرفت، موهای فر بلند، دامن بلند و یه پیرهن، می‌رقصید و قر می‌داد و می‌چرخید و سهم هر بیننده‌ای از این سرخوشی از پیچ قبلی بود تا پیچ اینا. منم همین‌طور. رد شدم. انگار خارج. حسای مردم فرق کرده. کاش فرق کرده بمونه.

:: خدمت و خیانت ۳۵

‌می‌شود زندگی من را به دو بخش نسبتن دقیق تقسیم کرد. دوره‌ی قبل از ۳۵ درجه و دوره‌ي بعد از آن. نقطه‌ي عطف هم روز تاسیس این‌جا نیست، یک دوره‌ای‌ست که آدم‌های واقعی زندگی من شروع کردند به وبلاگی شدن. دوره‌ی اول دوره‌ی شوت و اوتی بود کلن برای من. از قیافه‌ام گرفته تا معاشرت‌ها و دغدغه‌هایم. خب البته داشتم بزرگ می‌شدم، گیرم با کمی تاخیر. دوره‌ی دوم هم بزرگ‌تر بودم و هم بالغ‌تر و هم با تجربه‌تر و از همه مهم‌تر این که آدم‌هایی از یک ژانر کاملن متفاوت داشتند زمینه‌ی زندگی‌ام را تغییر فرم جدی می‌دادند. یکی از زرزرهای دائمی همه‌ی ما وبلاگرهای نسل اول و دوم و سوم و غیره هم همیشه همین بوده که باباجان زندگی واقعی من الزامن این‌تو تصویر نمی‌شود و نشده و نخواهد شد، اما به هر حال یا این زرزرها کافی نبوده و یا داشتیم دروغ می‌گفتیم یا یاسین به گوش خر خواندن بوده. خاکستری‌ها، ما نارنجی‌ها را یک طور اشتباهی محاسبه می‌کردند همیشه. بعد که آدم‌های هم‌جنس اکثریت دوستان من را تشکیل دادند و آهسته آهسته رنگ زمینه از خاکستری تبدیل شد به نارنجی، کشف بزرگم این بود که ای بابا، ما که خودمان هم داریم همین اشتباه را در مورد خودمان می‌کنیم. یعنی تصویرمان از دوستان‌مان حداقل پنجاه پنجاه از تولیدات‌شان در نوشته‌ها تشکیل می‌شود و هر جانی که می‌کنیم نمی‌توانیم این‌ها را با هم قاطی نکنیم. حالا صدالبته که بستگی دارد که کی چقدر شبیه زندگی‌اش یا خودش بنویسد و کی چقدر گل‌واژه بخواهد قاطی تصویر مجازی خودش بکند نسبت به واقعیتی که هست، اما به هر حال لااقل برای منی که دوست داشتم این‌جا تشعشعات اتمی از خودم صادر کنم و جلوی فکرم را نگیرم و هرچقدر که دلم می‌خواهد نظریه بازی و نظریه پردازی کنم، شاید فاصله‌ی آنی که خودم بودم با آنی که تصویر کردم کمی زیاد شد، حتا پیش دوستان خودم، دوستان نزدیکی که حالا شاید ده درصدشان هم غیر وبلاگستانی،‌ خاکستری نباشند.

این وبلاگ خدمت کرده و یک لنگم را از زمین تا آسمان آورده بالا، ولی نامرد یک خیانت مکرری هم کرده و می‌کند که شاید این دو سه سال اخیر بیش‌ترین هزینه را گردنم انداخته. جایی که رابطه‌های مهم و احساسی‌ام وارد همین جمعی شده که منِ فعلی، بی این جمع من نمی‌شدم و اصلن وجودم به این محیط وابسته بوده.

یک روز سال چهل و دو یکی از خواننده‌های این‌جا که از قضا تلفنی از من داشت و آشنایی‌ای به هم زده بودیم و شاید محبتی هم بود بین‌مان محترمانه، نصف شب به خودش اجازه داد که پشت تلفن به دوست دختر قاطی و مجنون من اعلام کند که من آدم رابطه نیستم و اصلن برای تعهد و این کوفت‌ها ساخته نشده‌ام (و احتمالن متعلق به همه‌ام) و خلاصه اشتباهی شده که اصلن دوست دختر دارم.

