
آدم به بلاگرها عادت ميكند، باهاشان خو ميگيرد، نازهايشان را ميفهمد و تكههايشان را ياد ميگيرد. گاهي يك جمله از يكي ميخواني و غرق لذت ميشوي، كِيف ميكني، بعد به نفر بغل دستيات نشانش ميدهي، ميگويد خب كه چي؟ كجايش خوب بود؟ چيَش متفاوت بود؟ آدم دمغ ميشود، ياد ميگيرد كه هر بلاگري، هر مطلبي را نبايد همهجا مطرح كرد، بايد تنها بود با بعضيها، وبلاگ است، باشد، عموميست، باشد، تو با او تنهايي اما، تو با او در يك اتاق دربسته، غرق در مشتركات و تفاهمات زيربنايي نشستهايد و گپ ميزنيد و كِيف ميكنيد، هيچ كس ديگر هم ازاين لذت خبر ندارد، درست مثل اينكه عزيزي را گوشهكناري در يك ميهماني پيدا كني و نفري يك ته ليوان ويسكي با يخ زياد دستتان باشد و مزه كنيد و همينطور كه به ديوار كنارتان روي يك پا يكوري تكيه كردهايد و پاهايتان را ضربدري گذاشتهايد، در ميان هياهو از سكوت و آرامش دونفره لذت ببريد.







