Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: دیشب که مشت مشتم...! دیشب


دیشب که مشت مشتم...!




دیشب که مشت مشتم...
گوپس گوپس ..
ایتس ایتس ..
دام دارا دام دام .. دام دام
دلم فقط .. اونو می خواد...

دارا ..دارام .. دام .. دام...
بعدشم...
به جون مامانم اگه تو هیچ کجای دنیا بشه اینجوری رانندگی کرد!

از تهران (بااحترام به قورباغه مورد نظر)
:: مامان و ممه!! کدومش مهربون


مامان و ممه!!



کدومش مهربون تره؟
کدومش باوفا تره؟


از تهران
:: رهانیم خیز، برخواسته از زمین

رها
نیم خیز، برخواسته از زمین پس از سقوطی سخت
نگاهی به جلو، بلند و کشیده، به آن دورترینی که می توان دید
نظر به بلندترین قله افق، تا آنجا که چشم می بیند
گوشه چشمی به عقب، محدود، تا آنجا که که سرت بر نگردد
نیم خیز، مثل دونده ای در خط شروع
هیجان زده، ترس گیر کردن پا به ما نعی دیگر
آماده، پر امید، با همان انعکاس درخشنده معروف در چشم
نیم خیز، مثل دونده ای در خط شروع
شلیک کن

از تهران

:: بازگشت

نمی دانم که بعدها، چگونه خواهم اندیشید...
نمی دانم که بعدها، چگونه نظر به گذشته ام خواهم داشت...

بودن با 20 یا 30 همسفر در یک پرواز، هواپیما را روی سر گذاشتن و رفتن، با زیرکی و لذت نگاه کنجکاو دیگران را حس کردن، قدم زدن در راهرو یک موجود خشن پرنده و با نگاهی آرام با یک یک پرنده سواران ارتباط برقرار کردن، تنظیم عمق نگاه بسته به گنجایش دل دوست در لحظه ای کوتاه، از میان ردیفی صندلی به عقب برگشتن و لبخندی دلنشین دریافت کردن، و... صلواتهای کم صدا ولی برد بالای دخترکی قرتی را در زمان فرود دیدن... احساس جدائی از زمین، حس پرواز...
اما دوباره اینجا بودن، آزادی و شیخ فضل الله و مدرس و صدر، همان مسیرها، همان بیلبوردها که حس بد ماشینی زندگی کردن را به تو القا می کنند، همان برج مغرور میلاد... همان تهران... همان حس ناخوشایند روزمرگی در اولین شب ورود...

من خانه ام را اما...
دوست دارم.