جالب این‌جاست که این‌طور پترنی هم‌چنان و پیوسته در سطوحی خیلی متفاوت ولی هم جنس تمام رابطه‌های این سال‌های من را آزار داده. یعنی هر کسی یک تحلیل جامعی از من دارد که شامل این نوشته‌ها هم می‌شود و امکان ندارد (شاید منطقی هم نیست که داشته باشد)‌ که من را جدا ببیند. این تحلیل پیش‌فرض ایجاد می‌کند و این پیش‌فرض خطر و تهدید. مثال بزنم؟ فرض کنید پسر عمه‌تان با یک خانم عاقل و بالغی مزدوج شده. اگر خانم نجار باشد، می‌گویند که خب نجار است و کسی بداهتن شانس خیانت پیشه‌گی به طرف نمی‌دهد. اما اگر خانم رقصنده‌ی درجه یک ستریپ کلاب تجریش (بعد از رییس جمهور شدن روحانی) باشد، بنده که می‌روم منزل پسرعمه عرق‌خوری، هی بالاپایین خانم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم این با کی‌ها می‌رود بعضی وقت‌ها، این کِی‌ها خیانت می‌کند و چطوری می‌کند و غیره. حالا نه این که این حتمن نکند، شاید خانم نجار هم بکند، اما فرضیات ذهن من مخاطب زمین تا آسمان فرق می‌کند نسبت به این دوتا آدم. بعد شاید این یک جانوری باشد که سه سال یک بار، یک سال را ازدواج می‌کند و تا وقتی ازدواج کرده بجز زندگی مشترک به نجاری یا رقاصی خودش می‌پردازد بعد طلاق می‌گیرد می‌رود عشق و حال و صفا هر شب. اما من توی کَتم نمی‌رود که رقاص جماعت بتواند آن یک سال را سالم (؟) بگذراند.

همین دیگر، این وبلاگ، این تصویر رقاصه‌گی، رابطه‌های مهم زندگی‌ام را آزار داده، خیلی‌، سال‌ها. حالا نه این که من هم پیغمبر اسلام باشم، اصلن، ولی این آزار به آن ناپیغمبری ربطی ندارد، ماهیت و رفتار مستقل خودش را دارد. من رابطه‌ی مهم که دارم، خیلی دوست دارم نجار بودم. نمی‌شود؟ خیلی ممنون، می‌دانم خودم، خواستم غر زده باشم.

:: مفید در برابر باد شمالی

"ما همیشه عشق بزرگ زندگی یکدیگر بودیم،‌ اما نه وقتی که با هم بودیم، فقط وقتی که سعی می‌کردیم دوباره با هم باشیم (دوباره با هم آشتی کنیم)"

چند سال بود که کتابی را یک نفس نخوانده بودم، یک نفس یعنی یک و نیم روزه. "مفید در برابر باد شمالی" خوب بود،‌ در چند فرازش عالی بود، شاید چون بی‌نهایت ملموس بود، بازی‌های کلامی ما را داشت و برای این دوره و این نسل نوشته شده بود. ممنون از عطا.

مفید در برابر باد شمالی
Daniel Glattauer
شهلا پیام
ققنوس ۱۳۹۱

پ ن:‌ اگر یک وقت عطانامی خواست فیلم یا کتابی را به‌تان معرفی کند به محض این که اسم آن را گفت یک متکا بردارید و اگر زورتان رسید بخوابانیدش زمین، بیفتید روی صورتش و بنشینید. بعد از او خواهش کنید که دیگر یک کلمه هم حرف نزند. وقتی با اشاره‌ی دست قبول کرد از روی صورتش بلند شوید و ترجیحن آن اطراف نمانید. استعداد باورنکردنی‌ای در به ها دادن کل داستان با گفتن یکی دو جمله‌ی کلیدی دارد.

پ پ ن: کار جالبی که در ترجمه‌ی نه چندان درخشان کتاب دیده می‌شود استفاده‌ی رسمی از چای و قهوه به جای مشروب است. سانسورچی‌ها با همین هم راضی شده‌اند، مثلن یک بنده‌ی خدایی در داستان قهوه‌ی اعلا می‌خورد و لایعقل می‌شود. به عنوان یک اثر چاپ سال‌های آخر دولت سیاه احمدی نژاد متد جالبی بوده برای مجوز گرفتن.

