Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: دخترک زیبا نشسته بود پیشم

دخترک زیبا نشسته بود پیشم توی ایوون و در حالی که نگرانی از چشاش می بارید داشت سعی می کرد ذهنشو یه کم مرتب کنه. گرچه می دونست آرش همون دور و براس ولی دیگه دل و زده بود به دریا و می خواست ازش به بهترین دوستش شکایت کنه.
می دونستم که رابطشون مثل خیلی از رابطه ها به همون دوراهی معروف رسیده، یا جدایی بر اساس منطق، یا زدن به میدان جنگ بر اساس احساس. خودم چند روزی بیشتر نبود که از ضربه یه حرکت منطقی ناکار شده بودم...
به هر حال وقتی که داستانو شروع کرد فکر نمی کردم که تو این یکسال قضیه اینهمه پیچیده باشه، یه بار دیگه زندگی یکی از اون بازیای عجیبشو بهم نشون می داد.
آرش چند سال پیش با خواهر همین دختر دوست بود، تا جایی که من می دونستم آیدا اولین انتخاب جدی زندگیش بوده، اما دختره بی خبر نامزد می کنه و یه دفعه کار تموم می شه. نمی دونم اون زمان چقدر از این ضربه بهش فشار اومده بود چون خیلی اهل حرف زدن نبود، تا اینکه یه شب پارسال اومد جلو خونه و دیدم یه آدم جدید تو ماشینشه، یه دختری که قیافش یه کم به عروسک میزد، خیلی راحت معرفیش کرد... آرام، خواهر آیدا.
اینا برای عاشق شدن بیشتر از 7 ، 8 ماه زمان نمی خواستن گرچه قرارشون این بود که عاشق نشن. این چند ماه آخرو قبل از اینکه من برم با هم خیلی خوش گذروندیم. یه اکیپ 5، 6 نفره خیلی نزدیک به هم که شبهایی رو برگزار کردیم تاریخی، تو همین شبا بود که قرار و مدارا و منطق بازیا دود شدن و به هوا رفتن و مسیر سخت آینده کم کم به چشم اومد.
قرار نبود اینطور بشه، ولی ظاهرا پای آیدا دوباره به زندگی اینا باز شده بود. غم بزرگی تو دل آرام بود، شاید اگه مادرش زنده بود می تونست خیلی موثرتر این داستانو کنترل کنه. به هر حال آیدایی که حالا مادر شده بود، یه روز با آرش قرار می زاره و مخفیانه نهار میرن بیرون، بعدشم میرن خونه آرش تا در این باره صحبت کنن...
مجموع مکالماتی که آرام از این ملاقات از طریق خاله هاش و بقیه به دست اورده بود، اصلا حس خوبی به آدم نمی داد. ظاهرا آرش به این عشق قدیمش گفته بوده که هنوز دوسش داره، گفته بوده من با آرام به خاطر تو دوست شدم و میخوام باهاش نامزد کنم تا به تو نزدیک شم. گفته بوده دوسالی نامزد می کنم ولی ازدواج نمی کنم تا بتونم نزدیک تو باشم... دخترک صداش می لرزید و به شدت سعی می کرد اشکاشو کنترل کنه. راسش منم انقدر شوک شده بودم که بدم نمیومد یه اشکی بریزم.
به هر حال این ملاقات گذشته بود و وقتی که آرش فهمیده بود که آرام از همه چی باخبره اینجوری استدلال کرده بود که چون خواهرت با ازدواج ما مخالف بود من اینا رو گفتم که آرومش کنم تا اجازه بده که این قضیه برقرار بشه، آرامم که دلش دیگه بدجوری داشت سرکشی می کرد، چشاشو روی همه چی بسته بود و گفته بود بیا پیش بابا م و صحبت کن، من همه اینارو فراموش می کنم. ولی بعد از دوماه از این خواستگار خبری نشده بود...
می گفت قضیه اینه که خواهرم بشدت نسبت به من حسادت می کنه، به هر قیمتی حاضره جلو این کارو بگیره، نه شوهر براش مهمه و نه بچه، فقط داره ذهن آرش و آلوده می کنه... می گفت نمی دونم تا کی باید منتظر این خواستگار بمونم...
می گفت از تو فقط یه چیز می خوام، بفهمی که منو واقعا دوست داره یانه، بفهمی که من بازیچه هستم یا نه... بفهمی...
گفتم وقتی تو توی آغوشش نمی تونی بفهمی، از چشاش نمی فهمی، از من چه انتظار بزرگی داری
گفتم قبلا عاشق شدی؟ یکم حول شد، چشاشو دزدید، گفت ببین، من خیلیارو دوست داشتم، ولی عاشق نشدم، حالام نیستم، به راحتی کنار می ذارم... از نگاهم فهمید که بخش آخر حرفشو باور نکردم، با نگاهش کوتاه اومد، سرشو انداخت پایین و به جاسیگاری خیره موند
گفتم قبلا از عشقت بریدی؟ گفت آره... می تونم
گفنم می دونی اگرم زن این آدم بشی، دیگه هرگز دلت نسبت بهش پاک نمیشه... می دونی خواهرت تا آخر عمر توی زندگیته...؟ گفت میدونم، ولی اگه آرش بگه، این کارو می کنم، پای همه چیش هستم
گفتم می دونی سرنوشت عشق مرگه؟ یا یه خاطره قشنگ میشه، یا به عادت تبدیل میشه ویا تنفر... میدونی که این راهی که میخوای بری ریسکش خیلی بالاس؟ میدونی نهایتا توی این رابطه عشقی وجود نخواهد داشت که به خاطرش زندگیتو به خطر بندازی؟... خیلی باهام موافق نبود...
گفتم... بازی نکن، دیگه بسه، تصمیم بگیر قبل از اینکه همه چی به گه کشیده بشه
...
آرش دیگه عصبی شده بود، از اون دور هی با نگاهش مارو برانداز می کرد و منتظر بود که این مکالمه تموم بشه، بهترین دوستم بود، ولی خیلی دوست داشتم دفاعیاتشو بشنوم...
چیز دیگه ای نداشتم که به آرام بگم، دستمو روی دستش فشار دادم و گفتم من میرم... میرم شاید کاری کردم... می دونستم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد...
یه بار دیگه یاد فیلمها و داستانهایی افتادم که عشقها و روابط عجیب و غریب رو به تصویر می کشن، چیزایی که اصلا باور کردنی به نظر نمی رسن. بارها بهم ثابت شده
که در پس پرده روابط آدما، ازدواجها، عشقها و زندگیها، آنقدر وقایع نهفته و باور نکردنی وجود داره که شاید اگه به زبون بیاد، هیچ کس جز بازیگران اصلی داستان قدرت درک پیچیدگیهاشو ندارن...