از تهران

:: گزارش از جزیره هورا


گزارش از جزیره


هورا بالاخره موفق شدم . laptop یکی از بچه ها رو گرفتم. دلم داش میترکید!!
تهرونو داره آب میبره، اینجارو داره باد میبره! دیشب با یکم کم و زیاد، کم مونده بود جزیره غرق بشه...
تا بحال رعد و برق با فرکانس 1 نور در ثانیه در عمرتون دیدین؟ اونم نزدیک یک ساعت مداوم؟ من یه بار تو جاده سیرجان بندر، پارسال عید، وقتی داشتیم نصف شب تو مینیبوس میترکوندیم دیدم! (میدونم ترکوندن کار بدیه، ولی دیگه...) البته اون معجزه بود، یه چیزی حدود 3 تا در ثانیه... تصور کن!
اما اینجا، با جرقه اولی که خدا کوبید تو سرمون، برق نصف جزیره رپتو، با جرقه دومیم کل جزیره رپتو! بعدشم همه جا قرمز شدو... اوه اوه خدام وقتی اتصالی میکنه خیلی ترسناک میشه...
اما برو بچ رفلکساشون خیلی توپ بود! اولا که به هوای یافتن شمع، هتل شد برج العرب! خانومای خوش تیپ بودن که از این اتاق به اون اتاق بر دامنو بالا گرفته بودن و میدویدن... ما آقایون هم خوب شروع کردیم به نظارت که یه وقت کسی مزاحم خانما نشه!
در حالی که جزیره داشت غرق میشد، (امشبم یه جورایی تو همون مایه هاس) تو تاریکی و خرتوخری یه بیشنهاد توپ رسید...
گرم شدن و دربرابر باد ایستادن... تنهای تنها با طبیعت بودن، تاریکی مطلق، صاعقه... خدا رو در بر گرفتن...، چگونه توان گفتن از این عشق...
لمس خدا خیلی تجربه عجیبیه، من که معدود تو زندگیم پیش اومده بهش دست بزنم...
اما آخر شب دوستان ویزویزی هرچی خدا تو بدنمون بود به شکل بدی کشیدن بیرون، هرچی پیف پاف زدیم، تارو مار زدیم...نچ… صبح مثل شیمیایی ها سر کلاس رفتم! مرتیکه کچل گفت: هر اتاق چند تا شمع داشتین؟ گفتیم دوتا، گفت خوب پس چرا درستونو نخوندین؟ !!!
اه اه این استادای خارجی خیلی احمقن! ولی بالاخره یه فصل و حذف کرد.
اما... این کلاس لعنتی خیلی خداست... کاش می شد همیشه اینجا موند... بی دقدقه... بی فکر... دریا پشت سر معلم موجاشو بکوبه به ساحل.. هر از چندی یه قایق بگذره... کشتیای ماهی گیری همش دورت رژه برن... تو هر جزر و مدی، هزارتا عروس کنار ساحل جا بموننو آفتاب بی رحمانه خشکشون کنه تا مورچه ها گرسنه نمونن... اینجا خیلی قشنگه... خلیج خیلی وحشیه...، آدمو به مبارزه می طلبه...
خوب تا منو از دانشگاه ننداختن بیرون ، فعلا رفتم،
به خدا درس دارم، ولی مینویسم.

از جزیره

:: Oh... all my dear friendsThe

Oh... all my dear friends
The fact is that:
I could not find any XP Windows in Jazire !!!
So I can not type Farsi,
So what shall I do?
Stay in touch, I'll coming
From Jazire

:: JAZIRE Here I amIn

JAZIRE


Here I am
In the Island

Temp: 32 degree
I'm: 35 degree
Job :Oh my god... study, study, study
Ocean : Blue, blue , blue
Every thing :Wet , wet , wet
Situation: Confused, confused, confused
Sky: Sun, sun, sun
People : Dark, dark, dark

From Jazire

:: به سوی جزیره فردا

به سوی جزیره


فردا صبح... پیش به سوی جزیره...
خداحافظ تهران
خداحافظ ترافیک
خداحافظ بووووووووووق
خداحافظ زنگهای ممتد تلفن
خداحافظ اگزوز همیشه سیاه ایکاروس
خداحافظ بیلبوردهای 50 میلیونی همت
خداحافظ مشترک مورد نظر
خداحافظ بچه های چراغ قرمز سئول
خداحافظ دخترک منتظر در حاشیه اتوبان
خداحافظ قراضه ترین تاکسی های دنیا
خداحافظ دربند، درکه
خداحافظ دماوند
خداحافظ نیایش...

از تهران

:: امتحان خسته... خسته از

امتحان


خسته... خسته از نوع مفرط
دو سه روز کار عجیب و غریب، آماده برای خروج، مصاحبه با شونصد نفر برای استخدام،
شباشم انقدر داغون که جز ولگردی و طعم شراب هیچی بت نچسبه،
آخر هفته هم... امتحان فاینال... که تازه پنجشنبه شب یادت میاد درسم بد چیزی نیست.
اول پشت میز، بعد کم کم بخزی تو رختخواب، بالشو تکیه بدی به دیوار، هی 20 سانت سر بخوری پائین، 10 سانت برگردی بالا، 15 سانت بری پائین، 8 سانت برگردی... آخرش یدفه میبینی متکا رو مثل عزیزت بغل کردی و ..لالا.
حالا تو این مدت درسم خوندی؟ نوچ!!
صبح ساعت 6، 3 ساعت قبل از امتحان، پامیشی، عین داستان رو مبل پذیرائی تکرار میشه! ساعت 8 میزنی بیرون، تو ماشین به کمک scooter بیدار میمونی، ولی عوضش مدرسو با 140 تا میای پائین، عادت کردی، جمعه ها اتوبان خلوت عقده آدمو باز میکنه...
45 دقیقه قبل از امتحان میبینی لژ کاملا رزرو شده، ردیف آخر و ردیفای کناری، پشت مانیتورا دانشجویان کارشناسی ارشد موضع گرفتند.
میری پیش حامد، اقلا 20 سال ازت بزرگتره، میگی امروز، فقط ایندفه باید هوای منو داشته باشی، مگرنه رپتو...
بعدشم ازش خواهش میکینی که دو کلام یادت بده، چه جالب، تمام 24 ساعت گذشته اینهمه یاد نگرفته بودی...
جلسه شروع میشه... اول فرم ارزشیابی، تمام عقده هاتو سر استاد خالی می کنی:
Motivation افتضاح
Making the content brilliant خیلی ناجور

