Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: به نظر تو...دختر 21 ساله

به نظر تو...
دختر 21 ساله نابالغ... یا 18 ساله بالغ...
صورت کدوم یک دلنشین تره...؟

از Ottawa

:: قاعدتا بايد اينچنين روزي بوده

قاعدتا بايد اينچنين روزي بوده باشه،‌ نميدونم اون لحظه تنهاتر بودم يا الان.. مثل کودکي که از ورود به دنيا وحشت داشته باشه.. ترجيه مي دادم ايندفه رو به دنيا نيام.. واقعيت اين بود که مي ترسيدم.
ديشب پدر بزرگم به زور دستمو گرفت و برد سر خاک پدر بزرگ مادرم که تقريبا يه سال پيش با يه چيزي نزديک به ۱۰۰ سال سن به آرامش رسيده بود. دوتا دستمو گذاشتم روي سنگ و زار زار گريستم،‌ از اون هق هقايي که عمق وجودو ميکشه بيرون،‌ دلم براي همه چيز مي سوخت،‌ حتي براي اشکهاي خودم. نمي تونستم سرمو بلند کنم،‌ فقط پاهاي تمام اونهايي رو که بالاي سرم ايستاده بودن مي ديدم، آشنا بودن و مزاحم،‌ خواهش مي کردم که تنهام بزارن،‌ موسيقي غريبي توي قبرستون به گوش مي خورد،‌ غم انگيز، توي زمينه،‌ خاکستري،‌ ولي شفاف.. سرمو بلند نمي کردم ولي همکلاسيهامو گوشه و کنار پراکنده مي ديدم.. با وجود غمي که همه جارو گرفته بود، احساس کردم که دارم سبک ميشم.. يه لحظه همه جا تاريک شد،‌ صداي آهنگ ديگه شنيده نمي شد،‌ دستمو بردم سمت چشام،‌ خشک خشک بودن.. يه قطره اشک جهيد بيرون،‌ از روي شقيقه اومد تا توي گوشم،‌ لمسش کردم،‌ خيس بود...
نميدونم اون لحظه تنهاتر بودم يا الان.. بدون اينکه بخوام کاشتنم توي زمين،‌ تنهاي تنها..
حتي نميدونم راضيم يا نه.. نميدونم بهتر بود يه بچه گربه بودم يا يکي از سنجابايي که اينجا از درو ديوار بالا ميرن يا خورشيد يا حتي هواي محبوس توي يک بادکنک تولد در انتظار انفجار...

از Ottawa با احترام به صاحب امتياز خوابهاي اتمي

:: روزي که پرواز داشتم مثل

روزي که پرواز داشتم مثل ديوونه ها تا ساعت ۷عصر دنبال کارا بودم...
خسته و داغون زنگ زدم شرکت،‌ بچه ها گفتند يه بلبل زرد از پنجره اومده توي شرکت!
بهت زده شدم
به شرکت که رسيدم پرنده رو گرفتم و يکم باهاش حرف زدم،‌
هنوز زبونشو نو خوب بلد نيستم... براي همين دقيقا نفهميدم که با چه ماموريتي اومده بود... ولي همينقدر فهميدم که بايد به فال نيک بگيرم.

امروز با نگراني سراغ پرنده رو گرفتم،‌ گفتن که يکي از بچه ها بردتش خونه و حالش خوبه
خرافاتي نيستم... ولي هيچ دوست ندارم که بفهمم مرده...
دوست دارم آزادش بزارن... اگه خواست بمونه... اگرم نه... فرار کنه، يا اين که نه... فقط بره...

از Ottawa

:: اينجا اولويت به اين ترتيبه

اينجا اولويت به اين ترتيبه که ميگم ،‌ هيچم شوخي توش نيست!
اول معلولين حرکتي هستن و افراد پير و ناتوان،‌ حتي اتوبوسها طوري طراحي شدن که براي بالا اومدن ويلچر ميچسبن به زمين!
توي تمام دانشگاه بجز مسيرهاي حرکتي،‌ تمام درهاي ورودي و خروجي مجهز به کليدهاي باز و بسته شدن اتوماتيک هستن،‌ حتي ميز رسپشن هم يه محل مخصوص اونها داره.
اينجا گوشتهاي متحرکي مشغول به تحصيل هستند که توي کشور ما جاشون توي آسايشگاهها و در بين چرک و کثافته.
دوم بچه ها هستند. گروههاي مختلفي از بچه ها رو براي برنامه هاي تابستوني ميارن توي کمپ دانشگاه،‌ توي چهره هيچکدومشون نميشه اثري از نگراني ديد...
سوم خانمها،‌ خصوصا از نوع جوان که از احترام بالاي اجتماعي برخوردارند.
چهارم آنطور که از شواهد پيداست... پت هاي هاپ هاپو که همدمان قربتند.
و پنجم ...يحتمل آقايان!!!

از Ottawa

:: So...It's better to go through

So...
It's better to go through what I have, and what I can do because again in the heart of thechnology I can't find Windows XP and also I have not enough time to find a Farsi site to write.
I have never expected these kind of Cnadian women!!! They are really BIG, Can you believe it? a very nice woman with a pretty face, and.. wao.. a big BACK space!!!! I prefer to ignore talking about them, when ever I think aboud these big bodies I find out they are Sex forbidden!
But this country is much attractive just like a big magnet which get you in paradise...
At first day when the airport bus - whithin the airport area - with no other bus around - with nobody else around - and with no airplain around!! - stopped for 5 seconds on the stop sign in the squar of two road, I was really surprised...
And now I can see... here is the world of law and respect... this is why we come to this paradise...


But obviously only one factor is able to damage all this paradise like a storm....
And that is :::: GHORBAT!

From North America

:: سلام آهاي... من اينجام ...نت

سلام

آهاي... من اينجام ...

