
حیوان همینجا، سر کوچه ی ما تصادف کرده بود، شدید تصادف کرده بود. چند شکستگی جدی را داشت، خونریزی هم داشت، خونریزی داخلی هم بی شک داشت، خلاصه داغان شده بود. اما بی راه نیست که می گویند سگ ها هفت جان دارند، نمی مرد. وضعیت رقت بار و عجیبی بود، افتاده بود توی جوب کم عمق کوچه که همیشه نصفه آب دارد و آب از زیر تنش عبور می کرد. دو روزی می شد که ناله می کرد، زوزه می کشید گاهی، سرش را بالاتر گرفته بود، در نوعی حالت خواب و بیداری، با چشماني غم زده -اما نه ملتمس- آدم ها را نگاه می کرد و نمی مرد، بدنش درشت بود و کسی تلاشی برای کمک نمی کرد. تحمل دیدن آن همه درد برای من یکی که غیر ممکن بود، کم کم ضعیف تر شده بود و آثار مرگ کاملن درش دیده می شد، اما نمی مرد، اصلن نميمرد. آن روزها به نظرم شمارهي خاصی هم نبود برای اینجور کارها، شاید هم ما بلد نبودیم.
یک تکه تخته پیدا کردم، نیمه های شب بود، دختر همسایه هم غم زده ایستاده بود بالای سر حیوان، ترجیح می دادم نباشد. جلوی آب را بستم، البته بعد از جایی که حیوان افتاده بود، آب بالا آمد و اطراف تنش را گرفت، کمی تقلا کرد و سرش را بالاتر گرفت که بتواند نفس بکشد، انرژی اش کاملن تحلیل رفته بود و ناله هایش آرام و مرگ آلود بوند، قلبم به شدت می تپید و خودم را برای اجرای تصمیم عجیبم آماده می کردم. گردنش را گرفتم و سرش را فشار دادم زیر آب، هنوز هم زورش بسیار بیشتر از حد انتظارم بود، با یک حرکت قوی مسیر فشار دستم را منحرف کرد و سرش را کشید بیرون، از آن موجود محتضر اصلن انتظار نداشتم. کمی مکث کردم، فکر کردم باید تمامش کنم، همانطوری، با کفش و شلوار رفتم روی گردنش ایستادم و با تمام وزنم فشارش دادم زیر آب، چند ثانیه بی حرکت ماند، اما بلافاصله شروع کرد به تلاش شدید برای بالا آمدن، اما اینبار با ته مانده قدرتش نتوانست تعادل من را بهم بزند، چند تکان شدید خورد و بعد آرام گرفت، آرام ِ آرام... خیس خیس شده بودم، نعش را از آب بیرون کشیدم و به سختی بردم تا نزدیک زباله ها، نگاهی به صورت و تن غرق در خونش انداختم، آرامشش راضی ام کرد، شهرداری چی ها با نعشش می دانستند چه کنند لااقل.







