Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: سیگار ؟ هر وقت حال

سیگار ؟ هر وقت حال کنم می کشم... بدون درینک اصلا بهم نمی چسبه، هیچوقت نگران اعتیادش نبودم... جوجس...!
مشروب ؟ دوس دارم، هزارتا... تو این چند سال تا حالا تگری مگری نچ! بدمستیم نمی کنم... فقط یه بار ترکیه.. وای چه شبی بود...چه تیلو بازاری بود...عمید از تخت بغلی پرید که بیاد رو تخت من! حداقل با یه متر خطا بغل تخت لای دیوار گیر کرد!!
علف و ملف و جوینت و گرس ... ما که موهبتشو نگرفتیم... نشدیم آقا! اینکاره نشدیم!
اکستاسی...؟ حد خود را رعایت کنید... چون بقیه شهامتشو ندارن... منم خفه میشم... ولی.. حالا!
LSD...؟ نه! خدایی من جراتشو ندارم.. هنوز انقدر بالا نزده!
وایاگرا...؟ خدای را هزار مرتبه شکر... این شازده دوپینگی نیست... ماشاالله صنوبر!
تریاک...؟ خیلی بی کلاسه! گرچه تو شرکت هر روز صبح راس ساعت 11 بوش از طبقه پایین یه جورایی توپمون می کنه... ولی ما همون شرکت حال می کنیم... درگیرشم نیستیم.
وبلاگ... وبلاگ؟؟؟ حالا چرا شرکوفت میژنی بابا... هر کشی ممکنه تو دام بیفته... دوشه بار سعی کردیم... نشد... حالام که نگفتیم ول نمی کنیم... چند روژ یه حالی می کنیم... بعد قول میدیم بیخیالش بشیم... به جون جفت بچهام... همین یه هفته رو آپدیت کنم... دیگه ولش میکنم... به حرضت عباس بد کوفتیه...
آقایون... خانما... به این وبلاگ نزدیک نشینا... نمیدونین این هیت و کامنت... چه بلای خانمانشوژیه... دیگه با دژدیم نمیشه هیت خرید... قبلنا اقلا یه پخش باز می کردیم 4 - 5 روژ ردیف بودیما... ولی حالا نمیشه لامششب..
به اراده آنان که وبلاگهایشان را بدرود گفتند... حسادتم می شود، و دلم برای تازه واردان... به شدت می سوزد!

از تهران

:: قهرم..با همتون قهرم...با اینترنت قهرمبا

قهرم..
با همتون قهرم...
با اینترنت قهرم
با وبلاگمم قهرم ، با وبلاگ تو م قهرم
با این کامنت دونی لعنتیم قهرم
اصلا با هرچی نته قهرم، صد رحمت به تریاک
با کارمم قهرم، با بدهیام و طلبام با همشون قهرم
با همه دوستام قهر قهر، هم دختر هم پسر
حتی با شومبولمم قهرم، هیچ محلش نمیذارم تا آدم بشه

مهمتر از همه با این هوائی شدنم قهرم...

من باید بتونم این پروژمو تحویل بدم، گرچه با این پروژه آشغالمم قهرم، آخه الان موقع پروژس تو این هوا..؟
من باید بتونم که درس بخونم... هی میگه بهاره بهاره... بهار تو سرت بخوره.. اون کچل خان که تو آمریکا مثل من مجبور نیست با همه عالم قهر کنه برا درس خوندن... پروژشو میخواد... هیچ غلطیم نمی تونم بکنم.
پس قهر قهرم تا چشتون دراد.. این لعنتیم تموم بشه

از تهران

:: امروز صبح...پدر جلو می رفت

امروز صبح...
پدر جلو می رفت و دخترک دست در دست او کمی عقب تر
هنگام عبور از جوی آب ، پدر ناگهان زباله های همراهش را جمیعا به آب سپرد...
دخترک به حالتی بهت زده، به وضوح نشان داد که با این حرکت خو ندارد، شاید حداقل با آنچه که در مدرسه آموخته بود تناقضی می دید... در لحظه از آن حالت رویا گونه خارج شد و مبهوت به زباله هائی که جوی بهاری را به آن وضع در آورده بودند خیره ماند، به پدر نگاهی عمیق کرد، اما چشمانش جوابی نگرفتند، فرصت کم بود.. دستش دردست پدر کشیده می شد و باید می رفت... اما نگاهش را از آن لحظه بر نگرفت... زباله ها هم رفته بودند... شاید به سوی ری...

