
عزيزم... رسيدي؟
سفر اذيتت نكرد؟ راه سخت نبود؟ چمدانت بازي در نياورد؟ از هم در نرفت؟
همچين نشستم توي ماشين و پول پاركينگ را دادم و خودم را رها كردم توي آن اتوبان ِ نزديك سحر. مي داني، آدم از آسايش رانندگي در آن ساعت لذت مي برد، فقط كاش كاميونها نبودند، خصوصن آن سربالايي شيخ فضلال.. هي سرك مي كشم كه بالاي برج را ببينم و اين كاميونها چه مزاحمند با دودشان.
راستش به اين وضعيت عادت كردهام. ايني كه مي گفتم پوستم كلفت شده و تو ته دلت شك مي كردي كه اين ديگر چه مدل عاشقيست... راستش به اين وضعيت عادت كردهام. هميشه در اوج اتفاق كه هستي هيچ نمي فهمي كه چه بلايي دارت سرت مي آيد. ديشب هم همين بود، چه آشي؟ چه كشكي؟ چيزي كه نشده بود... خيلي خمار و نم نمك خزيدم به سمت خانه، طوريم هم نبود، گريه و اين حرفها.. نه بابا، ابدن! فقط راديو كه باز از اين ناله و نولههاي ويولن و سه تار در آورد، حالم گرفته شد، دوست داشتم يك چيزي لايت تر، آرامتر مي گذاشت. سي-دي را هم كه يادت همست؟ حيفا زيادي شاد ميزد آن تو، اگر هم مي خواستم عوضش كنم احتمالن توي آن سرعت مي رفتم زير تريلي... براي همين خاموشش كردم.
تصويري كه از تو مانده بود خيلي جالب بود... نه اينكه دوبار جدي خداحافظي كرده بوديم، نه اينكه دفعهي اول رفتي توي سالن و توي آينهام نمي ديدمت، اين دفعه كه كنار آن سمندِ گيج توي پاركينگ يك لحظه ايستادي و برگشتي... از كل رفتنت همان برگشتن را داشتم و آن يكي كه كنارم نشسته بودي و من مي ترسيدم كارمان به دادسراي فرودگاه بكشد از بس دستت توي موهايم چرخيد و كيف كردم.
بعدش هم كه هيچي، پرنده را از اتاقم اخراج كردم، حتا يك بوس كوچولو هم نيامد كه بهش بدهم، لباس ها را جمع و جور كردم، نصف خربزه را چپاندم توي يخچال و كت راه راه را با احترام آويزان كردم توي كمد. دروغ چرا، موقع گذاشتن كت و آن دوتا تكه تيشرت محبوب تو، بيشتر از تو داشتم به خوشنودي خودم توي آن لباسها فكر مي كردم، كار بدي كه نبود؟ همان يك لحظه فقط... مي داني كه من اگر لحظههايم را نگويم، باد مي كنم.
خزيدم زير لحاف، قبول كه هيچ كس نبود خودم را برايش لوس كنم، اما براي شب اول، يا چه مي دانم، صبح اول، احساس تنهايي آزارم نداد، خب، خوابيدم.
با اين مدل صبحها خوب آشنا هستم، دو ساعت هم كه نخوابيده باشم، آفتاب نزده چشمهاي وق زدهام به سقف خيره مي ماند. باور كن چيزيم نبودها، فقط همينطوري... رفتم آبِ پرنده را كه توش شاشيده بود عوض كردم، خودش را مبسوط شست، من به جايش كيف كرده بودم، اما حس اين مسخره بازيها را نداشتم.
انداختم توي اتوبان به سمت دفتر.. وسط خبر 9 بود به نظرم، بغضم گرفت، احمقانه نيست؟ آدم وسط خبر بغض مي كند؟ اما سر و تهش 30 ثانيه هم نشد، من كه گفتم، پوستم خوب كلفت شده... خوب. حالا هم تا من خوبم، تو غلط مي كني گريه كني، خب؟ روراست اين آخري را گفتم كه بداني خيلي هم بي رگ نيستم، فقط يك جوريام... اگر روزي تعريفي داشت، مي شناسيام كه، برايت خواهم گفت...







