
1. شش و نيم صبح امروز ميرفتم به سمت جنوب شهر، پايين پل كريمخان يك تااكسياي ترمز ملويي كرد و با وجود خلوتي خيابان، يك تاكسي پر سرعت ديگري نه چندان محكم كوبيد پشت ماشين جلويي. همينقدر كه من از بالاي پل برسم تا پايين، هردو راننده پياده شده بودند و مشت بود كه توي هوا و چشم و چال هم حواله ميكردند. همينطور كه آهسته از كنار پردهي سينما رد ميشدم و بعد از آن، هرچقدر كه فكر كردم نفهميدم با چه انگيزهاي ميشود بعد از يك همچين تصادف الكياي، آن هم كلهي صبح اين رفتار را كرد.
2. دو سه ماه پيش توي بزرگراه رسالت درست جلوي من ناگهان راه بسته شد و ماشين جلوييام آهسته با جلوتري برخورد كرد و من كه به شدت غافلگير شده بودم، براي فرار از برخورد شديد، فرمانم را به سمت راست كشيدم و ماشينم به سمت راست حركت كه نه، پرتاب شد و آنچنان توي در پژوي بغلي كوبيدم كه يك درش درجا ناپديد شد. گوشهي سمت چپ ماشينم هم به تاكسي جلويي گرفت و خلاصه در عرض چند ثانيه چهار ماشين درگير تصادف شدند. تاكسي جلويي من بلافاصله با جلوتري تفاهم كردند و خوش و بش، چون خسارت خيلي ناچيز بود. همان راننده تاكسي آمد خط گوشهي سپر عقبش را هم ديد و گفت چيز مهمي نيست و يك نگاه دلسوزانهاي هم به من كرد كه چي شد آقا، بعد هم نشست و رفت. من ماندم و آن بدبختي كه درش را نموده بودم. خودش بود و زنش و يك خانمي شبيه مادرزنش! آمد پايين و از من پرسيد چي شد؟ گفتم اگر به جلويي مي زدم خيلي ناجور ميشد، چارهاي نداشتم، ضمنن رفلكسم ناخودآگاه بود. ديگر چيزي نگفت. پليس از اول پل سريع رسيد و مدارك را مرتب كرد و گفت برويد زير پل براي كروكي. آنجا كه پياده شديم، طرف يك نگاهي به در ماشينش و يك نگاهي به گلگير من كرد و گفت آقا جريان تير غيب را ميداني؟ گفتم بله، گفت من به همان تير غيب گرفتار شدم! گفتم بنده هم به نوعي، اما آقا شرمنده به هر حال. گفت فداي سرت، يك مو از سر هر كداممان كم ميشد قابل جبران نبود، مال دنيا فداي سرت. كروكي را كشيديم و نيم ساعت بعد سر كار و زندگيام بودم، كمي در فكر بدشانسي تصادف، بيشتر مشعوف از خوششانسيهاي متعدد آن روز صبح.
--------------------------------------------------------------
پ.ن: دقيقن نميدانم چرا مدتيست افكارم در خيابان چرخ ميخورد، اما مهم هم نيست، آپولو كه تجهيز نميكنيم، وبلاگ مينويسيم.







