
شماها بايد بدانيد منظورم چيست، گاهي اوقات كارهايي از آدم سر ميزند كه در هيچكجاي ساختار رفتاري خودش سراغ نداشته آن كار را، گاهي يك حركاتي ميكند كه خارج از كانتكست، خارج از محيط اگر ميپرسيدند ميگفت هه! برو عمو، اين كار كار من نيست.
بايد يادتان بيايد تحليلها و پافشاريهاي ضد خشونت و خشونتترس و انقلابترس و تظاهراتترس من و خيليهاي ديگر را، بايد يادتان بيايد وحشت از مداخلهي انتظاميها و شبهنظاميها و نظاميها در كنترل خيابانها، حكومت را.
امروز را پيشبيني ميكرديم، اما يك در هزار هم باورمان نميشد به چشم ببينيم، احساس خطر ميكرديم، اما يك در ميليون هم باورمان نميشد يك روز خودمان را در متن پيدا كنيم. دعوايمان سر چي بود دقيقن؟ راي بدهم يا ندهم؟ دنبال خاتمي و تفكر خاتمي راه بيفتم يا نيفتم؟ براي پيدا كردن دموكراسي، دو پله بالا يك پله پايين را تحمل بكنم يا نه؟ بعد دغدغه اين شد كه بالاي پشت بام الله و اكبر بگويم يا نه، بعد كه گفتم، از خانه بيرون بروم يا نه، بعد كه رفتم، از هفت تير تا انقلاب بروم يا نه، بعد كه رفتم، توي ميليون ميليون جمعيت سكوتم را بشكنم يا نه، بعد كه شكستم، شعار "مرگ بر" بدهم يا نه، بعد كه دادم... من هم آدم سنگ دست گرفتن نيستم، اما:
چندصد هزار نفر، چند ميليون نفر آدم، به اين سرعت، يكي يكي تغيير آستانه دادند و هربار پا به دنياي جديدي از ممنوعههاي خودشان گذاشتند؟ اين خطرناكترين رفتاريست كه ميشود با يك آدم، با يك آدمها كرد، طرف را به آن آستانه برساني كه خط قرمزهايش را يكي يكي، آگاهانه يا غيرآگاهانه جابجا كند، رفتار عادياش را تغيير دهد و ساختار خودش، پوستهي عرفي (گاهي اخلاقي) خودش را بشكند و بزند بيرون. ظرفيت آدمها يكي نيست، اما همه يك چيزي دارند به نام ظرفيت، واقعن ممكن است كه كسي يادش برود آن روزهاي فوقالعاده و آرام كريمخان را، توپخانه را؟
ميخواهم بگويم رفقا، هموطنان زره پوش و زره پوشگردان، آدمها آستانه دارند و شما داريد تغييرات آستانهي آدمها را مثل روز روشن، به سرعت برق و باد ميبينيد. آدمها تغيير سطح جسارت دارند و شما داريد آدمها را هي جسورتر ميكنيد. من يك صلح طلب بالفطره هستم كه از جايي كه ايستادهام ميترسم، از زنان و مردان پا به سن گذاشتهي اطرافم كه در خانه نميمانند ميترسم، من به اندازهي يك نفر، از خودم ميترسم، انقدر با ولوم آستانهي ملت بازي نكنيد، دستهاش ميشكند.