نت گيرم بياد هرارتا گزارش آماده دارم
دوريتونم حتي از توي نت حس مي كنم!
فقط اول اولش بگم كه خيلي قشنگه اين خراب شده!

از امريكاي شمالي

:: خسته... خسته...خسته...آخرین میعاد، آخرین دیدار...کوله

خسته... خسته...خسته...
آخرین میعاد، آخرین دیدار...
کوله باری از خرید بر دوش... شامگاه تجریش... هرگوشه مملو از زباله... زباله زندگی، زباله آسایش
دستی در دست...
و شکار خانه ای در شب وداع...
و بوسه جانانه ای تقدیم به عشق...
و یک استثنا!!
یک اولین ... یک ارضاء هم زمان!
کوتاه اما آتشین...
وخلسه ای مرطوب...
و
خداحافظ....
نمیدانم به کجا خواهم رفت...
اما...
خداحافظ...

از تهران

:: سر میز صبحونه یدفه نمیدونم

سر میز صبحونه یدفه نمیدونم چی شد که حرف کشید به سکس! یا هنوز خوابمون میومد یا خیلی ذهنامون منحرف بود...
آقا فرمودن که من ن ن ن دیگه تا ازدواج نکنم دورو برش نمیرم، حالم از سکس همینجوری الکی به هم می خوره! حالم به هم خوره!
گفتم آقاجان من ببین...دو حالت وجود داره:
یا اینکه خودتو تو افکار و عقایدت حبس می کنی، یه زوریم بهت میاد این وسط تا بالاخره ازدواج می کنی، که من ترجیح میدم بهش فکر نکنم.
حالت دومش... شاید خود منم... تنهام نیستم... خدا پدر این وبلاگارو بیامرزه که فهمیدیم ماها آدمای عجیب و شیش انگشتی نیستیم...
وقتی که ذهنتو یکم آزاد می کنی...
وقتی از قید و بندای کودکانه، از جهنم بازی و بهشت بازی، نجات پیدا می کنی...
وقتی خوبی رو برای خوبی و زیبائی رو برای زیبائی دوست داری...
وقتی خدات مال خودت میشه و افسارش دست بقیه نیست...

اونوقت، یدفه می بینی که هیچ لایه ای از علائق روی یه نفر جا نمیمونه، شاید اعترافش یکم جرات بخواد، حتی اونایی که ادعای روشنفکریشون میشه... میگن اوخ اوخ نگو جیزه...! ولی واقعیته:
می بینی که تو زندگی، تو علائق، تو رفتارا.. پر از میان لایه های احساسیه...هر کسی یه جایی برا خود ش داره،
دوسش داری بخاطر روابط اجتماعی عالیش... ولی دوس نداری ببوسیش
دوسش داری بخاطر عشقی که بینتونه... ولی دوس نداری باش ازدواج کنی
دوسش داری چون دلتو میلرزونه... ولی نمیخوای عاشقش باشی
دوسش داری بخاطر یک ساعت کامل درد دل شبانه... ولی نمیخوای دوست دخترت باشه
دوسش داری بخاطر سکس فوق العادش... ولی دوس نداری باهاش بری سینما
دوسش داری بخاطر رقص بی نظیرش... ولی نمیخوای تو مهمونی کنارت بشینه،

همه اینا میتونن یه مجموعه کامل از احساسایی بسازن که تو زندگی نیاز داری، فقط یه بها باید براش بپردازی، اونم یه حس غریب و تند تنهاییه که بعضی وقتا یدفه میگیرتت.. اما عین یه پریود، برات آشناس، و به آرومی منتظر میشی تا تموم شه...
چاییش تموم شده بود، یه جوری بهم نگاه می کرد یعنی سعی می کنم درکت کنم، ولی داری دری وری میگی...

از تهران...آخراش

:: از بابت تاخیر معذرت چند

از بابت تاخیر معذرت

چند روزو درگیر شدید پروژه کچل خان امرکایی بودم و این سه روز آخرم مصمم بودم که برای خود خودم نگه دارم
یه کم احمقانه به نظر می رسه که آدم چند روز مونده به این سفر به این مهمی را بیفته توی کوه و بیابون بگرده، ولی برای من که خیلی آرام بخشه...
هیچ احساسی ندارم، هرچی دارم سعی می کنم به خودم بقبولونم که بابا داره یه اتفاق خیلی مهم تو زندگیت میفته.. ماهیچه های احساساتم تکون نمیخورن که نمیخورن... انگار 10 تا والیوم یه ضرب زده باشی تو رگ.
وقتی خیلی به خودم زور میارم، از رفتن به قاره آمریکا فقط ایناش تو ذهنم میاد :
کارایی که اینجا مونده
کارایی که بعدا پیش میاد و بقیه نمیتونن جمعش کنن
اتاقم که مثل مامانم میمونه و اگه یه وقت اونجا عینشو پیدا نکنم عین بچه یتیما وریو میشم
یکم از دیسکوهای کبک!
کسایی که باید کلی وقت تحملشون کنم و اگه خوب نباشن زندگی خیلی سخت میشه
اینکه شاید دستم مشکل به وبلاگم برسه
یه خورده از کلاسی که برای بقیه میشه گذاشت!
نشستن و پاشدن تو یه شهر اروپایی به شکلی که حتی به آدم با کلاسی مثل تو اجازه دیدنشو ندن!
آخ تولدم! اونجا...
عرقی که دیگه گیرت نمیاد که یواشکی بخوری...

نمیدونم.. احساسام یه جورایی بالانس نیستن که ارزش حس داشتن داشته باشن.. پس بی خیال.. احساسی ندارم... بزار اگه خوب بود... بعدا براتون تعریف می کنم...

از تهران...آخراش