Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آخیش... بالاخره فحش خوردموبلاگ بی


آخیش... بالاخره فحش خوردم
وبلاگ بی فحش رسمیت نداره که

از اوتاوا (با اجازه)

:: جهت اطلاع آنهایی که به


جهت اطلاع آنهایی که به نبوغ ایرانی شک دارند،
کل کتاب در 24 ساعت آخر مرور شد، و هر آنکس که از A کمتر بگیرد، فقط بد شانس بوده است!
و خداوند حفظ کند... شبهای امتحان را...

از اوتاوا

:: سه روز پیش نگاشتم:باد با

سه روز پیش نگاشتم:
باد با زباله های کنار سطل آشغال بازی می کند،
ابرها خورشید را به تمسخر گرفته اند و با ولوم آن بازی می کنند،
آلباتروس احمق به امید یافتن ته مانده غذا، مقابل چشمانم می رقصد،
و من، دیوانه وار از پشت راه راه کرکره مبهوت روزگارم،
و از خواندن حتی یک فصل از کتاب چند صد صفحه ای ام عاجز!

از اوتاوا

:: اول سه تا درس برای


اول سه تا درس برای زندگی:
1) Not everyone who drops shit on you is your enemy.
2) Not everyone who gets you out of shit is your
friend.
3) And when you're in deep shit, keep your mouth shut.
دوم یه اصل شخصی:
اگه غیرت اونیه که تو فکر می کنی... من بی غیرتم
از اوتاوا

:: برو بچه های تهروننه اینکه


برو بچه های تهرون
نه اینکه بخوام دلتونو بسوزونما
ولی اینجا یه هوای چیز مشنگی داره که...
الان آقتاب، یه ساعت بعد بارون.. بعد نیمه ابری.. سیل.. باد.. سرد.. گرم.. ولرم... رنگین کمان... یه چیزی تو مایه خدا .. ولی خلش!
وسطشو که بگیری بهار شماله... غروب که بری بیرون یه نم خنک ملسی میشینه رو صورت، هوام رو حدود 20 درجه می چرخه...

اینجوری نبودا، از وقتی که تهرون جوش اورده اینم قات زده..
دارن ساختمون می سازن، یه ماشین شن که خالی می کنن، فردا صبح سبزه! سبزه ها!!

از اوتاوا

:: جناب خارجی...ما می رقصیم... اه...ما


جناب خارجی...
ما می رقصیم... اه...
ما پارتی داریم... اوه...
ما می نوشیم... آه...
ما زندان رفته ایم... اوخ...
ما دادگاه دیده ایم ... اوپس!
آنها الکل وارد می کنند... اه...
آنها مواد ترانزیت می کنند...اوه...
آنها دولت را هم کنترل می کنند... آه...
آنها همه عالم را فیلم خود کرده اند... اوخ...
آنها مافیا هستند... اوپس!
Got it? …. Yea… Understood
دماغش دراز شد بدبخت...

از اوتاوا

:: 8:00 صبح - پاشو... پاشو...اه...

8:00 صبح - پاشو... پاشو...اه... 1000 دلار میدم (ندارم) کلاس نیام
8:30 – دستور جلسه: دزدان محترم امروز نفری یه نون از صبونه بلند کنین، نون نداریم برا ظهر
9:00 – اوتوبوس رفت... امید خواهش کن وایسه همینجا، محل سگم نذاشت... ا ..ا.. وسط چهارراه چرا وایساد... آهان یکی از دخترا جلوشو گرفت... آقایون بدویید که خانم وساطت کردن..
9:25 – آخ آخ... این کانال و چمنا و... پیست چقدددد قشنگن (برای دفعه هزارم)... کاش ما اینجا زندگی می کردیم، یا اقلا اینجا مث اونجا بود (یعنی اونجا اینجوری بود)...
9:30 - مستر جیرو (Zero ) ، حل تمرین یک پدیده هندی در امور کمک آموزشی:
یوج آف سیم آپسن این چوچینگ... (توجه کنید زبان مورد نظر چینی نیست، قرائتی از متن زیر است)
Use of same option in choosing…
شو... (تو مایه هوششش) SO...
اشیومیگ دی سلیم کاست (نزدیک به همون میر سلیم اینا..) Assuming the selling cost...

