21.Apr.2007


:: فردا
اینی که من طاق باز دراز بکشم و دست چپم زیر سرم باشد و تو کنارم به پهلو بخوابی و سرت را روی دست راستم بگذاری و پایت را روی پای راستم بیندازی و با دست راستت سینه ام را میلیمتر به میلیمتر کاوش کنی و نفست را روی گردنم احساس کنم و هر چند دقیقه یکبار بپرسی که دستم درد نگرفته و من ترجیح بدهم درد نگیرد و همینطور یکسره به سقف خیره بمانم و نفهمم که زمان به کجا می رود و برای چه می رود تا از پروازم جا بمانم... عجب واقعیت آسانی به نظر می رسید و من نمی دانم تویی که پیشاپیش دلتنگش بودی راست تر می گفتی یا منی که فردا را فراموش کرده بودم.







