Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آره... الان هر کارش کنم

آره... الان هر کارش کنم نمیاد.. ولی یکمم بدم نمیاد که بیاد.. آخه آدم تو این شرایط یه الزامی حس می کنه که حتما باید بیاد.. خوب میدونی که باید چند وقت یه بار به هر حال بیاد.. ولی خوب اگه خودش نطلبه که بیاد، یه جور بدی میاد.. دارو مارو هم کمک نمیکنه که قشنگ بیاد.. اگرم باش ور بری زیاد، آخه حال نمیده اومدنش.. فکر نکنم کار اونم باشه که کمک کنه بیاد.. ولی بجون تو داره میاد! آخ داره میاد.. ولی نه.. نوشتنم نمیاد
******************

جای مهر روی پیشونیش محسوسه.. حداقل سه تا شهردارو کله پا کرده ولی هنوز در جایگاه معاون شهردار و مدیر یکی از سه تا گردن کلفت ترین سازمانهای مطبوعه..

... نه اینکه خدااااای ناکرده بخواییم خلافی بکنیم... شما شرکت کنین، خوب نفر اول اگه صلاحیت نداشت رد میشه... خوب آخه ما تشخیص میدیم که کی صلاحیت داره... همین الان ما توی دوسه تا مناقصه بسیجو برنده اعلام کردیم، یارو نفر اول آدم عوضی از کار دراومده، رفته سازمان بازرسی شکایت کرده! خوب میدونین آقایون، بعضیا متاسفانه شخصا با بسیج مشکل دارن... نه اینکه خدااااای ناکرده بخواییم خلافی بکنیم... تا این بسیجیا هستن که ما کارو به این آدم نمیدیم... شمام نگران نباشین، تعیین صلاحیت با ماست، شما توی مناقصه شرکت بفرمائین، فقط باید قیمت اون نفر برنده رو رعایت بکنین، نه اینکه خدااااای ناکرده بخواییم خلافی بکنیم...

کیوان
Tehran

:: راستش شرمنده ام. با کیوان

راستش شرمنده ام. با کیوان قرار گذاشته بودم دیشب پاسخ حرفاشو بدم، در ادامه موشی که خودم ول کردم. اما راستشو بخواهید دیروز و امروز اصولاً حتی وقت نکردم درست و حسابی نفس بکشم. همش میخ بودم پای کامپیوتر. کم کم درسا داره سنگین و سنگین تر می شه، یک کم باهام راه بیاید قول می دم تلاشمو بکنم. با این که خیلی دلم می خواد بحث با کیوان رو ادمه بدم اما متاسفانه امشب خیلی خسته تر از این حرفام. امشب می خوام این غزل رو بنویسم که یکی از زیباترینهای حافظ، به نظر من.
بود آیا که در میکده ها بگشایند                      گره از کارفروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند                 دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

در می خانه ببستند خدایا مپسند                که در خانه تذویر و ریا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب             تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
نامه تعزیت د ختر رز برخوانید                          تا حریفان همه خون از مژها بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان                بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
حافظ این خرقه پشمینه ببینی فردا               که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
اما در مورد پاک کردنGive us some credit Comment ها باباجون ما داریم تبلیغ آزادی بیان و صداقت می کنیم اون وقت بیایم Comment های شما رو پاک کنیم؟؟ ؟

