Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: مرگ

سالهاست که به مرگ فکر می کنم، به زعم خودم کمی بیشتر از آن چیزیست که یک آدم معمولی ممکن است درگیرش باشد، یک جورهایی مرگ در اطرافم پرسه می زند، نه به آن مفهوم ترسناکش، بلکه رفیقیم. البته دلیل دارد این ماجرا، خانواده ی من هم یکی از آن اقلیتیست که مرگ نامتعارف را تجربه کرده، نه به هیچ دلیل خاصی، فقط حادثه. بعلاوه می دانم که در حاشیه زندگی ام نیز بیشتر از معمول دیده ام، می دانم که بمب های جنگ کنار پای همه منفجر نشد و می دانم که موج انفجار تجربه ای فراگیر نیست...

هوم... برایم جالب شد که ناگهان و ناخواسته چه خاطراتی در ذهنم به جریان افتاد، نیامده بودم که اینها را بگوبم. هیچ دیده اید ضجه های بعضی سوگواران را در زمان خاکسپاری یک عزیز؟ همیشه چند معیار آدم شناسی در ذهنم بود که معتقد بودم و هستم خوب می توان سر از آدم ها در آورد با آنها. مهمترینشان مدل خشمگین شدن آدمهاست، وقتی کسی جدن عصبانی می شود، من نمی خواهم آدم هایی را که به اصطلاح قاطی می کنند نفی کنم، اما خوب می دانم که احتمال نزدیک دانستن این تیپ انسان ها برایم کم است، و خشم همیشه جزوی از بحران است، در واقع ملاک اصلی از نگاه من رفتار در بحران و تسلط بر خود است که قبل تر ها هم گفته بودم. یکی دیگر از زیرشاخه های اصلی بحران، البته برای بخش بزرگی از آدم ها، همان مرگِ معروف است، نه مرگ خود، بلکه مرگ کسی که دوستش داریم، یا (در اکثر مواقع) به او عادت کرده ایم.

من ضجه زدن را نمی فهمم، چنگ به صورت انداختن را نمی فهمم، خاک گور بر سر پاشیدن را نمی فهمم، سینه خیز شدن و در خاک غلطیدن را نمی فهمم... فکر می کنم اگر این آدم (عزادار) تنها بود واقعن همین حرکات را می کرد؟ اگر در جزیره ای فقط او بود و کسی که حالا مرده، با دست خودش و در آرامش و اشک ریزان مرده را در خاک نمی گذاشت؟ خلاصه کنم، حضور کسی که آدم را جمع کند چقدر نیاز برای "جمع شدگی" در صاحبان این رفتارها ایجاد می کند؟ تلاش می کنم قضاوت نکنم، اما به این رفتارها شک دارم، چه از ناحیه ی مادر فرزند مرده، چه فرزند پدر مرده.

مرگ یک جنبه ی بسیار ایرانی دیگر هم دارد: مرده پرستی. یک مثال ملموس، جوانی رعنا از خانواده ای در تصادف می میرد، همه یکی دوماهی را پیوسته سر خاک می روند و می آیند، کم کم اقوام دورتر به ترتیب عقب می نشینند اما پدر یا مادر یا خواهر یا برادر یا همه شان این سنگ بی روح را رها نمی کنند. می شناسم خانواده ای را که بیست سال است یک شب جمعه از دستشان در نرفته. باور کردنی نیست، جوانی می میرد، می رود، به زعم دینداران در آن دنیا در نوبت بهشت کیف می کند، به زعم بی دینان از دنیا و بدبختی اش راحت می شود، پس چرا رهایش نمی کنند؟ به واقع چه منطقی در این اتلاف عمر و دست و پا زدن در افسردگی مزمن هست؟ مادری را می شناسم که می گوید دخترم، دخترم، دخترم... می خواهد دختر مرده اش تنها نباشد، اما بزرگترین خیانت را در حق همسر و علی الخصوص فرزندان بازمانده اش می کند، خانه شان ماتم کده ای شده که سایه ی مرگ (از نوع وحشتناکش) هرگز از آنجا رخت بر نمی کند و شک ندارم که این بچه ها بی مشکل، بی عقده از آن چاردیواری بیرون نخواهند آمد.

خواهش می کنم، اگر امروز خودتان را معقول به حساب می آورید، اولن بر مرده به اندازه ی دلتنگیتان (و خودخواهی تان) و تا زمانی معنی دار بگریید، دومن در این رفتار زشت و رایج (و به زعم من بیشتر ایرانی)، در شلوغ بازی های آرتیستیک چند روز اول شرکت نکنید، سومن مرده پرستی، این بلای زندگی شاداب را ترویج نکنید (با آن مبارزه کنید). واقعیت بی نهایت شفاف است، همه ی ما روزی شاهد مرگ عزیزانمان خواهیم بود، آنها می روند، یا جهنم، یا بهشت، یا فقط زیر خاک، اما آویزان ماندن ما به چه کارشان می آید؟ به چه کارِ ما می آید؟

---------------------------------------------------------------
پ.ن: اجازه ی اظهار نظر در یک حیطه ی تجربی و خاص را به خودم دادم چون تجربه اش از بدترین نوع همراهم هست، هیچ رگه ای از سنگدلی در وجودم نیست، در واقع بسیار هم احساساتی ام، اما از نگاه من مرگ عزیزان یکی از قابل تحمل ترین بحران های سختِ زندگیست.

---------------------------------------------------------------
بعد از پست: بحران‌تر از مرگ؟‌ مهمترينش بيماري‌هاي فرسايشي هستند كه امكان زندگي را مي گيرند اما خود زندگي را نه. ديشب تلوزيون ديابتي‌هايي را نشان مي داد كه كور بودند، دياليز مي شدند، دوپايشان قطع شده بود، زخم‌هاي لاعلاج چركي داشتند،‌ اما هم زنده بودند و هم همه چيز را مي فهميدند. از صميم قلب آرزو مي كنم كسي با اينچنين بحراني نه براي خود و نه براي عزيزانش روبرو نشود. اگر من باشم روزي هزار بار آرزوي مرگ خودم يا آن عزيزم را مي كنم،‌ بي تعارف.
باز هم بگويم؟ به دنيا آوردن كودك عقب افتاده،‌ يا با بيماري حاد. خانواده‌اي را بين اقوامم مي شناسم كه 30 سال است پسر عقب افتاده‌ي خود را به كول مي كشند،‌ پسري كه در كمال تاسف مي فهمد،‌ به بلوغ رسيده، دلبستگي عاطفي دارد. اينها كابوسهايي هستند كه مرا هزار بار بيشتر از مرگ عزيزترين‌هايم مي ترسانند. خرجش سر زدن به يكي از مراكز عقب‌افتاده‌هاي ذهنيست، نعمت مرگ را با تمام وجود لمس خواهيد كرد.