12:35 – آخ آخ ... دوچرخه سیصد دلاریرو که اون هفته خریده بود با تیر چراغ برقی که بش بسته بود دزدیدن...
1:10 – خانم سکیوریتی دانشگاه:
- آقا چه شکلی بود این دوچرختون؟؟؟
-
- آبی بود... چرخ داشت (دوتا)...دیگه ... زین داشت... دنده ای بود... ترمزم داشت.. مارکشم یادم نیست!
خانمه اون پشت داره ضعف میره بنده خدا از خنده... آب قند (همون آب شکر) براش میارن...
21:30 – داخل اتوبوس: این پسره بقل دستیت خوشگله ها.. تورش کن...
باشه.. سلام!! تو فهمیدی که داریم درمورد تو حرف می زنمیم؟
آره میدونم که خیلی خوش تیپم... ایرانیام خیلی مهربونن...
خوب ما داریم شام میریم بیرون دوس داری با ما بیای؟ (شابدولعظیمی)
آره اتفاقا .. آخر هفتم بود هیچ کاری نداشتم... (3 تا پسری که باهاتونن به تخمم)... میام!
بچه ها میگه میاد، به من مربوط نیس!!! خودتون میدونین!!...
22:00 – خوب چه کاره ای ؟
بار تندرم، اسمم درکه... آخر هفته ها تا شبی 40 – 50 دلار تیپ میگیرم... 27 سالمه، مامانم پرتقالیه، بابام کانادایی، دارن طلاق میگیرن، 2000 دلار گیر من میاد... آخر سالم شبی 800 دلار در میارم... اومدم اوتاوا درس بخونم، ایشالا (همون I hope ) مهندس شم، مستر بگیرم، بعد شاید وکیل شم (آقای امیدوار)، آخه دختر کاناداییا آدم درس نخونده رو تحویل نمیگیرن...
23:30 – آخ.. من کیف پولم نیست... شام نمیخورم (شابدوالعظیمی)... چشمتون کور مهمونش کنین مادر... هه هه هه.. (لبخند)، داریم میگیم چه پسر گلی...
00:00 خوب درک جون.. خوشحال شدیم... ما میریم خونه..میخای بیای چند دیقه با هم باشیم (شابدولعظیمی)؟؟
آره.. من تاحالا ندیدم یه مشت آدم اینهمه بخندن!! (یعنی چیز... باشن)... میام اگه اشکال نداره...
1:50- رضا پول و پاستو بده من... لپ تاپتم بده.. تورو قرآن شب بپا.. اگه کمک خواستی زنگ خطرو بزن.. اگرم اومد طرفت یه جوری تو ذوقش نزنی که صبح بره سو کنه ها... آفرین

از اوتاوا

:: صبح مثل دیوونه ها داشتم

صبح مثل دیوونه ها داشتم تند تند Case Summary می نوشتم که منا بی مقدمه اومد روی خط! و یه عکس از ایران برام فرستاد. یه خانواده کامل از خودم...
یه لحظه روی مونیتور قفل شدم، خیلی غیر منتظره بود...
چی؟
دلتنگی خودم که وقتی پیششونم دو کلمه حرف ندارم براشون بزنم
مادرم که یدفه بدجوری خوشگل به نظرم اومد
پدرم که تو این یه ماهه انقدر پیر یافتمش که بی اختیار صفحه دیدم بارون زده شد
خواهرم که بدجوری بزرگتر از قبل می زد
مسخرس که وقتی یه عمر با یکی زندگی می کنی تغیرو نمی فهمی و فقط یک ماه کافیه که همرو غریب پیدا کنی...
مسخرس که عشقت وقتی نیست بالا می زنه...
مسخرس که همه جاشو ول کنی، خواب دستاشو ببینی...
مسخرس که آدما پیر میشن...
مسخرس...
این بارونیم که داره از دیشب میاد مسخرس.. اصلا مسخرس که وقتی بارون میاد عکسم بیاد...
مسخرس که شام بری رستوران لبنانی و موقع بیرون اومدن ازاینکه به یارو گفتی – مع السلام – و هردوتاتون یه چیزی مشترک توش پیدا کردین که نمیدونین چیه، تو کون جفتتون عروسی باشه...
مسخرس که منا از سوئد پاشه بره ایران که برای من عکس بفرسته اینجا...
از اوتاوا

:: آنسوی تمدن 1- یک شبه

آنسوی تمدن
1- یک شبه اوضای رزیدنس به هم پیچید، اون دختره بدبخت که همش نیم ساعت برام حرف زده بود رفت یه میگرنی گرفت که سرشو به در و دیوار می کوبید، اون یکیم که از مهمونی خونه پروفسور هندی نازنینمون با اون باغ و چمن و ساحل رودخونه و نوچوفسکوی آتشینش یه نیش پشه یادگاری اورده بود که حداقل سه تا از انگشتاشو عین خیار سالادی متورم کرده بود (پشه هم پشه کانادایی...)