Bringing examples گاهی اوقات
Respecting ... ندیدیم

امتحان شروع میشه، جناب دکتر تشریف میارن سر جلسه، به اتفاق بقیه پامیشی، تا کمر خم شده و عرض ارادت می کنی!
تا میای متمرکز بشی روی ورقه، کلاغه میاد سراغ غذای سرایدار تو ایوون، دوتا قار قار اساسیم می کنه، یعنی چشتون کور، سر جلسه اید، هیچ غلطی هم نمیتونید بکنید. به مراقب گزارش میدم:
ببخشید کلاغ اومده!! یارو چشاش شیشتا میشه، فکر میکنه مسخرش می کنم، میگم نه جدی تشریف بیارین، حالا تو دلم خدا خدا می کنم که تا یارو میاد این نپره... خلاطه تا طرف اومد، نصف قابلمه نبود...
حالا ویزویزا راه میفته، سوالا کد بندیه و عین 40 تا سوال با هم متفاوته، ولی اینا نمیدونن به یه مشت تحصیلکرده طرفن! برو بچ کدکشایی می کنند و مبادله شروع میشه. خدا عالمه اینهمه جون کندی، با بدبختی اومدی فوق بخونی، حالا تمام قوات رو تقلب متمرکزه... و الحق که عجب چیز خوبیه... گوش شیطون کر، در کمال ناباوری، پاس!
نمیدونم حکمت این روحیه تقلب گرا و لذتش چیه، ولی اینو کشف کردم، وقتی دانشجو به استادش ارادت نداره، هرچی که سالم باشه، تو هر سنی که باشه، مثل پیرمردای کلاس من، هیچ گناهی در تقلب نمیبینه، یه نظر که قطعا حلاله...
ولی دیدم که همین آدما، به احترام یه مرد محترم امریکائی (نه بخاطر ملیتش)، اگرم کاری کردن، رسما اعلام کردن که خیلی شرم آوره! و حداقل جلوی خودشونو تا حدی گرفتن.
زگهواره تا گور دانش بجوی...
سر امتحان هم ره یاران بپوی...


