
ديدهايد مردان جواني را كه در سن سي و اندي سالگي شكمشان روي كمربند لمبر مي خورد و هيكلشان را عليرغم قيافههاي معمولي يا خوبشان بسيار ناخوشايند مي نمايد؟ اين شايد درمورد باسن يا شكم خانمها هم همانقدر صادق باشد، انسانهايي كه معلوم است اختلالي ژنتيكي يا ارثي ندارند و صرفن به دليل رها كردن خودشان هر روز بي قوارهتر مي شوند.
معتقدم رها كردن شكل و قيافه و بدن تاثيرات مستقيمي بر رها كردن رفتارهاي اجتماعي دارد، مدلي ظريف از لاابالي بودن. البته هميشه استثنا هست، خيليها هم از دوران كودكي يا نوجواني به هردليل با اندام نامتناسبشان كنار آمدهاند و قابل قبول به نظر مي رسد كه تقصير اين وضعيت را بر گردن يكي از عوامل خارج از كنترلشان بيندازند.
اما گروهي هم هستند كه مي بيني تا بيست و چهار-پنج سالگي از تناسب نسبي اندام برخوردارند، اما معلوم نيست كه چه حادثهاي باعث مي شود كه گرفتار روند چاقي شده و هر لحظه بيشتر غرق شوند. اين چاقي از آن گروه حوادثي است كه مثل باتلاق انسانها را در خودش مي بلعد و هرچقدر كه ديرتر به دادش مي رسي هم روحيهات را نسبت به درمانش از دست مي دهي و هم انرژي مضاعفي براي آن نياز داري.
اما هدفم اين نبود كه درس لاغري بدهم، مي خواهم يكي از ابعاد (به زعم خودم) مهم و پشت پردهي اين ماجرا را بحث كنم. چرا خودمان را رها مي كنيم؟ مهمترين علت كجاست؟
من مي گويم انگيزه... مهمترين دليل، انگيزه. يكي از اين چند چند پيش فرض را مي توان در خيليها تعميم داد:
- آيا كسي در اطرافتان هست كه روي بدنتان حساسيت نشان داده باشد يا از آن انتقاد كرده باشد؟
- آيا كسي در اطرافتان هست كه ورزشكار و خوش هيكل و مروج و مشوق ورزش باشد؟
- آيا خانوادهاي داريد كه در آن تناسب اندام مطرح و مهم باشد (حتا بواسطهي يكي از اعضا)؟
- آيا در محيطي كار مي كنيد كه در آن عدهاي به فكر تناسب اندام (در حد بضاعتشان) باشند؟
- مهمتر از همه، همسر، دوست دختر يا معشوقه شما اولن آيا به هيكلتان اهميت مي دهد؟ و ثانين در اين راستا تلاشي هم از خودش بروز مي دهد؟
- شايد هم تنها زندگي مي كنيد، با كسي معاشرت نمي كنيد و هيچ پارتنري هم دم دستتان نبوده و نيست!
معتقدم غم انگيزترين گروه آنهايي هستند كه ازدواج مي كنند و دونفري در كمك به ظاهر هم كمك كه نمي كنند هيچ، در تبديل شدن به يك زوج غول پيكر مشوقِ هم نيز مي شوند و به ياد مسابقهي محله.. بخور بخور... راه مي اندازند. واقعن صرف اينكه آدم زوجش را پيدا كرد كافيست كه خودش را رها كند تا هر ريخت غير قابل تحملي پيدا كند؟ آيا واقعن همين نيست كه منتج مي شود به دلزدگي و يكنواختي غير قابل تحمل در زندگي مشترك كه كمترين عاقبتش بشود جستجوهاي خارج از منزل؟!
گروه معاشران متفرقه را رها كنيم، بهترين لطفي كه مي توان در حق پارتنر، معشوقه يا همسر انجام داد، حساس بودن دائم و بي وقفه روي شكل و قيافه و هيكل اوست و تشويق به بهتر بودن. البته لطفي خداييست داشتن اينچنين شريكي در زندگي (چه دائم و چه موقت) كه انسان را در ظاهر (و نه فقط باطن) بالا بكشد، بهتر كند.
و البته هر كسي بضاعتي دارد و تواني، منظور نق زدن و مزاحمت نيست، همكاري و تشويق است و گاهي انتقاد. حداقل تاثيري كه دارد، بدتر نشدن است، جلوگيري از سقوط.