خلاصه یدفه یه قمر در عقربی شد که نگو، بیچاره مسئول محترم هماهنگی دانشکاه ساعت 11 شب اومد و این فلک زده ها رو برد بیمارستان، آخه اینجا مردن یه جورائی صرف می کنه تا بخوای تاکسی سوار شی، یه مسیر بسیار مختصر حداقل 16 – 17 دلار کانادا، حدود ده هزار تومن خرج داره، زیاده روی هم که بکنی میره روی 50!
11 شب همان و 4 صبح همان، دونفر مریض اورژانسی نزدیک به 4 ساعت توی صف(همون صف تمدن) نشسته بودن، هزار جور فرم مختلف سارسی و مشخصات داده بودن، آخرشم بدون ویزا کارت پذیرششون نکرده بودن! تا بازم همون مسئول مربوطه از خودش مایه گذاشته بود..
و اون پشه زده مفلوک امروز 5 عدد تک قرص آنتی بیوتیک خرید به قیمت هر عدد یک دلار!
2- روز سه شنبه جای همه خالی برای استفاده از Special Offer معروف KFC (همون کنتاکی خودمون) 7 پرس مرغ سوخاری مجلسی ابتیاع کرده و با دوستان مشغول شدیم که چشمتون روز بد نبینه... یه سوسک سرخ شده درجه یک توی یکی از غذاها کشف شد. از بهت و حیرت اولیش که بگذریم، دوستان عزیز با تداعی داستانهایی که درمورد مک دونالد و سو کردن و این قضایا شنیده بودن، به سوسک کباب شده به چشم هزار دلاری نگاه کردند و هنوز حرارت سوسکه پایین نیومده بود که پیشنهادای مختلف برای خرج پول از چپ و راست شروع شد و دعوا سر سهم دخترا (نصف پسرا !!) و الباقی قضایا تا اینجا رسید که قرار شد 30 درصد قضیه رو نذر مستمندان!!! بکنیم و بریم لااقل 5 – 6 هزار دلارمونو بگیریم و بیایم.
بالاخره من و دوتا همراه یکی استاد بوکس و اون یکی مسلط کامل به زبان به همراه غذا و سوسک مربوطه رفتیم سراغ مدیر رستوران، البته این بعد از تماسمون با 911 بود که بجای پلیس یه خانمی از سکیوریتی رزیدنس اومد رو خط و با دعوت شدید به حفظ خونسردی، تند تند توضیح می داد که الان زنگ اظطراری رو می زنه و کمک می رسه، که این رفیق بیچاره ما با بدبختی رفت وسط حرف یارو و گفت بابا مورد یه سوسکه! خانمم که حسابی عصبانی شده بود گفت به اداره بهداشت بزنگید و گوشی رو کوبید.
خلاصه مدیر رستوران که یه خانم 27 – 28 ساله بود با دیدن مورد گفت که این حتما از بیرون اومده و ضمن عذر خواهی میتونه غذا رو عوض کنه (یعنی پولشم نده!) ، منم گفتم نه جانم این سوسک کاملا پخته و فقط یکی باید اینو ثابت کنه، که بعد از کلی جر و بحث خانم فرمودن مدیر من فردا میاد اینجا بیایید سوسکو به خودش معرفی کنید یا بدینش به من... منم گفنم ترجیه میدم سوسکو نگهش دارم ولی به تو ندمش. بالاخره دست از پا درازتر سوسک محترمو در فریزر اتاق قرار دادیم تا بلکه یکی پیدا بشه ازمون بخردش... حتی 5 دلار! بماند که چه فیلم و عکسها که از این سوسک محترم گرفته نشد.
ولی به هر حال برای خنکی دل خودمم که شده منتظرم پام به ایران برسه (اینجا که جراتشو ندارم) تا حداقل عکساشو پابلیش کنم دلم خنک شه. ضمنا جناب سوسکم تشریف دارن، کسی مشتری باشه به بالاترین پیشنهاد، تحویل در اوتاوا در خدمتم.