کیوان
Tehran

:: من باهارم تو زمینمن زمینم


من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب
خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی

مث شبنم
مث صبح
تومث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که رو عطر علقا، مثل بلاتکلیقی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه

احمد شاملو
مهر ماه چهل و یک

از صبح که پاشدم داشت تو گوشم زنگ میزد. دلم می خواست شما هم بشنوید.
مارال کریمی
Toronto

:: خوابم قاطی شده ناجور، رفتنه


خوابم قاطی شده ناجور، رفتنه انقدر جو زده شده بودم که حس نکردم این قضیه رو، اما الان 3 شب می خوابم ساعت 6 صبح سر حال و ردیف بیدارم، صبحونه رو ردیف می کنم، تو اینترنت یه دوری می زنم، بعدشم شاکی می شم که چرا هیشکی پا نمیشه... اضافه بر همه این داستانا، دوسه تا سورپرایز کار درست داشتم در بدو ورود که تو حالت عادیم آدمو ناکار می کنه
دیشب دیگه بریدم، داشتم به در و دیوار می خوردم، مخصوصا که از صبحش فعالیتم زیاد بود همه جوره!
خدا خیرش دهد دیازپام را که دیشب برای اولین بار در عمرم انداختم بالا، به فریاد رسید...

کیوان
Tehran

:: بالاخره یه دختر مرد !

بالاخره یه دختر مرد ! پیدا شد که پای همه چی وایسه...
آی دلم شاد شد.. آی دلم شاد شد...
من هی شعارشو می دادم ولی حتی یه مثال براش پیدا نمی نکردم
آقاجون دست بردارین
مهریه 5 میلیون سکه، عروسی 100 میلیون تومن، آرایشگاه کوفت هزار تومن، گل از فلان مغازه زهر ماری، لباس سفید اجاره ای!...
پس کی میخواد دوست داشته باشه؟؟؟ کی میخواد عروسی کنه؟؟؟ عشقو باید از کدوم گور به گور شده ای خرید؟؟؟
این خانمی اولین مرشد وبلاگی من بود؛ خوشحالم که بازم هست. پست عروسیشو .(Aug. 22, 2003) به هیچ وجه از دست ندین...
این عروسی تبریک داره