از تهران

:: خداحافظ داغ داغ. احساس

خداحافظ


داغ داغ. احساس میکنم دارم ... میشم. مدتها بود که در آستانه این حس قرار نگرفته بودم. شروع دوباره کار و حس عجیب و ناجور روزمرگی.
من آمادگی کندن از این شهرو ندارم، بدتر از اون کندن از این خاک. میدونم که سرکشم ولی دلم تنگ میشه، حتی اگه 3 ، 4 ماه بیشتر نشه.
ولی اینا بهانست، مشکل من کندن از گذشتمه، کندن از همه اولینهای زندگیمه، مشکلم وداعه...
چرا باید همه چی رو با هم فراموش کنم؟ چرا نمیشه ضربه ها یکی یکی وارد بشن؟ چرا امشب من انقدر داغم؟ چی؟ حسادت؟ نه!... توکه ادعای هزارتا روشنفکری داری، پس خفه خون بگیر و با همون روشنفکری تماشا کن... اون بیچارم حق داره، بزار هرکجا باید بره، بره، تا کی فکر میکنی باید بشینه که اقا تصمیم بگیرن؟ همینقدر بسش نبود؟
آخه منم گناهی نداشتم، منم گفتم که آخرش همینه، منم گفتم که نمیشه... تازه اون خودشم پایه بود، هیچوقتم اعتراض نکرد، اصلا موجود به این سرسختی، اه! یه عمر دنبال دختر گشتی که غر نزنه، بفرما، حالا برو التماس کن: تروخدا یه چیزی بگو، اعتراض کن، غر بزن.
همه چز خوبه ها ، اصلا کل قضایا ok ولی همه نکته اینه که نمیشه. نمیشه نمیشه نمیشه. همین. هیچ دلیلیم نمیخواد، عذاب وجدانم نداره، نمیشه، مهمترین دلیلشم اینه که نمیشه. عین 500 تا رفیقتم که بگن تو خری، ته دلت بگو همتون، خودتون خرید که نمیفهمید نمیشه.
اصلا من نمیدونم چرا همه خودشونو محق میدونن که اظهار نظر کنن؟ چرا همه فکر می کنن که بهتر از تو می فهمن؟
توروخدا یکی بگه اگه سه سال قهر نکردی، اگه یه بارم حتی دعوای حسابی نکردی، اگه هی بخشیدی و هی بخشیده شدی، این شد دلیل؟ یعنی کافیه؟
به خدا نه! این فقط منطق ننجوناست.
باید بشه رد کرد، چرا نشه... یه بار که کندی ... دوبارم میشه... ولی تورو خدا، دوباره گند نزن به همه چی، بزار خاطره شه، بزار قشنگ بمونه...
از تهران
:: نیایش اینجا نیایش است،

نیایش


اینجا نیایش است، اینجا بزرگراه عشاق است
اگر می خواهی رانندگی تمرکزت را به هم نزند،
اگر می خواهی به اطرافت بی دقت باشی،
اگر می خواهی اطرافیانت به تو دقیق نشوند،
اگر می خواهی بی احتیاط ولی آرام برانی،
اگر می خواهی فقط با یکدست برانی،
اگر می خواهی دستش را بگیری و بگریزی...

اینجا نیایش است، اینجا... بزرگراه عشاق است.

از تهران

:: خواستگار حدود یکسالی فقط

خواستگار


حدود یکسالی فقط از تشویقات و و ترغیبات من و بقیه برخوردار بود تا بالاخره یه گوشه دنیا موفق به ورود به دانشگاه دکتر جاسبی ابدی شد.
2 ساله که با چه مشقتی 16 ساعت راهو با اتوبوس میره و میاد فقط به خاطر اینکه یه چیزی یاد بگیره و مهمتر از اون شخصیتش رنگی بشه، یعنی رنگ آدم حسابی به خودش بگیره.
بگذریم که بلاهایی که سرش اومد، از یه دختر تهرونی یکم مامانی، یه چیزی درست کرد که بیا و ببین. قبلا تو چشاش 5، 6 سانت نمی شد بیشتر نفوذ کرد، ولی الان راحت نیم متر عقبترشم پیداس...
چقدر که اول از تنهایی می کشید، چقدر سخت بود تحمل همخونه ناجور وقتی از خونه مامانت زدی بیرون، چقد سختتر بود وقتی مامان همخونه میومد و جنگ مغلوبه می شد، بعد بری خونه گروهی رو امتحان کنی، یدفه ساعت یک شب دوتا سرباز زنگ زده تو اون شهر سوت و کور از در بیان تو که علنا و رسما تجاوز کنن!!! بعدشم که گیر افتادن چون شاکی چهارتا دخترن که بابا ننشون 1600 کیلومتر دورترن، به شیوه تخماتیکی 2 ماه بعد آزادشون کنن... همین اول عیدیم، تهرون که بوده دزد رفته، تا لیف و صابونشم برده با همه چیز دیگش، همه چیز! جلل خالق، دزدم دزدای شهرستانی... این بدبختیا همش برا چی؟ یه لیسانس با صد گرم بینش، همین.
حالا میدونی چی شده؟ خواستگار اومده! یکمم بیشتر از یه خواستگار معمولی، خونواده ها یه نمکی با هم حال کردن. اولین تقاضای آقا فکر می کنی چی باشه؟
...برا چی میری اون خراب شده؟ درسو میخوای چیکار؟ ول کن بیا تهرون، خیلی دوست داری بخون دوباره اینجا کنکور بده!
چرا؟ چون اونجا امنیت نداره...
اینم از فواید شووره، قطعا خانوم خونه خدمات باید بده، درس بخونه که چی؟ پس فردا میخواد بره سر کار، شب خسته و کوفته، مشکل پیش میاد، نمیتونه وظایفشو درست انجام بده، این فاجعس... گربه رو باید دم حجله خفه کرد، درس ممنوع.
این میشه دلیل اولین قهر خواستگاری که نه به داره نه به بار، آها راستی موضع خانواده محترم: خوب راس میگه مادر بری اونجا که چی؟ پسر خوبیه، گوش کن بمون. این لیسانس به چه درد تو میخوره...
اوه اوه، صد رحمت به دوره قاجار، اقلا ادعای روشنفکریشون نمی شد.
همینجا اعلام کنم، ما آقایون فقط به دو دلیل مردیم، نه اصلا به همین دودلیل هستیم! یکی غیرت بی کران، یکی استفاده از زن به درد نخور در زمان نیاز، همین.