مارال کریمی
Toronto

:: نظر به حس تعهد

نظر به حس تعهد فراوان به جوان ایرانی، سعی می کنم شرایط داخل کشور و علی الخصوص تهران رو در مباحثه ای ملو! با مارال از دیدگاه خودم باز کنم. مخالفین دریغ نکنند از اعلام مواضع.
اولا یه اتفاق خیلی خیلی مهمی که افتاده، که ظاهرا مارال قبول نداره ولی من با کامیار موافقم، حرکت به سمت واقع گرایی و منطق در بین بچه های ایرانیه. توی دانشگاه ها ذهنهای روشن و خصوصا آگاه خیلی زیادی به چم میخوره که در سکوت در حال پخته کردن افکارشون هستن... قاطعانه معتقدم نسبت وجدانهای بیدار در بین جوانان بسیار بیشتر از نسل قبل شده و در پس سکون و آرامش این کشور و در پس زندگی کثیف و ناراحت کننده عده ای خیابان گرد ویا هوس باز یا هرچی که یه بیننده برداشت می کنه، در بطن اجتماع پتانسیل وحشتناکی از انسانهای حرف حسابی در داخل چهاردیواریها مسکوت مونده که یا اجازه تخلیه پیدا نمی کنند و یا جرات بروز ندارند. اگر روزی این مملکت از خفقان در بیاد ، اون زمان می تونید بر مسند قضاوت بشینید، خصوصا از بیرون کشور.
اما در باب دوستیها، خوب تا وقتی که دونفر با هم هستند و بی مشکل که کسی کاری به کارشون نداره، ولی وقتی که قضایا ماجرا پیدا می کنه و داستانهای هزارو یکشب از توش در میاد، داستان میره روی نت و خبر و روزنامه. مضافا اینکه دوستی آدموار هم تو این مملکت به این راحتی نیست و حتما یه داستانایی از توش درمیاد... اون مدتی که کانادا بودم، برام بسیار بسیار جالب بود که حفظ حرمت دوستی و ارتباط با یک نفر و زشتی چیتینگ (دوست بودن با دونفر) کاملا نهادینه شده بود، به شکلی که اگه توی تهرون یه پسری بگه من با 3 تا دختر دوستم میشه عادی از کنارش رد شد، ولی اونجا اگه کسی جرات کنه همچین کاری بکنه از طرف خیلیا طرد می شه. میدونین دلیلش چیه؟ خیلی ساده و منطقی، توی این کشور، دوستیا نمیتونه طرفینو ارضا کنه... ولی هر جای دیگه ای... . یه دختری بود توی رسپشن رزیدنس ما، خوشگلم بود با یه دوست پسر به شدت قراضه! پسره روزی دوبار ساعت میزد اونجا، آخر هفته هام بدون استثنا کلابشون برقرار بود. باور کنید منم داشتم کم کم با یارو حال می کردم ازبس دیدمش!! حالا این حضرات مگه میتونن یا اصلا نیاز دارن که برن چیت کنن؟ اونجا اگه اراده کنی میتونی 20 درصر هر روزتو به دوست دختر یا پسرت اختصاص بدی، باش حال کنی و لذت ببری ، اما اینجا... اون 20 درصد میتونه بشه 50 درصد، چجوری؟ اینجوری که 2 ساعت در میون 4 ساعت با تلفون ور بزنی! انقدر که حالت از تلفون و طرف و صداش به هم بخوره. ملاقات حضوری 5 درصد اوقات مقدوره، چون: نیروی انتظامی گشت داره، نیروی ویژه ول می گرده، برادر بسیجی شهید داده، پدرو مادر خانم اعتبارشون نمیشه دخترشون الاف باشه تو خیابون، مهمونی باید با لاله و ژاله باشه حتما (که ام الفساد همون لاله و ژالن، صد برابر پسره)، و هزارتا دلیل ایرانی و اسلامی دیگه. تنیجه میدونی چی میشه؟ خانم جلسه اول که تشریف میارن منزل، آنچنان تمهیدات فراوانی برای این ملاقات فراهم شده که طرفین احساس می کنن جز سکس هیچ راه جبران دیگه ای برای این همه مشکل نیست!!، نه اینکه گناهی هم داشته باشن، حقشونه، تشنن و درمونده. مسخرس که یه پسر بعد از چند ماه دوستی نتونه دوست دخترشو با موی باز یا بدون مانتو ببینه، توی این شرایط حق داره که مث یه جنگلی حمله کنه یا نه؟ اگه میگی نه، و این بلا سرت نیومده، قبول نمی کنم. بحث بحث غریزس، بحث یک نیاز طبیعیه، و هیچ دوستی اینچنینی بدون لمس مفهوم پیدا نمی کنه...
اما همه اینا، وقتی به نگرانیهای مارال از وضعیت ایران ربط پیدا می کنه، که بتونه رفتارهای ایرانی رو توجیه کنه. چند نفر از آقایان و خانمهای نسل جوان ایران ریاضت کشیده و درویش مسلکند که بتونند یه همچین شرایط هیتلر واری رو تحمل کنند؟ من فکر می کنم ما خیلی مظلوم تر از آنیم که خود می پنداریم. چه انتظاری داریم از یه شازده که به طور میانگین کمتر از یکبار در ماه میتونه دوست دخترشو تو بغلش بگیره، حفظ وفا کنه و پایبند بمونه؟ مگه صحبت از شیرین و فرهاده و عشق های آنچنانی؟ یا یه دوستی خیلی معقول با منافع طرفین؟ وقتی که جور کردن یه قرار ملاقات در خانه، نیاز به گذر از هفت خوان رستم داره، آیا واقعا همه باید بشینند و بپوسند؟ اینجاست که اون کاری توجیه میشه که خیلی بده! دختر دوم، دختر سوم، پسر دوم و آقای سوم... بسیار بسیار ساده...
مدتی در قم - یکی از مذهبی ترین شهرهای ایران - زندگی می کردم. شاید ندونید که این شهر خون و قیام، سالها رتبه اول کثافتکاریهای کل کشورو داشت (الان نمیدونم، شاید تقدیم شده باشه به یه زیارتگاه دیگه). باندهای فساد و فحشای زیر زمینی در قم آنچنان بیداد کرده بود که سردار خداکرم (که بعدها در مرکز یا شرق کشور کشته شد)، یکی از کماندوهای مبارزه با مواد مخدر رو فرمانده نیروی انتظامی کردن و جالبه بدونید که توی دوران حکومت این حضرت، دختران بسیاری وسط میدون مرکزی شهر به درخت بسته شدن و شلاق خوردن، یا اینکه بعضا توی رودخونه بی آب قم از بالای پلها سنگسار شدن...( سنگسار رو دوباره آروم بخون تا مفهومشو حس کنی) در مرکز این شهر مذهبی، کسی کمتر از چادر مشکی بر تن نداشت و نداره اما از درون... میدونین پیدا کردن زنی منتظر کنار خیابون توی دل شهر قم، بسیار ساده تر از جردن یا سید خندان خودمونه؟
فشار مبنای فساده و این فساد توی ایران بسیار کنترل شده تر از اون چیزیه که می تونست باشه، چون جوونها به سرعت در حال رشتند و آگاه. مسئله دوست یابی یک پسرک ورم کرده توی اینترنت و یا دودوزه بازی کردن دوست نزدیک خودم... همه از دید من بسیار بسیار عادی و واقعی اند و ملموس اگر سرمونو از توی برف بیرون بیاریم و قبول کنیم که این قضایا واقیت اجتماع ایران و مقتضی جبر زمانند، جوان ایرانی را ملامت نکنیم...