او بهت زده حرکت پدر بود و من مبهوت بهت او...
شاید فردا... وقتی پدرش جا سیگاری ماشین را در خیابان خالی کرد، کمتر تعجب کند...
و شاید پس فردا... یک ایرانی تمام عیار باشد...


از تهران

:: می گوید بهار دیوانه ام


می گوید بهار دیوانه ام کرده


می گوید این پسرک سه سال است که به من دست نزده
می گوید هرگز پیشقدم نخواهم شد
می گوید بعد از اینهمه وقت این الاغ معنی - خانه خالی - را نمی فهمد

می گوید اگر بخواهم شوهر کنم پسر ملا هم که باشد قبل از جدی شدن ماجرا یکبار امتحانش خواهم کرد.
می گوید این حتما مشکلی دارد
می گوید ثمیرا گفته : وا پسر به این با شخصیتی ، تو مگر جنده ای دختر؟
می گوید به او عادت کرده ام
می گوید ولی تحمل این وضع غیر ممکن است
می گوید نمی توانم جدایی اش را تصور کنم
می گوید بهار دیوانه ام کرده
می گوید خراب می شوم ولی خود ارضائی نمی کنم
می گوید اگر مزه کرد... واویلا

گفتم بیا اینجا تا صحبت کنیم
می گوید ... نه... بهار دیوانه ام کرده ... می ترسم

از تهران
:: دوستان عزیزم ، به علت

دوستان عزیزم ، به علت پاره ای مشکلات، ناچارا کامنت دونی مورد نظر را عوض کردم.. از اینکه افاضاتتان (تا حدودی) بر باد رفت .. بسی شرمنده!




یک روز شنبه تاریخی با پنج فقره چک سرنوشت ساز
دوستان عزیز توجه کنند
اگر کارم به زندان اوین افتاد، آب و هوای لطیف آنجا کمپوت آناناس طلب می کند و گیلاس که مورد علاقه شخصی من است.
هسته آن را هم با فراغ بال و آرامش خاطر به دورترین نقطه حیاط زندان تف خواهم کرد، چرا که بواسطه دنیای متمدن عقده این حرکت در من مانده .



تصویر فوق به تازگی از زندان (ببخشین پارک) مفرح اوین در یکی از مناطق خوش آب و هوای شمال تهران مخابره شده است

اگر در بازداشتگاه قصر ماندم.. با عرض پوزش، لطفا کمی وسایل دفاع شخصی برای من و تعدادی هم کاندم و سرنگ نو برای همسلولیها، برای اینکه خدای نکرده عاقبتمان به خیر نشود! حالا اگر جایی پاره شد... ناچارا می بخشیم!
اما...
اگر کارمان گرفت و پروژه جهاندمان، یعنی پراندمان، تضمین می کنم هیچکدام از یاران سابق را نا امید از پشت در اتاقم باز نگردانم و وقت دیدن همه را داشته باشم.
و اگر همان حالت سوم مسخره و همیشگی رخ داد، یعنی نه اینوری و نه آنوری (که بعید می دانم)... هیچ! همین گه متمدن و مصطلحا باکلاسی که هستم می مانم!
حالتهای دیگر بماند برای ذهن خلاق شما.
ضمنا هیچگونه واحد مسکونی یا اموال غیر منقول برای فروش موجود نیست.
راستی ببخشین! کسی از رفقا اطلاع دارد ملاقات شرعی با دوست دخترهم مقدور میباشد یا خیر؟

فعلا... از تهران

:: دوستش داشتم ابروانش را دوست


دوستش داشتم


ابروانش را دوست داشتم... چون نمی فهمیدم که کی دخترانه ست و کی برش می داشت
پوستش را دوست داشتم... چون یکباری که بند انداخت... نفهمیدم، نفهمیدم
عاشق چشمان کودکانه اش بودم... چون مژگان او آرایشش می کرد
لبانش را دوست داشتم... چون هیچ رنگ رژی به آن نمی آمد
دستانش را می پرستیدم... چون در اختیار او نبودند

حسش را دوست داشتم... جون به دستانش می رسید
خودش را دوست داشتم... چون در بند او رها می شدم...