:: عاشقانه

ماجرایی که چند روز پیش اتفاق افتاد باعث شد دوباره یادم بیفتد دارم وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌ام می‌شوم که ابعاد ناخوشایندی دارد. چند سال پیش با دوستان‌مان که گپ می‌زدیم حرف این بود که پدر و مادرها کم و بیش وارد محدوده‌ی پیری شده‌اند و این واقعیت اجتناب ناپذیر است که باید حواس‌مان به فرصت محدود داشتن‌شان باشد. اما، حالا هم‌سن‌های من،‌ خودشان کم و بیش سال‌های آخر جوانی را پشت سر می‌گذرانند و گرچه هنوز راه زیادی برای رفتن هست، ولی جسته و گریخته با اتفاقاتی مواجه می‌شویم که کم‌ سابقه‌اند و نامعمول. آدم انتظار ندارد که بشنود دوستش سکته‌ی قلبی کرده مثلن، انتظار ندارد که دوستش سرطان گرفته باشد، تومور گرفته باشد، هر درد بی‌درمان یا سخت‌درمانی گرفته باشد که تا به حال در گروه دوستان ندیده یا نشنیده. بی‌تعارف مواجه شدن با مرگ یک دوست نزدیک برای من به مراتب سخت‌تر از مرگ کهن‌سال‌های خانواده به نظر می‌رسد، حتا پدر و مادر. من خیلی سال است که با مرگ آدم‌ها یک صلحی دارم، اما باز هم چیزی نیست که در مورد هم سن و سال‌های‌مان انتظارش را داشته باشم. الان هر از چندی تلنگری می‌خوری که حواست باشد، فاصله کم شده.

حداقل دو سه دوست خیلی محبوب دارم که این‌جا را می‌خوانند و حسابی سیگاری‌اند. به عنوان قدم اول از همین تریبون اعلام می‌کنم که از تصور مواجه شدن با سرطان ریه‌های‌شان قلبم درد می‌گیرد، اصلن قابل تصور نیست برایم. از همین تریبون به‌شان یک ماه فرصت می‌دهم هر غلطی‌ می‌کنند بکنند، ولی سیگار را تعطیل کنند، یعنی در سنی هستند که خودشان می‌دانند تا همین حالا هم خیلی آسیب زده‌اند به بدن‌شان، اصولن دیگر اجازه ندارند تنهایی فکر کنند. با این نوع روابطی که بین ما حاکم است، حالا موظفند نهضت ترک هم‌زمان راه بیندازند، موظفند تا یک جایی سالم بمانند الاغ‌ها. متوجهید؟ متوجهند؟

مرگ اجتناب‌پذیر نیست، اما مثل آدم بمیرید لطفن، اگر شد. نگران نباشید، زندگی اجازه نخواهد داد بی‌هیجان تا ته خط برویم.

:: حجاب، دین، رفتار شخصی، ارابه‌‌های قدرت و شاید انتخابات

معیار استخدام در شرکت ما هیچ‌وقت باحجابی یا بی‌حجابی نبوده. بارها پیش آمده دخترهایی که در شرکت ما استخدام شده‌‌اند یا از شرکت‌های دیگر این‌جا ماموریت طولانی مدت داشته‌اند در روزهای اول با مقنعه، مانتوهای بلند و گل و گشاد و کلن حجاب سف و سخت آمده‌اند و کارشان را شروع کرده‌اند. این رفتار معمولن دو منشاء دارد. اول احتیاطِ پیش‌گیرانه در زمان ورود به محیط کار جدید، خصوصن که این‌جا میانگین سنی پرسنل مشکل به سی و پنج سال می‌رسد. به طور خاص دخترانی که از خانواده‌های محتاط‌ تر، سنتی‌تر یا بسته‌تر وارد محیط کار می‌شوند خیلی وقت‌ها با این واهمه درگیرند که نکند به‌واسطه‌ی رسیدن به سر و وضع‌شان یا شل گرفتن حجاب‌شان مورد تعرض ِ هم‌کار یا مدیر قرار بگیرند. بنا بر این از ابتدا و احتمالن به توصیه‌ی بزرگ‌ترها سفت و سخت و جدی (به مفهوم نازیبای کلمه) لباس می‌پوشند و سعی می‌کنند توجه کم‌تری جلب کنند. دوم هم طبعن پیشینه‌ و عقاید مذهبی‌ است که باعث می‌شود بعضی‌ها با حجاب جدی‌ای کارشان را شروع کنند.