کیوان
Tehran

:: امروز صبح این ایمیل عجیب

امروز صبح این ایمیل عجیب غریب را گرفتم.


sallam,,Man babak hastam..,,..man hichchi rajebe to nemidoonam va mikham bahat ashna besham…ye doostie zamini,,doostie adamizad be adamizad,, man ide e-maileto too search peida kardam va age begam ke in mailo faghat be to zadam doroogh goftam,,dar hale hazer tanha hastam va hich doosti nadaram va mikham bahat doot sham,, bebin shayad ba didane in maile begi cheghadar maskhareh hast,,man nemikham mesle kheili az pessara chanta doost dokhtar dashte bashan va har kodoomo baraye yek chiz bekhan,, mikham doosti kheili ghavi va amigh bashe va do nafar az lahaze roohi va atefi ba ham dooste nazdik bashan,,albatteh to bayad be man zaman bedi ta bishtar betoonam khodamo barat moarrefi konam..Montazere javabet hastam,be har hal khahesh mikonam ghadri mosbat tar be in jaryan negah koni…montazeret mimoonam,,age khasti aksamo mitooni to profilam bebini montazeretam
babak


اولش یک کم جا خوردم، بعد کلی خندیدم و می خواستم بهش جواب بدم. آخر سرمنصرف شدم. اگرفرض کنیم که این یک شوخی خیلی لوس نیست باید بگم که روز به روز مطمئن تر می شم که هیچ وقت نمی رم ایران زندگی کنم.از کجا می دونم یارو ایرانه؟ از لحن ایمیل داااااد می زنه. بگذارید چیزهایی را که از ذهنم راجع به این ایمیل گذشت با شما هم درمیون بگذارم.
اول این که ببین چقدر یارو بی کار و علافه که نشسته Search کرده ایمیل یک مشت آدم ناشناس رو- که فکر کنم شما هم با من موافقید که اگر نگیم همه، بیشترشون دخترن- پیدا کرده و یک متن Generic و کاملاً یکسان رو به همه ایمیل کرده که بیاید باهم دوست بشیم. اونم نه هر دوستی، "یه دوستی زمینی" رک و پوست کنده من شر و وراشو راجع به این که فقط می خواد دوست زمینی باشه اصلاً و ابداً باور نمی کنم. آخه پدرسوخته اگر دوست جون جونی حسابی می خوای چرا سراغ همجنس های خودت نمی ری؟؟؟ چرا میری سراغ دخترها؟؟؟ اینم بگم که من مکر این نیستم که دخترها و پسرها می تونن دوست های خوبی باشند، اما آدمی مثل این اگه انقدر تشنه یک دوست باشه می ره سراغ هم جنس های خودش. بعدشم گمونم الان داره کلی احساس مردانگی می کنه از این که راستشو گفته که این ایمیل رو به من تنها نزده و از اون مهم تر از اون پسرها نیست که "با چند تا دختر دوست میشن و هر کدومو برای یک چیزی می خوان". امیدوارم که شما هم تضاد حرف های این آقازاده رو ببینید. آخه مگه الان نگفتی دنبال دوست دختر نیستی؟ پس جریان دفاع کردنت از اینکه نمی خوای با چند تا دختر در آن واحد باشی چیه؟؟؟ به غیر از اینه که در خود آگاه یا ناخودآگاهت می دونی که دوستی ساده اونی نیست که دنبالش می گردی؟
هرچی جلوتر می رفتم از رو و اعتماد به نفس این آقای بابک خان بیشتر هم خندم می گرفت هم لجم. بابا حالا کی خواست به تو جواب مثبت بده که داری شرط و شروط هم می کنی؟؟"البته تو باید به من زمان بدی تا بیشتر بتونم خودمو برات معرفی کنم "رو رو برم. ما ایرانی ها در پررویی و از تک و تا نیفتادن رو دست نداریم. من می خوام بدونم توی ایران به این بزرگی یه آدم نیست با این طفل معصوم دوست بشه که دست به دامن جونوری مثل من می شه که رسوای عالمش کنم؟؟
دو رویی، بی هدفی و فقدان ارزش های درستی که زنگی رو هدایت کنه واقعاً داره ما نسل جوون رو به قهقرا می بره. حیف.حیف و صد حیف..
مارال کریمی

