
هر بار كه در ماشينم و راديو پيام از دستش در مي رود و يك موزيك لذتبخش از هر خانواده اي پخش مي كند، صدا را تا جايي زياد مي كنم كه اگر گوينده ناگهان هوس كرد سروده اي از اقوام نويسنده آن بخش را به ضرب موسيقي به خوردم بدهد (آنهم با شيوه هاي عجيب تنظيم صدا) دچار شوك عصبي نشوم. در ضمن حواسم به ساعت هست كه چه موقع به بخش خبري فلان و 45 دقيقه مي رسيم و دينگ و دانگ آرم خبر عيشم را به هم مي زند. خلاصه به لطف انواع هراسهايي كه از عاقبت داستان وجود دارد، حداكثر لذتي كه مي توانم از اثري با هر كيفيت و كميت ببرم نهايتن به 50 درصد حق آن اثر هم نمي رسد.
اين فقط شمه اي از زندگي من است كه پس لرزه هايش از نوجواني تا به امروز كشيده شده. من را در كشوري و در شرايطي بزرگ كرده اند كه همان يك اپسيلون پتانسيل منطق گرايي ذاتي ام كافيست تا در اوج هر لذتي به عاقبت غمين يا گناه آلود آن بينديشم، تمام آن حالتهاي منفي و ناكاميهاي ممكن را محاسبه كنم و همان يك ذره لذت را هم با كشورم، قانونم، خانواده ام و محدوديتها و مسئوليتهايم و خصوصن تابوهاي ساخته و پرداخته ي اجتماعم تقسيم كنم و اگر چيزي تهش ماند براي خودم بردارم تا حداقل خاطره اي براي نگهداري داشته باشم.
سالهاست كه با همه چيز مي جنگم، به طور خاص اين تابوگرايي و لذت كشي را روي سيبل گذاشته ام و هر روز به آن شليك مي كنم، موفقيتم هم آنقدر بوده كه از خودم راضي باشم، ولي دلم مي سوزد كه چرا ما را براي يافتن برخي بديهيات زندگي اينچنين به جنگ واداشته اند، و دلم بيشتر مي سوزد كه چرا برخي از هم سن و سالانم به وضوح در اين جنگ شكست را پذيرفته اند و از اساسي ترين حقوق كاميابي و سرخوشيشان گذشت كرده اند. حقوق بسيار ابتدايي مثل حق لباس پوشيدن، رقصيدن، معاشرت با جنس مخالف، تصميم گيري در مورد بدن و ارتباط جنسي، و حتا زندگي مستقل، احساس گناهي كه اكثر و اغلب ما كم و بيش تجربه كرده ايم، گناهي كه معلوم نيست چرا گناه است.