کیوان
Tehran

:: خوشه های خشم تمام شد.من

خوشه های خشم تمام شد.من ماندم و بغضی در گلو. شاهکار زیبایی بود، از آنها که هیچ وقت از یاد نمی بری. و چه اسم برازنده ای. داستانی از تلاش انسانها برای زنده ماندن، از کشمکش زنان و مردانی که حق زنده بودن و وجود داشتنشان دریغ شده. داستان
عجیب به یاد سالهای ابری می انداختم، به یاد کلیدر، به یاد زمانی برای مستی اسبها، چرا که در همه آنها نکاتی مشترک می بینی. همه سرگذشت انسانهایی ست که برای تثبیت هستی خود در تلاشند، همه بیانگر واقعیت سیستمهایی اند که" در آن مزد گورکن از آزادی آدمی فزون تر است"، بیانگر شرایطی که انسانیت انسان را صلب می کنند و وجود او را تا حد برآورده کردن صرف غرایز اولیه خود نزول می دهند. برای برآوردن سود بیشتر انسانها را از دیار خود
.آواره می کنند، به فلاکت و گرسنگی می کشند، به جان هم می اندازند تا بر سر لقمه نانی همدیگر را پاره کنند و آنگاه این تفاله انسانیت را در کمال سردی به زباله ای سوت و کور می اندازند
حرف من؟ خوشه های خشم را بخوانیم که سرنوشت ملت ما نیز هست
مارال کریمی
Toronto

:: گوشی رو گذاشتم و گفتم....خداحافظ...

گوشی رو گذاشتم و گفتم....
خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ...
چشامو بستم، دست عرق کردمو روی گوشی لغزوندم، یه لحظه چند سالو تو ذهنم مرور کردم و گفتم...
خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ...
با گوشی بازی کردم، احساس کردم هنوز ته صداش توش مونده، با صداش بازی کردم و گفتم...
خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ...
گوشی رو لمس کردم، احساس کردم از لطافت پوستش خبری داره، پوستشو فشار دادم انقدر که انگشتام شروع کردن به لرزیدن کردن و گفتم...
خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ...
بهش گفتم فقط خبر خوشبختیتو یه جوری بهم برسون و...
خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ...

بهش گفتم الان نه... گوشیو که گذاشتی، چشاتو ببند، بعد بگو...
خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ...


کیوان
Tehran

:: بوق بوق...برین کنار، برین کنار...همت،

بوق بوق...
برین کنار، برین کنار...
همت، مدرس... قیییژژژژ...
من اومدم

از تهران (Home Sweet Home)

:: از دو روز پیش کتاب

از دو روز پیش کتاب خوشه های خشم رو شروع کردم، البته به انگلیسی. پیشتر در کودکی در کتاب جنگ مرجان بخش کوچکی از آن را به فارسی خوانده بودم، به گمانم ترجمه نجف دریابندری بود، شاید هم نبود، مطمئن نیستم. اما گیرایی همان چند صفحه همیشه در خاطرم ماند تا دو شب پیش که شروع کردم به زبان اصلی خواندن. محشر است و واقعا برازنده هر آنچه که شنیده بودم. دیشب رسیدم به آن بخشی از داستان که پیشتر به فارسی خوانده بودم. بسیار گیرا و زیبا بود. کلمه به کلمه که پیش می رفتم،ناخود آگاه ترجمه فارسی را بر کلمات منطبق می کردم، تصویری که سالها پیش از داستان ساخته بودم و همیشه در خاطرم مانده بود در ذهنم دوباره جان می گرفت. لذت خلسه آوری از داستان می بردم، مثل لذت همه نوشته های زیبا. شیوایی نوشته دیشب شیرینی ترجمه فارسی را که سالها پیش خوانده بودم و همیشه زیر دندانم بود ذایل نکرد. هر دو نوشته در جای خود زیبا بودند، فقط در خلال داستان محدودیتهای ترجمه را میشد دید، مثلا لهجه را که نمی توان ترجمه کرد، و همین فضای داستان را به کلی تغییر داده بود


احتمالا با اسم جان اشتاین بک آشنا هستید. شاهکارهای بسیاری از او مانده.از آن میان: موشها و آدمها، ماه پنهان است و خوشه های خشم است که این آخری برنده نوبل و پولیتزر شد. اشتاین بک در کنار همینگوی، تواین ، فاکنر و تعدادی دیگر ادبیات بسیار زیبای آمریکای پیش از جنگ جهانی دوم را پدید آوردند و من عاشق و شیفته همه آنها. قشر پیشرو و روشنفکری که کمتر اثری از آثار آن در دنیای ادبیات تجاری آمریکای کنونی مانده


