
دوست بی نام و نشانی با دلخوری زیاد کامنت گذاشته بود که اگر این ماجرای مثلثی را تجربه نکرده ای، بنابراین اصلا وجود ندارد! پس چرا کنجکاوی می کنی و بحث می کنی؟!
اولا اگر بنده فرمودم "من هم فرض می کنم که هست"، معنیش این نمی شود که تجربه ای در این باب ندارم، شاید این باشد که دچار همان جرقه ها شده ام ولی رابطه را پیش نبرده ام و یا شاید کار بدی (به زعم عوام) کرده ام که نمی خواهم پته تمام زندگیم را روی آب بریزم، یا شاید دو سه حالت دیگر، شفاف است؟
ثانیا بر فرض که کسی حسی را دیده باشد، یا کمی هم چشیده باشد ولی درش غوطه نخورده باشد، آیا بحث کردن در آن باب قبح دارد؟ آیا کلا بحث کردن قبح دارد؟
ثالثا: "رابرت فراست گفته است که فرهیختگی یعنی قابلیت شنیدنِ تقریباً هر چیزی بی آنکه آرامش یا اعتماد به نفستان را از دست بدهید" (از وبلاگ shadidan).
دوست دیگری در ای میل مبسوطی داستان عشقهای موازی (بهتر است بگویم کانالیزه) اش را برایم تعریف کرده، بسیار جالب، بسیار ساده و در عین حال بسیار غریزه مدار بود. دختری که نیاز به معاشرت، تبادل کمالات، و بحث و جدلهای راهگشا و فراتر از روزمرگی خود را با شخصی دوست داشتنی و فرهیخته ارضا می کند، در طول زمان عاشق آن فرد شده و به همه چیزش دل می بندد، اما آنجا که پای آمیختن فیزیکی به میان میاید پسر مورد نظرش یا تمایل آنچنانی به این کار ندارد و یا به هر دلیل توانایی ارضای نیازهای جسمی این دختر را از خود نشان نمی دهد. شخص دومی وارد زندگی دختر می شود، جوانی به اصطلاح فان، جذاب، پر ارژی و پر حرارت، شاید چیز زیادی برای صحبت فی مابین این دونفر نباشد، اما بدنها حرفهای زیادی برای گفتن داردند... این شخص توضیح می دهد که به فرد دوم هم وابستگی پیدا می کند و صرفنظر از اینکه نهایتا یکی یا هردوی ارتباطات مذکور به نقطه پایانی خواهند رسید، در مقطعی خاص، عشقی دوجانبه را نسبت به دونفر مختلف تجربه می کند.
به نظر من این حادثه یکی از رایج ترین و در عین حال منطقی ترین الگوهای حوادث مثلثی است که احتمال رخداد آن هم بسیار بالاست، یعنی ارضای روحی (و معاشرتی) از یک مسیر و رضایت فیزیکی از مسیر دوم، هر دو گروه هم جرقه زای عاطفی هستند به اندازه کافی.
در همین وبلاگ بحثهای بسیاری شده در مورد عشق، متدهای احساسی صِرف، متدهای فیزیکی صِرف، و البته آمیختگی حس و بدن که همیشه گفته ام کاملترین تعریف عاشقی از نظر من است. و دقیقا به همین دلیل همیشه پیشنهاد کرده ام که برای جلوگیری از گرفتار شدن در پیچیدگیهای عجیب و غریب ارتباطی و حتی برای رام کردن افراد سرکش، بهترین راه اینست که اولا: مواظب باشیم که نیازهایمان در رابطه با یکنفر به کاملترین شکل ممکن ارضا شود، و دوما: نیاز طرفمان را به کاملترین شکل برآورده کنیم، این شاید تعریف اولیه یک زناشویی هم باشد.
بد نیست سری هم به مهره سوخته این بازی بزنیم، کسی که در جایگاه عاشقی است که غفلتا متوجه خیانت معشوق (موکدا به معنای عام کلمه و نه بارِ اخلاقی آن) خود می شود. دوستی که آن داستان بالا را تعریف کرده بود صراحتا اعلام می کند که آمادگی پذیرش این رفتار را از طرف مقابل ندارد و با اعتراف به خودخواهانه بودن این حس می گوید که اینچنین وضعیتی را تحمل نخواهد کرد. تصور می کنم این عکس العمل طبیعی ترین و عادی ترین رفلکس مورد انتظار بوده که شامل اکثر ما هم می شود. در مجموع من معتقدم که با باز شدن و رو شدن اینچنین اتفاقی، بنیان هر ارتباطی، ضربه اساسی می خورد، برای همین هم پیشنهاد اکید خودم و تجربه ام و البته تعداد زیادی از شهود این بحث، اینطور می گوید که اگر رابطه محوری تری داریم که حاشیه جدیدی آن را تهدید می کند، تا زمانی که به دنبال حفظ رابطه اولیمان هستیم و به هر دلیل برایش ارزش قائلیم، سوپاپ روشنفکریمان را کمی تنگتر کرده و تحت هر شرایط، حتی در صورت لو رفتن گریزهای عاطفیمان، از اعتراف به کرده خود و ارائه دلیل و برهان برای یارمان به شدت خودداری کنیم، چراکه هیچ منطقی جوابگوی دلی که شکسته نخواهد بود.
پ.ن: مطلب زیاد بود، منقطع نوشتم که خواندنش مشکل نشود.
پ.پ.ن: شخص فرهیخته ای (در سطح خود و از نگاه من) که چند سالیست برای تفکرش و صراحتش احترام عمیق قائلم، پس از مدتی تاخیر و به درخواست من نظراتش را برایم فرستاد. شاید اگر اجازه داشته باشم بخشهایی از آن را مستقیما منتشر کنم، دیدگاه فوق العاده و نگاه همیشه متفاوتش دوباره متاثرم کرد، سعی خواهم کرد که شما را هم بی نصیب نگذارم.
خواندنی: Reflections on Sex and Drugs. (لینک از SA - ananita)