Toronto

:: اوتاوا که بودم، یه ساحلی

اوتاوا که بودم، یه ساحلی بود بنام Moony's Bay که نزدیک دانشگاه بود و ما گاه گداری اونجا بساط باربیکیو را مینداختیم. توی اون منطقه آلباتروسا (همون مرغای دریایی) یه جورایی مث کلاغای تهرون آشغال خور شدن و توی اماکن تفریحی همش دنبال کون آدما گدایی میکنن. منم که وقتی جک و جونور می بینم افسارم از دست خودم در میره و آب از لک و لوچم را میوفته... کارم شده بود اینکه نونای بچه هارو یا باالتماس بگیرم یا بدزدم! برم با این پرنده ها رفاقت کنم! اون روز فرایز فراوون گرفته بودیمو این جونورام بدتر از ما سوسولا عشق سیب زمینی سرخ کرده داشتن... خلاصه بچه ها همه جمع بودن و 10 -15 تا آلباتروسم دورمون جمع شده بودن گدایی، یه دفه کرمم گرفت که یکیشونو بگیرم، دوستانم همه تشویقو شروع کردن و در حالی که خودمم باورم نمی شد یه همچین سرعت عملی به خرج بدم شیرجه رفتم روی پرنده و در کمال ناباوری پرنده مبهوت نتونست از زیر دستم فرار کنه... ولی از بد ماجرا انقدر هیجان زده شده بودم که توی شیرجه کذایی نتونستم خودمو کنترل کنم و بال حیوون زیر دستم شکست...


عکس بنده نادم به اتفاق پرنده مبهوت که داره سعی می کنه بفهمه این چه جور جونوریه که گیرش افتاده!
نمیتونین تصور کنین که اون لحظه، در حالی که هنوز هیچکس از قضیه بال باخبر نشده بود و همه در حال تشویق اینجانب بخاطر حرکت آکروباتیکم بودند از شدت عذاب وجدان می خواستم بزنم زیر گریه. فقط خداخدا می کردم که من اشتباه کرده باشم... ولی از آنجایی که سالهاست با حیوانات می لاسم! تشخیصم صحیح بود، بال شکسته بود و ناچارا قضیه رو به دوسه تا از بچه ها گفتم. عصر روز تعطیل بود و تنها راه حل یه پت هاسپیتال شبانه روزی بود توی بنک استریت که امیدوار بودیم به این پرنده بدبخت به چشم پت نگاه کنن!
خانم رسپشن که از آلباتروس توی کلاه من کف کرده بود گفت از کجا اوردین اینو...؟ مام گفتیم که انسانهای نیکوکاری هستیم که پرنده مصدومو از پارک پیدا کردیم!!!! جاتون خالی خانمه زنگ زد به اورژانس سوسایتی نمیدونم چی چیه پرندگان!!!! بعدم کلی تشکرات کرد و گفت الان میان می برنش مداوا...
فکر می کردم که اگه من دستم بشکنه و برم بیمارستان... انقدر تحویلم میگیرن؟؟؟ یا باید برم دامپزشکی بلکه دلشون بسوزه!!؟؟!!

