
فرض ميكنم كه روند ثابت باشد، يعني ميبيني، خوشت ميآيد، رابطهي اوليه برقرار ميكني، يك جايي، گل و گوشهاي بوست ميايد، بغلت ميآيد و الي آخر. فرض ميكنم كه دونفر آدم نيم بالغ يا خوب بالغ روبرويت هستند كه آن نياز خردمندانگيات را برآورده ميكنند، چيزي ديدهاند، چيزي خواندهاند، درد هجري كشيدهاند و الي آخر.
همهي اينها به كنار، يك جنبهي ديگري دارند آدمها، كه هرچه نيكو، هرچه زيبا و هرچه بالغ كه باشند، انگار آن قضيه يك بْعد ديگريست، ضلع جديدي از يك شخصيت. من اسمش را ميگذارم "حس استقلال طلبي". بعضي آدمها، از آن تماس اول، از آن كافيشاپ اول، يك ذات ِ وابسته دارند، يك "موجود جستجوگر ِ تكيه گاه" هستند، يك فرد غير مستقل، در ذات غير مستقل. نميخواهم از آن فرضيههاي نسبيت (نه مال انيشتن) عبور كنم، هماني كه ميگويد هيچ چيز قطعي و حتمي نيست و من هم به همين معتقدم، يعني نميگويم تخم يك آدم اين شكلي ميشود و ديگر تغيير نميكند و محال است. اما ديگر كم ميبيني آدمي را كه آن هويت پايه را نگرفته باشد در بيست و چند يا سي و چند سالگي، و بعيد است كه بشود اينچنين رفتاري را تغيير داد. بگذاريد برگردم به آن موجود ايدهآلم، ايدهآل در اين ضلع شخصيت، يك آدم هميشه و پيوسته مستقل. از زشت و زيبا كه عبور كنيم، ذات مستقل افراد، زانوهاي من را شل ميكند. آدمهايي كه براي مسير زندگيشان بدون اتكا نقشه ميكشند، حتا بدون اتكا خيالپردازي ميكنند، امروز اگر خانهي پدر باشند يا شوهر (ورژن ايراني) باشند، در گوشهي معشوق باشند، عاشق باشند، فارغ باشند، استقلال مالي داشته باشند يا نداشته باشند، اصلن بچه پولدار باشند يا نباشند، در هر شرايط ذاتشان مستقل است. نميدانم چقدر ميتوانم منتقل كنم آن چيزي را كه در ذهن دارم، اما به عقب كه بر ميگردم، ميبينم كه تفكيك آدمهاي اطرافم كار مشكلي نيست، اكستريمش ميشود وابستههاي بالفطره در اوج استقلال يا مستقلهاي اصيل در اوج وابستگي، اولي را من يكي نميتوانم بخواهم، دومي راه حل دارد اما، "بعدني" برايش متصور هست.







