
نشستم توی ماشین، درو که بستم همچین توی عوالم جو زدگی و شلوغ بازی گفتم:
بابا ... ماکسیما!
سرشو آروم تکون داد و بی حوصله گفت: نه... نه
گفتم: نه چی ؟
گفت: این وضع دلیل اصلی همه مشکلات منه، میدونی، آرزو می کردم کاش توی یه خونواده معمولی به دنیا اومده بودم
اومدم بگم ناشکری نکن، پیشدستی کرد: ناشکری نمی کنما، خداروشکر، ولی باور کن دیگه خسته شدم...
یدفه توی ذهنم برگشتم عقب، دوسه ماه پیش توی وزرا که از رستوران اومده بودیم بیرون، همین گلایه هارو از- بی ام وه - خوشگلش می کرد، می گفت نمی خوام، به خدا نمی خوام، با این لعنتی نه پسر حسابی میاد طرفت، نه کسی جرات می کنه باهات ارتباط برقرار کنه
دندرو که گذاشت روی درایو، یه سی دی چپوند توی سیستم، دیدم آه اسپیکرا بلند شد، یادم نمیاد، فرامرز اصلانی چیزی بود، گفتم: منم الان می زنم زیر گریه ها
گفت: بی ام وه که میدونی، سپرش اونروز توی تصادف شکست، خوابوندمش، یارو گفته یک و نیم خرجشه که از اونور بیارن، بیمه هم داره ولی نمیخوام از بیمه بدم، بابام که از امریکا بیاد میفهمه، باید خودم بدم، حالام ناچارم با ماشین بابام بگردم، همین چنتا آهنگو گوش میده اون... باز رفت تو فکر
دیدم اوضا خیلی خرابه، گفتم: تو چرا یکمی با یه گروه پایین تر معاشرت نمی کنی؟ توی دوستات که هستن چند نفری، یکم بیشتر با ماها بچرخ، فاصلرو کم کن
گفت شاید بابا بزاره، ولی توکه میدونی مامان من چجوریه، خیلی گیر میده که من با کی برم و بیام، تازه پسرای هم قد و اندازه ما همه یا تزریقین یا زن باره یا قرصی، نه توی پولدارا میتونم بگردم نه با پایین ترا، داستان همایون و که یادته، هنوز خونوادم تو شوکش موندن
دوباره ذهنم پرید، یاد پارسال افتادم، با بچه ها رفته بود داونتان و مست پاتیل برگشته بود، میدونم این دختر چقدر هایپره برای خودش، همچین با هیجان تعریف می کرد که توی اون خرتوخری دست طرف تا توی سینش رفته بود، ولی وقتی به نافش رسیده بود یگ گازی تحویلش داده بود که خواب و مستی و شهوت همه با هم از سرش پریده بود، نمی تونستم این خودداری و تواناییشو بندازم گردن ارادش، بلکه یه تفکر بود، یه ورود ممنوع بزرگ
یا همین عید امسال، پسره توی بردوبی رسما داشت توی ماشین بهش تجاوز می کرد، وقتی که کاملا به ته خط رسیده بود محتویات معدشو تقدیم سرتاپای مردک نیمه عریان کرده بود، پسرک تا روزها نمی تونست الکل بخوره...
خیلی سعی کردم که یه چیزی بگم که شبیه یه راه حل باشه، ولی واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید، شاید، جز اینکه مامانشو دور بزنه و با ما درجه دوها بپلکه... ولی مگه می شد؟ تازه خودشم مال این حرفا نبود، شب به شب اگه گزارششو رد نمی کرد خوابش نمی برد
گفت: به خدا این سه روزه جز گریه کاری ندارم، میگرنم اود کرده و هی بالا میارم، خسته شدم... خسته
اطلاعاتمو مرور کردم، این دخترک بیست و چند ساله مرفه هنوز توی رختخواب نرفته بود، هنوز نخوابیده بود
رسیده بودیم در خونه، گفتم: به هر حال و طبق معمول، میدونی که من پشتتم، چیزی بود در حد توان من دریغ نمی کنم،
انگشت سبابشو برد سمت لبش و ماچ کرد، بعد اورد چسبوند به لپ من، گفت: لاو یو
گفتم: لاو یو تو
ماکسیما رفت
کیوان