مارال کریمی
Toronto
:: دوسال پیش ژانویه با یه

دوسال پیش ژانویه با یه دخترخانمی توی دوبی آشنا شدم به نام مارال، دانشجو بود در کانادا و اومده بود اونجا که یه هوایی بخوره. توی اون مدت محدودی که ما اونجا بودیم متوجه شدم با وجود اینکه مارال مدتهاست از کشور دور بوده و عملا یک کانادایی به حساب میاد ولی خیلی مشتاق و پیگیر وضعیت ایرانه، اونم بیشتر از اینکه مثل خیلی از ایرانیهای ساکن خارج علاقمند وضعیت سیاسی کشور باشه، دنبال مسائل اجتماعی و تغییرات فرهنگی بود. بعدها که از ایران بیشتر باش آشنا شدم، دیدم شناخت خوبی از واقعیتهای ایران و حتی تحولات سیاسی و خصوصا طیف روشنفکر ایران داره.
شخصا برای من خیلی جالب بود که یه جوون خارجی انقدر دنبال تحولات کشورشه در شرایطی که به گفته خودش تحمل زندگی در ایران رو هم نداره. به هر حال بعد از اینکه که بعدها بعضی از نوشته هاشو خوندم، قضیه مصادف شد با اوج گرفتن ناگهانی تب وبلاگ نویسی و همین باعث شد به فکرم برسه که یه وبلاگ مشارکتی با مارال راه بندازم. وبلاگی که نقطه نظرای دوتا جوون ایرانی رو از دوسر دنیا منعکس کنه و یه جورایی فضایی باشه برای بحث و جدل...
مارال هم موافق بود و حدود 6 ماه پیش من وبلاگ رو راه انداختم. اما این یار کانادایی ما در زیر فشار درس در حال له شدن بود و قضیه طول کشید تا وقتی که من اومدم کانادا و مارال هم در تعطیلات به سر می برد و بالاخره تونست با وبلاگ کنار بیاد. از این پس مارال مطالب مربوط به خودشو اینجا خواهد نوشت. به دوستان خودم اطمینان میدم که با قلم شیوایی طرف خواهند بود...
از مارال خواستم که اولین مطلبشو به من بده تا براش ضمیمه این معرفی نامه کنم، اونم بعد از یک روز سرو کله زدن با مشکلات انکودینگ و مسائل اولیه ای که بلاگرها باهاش آشنان، این مطلبو برام فرستاد. اینو داشته باشین تا بعد:
کیوان
سلام
من مارال هستم از تورنتو. قراره ازاین پس وصله ناجور این وبلاگ باشم. این که من دیگه چه جونوری هستم و از کجا مثل عجل معلق نازل شدم خود جریان مفصلی است که اگر تعریف کنم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.به همین خاطرتصمیم برآن شد که رسم آبا و اجدادی برهم زده و قضاوت را به خواننده واگذار کنیم تا جسته وگریخته از لابلای این خطوط ,خود به تعریفی برسد.
اما خودمونیم تازه واردی و نا آشنایی یک طرف، این دم و دستگاههم که یک خط در میون حال مبسوطی می ده هم یک طرف.
هر از گاهی عشق همایونی به سوی سر کار گذاشتن ما میل می کنه و دیگر لو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. به گمونم برای امروزبه اندازه کافی منتراین عالیجناب شده باشم.باشد تا فرصتی دیگر.
ناگفته نماند که از ملاقات شما بسی مسرور گشتیم.


مارال کریمی
ازتورنتو

:: 24 ساعت تاریکی پر مفهوم...


" خبر: در ساعت 3 بعد از ظهر 14 آگست 2003 برق نیویورک و بخشی از امریکا باضافه کل ایالت اونتاریوی کانادا برای نزدیک به 24 ساعت به طور کامل قطع شد"

از نوشته هایم زیر نور شمع:
قطع برق اینچنینی اتفاقی بود که هیچکدام از ساکنین این منطقه آن را در تمام طول عمرشان به یاد نداشتند، شاید همین باید باعث می شد که این قضیه را کمی جدی تر تلقی کنیم. وقتی که تمام مراکز خرید تخلیه شدند، تمام ادارات دولتی تعطیل شدند و تمام چراغهای راهنمایی که نبض ترافیک متمدن هستند خاموش شدند، این شوخی را هیجان انگیزتر تلقی کردیم و نه جدی تر...
در خانه، اولین نگرانی یخچال بود و چندصد دلار گوشت و مرغی که تازه خریده بودیم. برق آسانسورها و برق عمومی ساختمان به رغم انتظار ما با ژنراتور تامین شده بود، اما گرمای خانه ایزوله کانادائی خفقان آور بود و پمپهای آب کار نمی کرد.

