
دخترك كاملن عاشقم بود، از ته دل و با تمام وجود، بدون خودخواهي، بدون حيله و بدون هيچ برنامه مدوني براي شكار كردنم. حسهايش را بارها برايم تعريف كرد، لحظه هاي لرزيدن دل و بي قراري هايش، فشار فراق و تمام ابعاد پرواز روحش. هرگز از مرز غرورش عبور نكرد، مي دانست كه عوالم من اينها نيست، مي دانست كه تفاوتها نسبتن عميقند و مهمتر از همه مي دانست كه در مقطعي دلم جايي گير كرده و احساسش را فقط مي فهمم. تحليلش اين بود كه راهي نيست و درست فكر كرده بود، نه هرگز فشاري آورد و نه هرگز آزاري داد و نه لابه كرد. از همان ابتدا دوستش داشتم، از آن انسانهاي خاص زندگي ام بود كه براي خودشان، شخصيتشان و غرور وزين و نرمشان بي نهايت احترام قائلم. از معاشرتش بسيار لذت مي بردم اما دور ايستادم تا آسيب نبيند. تماس گرفت و گفت كه دارد ازدواج مي كند، فراموشم نخواهد كرد و خداحافظ. من عاشق ناكاميهاي اينگونه ام، اسمش را گذاشته ام" ايده آل گرايي در ناكامي".