از تهران
:: چی شد که اینجوری

چی شد که اینجوری شد


تا نرفتم جزیره هی تند تند بنویسم که دیگر فرصتی نیست. گرچه اونجام امکانات بدک نیست، حداقل روزی نیم کیلو اینترنت برای ما تامین می کنند.
شاید اولین بار اواخر دبستان بود که دست به خاطره نویسی زدم:
صبح ساعت 8 بیدار شدم. صبحانه خوردم. مدرسه رفتم. دینی - قرآن - ورزش داشتیم!! - ظهر اومدم - نهار خوردم. با احمد رفتم سر کوچه بازی کردم....
جدا شاید یکی از سعادتها یا شاید بهتر بگویم خواص دوران کودکی، ناماندگاری احساسات و ظرائف زندگی در ذهن انسان است. خدا می داند من تخم جن از صبح تا ظهر خون چند نفررا می ریختم! یا از چند نفر قلدر کتک می خوردم یا انگولک می شدم، اما بجز چند خاطره خیلی پر سرو صدا، ذهن تمام ما هر روز ظهر که از در مدرسه مانند گربه رها شده از قفس بیرون می زدیم، مثل کامپیوتر ریست شده، پاک پاک بود...
زدم توی دوران کودکی، اصل مطلب یادم رفت.
یورش دومم به وقایع نگاری اوائل دبیرستان بود و کرم یک معلم ادبیات توپ که دوباره منو راه انداخت. ایندفعه نسبت به مطالبم یه جورایی حس داشتم و شاید اونائیشو می نوشتم که برام جالبتر بود.
اما این دفتر جیگر من، همچین که پامو گذاشتم دانشگاه شد سنگ صبورم. هروقت که پریود می شدم (در فرهنگ کیوانی، پریود به یک دوره 1 تا 5 ،6 روزه و در موارد حاد شاید یکی دوماهه اطلاق می گردد که در آن شخص - دختر یا پسر- دچار افسردگی پریودیک شده، بشدت پاچه می گیرد و هیچ نکته تحریک برانگیزی نمی تواند او را از این حالت نجات دهد. معمولا گذشت زمان بزرگترین راه حل این نوع پریود است. مثال زنده: خورشید خانوم در این تاریخ.) آنچنان به دفترم هجوم می بردم که اگر کمی شعور داشت حتما به حالم گریه می کرد. از آن زمان به بعد این دفتر بزرگترین محرم رازم بود و ...بس.
اما یادم نیست که اولین بار کی با این بلاگرهای جوان آشنا شدم. به نظرم یکی از وبلاگهای بشدت دری وری از طرف دوستی معرفی شده بود، و پس از آ ن بود که کم کم به دنیای نوین وبلاگرها وارد شدم. قاطعانه تصورم اینست که این شیوه شخصی نویسی عمومی یکی از تحولات شگرف در روشهای ارتباطی است و قبل از این روش مشابهی در ایجاد ارتباط فکری نیمه یکطرفه در تاریخ وجود نداشته.
خورشید خانم اولین کسی بود که تداوم نوشته های فوق العاده صادقانه و در عین حال عمیقش مرا پای ثابت مطالبش کرد. گرچه تا بحال در هیچیک از محافل وبلاگی شرکت نکرده ام، اما افرادی مانند او را عمیقا نزدیک به خود حس می کنم، با وجود اینکه شاید هیچ سنخیتی بین ما نباشد. به هر حال اولین جرقه نوشتن را او در من زد و این کرم وبلاگنویسی آنچنان در اینجانب قوت گرفت، که علی رغم مشغله عجیب و غریبم با حداقل دو شغل ناجور و داستان ادامه تحصیل، مصمم شدم با دفترم وداع کنم و اینجا بنویسم. البته حالا می فهمم و اعتراف می کنم که روراست بودن توی این دنیای مجازی یکم سخته، اما حاضر نیستم جا بزنم.
همگام با خورشید خانم ، نیلگون هم به نوعی دیگر در بیرون ریختن احساسش در چند جمله کوتاه مهارت خاصی داره. طوری حسش را مانند رطوبت هوای شرجی، آهسته و با نفوذی عجیب به تو منتقل می کند که ناگهان میبینی خیسی!
باز هم از منا ، رفیق شفیقم، که از سوئد وبلاگ تصویری دلنشینش را به کمک فارسی دست و پا شکسته هدایت می کند، برای کمک در روشن کردن این قارقارک تشکر میکنم.

