
این دخترک رو نا امن کرده بودند، آخرین فرزند بود و ته تغار و یک نسل گنده اینورتر. فقط پدر و مادر پنجاه گذشته اش نبودند که عنانش رو دودستی می کشیدند، بلکه برادر بزرگها هم برای خودشون حکومتی مستقل چیده بودند.
دیدین ماهی رو که از دریا می گیرند، یا انقدر جفتک می زنه تا خودشو بندازه تو آب، یا تو باید برسونیش به آب، یا میمیره.
این دختر هم آخرش از یک جاهایی هی لیز می خورد و یه رطوبتی به دهن خشکش می رسوند، اما انقدر نهی شده بود، انقدر غیر مجاز این کارو می کرد و انقدر احساس گناه بهش چیره بود که اعتماد به نفسش رو به طور کلی از دست داد، ولی فکر کنم زنده موند.
آقای دکتر که اومد، گفت بله، نه فکر کرد و نه احساس، شد برده دکتر. می دونین دکترم کم تقصیر بود، برده نمی خواست، زن می خواست. جذابیت می خواست و شاید گاهی اوقات -نه- دلش می خواست که بشنوه. من نمی دونم چه جوری میشه به این زنایی که عزت نفسشونو می ذارن کنار حالی کرد که دارن سر همه ابعاد وجودیشون قمار می کنند.
دکتر بچه نمی خواست، مردد بود، با زنای دیگه می خوابید، دست بزن هم داشت، آخه نیازی نبود که بخواد جلوی خودشو بگیره، براش جا افتاده بود که این زن همین گاهی و گداری هم حق اعتراض نداره. دختره اومد سراغ من، با التماس یه شیشه ویسکی گرفت. گفت من بچه می خوام، به هر قیمتی، گفتم راهش این نیست، ولی خود دانی.
نمی دونم واقعا کار گیر همین یه شیشه ویسکی بود یا از توان زنانگیش هم استفاده کرد، اما به هر حال بچه اومد. بچه بهتر از هر کس دیگه ای به عدم امنیت مادرش و الفاظ رکیک روزانه خو کرد و بالاخره از 6 سالگی عادت کرد برای دیدن پدرش جای دیگه ای قرار بذاره، طلاق هردوشونو نجات داد. این از نگاه من بزرگتری موفقیت زندگیش بود،
آخرین باری که دلم به حالش سوخته بود، اون 20 سالش بود و من 16، وادارم کرد ببرمش بیرون از شهر تا دعایی رو که گرفته بود یه جایی خاک کنه، خیلی نیاز داشت که تاییدش کنم، اما با وجود سن کمم می دونستم که یه مشکلی هست، می دونستم که این راهش نیست.
خیلی دلم می خواست یه قرص عزت نفس (یا حد اقل اعتماد به نفس ) میومد، خودم با انگشت شصت می چپوندم توی حلق بعضی آدمها ... خیلی مشکلات دخترها حل می شد، خیلی مشکلات پسرها هم حل می شد، خیلی دلم می خواست همه پدر و مادر ها بلد بودند که چطور ساپورت کنند، چطور کنترل کنند، و چطور ماهی کودکانشون رو به آب برسونند، حتی یک تنگ کوچیک.