اینترنت رفت، گوشیهای تلفن رفت، ارتباط هم رفت. رادیو مدتهاست که بی مصرف شده پس کمتر کسی در خانه رادیو داشت، اما موبایلها هنوز کار می کرد. نیمه فرانسوی اوتاوا که جزو استان کبک است برق داشت، شب را در آنسوی پل گذراندیم و برگشتیم، برقی به کار نبود و این شوخی کم کم داشت جذابیتش را از دست می داد.
داستان ادامه داشت، گرما بیداد می کرد، به دفعات به یاد رمان درخشان – کوری – افتادم، فجایع وحشتناک ناشی از ادامه طولانی مدت این داستان را تصور می کردم، فاجعه خیلی ملموس و نزدیک احساس می شد...
مسخره می نمود که رفع حاجت اولین و بزرگترین مشکل بود! اوتاوا مثل تهران شیب ندارد و یکبار دیگر این شهر توانست جنبه ناخوشایندی از یکنواختی اش را به نمایش گذارد، آب نبود، نه برای سیفون در حال پرشدن توالت، نه برای شستشو و نه حتی برای خوردن، به همین سادگی.
پیدا شدن رادیوی قراضه از انباری همه را ذوق زده کرد، اولین خبر این بود: " ما می دانیم که احتمال ادامه این وضعیت برای چند روز دیگر و جود دارد، در صورت تامین نشدن انرژی اولیه مورد نیاز تا ساعت 8 صبح فردا وضعیت فوق العاده اعلام خواهد شد. شهروندان مطمئن باشند که مسئولین برای تامین غذا و مایحتاج اولیه آنان تمام سعی خود را خواهند کرد."
با ته مانده باطری موبایل با تهران تماس گرفتم، همه خبرها می گویند هیچ تضمینی برای حل موضوع نیست، از نیویورک به سمت شمال تا نیمه جنوبی اوتاوا همه خاموشند.

واقعیت اینست که این نیم قاره بدون برق و حتی با برق و بدون اینترنت محکوم به مرگ است. کمتر کسی را در کانادا پیدا می کنی که بیشتر از 50 دلار پول نقد در جیب داشته باشد و کمتر فروشگاهی پیدا می شود که اسکناس صد دلاری از مشتری قبول کند. کردیت کارتها و دبیت کارتها ( Credit & Debit) نبض تپنده زندگی در این منطقه هستند و نتیجه این ماجرا در این چند ساعت بسیار ملموس بود: تمام مراکز خرید و بخش خدمات چه خصوصی و چه دولتی، حتی فروشگاههای مواد غذائی در تعطیلی کامل به سر می بردند، هیچ خرید و فروشی ممکن نبود.

در دفترچه ام نوشته بودم:
تاریکی امشب تاریکی خوفناکی است. وابستگی روز افزونمان به تکنولوژی همانند وابستگی موجودی زنده به هوا شده و بقایمان بدون آن امریست نزدیک به محال.

من امشب را آرام می خوابم چون می دانم که در چند کیلومتری ام برق جریان دارد، اما اگر اتفاق ساده ای یا حتی اشتباهی یا بن لادنی برق کل امریکا را برای چند روز مختل کرده بود، این قاره چقدر قربانی تقدیم تکنولوژی دست ساز خویش می کرد؟ اگر این اتفاق در زمستان رخ می داد، دولت کانادا چه برنامه ای برای جمع آوری اجساد باید می ریخت؟

- باطری بک آپ( Back Up ) تمام سیستمهای مخابراتی 40 ساعت ذخیره داشتند،
- حتی بیسیمهای آتش نشانی و بخش امنیت رو به خاموشی می رفتند،

- سوخت ژنراتورهای ساختمانهای بزرگ حداکثر در دو روز تمام می شد - برجهایی که در دل آسمان آکنده از افراد پیر و ناتوانند-،
- پمپ بنزینها از همان لحظه اول تعطیل بودند،
- تمام فروشگاههای مواد غذایی موجودی یخچالهایشان را تقدیم زباله سوزها کردند،
- فرودگاه اوتاوا فقط 4 ساعت برق باقیمانده برای پذیرش پروازها داشت،
- آب شهر بسیار متزلزل بود و ذخیره سوخت بخش عمومی رو به اتمام،
- نخست وزیر کانادا جلسه اش را زیر نور شمع برگزار کرد و اکنون بعد از 4 روز از جریان، ادارات دولتی هنوز در تعطیلی به سر می برند تا برق شهر دچار کمبود نشود.


