
از روزی که پدرم دیرتر از موعد و بسیار سربسته و ناقص برایم از بلوغ تعریف کرد بیشتر از 14 سالی می گذرد و من همچنان لحظه لحظه آن چند دقیقه را به یاد دارم، گوشه پذیرایی خانه مادربزرگم و در کنار آن پنجره رو به حیاط، وقتی که از من پرسید "می دانی بلوغ یعنی چه؟" و من از شرم سکوت کردم، برایم ترجمه ای از بلوغ را به کار برد که همزمان با او در دلم کلمه به کلمه حرفهایش را از بر تکرار می کردم، آن روز خیلی دیر بود، اما کاش حداقل کاملتر می گفت.
انسانها تا زمانی که پیشوند سنشان از عدد یک تجاوز نکرده، و خصوصا در دوران سنین تک رقمی، لحظات حساس و مهمتر از آن کلمات حساس را بسیار دقیق، ماندگار و از نظر من کاملا غریزی حس می کنند و آن را گاهی تا دهها سال و گاهی تا پایان عمر، هرگز فراموش نمی کنند. شاید تنها گله ای که به پدرو مادرم دارم این باشد که رهایم کردند تا به تنهایی بدن خودم، بدن جنس مخالم و مکانیزم تولید مثل را تجربه کنم و با سعی و خطایی گاه خطرناک و گاه گمراه کننده واقعیتها را به دست بیاورم، و تازه در این برهوت ارتباطات سالم خدا را شکر که پسر بودم، که اگر نبودم کارم بسیار پیچیده تر به نظر می رسید.
اولین کتابی که شاید قبل از 10 سالگی ام و بنا به حس بسیار جستجوگر آغاز نوجوانی ام از قفسه کتابهای دائی ام (که هرگز فکر نمی کرد به سراغ آن کتاب بروم) یافتم، راهنمای بسیار حرفه ای و علمی مسائل جنسی از ناشران قبل از انقلاب بود که گرچه بسیاری از سطور آن برایم به شدت و عمیقا غریب بودند، اما حس می کردم که چیز مهمی را می خوانم، برای کلمات تلفظ اختراع می کردم و حالتها را تصور می کردم و هنوز هم بعضی جملاتش را به یاد دارم. چند سال بعد که بدنم بالغ شد، در میان دریایی از بی اطلاعی و نیاز به منابع مفید غوطه ور بودم و می دانم که بازه ی بسیار مهمی از نوجوانیم صرف سعی و خطاها و جستجوهایی شد که شاید برای عبور از آنها چند ماهی هم کافی بود. در جستجوی منابع اینبار و در این زمان حساس کتابی بسیار شبیه به تعلیمات دینی ابتدایی از همینها که محتوایشان هر چیزی هست بجز محتوای علمی و ومفید، همینها که روبرای دانشگاه ده تایشان را کنار هم چیده اند با یک عنوان واحد: "آموزشهای جنسی و زناشویی" پیدا کردم و چه ابتذالی در این کتاب موج می زد و تف به آن سوگندی که آن پزشک خورده بود اگر واقعا پزشک بود. مهملاتی نوشته بود دیدنی، که مثلا اگر نامزدی دارید هیچ نیازی نیست که او را در زمان خداحافظی ببوسید چرا که سیستمتان به طور گمراه کننده تحریک می شود! و ضربان قلبتان بالا می رود و این ضرر را دارد و آن ضرر... یا اینکه اگر استمنا کنید کور می شوید کچل نیز به هکذا و شیره مردانگیتان (نوع زنانه اش برای او حتی متصور نبود) کشیده می شود تا ریغتان در آید و... و این پسرک 14 ساله از حمام که در می آمد انبوهی از غمهای دنیا احاطه اش می کردند که خدایا این چه بیماریست که من دارم و این چه دنیاییست که من اینچنین بی اراده ام و هر رزو به خودش قول می داد که از "فردا" و این فرداها می آمدند و می رفتند... و واقعا هیچ کس، هیچ کس و هیچ تلفن و هیچ تلوزیون و هیچ انسان مطلعی نبود که پیدا شود و در چند کلمه بسیار ساده، همه چیز را برایم روشن کند بجر هم سن و سالانی که اگر بالا نکشیدندم خدا را شکر که حداقل موفق نشدند تباهم کنند.
خیلی زیاد طول کشید، سالها بیش از آنچه می توانست باشد، تا بدن خودم را شناختم و به آن خو کردم، از خودم خجل نشدم و تازه شاید اگر همین چند سال اخیر و به لطف اینترنت اینهمه دریچه فراخ اطلاعات و حق انتخاب فرااوان به رویم گشوده نشده بود، برای کشف بسیاری از علوم پایه انسانی همچنان در حال دست و پا زدن بودم در این برهوت.
اصل ساده این است که قطعا هیچ کسی بهتر از ما به فرزندمان (اگر چهار سالش باشد و از این نسل پیچیده) یاد نخواهد داد که محل زخم سزارین مادرش همان جاییست که او از آن به دنیا آمده، و اگر 10 سالش شد بگوید که آن حفره ای که دخترش از کنار آن ادرار می کند چه انعطاف عجیبی دارد، و اگر 14 سالش شد بگوید که پسرها چه دارند در قبال کجای دخترها و با تلاقی کدام اسپرمها و کدام تخمک تولید مثل صورت می گیرد... گاه پدر و مادرها از بچه هایشان به مراتب خجالتی تر و ترسو ترند، پس حداقل کاری که از دستشان بر می آید اینست که منابع معتبری را برای فرزندشان فراهم کنند که امروز خیلی فراوان تر از قبلند.
بچه ها ثبت می کنند، مثل یک نوار مغناطیسی کلید رکوردی دارند که به راحتی و غریزی روشن می شود، شک ندارم اگر مادری بدن دخترکش را به دقت برایش تعریف کرده باشد، از دست پسر همسایه برای آمپول زدن به دخترک هیچ کاری بر نمی آید، آمپولی که در 5 سالگی شاید یک مداد باشد و در 18 سالگی مایعی با حلال خون. کاش پدرو مادرها می فهمیدند که به جای دیوار کشیدن دور فرزندانشان می توان آنها را قوی کرد و به میدان فرستاد، میدانی که جایگاه ورزیدگیشان خواهد بود و نه دیگر محل تسلیم.