کیوان
Tehran

:: مدتها پیش.. مارال بود به

مدتها پیش.. مارال بود به نظرم.. گفت خفن یعنی چی؟
واقعیت تا اون موقع بش فکر نکرده بودم، گرچه اینقدم هنوز کاربرد نداشت.. ولی حالا :
دختر خفن ... خیلی خوشگل، خیلی زشت، خیلی خوش تیپ، خیلی ترسناک، نشئه، موادی، الکلی، سیگاری!
پسر خفن... تو همون مایه ها باضافه چاقوکش!
ترافیک خفن... ناجور شلوغ، بدجور خرتوخر، باور نکردنی منظم!
ماشین خفن... آخرین مدل( Z5 مثلا(، اولین مدل (پیکان 36 مثلا)!
تیپ خفن ... تسبیح در یک دست، زنجیر در آن دیگری دست، تیزی در جیب، شلوار از کون آویزون، ... یا، آخر خوش تیپ و میزون!
کار خفن... دزدی، مدیریت، حمالی، پاروی پول، سیگار فروشی!
تخصص خفن... بارگذاری سیگاری، مهندسی پایپینگ پالایشگاه!
دوستی خفن... شروع با مکالمات ادبی و شعر وغزل، شروع با سکس!
وبلاگ خفن... تمام پورنو، تمام ادبی، ناجور سیاسی، بدجور جذاب!
خفن یعنی.. خفن دیگه!
لطفا یک کلمه - مالتی مینینگ - در هر زبان زنده دیگه توی دنیا معرفی بفرمایین که بتونه رقابت کنه با خفن خودمون...

کیوان
Tehran

:: 6 ساله دارم تنها زندگی

6 ساله دارم تنها زندگی می کنم، یه جورایی خسته شدم. یعنی این که استقلالی که بهم می ده رو خیلی دوست دارم. اما گاهی واقعاً خسته می شم از تنهایی به خصوص وقتی زندگی فشار می آره، اونوقت از همه بیشتر دلم برای مادرم تنگ می شه. گاهی تنها چیزی که می خوام اینه که یکی تو خونه راه بره فقط همین. که بدونم یکی تو خونه است، یکی به جز من. روزایی که از خونه بیرون نمی رم احساس می کنم تنها دریچه ام به دنیای خارج تلوزیونه و تلفنهای گه گاه هومن. وقتی از پنجره به خونه های روبرو نگاه می کنم که 5-4 نفری دور یک میز نشستن و شام می خورن دلم پر می زنه. خیلی دلم می خواد منم جزوشون بودم. شلوغ می کردم. به غذا ایراد می گرفتم، غر می زدم که باز آبگوشت؟؟ چند بار بگم من آبگوشت دوست ندارم؟؟؟ دلم تنگ می شه واسه این که هر بار مادرم می خواد بره خرید 10 بار بهش بگم: شیرینی یادت نره. زولبیا نگیری ها، چند تا نوار خام هم بگیر لطفا، 90 دقیقه ای نگیر، ظبط رو خراب می کنه. این که با خواهرم سر شلختگیش سرو کله بزنم. ساعت 8:15 شب با پدرم مدام بگیم هیس دارم گوش می دم. بشینم ساعتها به حرفای مادرم گوش بدم. هر روز با دوستای چندین ساله برم مدرسه. دلم برای خونه تنگ شده.
مارال کریمی
Toronto

:: از اکس پارتی و

از اکس پارتی و رگه های تیغ روی دستای دوست این دختره... از گم و گور شدن و شیرجه به درون این یکی دختره... از لینک عجیب و غریبم به اون یکی دختره، ( که لینکشو جرات ندارم بدم!)... از 6 تا جنگنده جلو دار با سه تا میگ پشتش، بعد یه هواپیمای حامل رهبر با سه تا میگ دیگه اسکورتش، بعد 3 تا جنگنده دیگه پشتش، که لب خزر 2 ساعت تموم مطمئن بودم این مانور توی خلیج فارسه!!!! بعد فهمیدم نه بابا نوشهره و بودجه کشور و مسافرت... از آرامش نامفهومی که بعد از ماهها توی شمال پیدا کردم... از دوستای مبهمی که بعد از اینهمه سال تو شناساییشون ول معطلم... از 7 تا ودکایی که کارساز نشد که نشد... از اون بمب که دیگه حریفم نیست... از توصیه کذایی مارال و اخطار به دور نزن بپا... از اشکی که توی مه ریختم... از اداره آگاهی و 6 ماه دنبال دسترنج برباد رفته و گردن کجم که با دل شادم نمی خوند امروز... از کله باد دار و گوپس گوپسی که را انداخته بودم... از اسمم... از سیگاری که به دستام نمیاد... از ترسم از اون شب... از مشکلم با تناقض... دارم کم کم مست و ملنگ میشم امشب...