نکته‌ی جالب و مشاهده‌ای که تکرارش توجه‌م را در سال‌های گذشته جلب کرده سیر سریع تغییر در جهت "آسوده تر شدن" است، تغییری فراگیر در مورد افراد استخدام شده از هر دو گروه و بعد از یک مدت کوتاه. حداقل وسواسی که برای انتخاب آدم‌های "محترم" و "با اخلاق" در کنار توانایی‌های حرفه‌ای برای استخدام در این شرکت به کار برده شده باعث می‌شود دختران (و البته پسران) تازه وارد بلافاصله متوجه شوند بواسطه‌ی سر و شکل و آرایش و لباس و موی بیرون مانده، کسی نسبت به‌شان تغییر رفتار یا تعرض در هر قالب محتملی بروز نمی‌دهد. در مورد گروه اول نتیجه طبیعی‌ست. خیلی زود مانتوها به اندازه‌های تنگ‌تر یا کوتاه تر و سایز برازنده‌ی بدن تغییر می‌کنند، مقنعه‌های سفت و سیاه به روسری‌ها و شال‌های خوش‌رنگ تغییر فرم می‌دهند و موها آزادانه‌تر زیبایی‌شان را به رخ می‌کشند. حتا می‌شود حدس زد که روش خریدشان تغییر می‌کند. بسته به سلیقه و ذوق طرف، لاک‌ها و رژها و غیره هم کم کم در رنگین‌تر کردن اوضاع به کمک می‌آیند. از آرامش و اعتماد به نفسی که بعد از سیر این تحول در این آدم‌ها می‌بینم لذت وافر می‌برم. حتا به راحتی می‌شود افت درجات شدید جنسیت زدگی را درشان دید.
گروه مذهبی‌ها اما رفتارشان برایم جالب‌تر است. به هر حال به مبانی جدی‌تری اعتقاد دارند (یا به‌شان تحمیل شده)‌ که در وضع ظاهرشان و رفتارشان تاثیر بیشتری دارد. اما با این وجود وقتی در این محیط قرار می‌گیرند کم کم رفتار مذهبی‌شان از حالت "تهاجمی" یا "دفاعی" به ساختار "شخصی" تغییر فرم می‌دهد. یعنی دقیقن برعکس روشی که حکومت ایران در اجتماع ترویج و تولید می‌کند. کسی کاری به کار اعتقادات‌شان ندارد بنابراین می‌بینی که آن‌ها هم خیلی زود به روسری افتاده‌ یا لباس کوتاه هم‌کارشان عادت می‌کنند، کاری به کارش ندارند. حتا لباس پوشیدن‌شان از مذهبی شلخته به مذهبی خوش‌لباس میل پیدا می‌کند، حجاب کامل می‌تواند رنگی باشد یا سیاه و سفید،‌ می‌تواند با اتو باشد یا بی‌اتو، می‌تواند روی زمین کشیده شود یا نشود.

در کارخانه هم روند مشابهی قابل دنبال کردن است. محیط کارگری به هر حال مشخصه‌های فرهنگی متفاوتی دارد و گاهی بی‌اعتماد به نفس بودن و دوگانه‌گی های متنوع در مورد تازه واردهای جوان خیلی محسوس است. مخصوصن در حیطه‌ی حجاب با قیافه‌هایی مواجه می‌شوی که تو گویی همین دی‌شب از دِیر راهبه‌ها زده‌اند بیرون. پشتوانه‌ی این مدل حجاب معمولن آن‌چان محکم و عقیدتی نیست، بل‌که صرفن از تحمیل فرهنگی ناشی شده. به طرز جالبی آن‌جا هم فرهنگ سازمان کار خودش را می‌کند. افراد به نوعی مثل مهاجرها رفتار می‌کنند. اولین اتفاق جالب در محیطی که هم کاملن کارگری و هم کاملن فنی‌ست تق و لق شدن حجاب و افزوده شدن آرایش است. لباس کار تمیزتر، صورت‌های مرتب شده‌تر و آرایش. شاید فاکتور آرایش بیشتر از محیط اداری به چشم بیاید و تعبیر شخصی من این است که آرایش برای این لایه‌ی اجتماعی مسیر گذار است به سمت اعتماد به نفس و استقلال رویه، به سمت نه گفتن به هرچیزی که در بیست و چند سال قبل از آن توی مغزشان فرو کرده‌اند. احتمالن کمی بعدتر می‌شود بیشتر خودشان باشند، آن طوری که لذت می‌برند، با آرایش یا بدون آن.

به نظرم آدم‌ها خودشان متمایلند به این که اعتقادات از جنس مذهب‌شان را شخصی نگه دارند. در خلوت توکل کنند اگر مرجعی سراغ دارند. کاملن برعکسِ حکومت‌های دین محور یا تقدس محور که همیشه بقای‌شان را در رفتار مذهبی تهاجمی پیدا کرده‌اند، تولید تقدس‌ به تفسیر منفعت.

با دیدن تاثیر فرهنگ یک سازمان کوچک در تقدس‌زدایی یا جنسیت زدایی (نسبی) در آدم‌های جوان، کمی امیدوار می‌شوم که پاک کردن اثر این دگم‌پروری و نفرت پراکنی گسترده‌ی حکومتی که سوار بر تانک (بخوانید وَن) مذهب صورت می گیرد آن‌قدر هم که به نظر می‌رسد مشکل و طاقت‌فرسا نباشد،‌ اگر روزی فرصت‌ش پیش بیاید.