
صبح نشسته بودیم کنار یک استخر زیبا، مسلط به ساحل بینظیر مدیترانه و صبحانه میخوردیم. احساس من خیلی غریب بود، بعد از به هم خوردن رابطهی رسمیمان، هیچ وقت در کنارش احساس آرامش و امنیت نمیکردم. من راه فرار او بودم و او نا امنی من. می دانستم که دوباره داشتنش چیزی شده نزدیک به محال. میدانستم که مشکل بزرگ از آن خود من است که تحمل خیلی حرکاتش را ندارم، تحمل فراز و نشیبهایش را ندارم، تحمل داغ کردنهایش را ندارم. مثل خیلی رابطههای دیگر، این آدم یک بنبست جذاب بود توی زندگی من، هم میخواستمش و هم میدانستم که کار نمیکند. آن روزها هنوز ته تمهی عشقش هم بود، قوی، پررنگ، درد دار. همین بود که حضورش، توی معدود دفعاتی مثل آن سفر غنیمت بود، چون لذت بود و یادآور عاشقی و سراسر نوستالژی، اما از آن طرف ناامنی بود و نگرانی بود و درد بود و یک آه بسیار عمیق که فکر به سرنوشت رابطه در من ایجاد میکرد.
باد بر آب







