07.Dec.2009


:: آن شب - یکم
عروس، که با تو میرقصد، عروس، که با تو ماجرا دارد، عروس، که با تو حرف دارد، عروس، که تا این لیبل غریب به پیشانیاش میچسبد، انگار زیباترین، جذابترین، غیر قابل دسترسترین، حتا فرهیختهترین و تنها دختر دنیاست، انگار که تنها لعبتیست که تو حماقت کرده باشی و نخواسته باشی و حالا در بر دیگری ببینی، دیگریای که هیچ نمیداند و روحش خبر ندارد، اما حتمن یک چیزی هست که وادارش میکند خودش را پرتاب کند آن میان و نیم نگاهی پرابهام تحویلت بدهد و "ببخشید"ی بگوید و دخترک را ببرد و رشتهی همهی افکار آن میانه را کات کند.