بعد از یازدهم سپتامبر که تمسخری بود برای امنیت جهانی،
شاید این حادثه دومین اخطار جدی به سردمداران دنیا بود و پوزخندی به تکنولوژی و تمدن جهان

آنشب باد برایم مطمئن ترین سیستم تهویه بود و فریاد تنها وسیله ارتباط...

از اوتاوا

:: فقط برای یک شب...1 -

فقط برای یک شب...
1 - از وقتی که توی پارک ارم فقط به خاطر اینکه 15 سالم نشده بود نذاشتن سوار ترن هوایی قراضشون بشم، 11 سال منتظر شدم تا دیشب که توی مونتریال دوسه تا از بزرگترینهاشو امتحان کردم... ردیف اول، تاریکی، سرعت، خلاء، سقوط، جهش، چرخش... و خلسه... و خدا
2 – شفق قطبی، عکساشو دیده بودم، نمی دونم چرا باید از اینجا دیده می شد، یه چیزی مثل صدها پرژکتور قوی که از افق به سمت ستاره ها نور می پاشید، نور بارانی در افق... به هر حال خیلی به خدا شباهت داشت... خیلی زیاد...
3 - جاده بود.. تاریک بود.. ماشین بود.. دوست بود.. خواب نبود.. مه بود.. مه نبود.. مه بود.. مه نبود.. مه بود.. مه نبود.. قشنگ بود... خدا بود... خدا هم بود

از اوتاوا

:: خوب.. میگن جمیع شانسها


خوب.. میگن جمیع شانسها با هم به ما رو کردن...
24 ساعت بی برقی هنوز مزش زیر زیر زبونم بود، که این جناب هکر حال مبسوطی دادن...
حالم جا بیاد اومدم

از اوتاوا
Power Included

:: یکبار در عمر گران گذارم

یکبار در عمر گران گذارم به نیاگرا افتاد...
10 سال سابقه عکاسی نیمه حرفه ای رو به کار بستم...
سرعتش رو کشیدم پایین...
دستم نباید می لرزید...
رودخونه، یه لحظه لطفا... توقف...
آبشار... یه لحظه لطفا... نریز...
تمام دنیا، یه لحظه، هیس س س س ...
شهر زیبای نایاگرا فالز، حواست به من باشه یه دقیقه...
آهای آمریکاییای اونور، منو ببینین...
حاضر؟
کلیک – کلیک – کلیک – کلیک ...
عالی... عالی...


ای بنده مغرور... این بار فیلمت را جر می دهم تا از این پس احساس غرورت را کنترل کنی و دنیای مرا
از سوراخ دوربین متوقف نکنی.