از اوتاوا

:: عادت کردم که فقط نگاهش

عادت کردم که فقط نگاهش کنم، عکس العمل اضافه بی معنی به نظر می رسه، شاید اگه ناچار نبودیم که اینهمه وقتو با هم بگذرونیم اینهمه به هم نزدیک نمی شدیم.
قبلا اصلا اینجوری به من نزدیک نمی شد، یعنی کلا تا کاملا اطمینان نکنه در دلش باز نمی شه، ولی یه جوری بزرگ شده که وقتی حرفش بیاد هرچی که داره و نداره رو می کنه، بدون کم و کسر. تا بحال همچین آدمی توی زندگیم ندیده بودم، گرچه ذات حرکاتش برام خیلی آشنا بود، اون اوایل دخترای کلاس با عجله هر لیبلی که دم دستشون بود روش چسبوندن، آخه زورم داشت، یکی با پاجرو بیاد و بره، آخر تیپم بزنه، خوشگلم هست یا نیست انقدر خوب بگرده که آدم دلش بخواد نگاش کنه، از راه نرسیده اظهار نظرم بکنه، بعله حق داشتن.. جنده بود، ننر بود، پررو بود، فخر فروش بود، لات بود.. ولی الان، یکی باشه که توی این خرتوخری محبوب همه باشه خود خرشه، اخلاقش دست همه اومده، هیچیرو تو دلش نگه نمی داره، اگه ازت دلخور باشه مکس نمی کنه، با سفیرم که توی جلسه باشی میریزه بیرون، ولی تو دلش نگه نمی داره...
اگه از نگاهت خوشش نیاد محاله بهت نزدیک بشه، ولی اگه احساس راحتی کنه.. داستان امروز صبح، یدفه پاشد اومد تو اتاق، می خواست که حرف بزنه، بدون محدودیت، از تلفنش به باباش که براش گریه کرده تا مایوی عجیب و غریبش توی استخر عمومی دانشگاه که با همون اعتماد به نفس همیشگیش جلوی هفت ملت پوشیده بود.. و داستان تا اینجا که اون مایو به زحمت نوک سینه هاشو پوشونده بود...
فقط نگاهش کردم، از اون حکایتاییه که آدم کمتر تصور می کنه براش پیش بیاد، احساس می کردم دارم رمان می خونم، سعی می کردم به چشاش تگاه نکنم، چون از بی رنگیش واهمه داشتم...
حرفاشو زد و رفت.. می دونم که من اولین و آخرین شنونده این داستان نبودم، ولی یه حس غرور مسخره از این پوزیشن کشیش گونه پیشم مونده بود...
گرچه دروغ می گم، منم مثل کشیش الودم...
ولی یه جورایی دوسش دارم، باش حال می کنم، خیلی حرفه که یه نفر کاری بکنه که وقتی حرف می زنه همه بدونن تا بیخ بیخش یه مثقال دروغ قاتی نداره، اونم یه بچه از خونواده ای که پولش با پارو جمع نمیشه.. خیلی حرفه.
آخر آخرشم، نمیدونم ربطش چیه، ولی به توصیه مامانش مزه رختخوابو نچشیده تو این سن.. دروغ؟ نه، هرگز...
چند نوع آدم داریم تو دنیا؟ بیست تا شونو بشه کامل شناخت، یعنی خیلی عمر کردی...

از اوتاوا

:: صف، ساده ترین و در

صف، ساده ترین و در عین حال یکی از کوبنده ترین نمادهای تمدن در این گوشه از دنیاست
روزی که اولین بار در فرودگاه تورنتو پای بر خاک این کشور گذاشتم، ایستادن خدمه پرواز ایرکانادا در صف مسافرین، برای سوار شدن به پرواز اوتاوا تمام مارا غرق در حیرت کرد، اتفاقی که به جرات می گویم در هیچ کجای دنیا مرسوم نیست.
در تمام سازمانهای دولتی و خصوصی، رستورانها و سوپرمارکتها بین فرد پشت باجه و نفر دوم حداقل دو متر فاصله رعایت می شود، و کسی که نوبت را رعایت نکند موجودی غیر انسان و دور از آدمیت تلقی می شود.
دیروز نهایت داستان را زمانی حس کردم که دو نفر از کارمندان مک دونالد برای گرفتن غذا از پشت باجه به سمت مراجعین آمدند، انتهای صف ایستادند و همانند بقیه غذا سفارش دادند.
وقتی که کسی به یک محل عمومی مراجعه میکند، ابتدا اطراف را نگاه می کند و به نزدیکترین فرد بیکاری که آن حوالی باشد رو کرده و می پرسد:
Are you in the line