کیوان
Tehran

:: پر کن پیاله را کین

پر کن پیاله را
کین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
آخرین باری که حسابی بعد از مدتها پاتیل شدم شنبه 30 آگوست بود. BBQ Party بود خونه هومن. آخر شب که فقط خودی ها مونده بودن یک بطری شراب شیراز رو خودم تنهایی نوش جان کردم. جاتون خالی عجب شرابی. خلاصه کله که گرم شد انقدر بلبل زبونی کردم که همه روده بر شده بودن. انگار خیلی بهشون خوش گذشته بود چون هرکدوم فرد
اش زنگ می زد تا من می گفتم به من خوش گذشت، نیششون تا بناگوش باز می شد که به ما بیشتر. هفته بعد هم رفتیم تولد یکیشون دیدم برام یک بطری شراب کنار گداشته و هی اصرار داره که بخور. با همه این احوال گمونم به من از همه بیشتر خوش گذشت. عالمه خوبیه عالم مستی. فقط حیف که در مستی فراموش که نمیکنم هیچ با شدت هرچه تمام تر به خاطر می آرم.
مارال کریمی
Toronto

:: آقا در کمال صراحت انقدر

آقا در کمال صراحت انقدر خسته ام که نمی دونم چی بنویسم. صبح تاحالا دارم Marketing تو کله ام می کنم. امروز متوجه شدم که این 3 هفته گذشته از وقتی دانشگاه شروع شده، من روی کاناپه زندگی می کنم. روی کاناپه درس می خونم،غذا می خورم،تلفن می کنم و وقتی هم این کارا رو نمی کنم دارم تلویزیون نگاه می کنم، کجا؟؟؟ حالا که خیلی اصرار می کنید: روی کاناپه مشهورم. یه چیز دیگه، من الان اصلاً توی مود فارسی نوشتن نیستم. همش دارم افکارمو از انگلیسی ترجمه می کنم. چرا ترجمه می کنم؟؟ چون از حضرات عالی می ترسم. می ترسم انواع و اقسام انگهای رنگ و وارنگ از تو بقچه هاتون بکشید بیرون و نثارم کنید. هرچی باشه بیشتر حضار محترم ایران تشریف دارن. اما هرچه بادا باد، دل را زدیم به دریا:


What’s up with this Hurricane Isabel ? seems like it's gonna sweep us all. I just hope the University gets shut down on Friday.I’m so excited. Maybe we have another black out and we can get to wake up at 3 in the morning at the sound of something sounding French which later on appears to be the low battery of a stupid fire alarm. Eh “L”??? believe me that's what happened to us on the sweet night of black out.not once, but twice.
By the way Friday is the opening night of “Mambo Italiano” the moment we were all waiting for. I like these people. The movie kinda reminds me of when I used to live on Little Italy, College St. my good old bitchy Italian landlady Lucy.


آخیش راحت شدم.

:: دیروز داشتم به این حاجی

دیروز داشتم به این حاجی می گفتم که اینا رو جرات نمی کنم پابلیش کنم، ولی بعد هردو به این نتیجه رسیدیم که خواننده های ثابت ما خیلی روشنفکرتر از این حرفا هستن که فکر کنن ما بی شعوریم!!
وقتی توی وبلاگا می گردی، خیلی از بچه ها، با حسرت از دنیای عاشقی و گذشته رویاییشون تعریف می کنن و از رسیدن دوباره به اون شرایط نا امیدن... گرچه شاید خود منم یکی از این قربانیا باشم، اما یکی دوساله که به یه دنیای جدیدی پا گذاشتم، دوست دارم جوونترهام بدونن که اینم یکی از راههای زندگی کردنه، گرچه برای فحش های محترمانه هم آمادگی کامل دارم...
واقعیت اینه که پیدا کردن یه آدم ایده آل حداقل برای من خیلی سخت بود و هست، یه چک لیست داشتم که اگه یه دختری جزئیاتشو می فهمید با گوشتکوب میزد تو سرم! آخر خودخواهی بود...
اما با تمام این اوصاف یافتم اون موجود افسانه ای ذهنمو.. یعنی یکم یافتم یکمم ساختم.. بعد از دوسه سال تمرین، هر دو از بازی لذت می بردیم، اما می دونستیم که این بازی خیلی دوام نداره، و بالاخره فرهنگ غنی ایرانی بازیکن آبدیده منو گرفت و دو دستی تقدیم یه مربی خارجی کرد... فقط به خاطر اینکه من قرارداد نداشتم... یا شایدم به قرارداد اعتقاد نداشتم...
به هر حال اونچه که حالا بهش رسیدم یه زنجیره نسبتا گسسته از دوستای متنوع و کار درسته که خلاهای گوشه و کنار زندگیمو پر کردن...
اونی که باش درد دل می کنم... اونی که باش سینما میرم... اونی که باش درس می خونم... اونی که سنگ صبورشم... اونی که از بحث کردن در مورد گوشه و کنار زندگیم با ش لذت می برم... اونی که باش وبلاگ می نویسم... اونی که باش مشروب می خورم... اونی که از شب تا صبح باش میچتم... اونی که بانوی سکس منه... اونی که خانم خرید منه... همشونو دوست دارم، نه اینکه یه ذره و یه خورده... اینا تار و پود زندگی من هستن... اینا جزء جزء وجود من هستن... دیگه عذاب وجدانی نیست... من از هیچکدومشون نمیخوام که مال من باشن... منم مال هیچکدوم نیستم... نیازی به دروغ نیست، نیازی به عذاب وجدان نیست... نیازی به رنگ عوض کردن نیست... نیازی به پیچ و تاب نیست... این دنیای جدید منه... و زیبای داستان اینجاست که درک همه این دوستای من از زندگی کم و بیش مثل خودمه... اینه تملک بدون شرط تملیک... و اینه زنجیر گسسته ...

