Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: من و من

جرقه اش، دوم راهنمایی بود انگار، معلم ادبیات فارسی، آدمی نسبتن دگراندیش در آن فضای آکنده از تابوهای مشمئز کننده. حرفی که زد از آن حرف هایی بود که در ذهنم حک شد، به همراه کلاس و بچه ها و جای تخته سیاه سیمانی و حتا جهت در و پنجره ها، همه با هم... جالب این که در مجموع می خواهم خلاف حرفش را بگویم، اما همین که فرصت فکر کردن را در این مغزهای کوچک و ناپخته ایجاد کرد، دستش را هم باید بوسید.

گفت در خفا همانی باشید که در عیان می پسندید، بعدش کمی تعدیل کرد حرفش را، گفت منظورم این است که در خفا همانی باشید که در عیان رفتار می کنید (حالا من اضافه می کنم، یعنی همانی که محیط تحمیل می کند). بعدش یک مثال آب دوغ خیاری زد که تا آخر عمر فراموش نمی کنم: گفت مثلن یکی از دوستان من، با شورت مامان دوز آمده بود جلو در تا زباله ها را بگذارد بیرون، از قضا در بسته می شود و آقا با شورت (از نگاه من و هم کلاسی هایم، کون لخت) ماند پشت در، وسط کوچه... کلاس از خنده منفجر شد و او به هدفش رسید، آن لحظه ثبت شد. بعدش هم تحلیل کرد که اگر بیرون از خانه لباس لازم داریم، توی خانه هم درست بپوشیم، با شورت نگردیم! تحلیلش هم آب دوغ خیاری بود البته، عین مثالش.

به آدم هایی که با تنشان رفاقت دارند احترام می گذارم، معتقدم نوعی جسارت ِ آمیخته به خرد در رفتارشان هست، حتا در زندگیشان، یک مدل روحانیت که باعث می شوند چند پله بالاتر بایستند، یک هوا جلوتر باشند، حل شده تر باشند، کم گیرتر باشند. شاید نیچریست ها (ترجمه می شود یک جور طبیعت محوری، هان؟) یک تیپ شخصیت اغراق آمیز از کسانی باشند که با تن خودشان و البته بقیه، زیاد رفیقن هستند، اصولن پوشش را زائد می دانند، اما من فکر می کنم همین که آدم در خفا هم با تنش رفیق باشد، از لخت بودنش نترسد، تنها بودن با تن را غیر طبیعی حس نکند و از آن فراری نباشد، به سطحی از آزادگی دست پیدا کرده، همان حذف محدودیت های ذهن و ترمزهای فکر. گاهی تمرینش می کنم، گاهی هوس می کنم شکل ذهن داوینچی ها و مدل هایشان را ببینم، هوس می کنم حرفه ای گری ِ تن محور ِ غیر متمرکز بر اروتیسم را درک کنم.