
دخترک زیبا نشسته بود پیشم توی ایوون و در حالی که نگرانی از چشاش می بارید داشت سعی می کرد ذهنشو یه کم مرتب کنه. گرچه می دونست آرش همون دور و براس ولی دیگه دل و زده بود به دریا و می خواست ازش به بهترین دوستش شکایت کنه.
می دونستم که رابطشون مثل خیلی از رابطه ها به همون دوراهی معروف رسیده، یا جدایی بر اساس منطق، یا زدن به میدان جنگ بر اساس احساس. خودم چند روزی بیشتر نبود که از ضربه یه حرکت منطقی ناکار شده بودم...
به هر حال وقتی که داستانو شروع کرد فکر نمی کردم که تو این یکسال قضیه اینهمه پیچیده باشه، یه بار دیگه زندگی یکی از اون بازیای عجیبشو بهم نشون می داد.
آرش چند سال پیش با خواهر همین دختر دوست بود، تا جایی که من می دونستم آیدا اولین انتخاب جدی زندگیش بوده، اما دختره بی خبر نامزد می کنه و یه دفعه کار تموم می شه. نمی دونم اون زمان چقدر از این ضربه بهش فشار اومده بود چون خیلی اهل حرف زدن نبود، تا اینکه یه شب پارسال اومد جلو خونه و دیدم یه آدم جدید تو ماشینشه، یه دختری که قیافش یه کم به عروسک میزد، خیلی راحت معرفیش کرد... آرام، خواهر آیدا.
اینا برای عاشق شدن بیشتر از 7 ، 8 ماه زمان نمی خواستن گرچه قرارشون این بود که عاشق نشن. این چند ماه آخرو قبل از اینکه من برم با هم خیلی خوش گذروندیم. یه اکیپ 5، 6 نفره خیلی نزدیک به هم که شبهایی رو برگزار کردیم تاریخی، تو همین شبا بود که قرار و مدارا و منطق بازیا دود شدن و به هوا رفتن و مسیر سخت آینده کم کم به چشم اومد.
قرار نبود اینطور بشه، ولی ظاهرا پای آیدا دوباره به زندگی اینا باز شده بود. غم بزرگی تو دل آرام بود، شاید اگه مادرش زنده بود می تونست خیلی موثرتر این داستانو کنترل کنه. به هر حال آیدایی که حالا مادر شده بود، یه روز با آرش قرار می زاره و مخفیانه نهار میرن بیرون، بعدشم میرن خونه آرش تا در این باره صحبت کنن...
مجموع مکالماتی که آرام از این ملاقات از طریق خاله هاش و بقیه به دست اورده بود، اصلا حس خوبی به آدم نمی داد. ظاهرا آرش به این عشق قدیمش گفته بوده که هنوز دوسش داره، گفته بوده من با آرام به خاطر تو دوست شدم و میخوام باهاش نامزد کنم تا به تو نزدیک شم. گفته بوده دوسالی نامزد می کنم ولی ازدواج نمی کنم تا بتونم نزدیک تو باشم... دخترک صداش می لرزید و به شدت سعی می کرد اشکاشو کنترل کنه. راسش منم انقدر شوک شده بودم که بدم نمیومد یه اشکی بریزم.
به هر حال این ملاقات گذشته بود و وقتی که آرش فهمیده بود که آرام از همه چی باخبره اینجوری استدلال کرده بود که چون خواهرت با ازدواج ما مخالف بود من اینا رو گفتم که آرومش کنم تا اجازه بده که این قضیه برقرار بشه، آرامم که دلش دیگه بدجوری داشت سرکشی می کرد، چشاشو روی همه چی بسته بود و گفته بود بیا پیش بابا م و صحبت کن، من همه اینارو فراموش می کنم. ولی بعد از دوماه از این خواستگار خبری نشده بود...
می گفت قضیه اینه که خواهرم بشدت نسبت به من حسادت می کنه، به هر قیمتی حاضره جلو این کارو بگیره، نه شوهر براش مهمه و نه بچه، فقط داره ذهن آرش و آلوده می کنه... می گفت نمی دونم تا کی باید منتظر این خواستگار بمونم...
می گفت از تو فقط یه چیز می خوام، بفهمی که منو واقعا دوست داره یانه، بفهمی که من بازیچه هستم یا نه... بفهمی...
گفتم وقتی تو توی آغوشش نمی تونی بفهمی، از چشاش نمی فهمی، از من چه انتظار بزرگی داری
گفتم قبلا عاشق شدی؟ یکم حول شد، چشاشو دزدید، گفت ببین، من خیلیارو دوست داشتم، ولی عاشق نشدم، حالام نیستم، به راحتی کنار می ذارم... از نگاهم فهمید که بخش آخر حرفشو باور نکردم، با نگاهش کوتاه اومد، سرشو انداخت پایین و به جاسیگاری خیره موند
گفتم قبلا از عشقت بریدی؟ گفت آره... می تونم
گفنم می دونی اگرم زن این آدم بشی، دیگه هرگز دلت نسبت بهش پاک نمیشه... می دونی خواهرت تا آخر عمر توی زندگیته...؟ گفت میدونم، ولی اگه آرش بگه، این کارو می کنم، پای همه چیش هستم
گفتم می دونی سرنوشت عشق مرگه؟ یا یه خاطره قشنگ میشه، یا به عادت تبدیل میشه ویا تنفر... میدونی که این راهی که میخوای بری ریسکش خیلی بالاس؟ میدونی نهایتا توی این رابطه عشقی وجود نخواهد داشت که به خاطرش زندگیتو به خطر بندازی؟... خیلی باهام موافق نبود...
گفتم... بازی نکن، دیگه بسه، تصمیم بگیر قبل از اینکه همه چی به گه کشیده بشه...
آرش دیگه عصبی شده بود، از اون دور هی با نگاهش مارو برانداز می کرد و منتظر بود که این مکالمه تموم بشه، بهترین دوستم بود، ولی خیلی دوست داشتم دفاعیاتشو بشنوم...
چیز دیگه ای نداشتم که به آرام بگم، دستمو روی دستش فشار دادم و گفتم من میرم... میرم شاید کاری کردم... می دونستم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد...
یه بار دیگه یاد فیلمها و داستانهایی افتادم که عشقها و روابط عجیب و غریب رو به تصویر می کشن، چیزایی که اصلا باور کردنی به نظر نمی رسن. بارها بهم ثابت شده
که در پس پرده روابط آدما، ازدواجها، عشقها و زندگیها، آنقدر وقایع نهفته و باور نکردنی وجود داره که شاید اگه به زبون بیاد، هیچ کس جز بازیگران اصلی داستان قدرت درک پیچیدگیهاشو ندارن...
کیوان
Tehran







