یکی با نمکی اشک در چشم، همانطور که انگشتانش را بدون تماس دور لیوان سان شاین می چرخاند و خنکی اش را حس می کرد، از وحشت و تردیدش برای کنار گذاشتن سخن می گفت و دیگری با دستانی زیر چانه، متفکر و خیره به پسر شلخته ی میز پشتی، همانطور که او را نمی دید، تردید و هراسش برای دوست داشتن را فکر می کرد.