آخه خدای نازنین من... چرا...؟ مگه مریضی...؟

از اوتاوا

:: یه چند روزی تورنتو بودم،


یه چند روزی تورنتو بودم، شهری که تا کسی اونجا نباشه نمی فهمه مالتی کالچر یعنی چی، گرچه من ترجیه میدم اسمشو بذارم مالتی ایرونی!
توی بعضی از مناطق مثل یه جاهایی از یانگ استریت معروف و دراز، وضعیت واقعا خنده داره... تابلوها:
نان بربری داغ!! شیرینی، وکیل، آژانس مسافرتی، مسکن، خدمات فلان، گوشت بهمان، کپی ایرانی!!!... داری تصمیم میگیری چی بخوری، هات داگیه داد میزنه بیا پیش خودم، تاکسی سوار میشی یارو میگه سلام...!
توی این چند روز فرصتی شد تا کمی با برو بچه های مهاجر، تازه رفته ها و قدیمی تر ها اختلاطی کنم. تب مهاجرت از ایران همچنان تند است وفایل مهاجرت تبدیل به بخشی از زندگی خیلی از آدمهای دور و بر ماشده.
شاید وقتی وارد زندگی مهاجرای ایرانی میشی قضایا با اون چیزی که در ظاهر به نظر می رسه خیلی متفاوت باشه:
بهترین زندگی هایی که میشه بین مهاجرای ایرانی دید مربوط میشه به خانواده هایی که دسته جمعی اومدن، معمولا از ساپورت مالی خوبی برخوردارن و معمولا هم مرد خانه بیزینس خودش رو توی ایران حفظ کرده و یک خط در میون بین دو کشور در حال تردده. این حالت برای بچه های خانواده یه حالت ایده آله چون خونه و زندگیشون رو به راهه، حداقل نصف سالو مامان و بابا دارن و از همه مهمتر خونه و زندگیشون فراهمه واکثرا مشغول درسند و البته کار رو هم تجربه می کنند. پدرو مادر ها هم خیالشون از امنیت زندگی و بچه هاشون راحته و بین دو کشور در نوسان و دوران.
بچه ها توی این خونواده ها بهترین ساپورت روحی و مالی رو بین مهاجر ها دارن.
گروه دوم زوجهای جوونی هستن که به هر دلیل از ایران کندن و بسته به توان مالیشون از رفاه نسبی برخوردارن. این گروه از مهاجرها به نقل از حاضرین در کانادا معمولا به دو مسیر کشیده میشن، یا تحت تاثیر فشارها و یا آزادی اینجا زندگیشون به جدایی و استقلال کشیده میشه و یا برعکس عهد دوستیشون رو محکمتر از قبل می بندن. ولی به هر حال این گروه هم معمولا با هدف مشخص مهاجرت می کنن و سالهای اولیه رو به سختی سپری می کنن.
اما جوانهای جسور و آزادی طلب کشور ما یکی از بزرگترین گروههای مهاجر رو تشکیل میدن. اکثر این بچه ها به علل مختلف از 17 – 18 سالگی به فکر فرار می افتن، بعضی ها با خواب و خیال و بعضی با حساب و کتاب و بعضی هم آسیب دیده از اجتماع هرچه در توان دارن به کار می گیرن و خودشونو میرسونن اینجا. من شخصا حداقل سه نفر از بچه های دور و برمو میشناسم که به آب و آتیش زدن، جونشونو کف دست گرفتن و خودشونو قاچاقی رسوندن به اروپا یا کانادا. خیلیهای دیگم با هزینه زیاد پذیرش گرفتن یا فایل مهاجرتشونو به یه جایی رسوندن. از روشهای این کار که بگذریم وضعیت این بچه ها اینجا خیلی شبیه هم میشه. اینطوری که من دیدم کلا بیشتر تازه واردهای بین 20 و 30 سال توی دو گروه می گنجن:
گروه اول که برای من جالب بودن اونایی هستن که بدون اطلاعات کافی و حتی بدون دلایل کافی و بدون شناخت کافی از خودشون این کارو می کنن. این گروه در بدو ورود زندگی بسیار سختی رو تجربه می کنن، و البته هرچقدر که محدودیتهای مالیشون بیشتر باشه فشار وحشتناکتری رو متحمل می شن. خوش شانس ترینهاشون با یک کار کش (cash) و با ساعتی 6 یا 7 دلار یکی دوسال اول رو سپری می کنن. پولی که با کار در تمام هفته مشکل جوابگوی اجاره یک خونه میشه. حتی بچه پولدارهام معمولا روشون نمیشه خیلی بیشتر از یه شهریه دانشگاه از پدرشون بخوان و سعی می کنن که همرنگ جماعت به یه کاری روی بیارن. اما نکته ناجور قضیه چیزی فراتر از پوله. غربت مفهومیه مثل عشق که کسی که تجربه نکرده باشه نمی فهمدش. یکیشون می گفت وقتی شب تعطیل یک نفر پیدا نمیشه که حتی بهش زنگ بزنی و همه اوناییم که هستن انقدر تو لاک خودشونن که برای تو وقتی ندارن، گریه حداقل کاریه که از دستت بر میاد. این گروه به نظر من بخاطر راه رفته و غرور هزینه شدشون به برگشت فکر نمی کنند و تحمل می کنند. دوران گذار 2 – 3 ساله این بچه ها رو پیر می کنه و معلوم نیست که دستاوردشون در قبال هزینه ای که کردن می ارزیده یا نه.
اما گروه دوم اونایی هستن که انگیزه هاشون به اندازه کافی قوی بوده، دلایلشون به راحتی جوابگوی کارشون هست و گرچه همون مشکلات گروه اول رو تحمل می کنن ولی انگیزشون اونا رو سر پا نگه می داره. برای من قابل درکه که کسی که حتی یک سیلی بیجا از یه مامور عوضی دریافت کرده، بی خیال همه چیز و کشور و خونواده بشه و بخاطر غرورش مهاجرت کنه، یا کسی که از اوضاء خر توخر مملکت عاصی شده و قانون و نظم و حقوق اجتماعی نیاز داره. اینها مشکلات رو خیلی راحت تر و با نگاه به آینده سپری می کنند.
اما نهایتا اون چیزی که برای راهیان دیار تمدن خیلی مهمه که بدونن، اینه که دستاوردها و باخته هاشونو از یه همچین حرکتی درست در دو کفه ترازو قرار بدن و با یه کم واقع نگری حرکت کنن. تعلقات خانوادگی، دوستا و رفیقا و وطن در یک طرف، و آزادی و تمدن و حقوق اجتماعی در قبال دوران بسیار سخت گذار...
اینجا مدرک تحصیلی تو و یا درجه خانوادگی ات برایت اعتبار نخواهد آورد، برابری تمدن شامل همه می شود و دکتر جراح مهاجر به سمباده کشی مشغول است، فوق لیسانس برق فروشندگی می کند و لیسانس تغذیه نظاقت مغازه. کار عار نیست و غرورت بسیار برابر با بقیه محفوظ است تا زمانی که پولی برای خرج کردن داشته باشی. اگر به طور اتفاقی بلیط اتوبوس نداشته باشی... صرفنظر از غرور و شخصیتت باید کنار خیابان از سرما بمیری، این نظم است اما از نوع بی رحمش.
اما نمی دانم که با ما چه کرده اند،
دوستان من این همه را می دانند ... اما تمامش را به جان می خرند و می مانند...