از اوتاوا

:: از دورا ن نوجوانی فکر

از دورا ن نوجوانی فکر می کردم دیسکو باید یه جور جایی باشه که یه مشت آدم خل و چل مثل من میرن اونجا و انقدر میرقصن تا جونشون از کونشون بزنه بیرون، بعدشم میرن خونشون میمیرن تا چند وقت بعد که دوباره انرژیشون بزنه بالا.
دوبی که رفتم توی اون سایکلون کذایی، دیدم نه بابا این خبرام نیست، دیسکو ظاهرا یه جاییه تو مایه همون جی جی خونه خودمون که یه عده میان به ارائه خدمات می پردازن، در صورت نیاز یه سمپلی هم ارائه میدن، چونه می زنن، نرخ میدن و نرخ میگیرن، خلاصه یه بورس زنده، بعدشم یه صف یک کیلومتری از تاکسی پشت در دیسکو تا مشتری و فروشنده رو تحت نظارت نامحسوس اسپانسر عرب تا محل اقامت برسونن و بالاخر رسپشن هتل - در صورتی که خود هتل خدمات مشابهی ارائه نده - که یک کپی از ویزای خانم تهیه کرده و در سوابق خود نگهداری می کنه. یک تجارت کاملا سازمان یافته که بعید میدونم تو هیچ کجای دنیا- شاید بجز تایلند – اینچنین رایج باشه.
اما رویاهای دیسکویی من بالاخره توی ترکیه به حقیقت پیوست و شبی فراموش نشدنی رو در دیسکولند آنتالیا سپری کردم. فضای آزاد، بار فری، نور و صدای بی نظیر، DJ محشر و از همه مهمتر یه مشت توریست خالص که فقط اومده بودن اونجا تا بترکونن! و الحق که اونشب حداقل دوساعتی پاهام به زمین نرسید...
البته الباقی شهرهای ترکیه هم دیسکوهای نسبتا خوبی دارن که گرچه همیشه یه جاشون میلنگه ولی حداقل چهارتا آدم باحال توش پیدا میشه.
ولی بگم از یکی از متمدن ترین شهرهای جهان اولی دنیا – اوتاوا . نمیدونم تنوع فرهنگی این بلا رو سر ملت اورده یا تمدن زدگی. به جرات میتونم بگم تا به حال از دیدن یه جایی تحت عنوان دیسکو یا کلاب اینچنین بهت زده نشده بودم. نمیدونم چجوری باید پلان اونجا رو ترسیم کنم، اولش یه جایی مثل همه جاهای دیگه یه موسیقی و یه نور و یه DJ و یه بار و یه جایی برای رقصیدن. دخترایی که با هم میومدن دور هم لابی می کردن و چندتا چندتا دور یک دایره فرضی رو به هم می رقصیدن. یه چیزی مثل اینکه چندتا بوته گیاه در جاهای مختلف باشه و گروه آقایون مثل گروهی از زنبورها گرد اونها جمع بشن. بعد طی یکسری حرکات موزون – مثل رقص – جنس مذکر از پشت به سوژه مورد نظر نزدیک می شد و مختصر تماسی برقرار می کرد، یه چیزی تو مایه جفت گیری گوزن مثلا! ( توی این چیزایی که میگم اصلا اغراق نیست، حتی شایدم یه کمی ملوتر از اصلش باشه) . به هر حال این چیزی بود که باعث شده بود چشمای ما شیشتا بشه و خوب طبیعتا رقصیدن با هیجان توی اون محیط کار مسخره ای به نظر می رسید خصوصا اگر دختر و پسری رودر روو پر سرعت سعی می کردن خودشونو با اون موسیقی مسخره تطبیق بدن. اگر تماسهای عجیب و غریبی که گفتم از طرف جنس مونث تائید می شد، احتمال برگشتن طرف وجود داشت و در اون حالت آنچنان گره ای بین دونفر ایجاد می شد که گویی چسبیده به هم متولد شده اند، اگر هم نه، خانم با ایجاد یک فاصله دو سه سانتیمتری عدم تمایل خودشو نشون می داد.
کل این پروسه با یه مشت آهنگ هیپ هاپ یا رپ ساپورت می شد و بعد از ساعت دو صبح محفل کم کم به یک سکس پارتی مبدل می شد، بمال بمالی که توی مایه یه پورنوی ملو بود و یادم میاد حتی توی دوبی هم اینچنین چیزی ندیده بودم و این حرکات شدیدا ممنوع بود...
نمیدونم این جماعت آزادی زده شدن یا تمدن بهشون فشار اورده، ولی اینو می دونم که دلم برای یکی از اون مهمونیهای یواشکی در انتظار مامورای پولی و به صرف عرق سگی و دخترای ناز نازی بشدت تنگ شده...

از اوتاوا

:: بلاگر دیشب یه حال اساسی

بلاگر دیشب یه حال اساسی داد، تا ساعت 4 صبح داشتم می نوشتم، با خیال راحت و بدون بکاپ ... در یک لحظه، موقع پست کردن همشو سوت کرد برام.
چشمم کور که به اعتبار یه LAN پر سرعت یه ضرب تو این قراضه تایپ نکنم

از Ottawa