
اين دختر متفاوت و چالشگر، روزگاري عاشقش بودم و حالا بيشتر دوستش دارم، دوستاني صمیمی هستیم. شايد حيطه گسترده تجربه اندوزي اش بسيار خارج از آرامشي باشد كه من در زندگي ام چيده ام، تجربه هايي كه بسياريشان را گذرانده ام، برخي را تمايلي به آزمودن ندارم، و البته بعضيشان را هم بسيار تحريك مي شوم كه بيازمايم و اين كار را انجام مي دهم. عادت دارد كه محكم حرف مي زند، عملي فكر مي كند، و تجربي و قاطع حدس مي زند. از طرف ديگر از پس گرفتن خيلي از حرفهاي محكمي كه در گذشته زده ابايي ندارد و سينه صاف مي كند و مي گويد كه ديروز اشتباه مي كردم، امروز اينگونه فكر مي كنم، اما باز حرف امروزش را با همان استحكام مي زند. اين فرد از آن مهمترين دلايليست كه (با وجود اينكه بسياري ايده هاي عجيبش نسبت به ازدواج و روابط برايم غير قابل پذيرشند) اما در مقاطعي به شيوه اي به فكر وادارم كرده كه ساختار ذهني ام البته در مسيري متفاوت از او تغييراتي بزرگ به خود ديده. براي مثال ازدواج را در ساختار موفق نمي داند، شايد او هم ازدواج را معامله مي پندارد (من هم)، اما معامله اي كه او در ذهن دارد با مبادله اي كه من از ازدواج متصورم تفاوتهايي بنيادين دارد. وقتي پاي مفاهيم بزرگي مثل منافع احساسي يا حتا مادي وسط مي آيد، اگر من خودم را 40 درصد منحرف به سمت وجدان (يعني هواي طرف را داشتن) فرض كنم، او مي شود 40 درصد در جهت مخالف، يعني هواي خودش را بيشتر از هر كس ديگري دارد، رفتاري كه اگر افراطي هم باشد، احتمالن از رفتار افراطي من بهتر است. تقريبن به عشق بي اعتقاد است و احساساتش را به نوعي تابو گونه كنترل مي كند كه آلوده ي عشق (به آن پررنگي كه در ذهن بقيه هست) نشود، معتقد است عشق به هر حال عنان از كف دادن است و اين حادثه در بودن با بهترين انسانها، مفيد كه نيست، ضرر هم دارد. تا به حال هم گويا موفق بوده، اما من بعيد مي دانم كه اگر پايش بيفتد اين قدرتها و كنترلها حرف آخر را بزند، گرچه تابوها از پر زورترين پالوده هاي رفتاريند.
پول برايش خيلي اهميت دارد، پول محور هم هست، اگر هوادارانش بخواهند بي هيچ دليلي برايش خرج كنند (چه از امكانات و چه از پول) معمولن دست رد به سينه شان نمي زند، در قبالش هم هرگز خودش را بدهكار نمي داند كه بخواهد مديون باشد، مي گويد من شفافم و اگر كسي مي خواهد برايم كاري بكند بگذار بكند. اين رفتارش به شيطنتهايي هم آلوده است، گاهي كه مي داند طرف نسبت به موقعيت خودش بي اطلاع است و بر مبناي توهم و خيالپردازي مايه مي گذارد، باز هم بعيد است هشدار بدهد يا جلسه روشنگري برگزار كند، مي گويد انسان احمق خودش مسئول حماقتش است...
از منظري ديگر بسيار احساساتي و رمانتيك است، موجود مونثي را نديده ام كه اينگونه در لحظه بياميزد و حس اكنونش را پاس بدارد و لذت ببرد و لذت ببرد و لذت ببرد. عشق ورزيدنش وقتي بازي هنوز جريان دارد آنچنان شديد و تمام عيار است كه نمي توان باور كرد فردا روزي ممكن است اينگونه نباشد. همين هم شده كه اكثر مردهاي زندگي اش را به قهقراي شيفتگي ناكام كشانده و راه تكاملش را تنها ادامه داده.
برنامه هاي امروزش همه معلومند، فردا هم تقريبن همينطور، اما هنوز نتوانسته برنامه ميانسالي اش را در تقابل با روابط زن و مردي و تامين روحي و فيزيكي آنطور كه مي خواهد بچيند، خيلي مي ترسد از اينكه مردي را براي مردي ِ زندگي اش انتخاب كند و آن مرد روزي، روزگاري "بشكندش"، راه حلش باايني كه "زندگي دونفره خيلي جا براي كار دارد" اصلن نمي خواند، فكر مي كند كه اگر روزي شكستندش بايد رها كند، فكر مي كند كه نمي تواند رها نكند، براي همين شايد مردي را ترجيح بدهد كه به جز پولداري چنددرصدي هم ببو باشد، افسار زندگي را از دستش نگيرد... نمي داند، براي فكر كردن به اين ماجرا وقت زياد دارد...