از تهران

:: Jordan communication cultureبه نظرم

Jordan communication culture


به نظرم اکثر بچه های تهران حداقل یکی دوبار گذارشون به خیابان متبرکه جردن افتاده. البته صبح تا 6 و 7 عصر بلوار آفریقا و الباقی تا پایان شب فقط جردن. واقعا تا بحال حداقل از اونایی که پای ثابت جردن هستن چندتاشون به فلسفه این جردن گردی فکر کردن؟ جهت اطلاع دوستان با حیاتر، جردن گردی اطلاق می گردد به اینکه: یک عدد خودرو پیدا کنید، مسافران یکدست دختر یا پسر سوار کنید، اوایل شب به خیابان جردن (افریقای جدید) مراجعه بفرمائید و سپس بین شمالی ترین بریدگی بلوار (نرسیده به مدرس) و اولین بریدگی در شمال خیابان اسفندیار اقدام به دورزدن متوالی بفرمائید تا زمانی که یا بنزین تمام کنید، یا به نیمه شب نزدیک شوید و یا اینکه در موفق ترین حالت طعمه ای به کف آرید و منطقه را پس از حصول نتیجه و ایجاد ارتباط رها کنید...
بجزبرخی شبهای خاص یا اوقاتی که بگیر و ببند اساسی رخ می دهد، هربار دور زدن این مسیر 1000 متری بین 20 تا 35 دقیقه زمان میبرد. اگر از لاین وسط حرکت کنید به شکلی که نزدیکترین فاصله را با خودروهای روبرویی داشته باشید احتمال دارد بیش از اینها میهمان باشید.
فال فروش سر پیچ بعید می دانم به شبی 5 یا 6 هزار تومان قناعت کند.
اما فرهنگ جردن:
اگر دو خودرو تصمیم به ایجاد ارتباط داشته باشند قطعا مجاز خواهند بود که دولاین یا تمام عرض خیابان را اشغال کنند. بعید است برای 4 یا 5 دقیقه کسی اعتراض کند یا صدای بوقی بلند شود.
معمولا پسران عاقلتر قضیه را با دادن یک شماره به پایان می رسانند و برخی که سرکشترند به دنبال طعمه بعدی می گردند گرچه هدف واقعی این نیست.
در جردن همه می دانند که برای چه کاری آنجا هستند، بنابراین معمولا کسی بداخلاقی جدی به خرج نمی دهد، چه دختر، چه پسر.
لازم به توضیح است که فرهنگ جردن گردی یا به اصطلاح برخی دوستان -جری ولی!!- (مخفف جردن -ولیعصر) به اماکن محدود دیگری از جمله خیابانهای فرشته و ایران زمین نیز بسط پیدا کرده...
....
اما واقعا مفهوم این حرکت چیست؟ پدر من و احتمالا خیلی از میانسالان امروز از وجود مکانی به نام باشگاه جوانان در دوره جوانی خودشان (سالهای قبل از انقلاب) نام می برند که پاتوقی برای دختران و پسران بود تا فقط در محیطی امن با هم معاشرت کنند. گپی و رقصی و ... شاید آنجا یکی از سالم ترین اماکنی بود که پدر و مادرهای آن زمان برای جوانشان سراغ داشتند.
به نظرم فراتر از دوستیهای فردی که اکثر دخترو پسرها در حال حاظر به آن مجهز هستند، و دوستیهای اکیپی (شامل دو جنسیت) که گروه بسیار کوچکتری سعادت تجربه آن را دارند(چراکه هم خانواده ها نسبت به آن بسیار حساسند و هم مخفی نگاهداشتن آن بسیار مشکلتر است) و تجربه ارتباط آزاد اجتماعی دخترو پسر که شاید در بیرون از دانشگاهها جزو محالات به حساب بیاید، تجربه آزاد، بی نیت و آسان ارتباط با جنس مخالف خصوصا در شکل و فرم گروهی آنچیزیست که در قشر همسن من تبدیل به یک عقده متورم شده. شاید برای ماموری که سعی می کند با لیست کردن شماره خودروها از دورزدن متوالی آنها جلوگیری کند این حرکت دورانی بسیار بی مفهوم باشد که هست، اما کدامیک از این جوانشناسهای ما سر از نیاز یک جوان در آوردند که حالا بخواهند راه حل منطقی برای اینچنین رفتارهایی پیدا کنند.
ارتباطاتمان را در پوشش عایق سیمهای تلفن و در چارچوب کوچک خانه هایمان برای خودمان نگه می داریم، شاید روزی سهمی هم از خورشید به ما دادند.