دوستش دارم

از تهران
:: می نویسم که فردا بدانم


می نویسم که فردا بدانم


قرار گرفتن در اوج فشار، هر جا که باشد
عکس العملها و تصمیم گیریهایی را طلب می کند که بر سرنوشت انسان به - غایت - تاثیر گذار است
این را مقدمه ای کردم که اعلام کنم در برابر مشکلات به طرز عجیبی پوست کلفت شده ام
اخلاق غریبی پیدا کرده ام که همیشه در بدترین موقعیتها، موقعیتی بدتر از آن را تصور می کنم و با موقعیت حاضر کنار می آیم. گرچه می دانم که به سادگی به اینجا نرسیدم... فراموش نکرده ام که زمانی فقط به دلیل درگیری با یک طرف حساب بد اخلاق شبی را از نیمه تا نزدیک صبح در رختخواب جفتک و وارو می زدم و صبح یک تار موی سفید جدید در سرم کشف می کردم...
اما حالا، کوهی از مشکلات باور نکردنی، و خونسردی عجیب من که گاهی همه را بهت زده می کند...
از افتادن به - ورطه - بی تفاوتی نگرانم و مرز بین تدبیر و خونسردی با بی تفاوتی را جستجو می کنم، اما میدانم که همانند محدوده ای همچون نقطه تلاقی جو با فضا، مرزی برایش متصور نیست...

وقتی به یاد می آورم قهر دخترکی بزرگترین مشکل زندگی ام بود و یا سقوط از یک درس سه واحدی بزرگترین غم دنیا...

اما اکنون
تک زیستن و به انتظار معبود آرام نشستن...
ارتباطاتی به شدت تعریف نشده (یا تعریف ندیده) و ضد عرف داشتن...
بهای بس گزافی برای تحصیل تخصص از جیب زحمت کشیده پدر پرداختن و- دغدغه - سرافرازی داشتن...
بار مسئولیت سنگین هدایت چرخ گردون زندگی چندین خانواده مرتبط یا غیر مرتبط را کم کم به دوش گرفتن و به عاقبت عقب نشینی، سعی کردن که فکر نکردن...!
تعهدات مالی سنگین و درگیر چک و چک بازی شدن، ترس بر بادرفتن آبروی کاری در شرایط خاص " عنوان در ظاهر پر ابهت ولی در عمل پر مسئولیت یک مدیر را یدک کشیدن..."
دغدغه وجدان کاری که پس از عمری با معرفت زیستن و شعار صداقت سر دادن، در عمل همانند رویایی خوابگونه است و بس...
و
مهمتر از همه
فضای وهم انگیز و خوفناک مسیرزندگی به سوی آینده... و ندانستن آنکه چه خواهد بودن...
اینها همه... فقط برای امروزم بود... و بس.
چه ظرفیتها که آدمی ندارد،
و همین است که رگه های خرد دیدن مشکلات را در من می پروراند
و همین است که هرگز نگذاشت آن کورسوی امید به خاموشی گراید...

اما خدای من...
خدای خود من...
آرامشم را در کجا خواهم یافت...؟
از تهران
:: آتش مشتی گره کرده...فشار ناخن


آتش


مشتی گره کرده...
فشار ناخن بر کف دست...
مرکزیت حرارت، حس غریب گرما،
فشار بیشتر، دهشت شعله،
گر گرفتن مشت، عینا مثل زغالی افروخته در باد،
شعله کشیدن دست، بالا زدن شعله،
آتش در تمام دست، از انتهایی ترین نقطه ناخن ناصاف سبابه تا نزدیک گردن،
شعله در گردن، زبانه ای مضاعف که گردن را از دوطرف در بر گرفته...
مشتها شعله می پاشند، مبادا خللی در حرارت این کوره افتد
شعله در بالاتر...
واااااا ی ی ی ی ... سرم آتش گرفت
واااااا ی ی ی ی ... سرم آتش گرفت

محوریت آتش را هنوز در مشتم دارم... و نهایت آن را درسر، شعاع نوری که از روزنه های صورتم به بیرون می پاشد آزارم می دهد... و من چشمانم را می بندم...
چشمانم را می بندم و غرق در آتش می رقصم... می رقصم... می رقصم... می رقصم...
چه کسی با من بود...؟ چه کسی بامن بود...؟
چه شد...؟
چشمانم باز شده...
آسمان نیلی است خدا...
پس زمان چگونه رفت،
که هوا رنگ گرفت،
آسمان مهر بدید... ؟
مشت من سرد شده...
سر من آرام است...
صبح شده ، صبح شده...

خواب نبود...
همه در بیداریست... همه در بیداریست...
همه آتش بازیست...