و چه زیباست که در این تنهایی اینچنین پربار زندگی کنی...
و چه غم انگیز است که در این پرباری، اینگونه تنهایی...
کیوان
Tehran

:: دیشب یکی ازم پرسید: خیام

دیشب یکی ازم پرسید: خیام کیه؟

گفتم:کی بود
گفت: همونی که تو می گی
گفتم: ریاضیدان بود، فیلسوف بود، ستاره شناس بود. از همه مهمتر شاعر بود.
گفت: چرا رفتی تو هپروت؟
گفتم: آخه یادم افتاد چقدر دیوونشم.
گفت: یکیشو برام بخون
گفتم:

گردون نگری ز قد فرسوده ماست            جیحون اثری ز اشک پالوده ماست

دوزج شرری ز رنج بیهوده ماست             فردوس دمی ز بخت آسوده ماست

گفت: دیگه؟
گفتم:
من بی می ناب زیستن نتوانم              بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید         یک جام دگر بگیر و من نتوانم

از آمدنم نبود گردون را سود                    وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود           کین آمدن و رفتن من بهر چه بود

مارال کریمی
Toronto

:: اولین دختری بود که گفت

اولین دختری بود که گفت نه!
به دو دلیل از این قضیه خیلی دلخور بودم..
اول اینکه توی همون دوسه ملاقات اولیه خیلی به نظرم خوب اومده بود،
و دوم اینکه عادت به شکست اینجوری نداشتم... گرچه تعداد پیشنهادای اینجوریم توی زندگی به تعداد انگشتای دست نمی رسید...
بی خیالش شدم... شده بود یه بت برام، همه بچه ها می دونستن... مهسا... شکست بزرگ...!
حدود دوسال گذشت... وچه کوچک است این دنیا... دوست دختر یکی از نزدیکترین دوستانم شد و دست در دست دیگری پای بر خاک این منزل نهاد! قبل از دیدنش تمام سابقه عقلانی و منطقیمو به کار بستم تا بر حسادتم غلبه کنم، داشتم منفجر می شدم... عین دختر بچه ای که آبنباتشو دزدیده باشن...
ده روز بعد...
امروز بعد از 10 روز ملاقاتهای پی در پی... گفتم احمق... اگه خدا دوباره اینو سر رات قرار نمی داد... تا کجای دنیا میخواستی حسرتشو بخوری...؟ این بود کعبه آمال تو...؟ ای خاک بر سرت!
واقعیت اینه که خدا نکنه فرصتی رو ندیده و نچشیده از دست بدیم... انقدر آب از لک و لوچمون را میفته که هرکی ندونه فکر می کنه از مسیر مستقیم به بهشت با تیپا افتادی بیرون، خودتم همینطور...

