
حالتهای کش آمدهی بعدش یک دنیای مجزايي هستند وسط دنیای واقعی، چهار دست و پا هر کدام به یک طرف، بی قید، شبیه مسیح مصلوب اما جایی میانهی تخت.
- آرزوهای من تصویریاند، به جزئیات فکر میکنم، به ریزترین خرده کاریها گاهی، اگر خانه ای را تصور کنم، تا جای جاکفشی و محل آینهی اتاق خواب را، جنس صندلیها را، همه چیز را
- هوم، جالب، من هم، به جزئیات، اما نه مثل تو به اشیاء، من در آرزوهایم پلن مینویسم، نمیدانم، شاید دنبالهی تفکر برنامه ریزی یا مهندسی باشد، طرح میچینم، باورت نمیشود، گاهی یک کارخانه را از مبنا در ذهنم میچینم، مواد اولیه اش را حتا تامین میکنم، بازاریابی میکنم، رقبا را میبینم، شکست میخورم و شکست میدهم، محاسبه میکنم، گاهی خیلی دقیق...
- من به این روش اعتقاد دارم، آرزوهای تصویریام معمولن محقق میشوند، آنقدر ور میروم تا از یک جایی در بیاید، بشود
- آره، موافقم، میدانی، جهانگردی یک آرزوی اولویت دار بود همیشه برای من، از آن موقعی که خودم را شناختم، دوست داشتم دنیا را ببینم، خیلی مهم بود برایم، و آن روزها بیشتر به یک توهم میمانست، آن روزها که میگویم دور نیستها، همین چند سال پیش
- اوهوم، اوهوم، من هم همینطور، عاشق دیدن دنیا بودم و نمی دانستم که چطور ممکن است، تازه آن هم برای من ِ دختر، کی باورمیکرد افسارم را یک روزی ول کنند که بروم برای خودم ول بگردم؟
- یادش به خیر، عجب کار هیجان انگیزی بود آن سفر اول و دوم، یک سال، شاید هم بیشتر پولهایم را با تمام انگیزه جمع کردم، شد به اندازهی یک دوبی، هیچ سفری بعد از آن، آن همه "خارج" نبود برایم، آن همه کیف خارج نداد به من. خیلی سفر رفتم که خیلی لذتش بیشتر بودها، اما آن جنبه ی "خارج" رفتن، احساس بازرگانی را داشتم که بار اول بود از جادهی ابریشم عبور میکرد. و همان شد که زندگیام، بجز ایران گردیها حتا، شد "سفر محور"، شده از نان شب بیفتم، سهم سفرم را باید داشته باشم
- یک آرزوی بزرگ دیگرم استادی دانشگاه بود، هست. خودم را آنجا تصور میکنم، حتا لباسم را، مقنعهام را، هممه را از همین حالا انتخاب می کنم، کلاسم را تصور می کنم، دانشجویانم را، همه را، تمام جزئیات را...
- من نه، گاهی فکرش را میکردم، اما آرزوی غالبم همیشه یک تشکیلات صنعتی عظیم بود با هزاران نیروی کار، یک سیستم با نظمی بینظیر، دوست داشتم فیگور استادی را، اما نمیدانم چرا آن نیاز لیدرشیپم را ارضا نمیکند، یک کشش جدی برای سردستگی در خون من هست
- یک استاد شیک پوش و دلربا می شوم، اما با جذبه، که دانشجو بخواهد مخم را بزند اما شهامت مطرح کردنش را نداشته باشد. داریم یکیشان را در دانشگاه، نمیدانم طرف چی درس میدهد، دختره خیلی خوشگل است، تیپش حرف ندارد، نیاز به کار هم ندارد چون با ماشین زیر پایش می تواند چهارتا استاد بخرد و بفروشد، هفتهای یکی دو روز میآید و میرود، پسر جماعت همه توی کف این آدمند، اما کسی جراتش را ندارد، در خودش نمیبیند که حرکتی بکند
- من از این ماجرای انرژی و تمركز و این ها سر در نمیآورم، راستش را بخواهی اعتقادی هم ندارم خیلی، اما تصویرهای ذهنم را محقق میکنم، ابزارشان را ایجاد میکنم، دنیا هم انگار پایهی آدم مصمم باشد، میآید با تو، اما میدانی، فقط یک جایی، یک نقطهای، هرگز نتوانستهام تشخیص بدهم چه میخواهم و نتوانستهام یک لحظه حتا تصویری محکم طراحی کنم، چه رسد به جزئیات
- کجا؟
- در حیطهی احساسات و روابط، گاهی خیلی سعی میکنم بفهمم بهدنبال چه چیزی باید باشم، حتا تلاش میکنم خودم را آنجایی که میخواهم، ببینم، اما آنجا کجاست؟ نمیفهمم. نمیفهمم کدام الگوی ذهنی آن ایده آلیست که من باید دنبالش باشم، عاشقی؟ عشق ابدی؟ میدانم نیست همچین چیزی، عشق تغییر فرم داده شده؟ رابطهی منطقی ِ " آرامش محور"؟ نمیفهمم، حتا نمیفهمم چه چیز در دنیای عاشقی یا روابط به آن نقطهی ایده آل نزدیک است، اصلن نمیفهمم آن ایدهآل وجود دارد یا نه... برای همین نمیتوانم آرزویش کنم، میمانم، تردید میکنم، گاهی کلافه میشوم...
نمیدانم، آدم ِ زندگیام را، اگر قرار باشد که آدمی برای زندگیام تصور کنم، چگونه تصور کنم، شر و شور بخواهم؟ هیجان بخواهم؟ یک مدل ایده آل ترکیبی مابین شر و شور و هیجان و آرامش بخواهم که تمام نیازهام را یکجا برآورده کند، که نگذارد، فرصت ندهد زندگی ترسناک روزمره غالب شود؟ بعد اصلن چه کسی گفته من میتوانم متقابلن جوابگوی نیازهای این آدم باشم؟ چه کسی گفته من میتوانم نصف اینهمه توقع را خودم در قبال کس دیگر برآورده کنم، راضي نگه دارم همچين لعبتي را
- آره همين را ميخواستم بگويم، صرف آرزوي تو نيست، خودت هم بايد آماده باشي
- بعد آدم وحشت می کند دیگر، چون یک چیز را شک ندارم، یک طرفه، یک جانبه، کار نمیکند، گندش در میآید آخرش، يك سر ماجرا ميشود خواستههاي بينهايت تو، يك سر ديگر تلاشت براي حفظ آن چيزي كه بدست آوردهاي كه تازه اول راه است. اینجا که میرسم، باید هم طرف را آرزو کنم، هم خودم را، آرزویی که نمیدانم چیست، بدجور پیچیده میشود. این مادربزرگها را دیده ای، کلک میزنند، میگویند عاقبت به خیر شوی و خلاص! حالا یکی بیاید بگوید اگر راست میگویی بنشین و ترجمهکن این عاقبت به خیری كه ميگويي را، تو شرح وظايف بده، اجرایش با من، با ما. دو کلمه نمیتوانند بگویند، مگر آرزوی سلامتی، که همانش هم وقتی روانت مریض باشد محقق نیست.
پشتم يخ كرد، چپيدم زير لحاف.