از تهران
:: تناقض ازدواج همیشه یکی از


تناقض





ازدواج همیشه یکی از بزرگترین تناقض های زندگی من بوده


بعضی وقتا فکر می کنم ازدواج میتونه یکی از مضمحل کننده های اصلی عشق باشه !


گرچه ... اصلا ماندگاری عشق یه چیز خیلی بعید به نظر میرسه!
احساسات همیشه نسبی هستن، عشق در دیدگاه هر کسی سطح جهش یافته ای از احساسات همون فرده ، یعنی عاشقی اون 18 ساله دلباخته... با من 26 ساله منطق زده... با پدر بزرگ 75 ساله عادت زده موقع مرگ زنش... همه با هم از زمین تا آسمون فرق می کنه، ولی همشون بشدت عشقه! عشقه چون خودشون داد میزنن که عاشقن، و هستن.
بلایی که سر احساسات آدم موقع عاشق شدن میاد، مثل بلائیه که سر یه ژن بدبخت سالم، موقع جهش دادن میاد! همون که یدفه یه آدم حسابی رو تو شکم مامانش تبدیل به یه تیکه گوشت نفهم میکنه.
حالا توی ازدواج چی میشه؟ هیچ، فقط خودتو ول میکنی (تازه اگه عاشق باشی) ، شرایطو تعدیل می کنی تا اون احساستو بندازی تو قفس که در نره... ولی سخت در اشتباهی، چون به دست خودت داری فاتحه احساستو می خونی.
همچین که یه سال بغل عشقت بخوابی، یه سال، هر بلایی که دلت میخواد سرش بیاری، بخوری و بگردی و بچری و برقصی و بخوابی و ب...ی و بری و بیای... میبینی دیگه اون خبرام نیست، اون حس عجیب و غریب، اون حرارت آنچنانی، اون... همه چیز داره رنگ میبازه، همه چیز خیلی معمولیه...
اینجاش دیگه با ذات تنوع طلب و سرکش آدم سازگار نیست، جداً نیست.
آدم دنبال راه حل می گرده
راه اول : قُل زدن حس وفاداری، به کار بردن تمام تلاش در راستای ادامه راه، سرکوب کردن تمام سرکشی ها، خفقان، جار زدن اینکه : من عاشق شوهرمم، زن من تمام زندگیمه ... و باور کردن همین مزخرفات ... و به عادت، ادامه یک مسیر یکنواخت و فرسایشی را پیمودن... نتیجه هم اینکه این زن و شوهر اگر انگیزه شخصی دیگری در زندگی نداشته باشند، به بدرد نخور ترین انسانهای دنیا تبدیل می شن ... و اگر انگیزه های شخصی به دادشون برسد، یکدیگرو مثل یک جفت مرغ و خروس که نیاز به همزیستی دارند تحمل می کنند و ...
راه دوم : سرکشی یک یا هردو طرف داستان... که فیلمسازای غربی به کرات به این واقعیت شاید تلخ پرداختن...
Eyes wide shut شاهکاریه است که عمق فاجعه رو به خوبی به تصویر می کشه و نیاز به برانگیختگی جنسی، که اولین و مهمترین ضربه حاصل از زندگی یکنواخت هست رو به زیبایی و دقت بیان می کنه.
کتاب جنس دوم که سالهاست تجدید چاپ نشده شاهکار دیگری است که این قضیه رو از نگاه یک دکتر روانپزشک (به نظرم امریکایی) و با استناد به مشکلات مشابه بیماران چند سال کار او بیان می کنه، (یافتن و خوندنشو به شدت به همه پیشنهاد می کنم)
فاجعه اورگاسم نشدن یک زن تا سن 35 سالگی و تجربه اون با یک فاسق، یا تنها توی حموم...
فاجعه سرد مزاجی درصد بسیار بالایی از زنان وقتی که شوهرشون با از دست دادن انگیزه، از معاشقه قبل از سکس صرفنظر می کنه... در حالی که فکر می کردن با عشق ازدواج کردن،
و بسیاری موارد اینچنینی، به نظر من همه مدارکی دال بر بی ارتباطی عشق و ازدواجه.
شاید قشر هنرمند، بخصوص سینماگر، که به فساد شهرت دارند، یکی از خاص ترین اقشار جامعه اند که در برابر این محدودیتها بشدت سرکشی می کنند. اینان اکثراَ عاشق پیشه اند و اگر ازدواج کنند، تعهد بر نمی تابند، و من هرگز به خود اجازه ندادم سرزنش کنم اینچنین رفتاری را.


