Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3
من و تن و همچنان يار ِ مهربان
من و تن و يار مهربان
پارادوكس
چهاردهم غربي
اين تشت ِ آرزو
سلام خَشي!
هرپس - اپیدمی در پرده
من و من
1
جذابيت استقلال طلبي
فردا
اشکهایش
بينش و مايه داري
روابط - سوم
عشق و انحراف
دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها
چرا مي نويسم؟
HIV و 20 نكته ارتباطي
سال گرد
روابط - دوم
روابط - يكم
گناهِ سرخوشي
فرهنگ قطع رابطه -2
فرهنگ قطع رابطه - 1
از خیلی درون...
واقعيتي به نام ايدز - 3
واقعيتي به نام ايدز -2
واقعیتی به نام ایدز - 1
ارتباط و مسئولیت - بخش سوم
ارتباط و مسئولیت - بخش دوم
ارتباط و مسئولیت - بخش اول
افق عاشقانه
وفا
بچه ها و سکس – بخش دوم
بچه ها و سکس - بخش اول
دخترک
تعهدات عاطفی – روابط موازی
من، خودم و سکس
اگر من معتاد بودم 2
عشقهای مثلثی 4
عشقهای مثلثی 3
عشقهای مثلثی 2
MaKeLoVe
بلوغ سکسی 2
بلوغ سکسی 1
تکرار عاشقی
Private
Underwear
زاویه
فرزندم
بلوغ
untitled
دخترک
لخت مادرزاد - از اندیشه تا عمل
سوالهای بزرگ
عشقهای مثلثی
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: من، فلاني و دوستان‌ و دخترخاله‌هاي‌مان

نصف وقت كار امروزم به اين مباحث پيچ در پيچ گذشت، بحث درمورد من نبود، اما ذهنم را خوب درگير كرد:

1- فلاني دوست دختر من بوده، حالا نيست، اما معاشرت داريم، دوستيم، اين‌طور نيست كه همه جا را با هم باشيم يا برويم. دوستان من هم با فلاني دوست شده‌اند طبعن، خيلي هم در اين شش ماه يا يك سال با او دوست شده‌اند، خيلي هم با هم حال كرده‌اند. حالا مي دانند كه ما به هم زده‌ايم، مي‌دانند كه گاهي معاشرت مي‌كنيم. گاهي هم باز همه با هم جمع مي‌شويم.
من ناگهان مي‌فهمم كه دوستان من دوست دختر سابقم را تنهايي به يك مهماني دعوت كرده‌اند و خوش گذرانده‌اند و روح من هم خبر نداشته. حال من بد مي‌شود. دوستانم به اين‌جا بسنده نمي‌كنند، رابطه‌شان را با فلاني توسعه مي‌دهند، حالا ديگر فلاني با آن‌ها خيلي بيشتر از من دوست شده، حال من بدتر مي‌شود.

2- من دوست دختري داشتم كه مدت كوتاهي با هم بوده‌ايم، دوستانم يكي دوباراو را ديده‌اند، تمام شد، به هم زديم. مدتي مي‌گذرد، به يك مهماني دعوتيم،‌ دوستم را با آن دختر مي‌بينم، توي آغوش هم، حال من بد مي‌شود.

3- من با فلاني دوستم، دختر خاله‌اش را در يك مهماني مي‌بينم. دوستي‌ام با فلاني به هم مي خورد، چندماه بعد دخترخاله‌اش را در يك مهماني مي‌بينم، ياد ايام مي‌كنيم، قرار كافه مي‌گذاريم، دوست مي‌شويم، فلاني مي‌فهمد، حالش بد مي‌شود.

4- من با فلاني دوستم. دوستي‌مان در يك سطح متوسطي‌ست، دخترخاله‌اش را در يك مهماني مي‌بينم، هزار و يك نقطه‌ي جذابيت درش پيدا مي‌كنم، با او رابطه برقرار مي‌كنم، همزمان، بعد بهانه مي‌آورم و فلاني را مي‌گذارم كنار (يا رسمن اعلام مي‌كنم كه به خاطر دخترخاله‌اش مي‌خواهم رابطه‌مان را قطع كنم)، فلاني مي‌فهمد، حالش خيلي بد مي‌شود.

اين‌ها مثال‌هايي هستند كه همه‌مان بارها با مشابهش برخورد كرده‌ايم، شايد كسي باشد كه مورد اول را غير اخلاقي نداند، اما چهارم را بداند، يا هردو را غير اخلاقي بداند و يا هيچ كدام را. واقعيت اين است اما كه هميشه يك اتفاق تكراري‌اي رخ مي‌دهد، - يك نفر هست كه حالش بد مي‌شود -. فكر مي‌كنم يك ارتباط پيچ در پيچي هست، يك معادله‌اي هست بين اهميت فلاني‌ها براي من، اهميت من براي دوستانم، اهميت هردوي ما براي فلاني‌ها و ميزاني كه به آرامش هم‌ديگر اهميت مي‌دهيم و ميزاني كه دخترخاله‌ها و فلاني‌ها برايمان جذابند و ميزاني كه حاضريم از منافع‌مان بگذريم براي آرامش دوستان‌مان. شايد اين شخص جديد واقعن آن شخص روياهاي من باشد، شايد فلاني واقعن آدم زندگي دوست من باشد و شايد دخترخاله‌اش ادم زندگي من، اما اين كه چه كسي و با چه نگاهي و در قبال چه بهايي مي‌نشيند و اين معادله‌ي ان-مجهولي را حل مي‌كند، بسته به تك تك آدم‌ها فرق مي‌كند. شايد يك ضريبي داشته باشيم، كسينوس في‌اي چيزي، كه سرنوشت هر معادله را يك جور جديدي رقم مي‌زند. من، فلاني، دوستان‌مان و دخترخاله‌هامان، هر كسي روايت خودش را دارد.

پ.ن: مثال ها فقط مثالند، هرچقدر هم كه نزديك باشند.