Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: ارتباط و مسئولیت - بخش اول

در چند پست پیاپی به یکی از پیچیده ترین درگیریهای ذهنم می پردازم که چند سالیست گوشه بزرگی از مغزم را اشغال کرده، دغدغه هایی از جنس وجدان درد، مسئولیت پذیری، احترام متقابل و منافع دوجانبه، خصوصن در روابط با جنس مخالف.
نگاه شخصی افراد مختلف به این مقوله همیشه برایم جالب بوده و هست.
مقدمه اول: اولین رابطه ای که در یک جایگاه منطقی با دختری از فامیل دور ایجاد کردم نزدیک به یکسال طول کشید. با وجود اینکه برخلاف رابطه های قبلی (دوران شناخت فیزیکی و احساسی جنس مخالف) در این رابطه از ابعاد دیگری مثل شخصیت اجتماعی یک پارتنر لذت می بردم، اما موتور احساساتم در مورد این شخص خاص هیچوقت به طور کامل روشن نشد. دلایلش هم برایم بسیار روشن است، بعضی علائم بسیار ظریف و سلیقه ی خاص که الان معتقدم بیشتر از تربیت جنبه ژنتیک در من دارد.
به هرحال دخترک معصوم بدون اینکه فرصت ابراز پیدا کند دلباخته شده بود و من در سویی دیگر وقتی که فهمیدم این رابطه راه به جایی نمی برد سعی در محدود کردن آن کردم (اینها همه اولین تجربه های من از نوع خود بودند). رابطه نزدیک ما بدون وارد شدن به حیطه فیزیکی (یکی از خلا های مهمی که مرا بسیار از احساسات متقابل دور نگه می دارد) تمام شد.
این مقدمات همه برای این بود که به اینجای داستان برسم: در آن مقطع من اصرار داشتم که منبعد دوست و رفیق همینطوری باشیم ولی او مصر بود که حالا که نیستی اصلا نباش، استدلالش هم این بود که من (او) اذیت می شوم و عاشق شده ام و با تماس با تو روحم بیشتر آزرده می شود. گاهی هم در میان بحثها زمزمه می کرد که دوستت دارم و من البته از این عبارت چیزی نمیفهمیدم. اما الان خوب می فهمم که در آن یکی دو ماهه چه سوهان روحی شده بودم برای دخترک تا بالاخره از خر شیطان پایین آمدم و رفتم سراغ زندگیم.

مقدمه دوم: بعد از چند سال و تجربه اولین عشق و ناکامی عاشقانه (حرکتی خودخواسته، به شدت منطقی و در مقطعی خاص)، دوباره در شرایط مشابهی قرار گرفتم که به نوعی با تجربه اول بسیار شبیه بود و از دیدگاهی بسیار متفاوت. دختری که وجود هرگونه فضای عاشقانه را انکار می کرد، بنا به شرایط روز و ارتباطات اجباری مکرر در زندگیم حضور داشت و بنا به مدل تربیتی اش و ساختار خانواده اش، رابطه ای بسیار راحت تر، کاملتر و طولانی مدت با من برقرار کرده بود. این دختر به طرز عجیبی آمادگی داشت که بنا به خواست من حضور داشته باشد و از آنجایی که من همیشه آمادگی همه نوع وجدان درد را دارم، هر از چند گاهی می نشاندمش (گاهی ماهها در ایران نبود)، می نشاندمش و می گفتم که تو از این رابطه چه می خواهی؟ می گفت هیچ: لذت، دوستی، راحتی، فان! می گفتم احساسات؟ می گفت من مدلی بزرگ شده ام که اینها برایم عادی اند، تو نگران من نباش. (در این سو من تکلیف خودم را به خوبی می دانستم، این دختر انتخاب من نبود، حتی دوست دختر کوتاه مدتی هم نبود، ولی از معاشرت با هم لذت وافر می بردیم و رابطه گاهی بسیار عمیق و پیچیده می شد، اما چارچوب اصلی من به شدت محفوظ بود). به هرحال با علم به اینکه حس ششم من مکررن پس گردنم می زد که این دختر احساسش را مخفی می کند، بعد از اینکه به دفعات به اصطلاح طی کردم که رابطه ما همین فانی است که تو می خواهی و محتوای بیشتری ندارد، بار مسئولیت این رابطه را به طور کلی از گردن خودم برداشتم و با خودم گفتم که از این به بعد تمام مسئولیت آن متوجه شخص خودش خواهد بود و بس. البته بزرگترین ساپورت من در این تصمیم گیری گریزهایی بود که به طور پریودیک می زد و هر لحظه ای که من نبودم و یا سرم در جای دیگری گرم بود، او هم همین فان را با افراد دیگر پیاده می کرد، پس من خودم را اصلا مسئول ندانستم و هنوز هم نمی دانم که باید می دانستم یانه.

بحث اصلی: در زمان پیش بردن یک رابطه که ابعاد احساسی، فیزیکی و یا هردو را با هم دارد، وجدان ما در شرایط مختلف نسبت به وضعیت طرف مقابل تا چه حد مسئول است؟
ادامه دارد

پ.ن: احساس می کنم طولانی شدن بیش از حد یک پست، به نوعی خواننده آزاری باشد، گرچه تکه و پاره کردن اینچنین بحثی هم خود تامل برانگیز است، سعی می کنم روش میانه ای پیش بگیم.