Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: مرداد 86

table-on-air.jpg
[Berlin]


فرودگاه آنتالیا، صف همان گیتی که من باید کارت پروازم را می گرفتم و کمی جلوتر. دختر و پسر غرق در هم بودند و من نمی فهمیدم که کدام یک احتمالن می ماند و کدام می پرد. صحبت از حداقل 5 سال پیش است، زمانی که برخی تجربه های اینگونه ام تازه در حال آغاز بودند.

از اتفاق دخترک همسفرم شد، درست در صندلی کناری ام. برایم گفت که دوستش (یا هر عنوان دیگری که گفت) نمی تواند به ایران بیاید و در ترکیه همدیگر را دیده اند (می بینند). آن روز شاید لمس نکردم که چه بر آنها می گذرد، اما حس کردم آن چیز عمیق و ریشه داری را که در چشمان دختر موج می زد، چیزی از جنس مبارزه و عشق، قناعت به لحظه های کوتاه آمیزش در قبال بهایی سنگین، اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند، به خودش و دلش تا بعدها شجاعت و شاید لیاقت عاشقی را داشته باشد. امروز ناگهان احساس کردم که دوباره از نو، همه ی آن سفر را از اول می فهمم.