
وقتی که پستی از خودم در میکنم که با اقبال عمومی مواجه میشود، یک سری ریاکشنهایی در من هست (البته فکر میکنم در خیلیها هست) که در نوع خودشان جالبند. چندبار خواستم بنویسمشان، اما تردید کردم، یک مدل حال و هواییست که دقیقن باید بلاگری خبرنگاری مقاله نویسی چیزی باشی تا بفهمی.
الان که گودر از گردن آدم آویزان شده، ماجرا یک تم متفاوتی پیدا می کند، قدیمترها توی کامنتدانی خود-رضايتي میکردم، حالا گودر یک محیط خود-ارضایانهی متفاوتی شده خاص خودش. مثلن یکی میآید دو ساعت بعد از انتشار مطلب، آن را شر میکند، رویش هم مینویسد "محشر"، من همان موقع میروم خودم را میگذارم جای آن آدم و پستم را دوباره میخوانم، کامل و دقیقها، با دقت کامل میخوانم. ده دقیقه بعد یک نفر دیگر میآید شر میکند بالایش مینویسد "عالی"، باز میروم تمام پست را از نگاه این آدم دوم میخوانم. بعد یکی دیگر میآید یک پاراگراف را کوت میکند، زیرش هم پست را شر میکند، آن پاراگراف را به دقت (انگار بار اولم باشد که میبینمش و نوشته هم کار جدیدی از مارگرت میچل باشد) میخوانم و بعد باز پست را میخوانم، این بار شاید کمی سریعتر و سرسریتر. این روایت در طول ساعتهای اول آنقدر تکرار میشود تا بالاخره متوجه میشوم که دارم خطوط را به سبک تندخونی نصرت، جفت جفت میپرانم و باز دست از سر نوشتهی خودم برنداشتهام. نه، صبر کنید، هنوز تمام نشده، فردا صبح که یک آدم خیلی مهمی باز شر کرد یا لینک داد، با خونسری و دقت کامل تمام نوشته را دوباره میخوانم... و این حکایت خود-ارضایانهی بیمارگونه كم و بيش همچنان ادامه دارد.
پ.ن: هركس به نوعي!