از تهران

:: بوی گرفتاری داره به مماقم

بوی گرفتاری داره به مماقم میخوره


کلاسها که هنوز تعطیلی تموم نشده راه افتاد، از صبح شنبه هم کارو تلفن و تلفن. اگه یه روزی تو دوران دانشجوئی ( لیسانس) کسی بهم میگفت تو یه روز بدون اینکه از جات جم بخوری با چند خط تلفن 10 -12 ساعت آنچنان لوله میشی که نه میرسی نهار درست و حسابی بخوری نه اینکه حتی بفهمی اصلا چکار کردی، عمرا باورم نمی شد. جالبه که این تکنولوژی ارتباطات هرچی که پیشرفت می کنه بازم از موجود دوپا بشدت عقبه.


و بالاخره به نظر می رسه که یه دوستی خیلی بیخ دار داره به آخراش می رسه. گرچه ما جوونای دلشاد توی دوست شدن و بهم زدن، سعی کردن و خطا رفتن، آغازو پایان، خستگی ناپذیریم... ولی اینبار بعد از دو سال و اندی... من تسلیم!


امشب و فردا شب آخرین فرصت برای مهمونی بدون استرس. بشتابید.
از تهران

:: سیزده به در عجب

سیزده به در



عجب اوضای قمر در عقربی بود امسال , جاده لشکرک یک طرفه توی شونه جاده جای سوزن انداختن نبود. جالب اینکه ملت شجاع ایران به هیچیک از
پادگانای منطقه هم رحم نکرده بودن, سیم خاردار هم فقط محض شوخی بود چون بچه ها بجای تور دروازه ازش استفاده میکردن. خدارو شکر که منطقه مین گذاری نشده بود


به هر حال ماکه دیر رفتیم و زود اومدیم, از همون پاتوقی که پارسال ازش همبرگر گرفته بودیم دوباره غذا خریدیم و جلو همون رستوران تعطیله نوک تپه که 110 پارسال بمون گیر داده بود (ازنوع سه پیچ) غذاخوردیم...


یادش به خیر.
از تهران

:: سلام به همهمن کیوان هستم

سلام به همه


من کیوان هستم - در این لحضه با عزمی راسخ برای نوشتن چهار کلام حرف دلنشین اعلام موجودیت می کنم

خوب بالاخره موفق شدم...
از مونی عزیزم هزار تا تشکر می کنم خیلی کمکم کرد
از فردا بایدبشه یه کارایی کرد
راستی میدونی تهران یه جایی نزدیکیای مدار 35 درجه شمالیه؟ شایدم روش! شایدم زیرش! نمیدونم، بالاخره یه جائیش!!
از تهران