
فکر که می کند، نمی داند که عاشق بوده، یا که "این ها" همه باعث شده توهم عاشقی پیدا کند. این ها که می گویم، مثلن، بوسیدن روی پله برقی طبقه ی دوم به آن شلوغی، با چشمان بسته، واقعن بسته، همان روزی که روی پله ی بالایی ایستاده بود تا قدشان یکی شود، یا مست کردنشان پای دیوارهای ترسناک نتردام، آن شب که کشتی ها هی رد می شدند و هیچ کدام از آن همه آدم شاخش در نمی آمد، یا چه می دانم، تولدی که برایش گرفته بود در آن هتل بی در و پیکر توی بلژیک، که عین چند ده نفر خدمه ی هتل با نیش باز هزاربار تولدش را تبریک گفته بودند و دست آخر هم توی اتاق شامپاین پارتی راه انداخته بودند، یا از همه مهمتر، این که تمام آن روزها، از سر و کول هم بالا می رفتند در خیابان و رهگذران از شادیشان شاد می شدند، نه لوچ، نه عصبی، نه حسود... می گفت خب ما که نداریم از این ها، پس من نمی دانم اینها باعث شده توهم عاشقی بزنم، یا که واقعن عاشق شده بودم... گفتم، عشق را مگر می شود از محیطش جدا کرد؟ مگر داریم عاشقی بی فضا، بی دیوار، بی ماشین، بی تخت، بی بو.. گیرم که به هر بهانه، عشق را عشق است.