از اوتاوا

:: اگه از پنجره کلاست






اگه از پنجره کلاست اینو ببینی... َدرست میاد؟

از اوتاوا (عکس هم کج نیست، چشات قناسه!)

:: بالاخره فرصتی شد تا یه

بالاخره فرصتی شد تا یه دوری توی این کشور گنده بزنیم...
اول کبک سیتی فرانسه زبان - که بعد از فشاری که اوتاوای قانونمند و یخزده بهم اورد، با حال و هوای فوق العاده و پر انرژی یه شهر توریستی دوباره روحیه رو برد بالا. همون یه شب کافی بود که این دوماه خستگی از سرمون بپره.
کبک (بر وزن زبل البته!) اول از همه یه شهر کج و کوله بود که عقده سربالا – سرپائینی منو ارضا کرد، (از بس که این اوتاوا صافه)، خیابونای شیب دار تهران خودش یه تنوعی داره که وقتی توش زندگی می کنی به نظر نمیاد. دومین جذابیت بزرگ کبک و هر شهر توریستی دیگه دنیا روح زندگی و شادابی بطن زندگی مردمه، در عوض لبخند ماشینی و تهوع آور پرسنل سرویس و خدمات در سراسر کانادا که حالتو به هم می زنه، لبخند عمیق یک رهگذر یا حتی فروشنده توی کبک حس خوبی به آدم منتقل می کرد. و بالاخره سبک ساختمانهای هم ارتفاع و سنتی، خیابانهای باریک و ویترینهای بی نظیر مغازه ها ... برایم تداعی کننده ساحل کمر (بر وزن زبل مجددا) در نزدیکی آنتالیا بود، شهر کوچکی در ظبقه دوم بهشت.
مهمترین کشفیات بنده در کبک یک فقره دیسکوی واقعی بود که در آن محل همه می رقصیدند و نمی چسبیدند، موسیقی مناسب بود و جگرکی که پشت بار ایستاده بود یکی سرو می کرد و یکی به سلامتی می نوشید...
نزدیک غروب شهر تبدیل به یک شبهه کارناوال می شد، گرههای موسیقی و نمایش در گوشه و کنار برای خودشون مشغول بودند و آدم بیکار و الاف و البته شاد، فراوان...
یه آقای مهربونی توی میدون اصلی شهر بهمون توصیه کرد که برای خوشگل افتادن توی عکس میتونین بگین
Cheese – whisky – biscuit
و اگه هیچکدوم احساس خوبی بهتون نداد... بگین
Sex!!
راستی توی کبک میتونی به راحتی و با اعتماد به نفس کامل انگلیسی نطق کنی چون بندگان خدا فکر می کنن که خیلی بلدی!

از اوتاوا