توصیه:
به دخترانی که عاشق عشقند پیشنهاد می کنم بیشتر از عشق سیاست زندگی بیاموزند و راههای ایجاد تنوع را بخوبی بدانند، که جز این راهی برای عاقبت به خیری ازدواج وجود ندارد که ندارد! به اطراف خود نگاه کنید، زنانی که جاذبه ها و تازه های خود را در زندگی مشرک تا سنین میانسالی حفظ می کنند، بهترین معشوقه های عالم و شوهرانشان بهترین عشاقند. بگویند یا نگویند، معترف باشند یا نباشند، بپذیرند یا نپذیرند، واقعیت اینست که از مبدا تاریخ، لذت جنسی و دوام آن پایه و بنیان زندگی موفق بوده و هست... پس مراقب باشید تبدیل به ابزار ارضاء نشوید.
اگر کسی به دنبال ازدواج است، اصول و آداب پایداری آن را یاد بگیرد، و اگر عاشق پیشه است، ازدواج نکند!

از تهران
:: هوایی بعضی وقتا ... بد


هوایی


بعضی وقتا ... بد جوری هوایی میشی
بعضی وقتا بد جوری دلت میخواد
این هممون زمانیه که ارادت پشمکی از آب در میاد
همون وقتیه که رابطه تو با کاری که نباید انجام بدی مثل رابطه یه بچه سه ساله است با نخوردن آب نبات!

وقتی تو مهمونی پارتنرهم آوای رقص نداری
وقتی تو خیابون دستت تو دست کسی نیست
وقتی دو روز کامل تو خونه تنهایی و هیچکدوم از دوستاتو دودره نمیکنی
وقتی شب وریو میشی که به کی زنگ بزنی تا گل واژه سر هم کنی
وقتی که 140 تا شماره تو مبایلتو دو دور زیرو رو میکنی ولی هر دو دور فقط یه جا انگشت اشارت مکس می کنه
وقتی هی میخوای pm بدی، هی نمیدی
وقتی تخت یه نفرت برات خیلی گشاده
وقتی مثل معتادا بازوی خودتو سفت میگیری و فشار میدی تا حس دستای اونو به خاطر بیاری
وقتی تنهایی از نیایش رد میشی
وقتی دوتا دستت روی فرمون زیادین
وقتی دست چپت از پنجره ماشین آویزونه ... و هیشکی اعتراض نمیکنه
وقتی فرامرز اصلانی " اگه یه روز بری سفر..و " برات میخونه

این همون زمانیه که ارادت شکستنی میشه، اونوقت شاید یه کاری بکنی که همه بدبختیایی که کشیدی بر باد بره... و شاید تمام اون رویاهای شیرینو به کابوس تبدیل کنی...

پس... مراقب باش...
پس... نکن...


از تهران
:: منه سارسه سرفه امانمو بریدهعجیبه،


منه سارسه



سرفه امانمو بریده
عجیبه، همچین که جلوی کامپیوتر میشینم، انگار سیخ کردی به کونش جفت میزنه بالا، تا دل و رودمو نریزه بیرون ول نمیکنه
البته خودمم مریضم، نمیرم دنبالش یه خاکی به سرش کنم، اصلا عادت ندارم مریض شم!
به نظرم اولین سارس ایرانی را جذب کرده باشم

اهه اهه اهه... اوههوم اوههوم اوههوم... اوهه اوهه اوهه
انقضه شدیده که باید یه چیزی ببندم رو فتخم که نپکه (به قول اصفهونیا)،
تمام سوراخای بدنم پت پت میکن، عین دیگ بخاری شدم که همه جاش نشتی داره
ووووویییی نمیذاره حتی به این مخم فشار بیارم یه خرده تراوش کنه
باشه بعدا افاضه میکنم

از تهران
:: هم اکنون خبر رسید مشهد


هم اکنون خبر رسید مشهد لرزید!!

:: طلسم شکست بعد از 6


طلسم شکست


بعد از 6 سال بالاخره تصادف کردم
بعد از 1 سال بالاخره رفتم تنیس
بعد از 8 ماه بالاخره به پت پت افتادم
بعد از 3 ماه بالاخره یه روز عصر خوابیدم
بعد از 2 ماه بالاخره بهش زنگ زدم
بعد از...
هوم م م م... آخرش کجاست؟
همشو گفتم که بگم تصادف کردم.

از تهران