کیوان
Tehran

:: بالاخره 3.5 ساعت توی صف

بالاخره 3.5 ساعت توی صف وایسادن هفته پیش ما نتیجه خودشو داد و ما امروز بعد از 1.5 ساعت علافی توی ترافیک اول صبح و خوردن مقادیر معتنابهی حرص بالاخره تونستیم فیلم ابجد رو ببینیم. از ایرادهای مکانیکی مثل وفور پراید و پژوهای جدید در خیابونهای26 سال پیش که بگذریم، کلاً فیلم جالبی بود. گمونم ایرانم داره پخش می شه. جریان از یکی دو سالی قبل ازانقلاب شروع می شه و جریان رشد یک پسر نوجوان 14-15 سالست به اسم امکان. هرچی بیشتربه امکان نگاه می کردم بیشتر یاد نوجوونی خودم می افتادم. وقتی مدرسه اش شورش کرد که مدیرشونو برگردونند، یاد دوم راهنماییم افتادم تو دبی که دبیر زبانمونو به یه دلیلی که یادم نیست می خواستن از مدرسه بندازن بیرون و بعد برگردونند ایران که ما دانش آموزان فهیم و همیشه درصحنه امونشون ندادیم و به طرفداری ازآن جناب- که سال قبلش ناظم بود و می خواست سر یک شوخی بچگانه چک آبداری نثار این حقیربکنه – در حیات محیط مقدس مدرسه آشوب – اگه دلتون خواست می تونید بخونید اعتراض- به پا کردیم. یاد خودم ا فتادم که شجاعانه و در حلی که شدیداً احساس چریک بودن می کردم، تا3-2 روز شبها می رفتم در مدرسه شعارهای طرفداری از آن جناب رو به در و دیوار مدرسه می چسبوندم. وقتی امکان انشاخوند و معلمش گیر داد که اینا رو از کجا نوشتی؟ یاد گیرهای پیگیر معلمهای خودم افتادم که همیشه با قیافه خیلی مطمئن نگام می کردن و بی برو برگرد می پرسیدن کی برات نوشته؟ البته نامردی نکنیم بعضی هاشون می پرسیدن: خودت نوشتی؟ که صد البته منظورشون این بود که: خیال کردی من خرم؟؟ یاد روزهایی می افتادم که من سر کلاس ادبیات با شور و شوق از شاملو یا مصدق یا نیما حرف می زدم و نوشته هامو راجع به کاراشون می برای نقد می آوردم و اونا رو ترش می کردن و من ازشما چه پنهون عینهو سنگ رو یخ وا می رفتم اما به دلیل خاصیت خدادادی کشسانی علیهده زرتی یه ساز دیگه می زدم. وقتی امکان به خاطر شیطونی تو مدرسه تنبیه شد یاد مارال افتادم که طومار عریض و طویل القابی از قبیل 10بچه ، آسمون غرمبه و زمین لرزه رو همیشه یدک می کشید، یادمه همیشه تا دبیرستان روی نیمکت سرپا می نشستم. معلم کلاس 4ام می گفت:این مارال رو اگه ول کنی رو میز میشینه، یادش بخیر اون روزا ازتصور این که بتونم بی دردسر رو میز بشینم چه قندی تو دلم آب می شد. راستی به جز کامیار از بچه های دبیرستان دبی دیگه کسی نیست؟ از بچه های دبستان اروند کسی نیست؟؟ دلم برای همتون یه ذره شده. جاتون خالی که چه گذار شیرینی من امروز به گذشته ها کردم.غرض این که امکان ها خیلی تو/بیرون این مملکت زیادن و بیشترشون هم پرورده این فرهنگ فابریک و بی عیب و نقص ایرانی.
مارال کریمی
Toronto

:: حدودا 19 سالم بود ...

حدودا 19 سالم بود ... اولین دوست دختر جدی رو توی زندگیم تجربه می کردم، یه بچه زبل که داشت دوتا لیسانسو با هم می خوند و معلوم بود که تواناییاش خیلی زیاده. انقدر ذوق زده یه رفیق فابریک بودم که خیلی وقتا به شدت به سازش می رقصیدم... کارشو خوب بلد بود، برای منی که نه قبل از اون و نه هیچ وقت دیگه قهر کردنو بلد نبودم، تهدید به قهر ابزاری بود به شدت کارساز که به بعضی از خواسته هاش تن بدم چون از تنش در رابطه بیزار بودم، یکی از این خواسته ها تلفنهای عجیب و غریبی بود که از اوایل شب شروع می شد و... آخرش با خدا...5 یا 6 صبح!! صرفنظر از اینکه بعد از ساعت 2 شب اصل بیداری برام شکنجه بود، اینکه حرفیم برای زدن نداشتیم و گل واژه سر هم می کردیم خودش یه دردسر عظمای دیگه شده بود و هرگز هم جرات بریدن مکالمه رو نداشتم چون خون راه میفتاد! خلاصه یه شب که با پسر دایی جان توی خونه تنها بودیم، اون خوابیده بود و من با گوشی تلفن و دشک و متکا در حال کشتی گرفتن و معلق وارو بودم که سر یه جریان خیلی مسخره خانم یه حرفی رو بهونه کرد و ایندفه برخلاف سابق با خونسردی گفت کیوان جان من خیلی دوست دارم (یا داشتم) و همینجا ازت خداحافظی می کنم... و گوشی رو گذاشت، من که از این حرکت جدید شوکه شده بودم دوباره زنگ زدم و بالاخره بعد از کلی چک و چونه که یعنی چی اینی که میگی، خیلی خونسرد گفت که من 100 تا قرص (بنده تجربه دیدن 100 عدد قرص رو ندارم) خوردم و با عشق آسمانی ام ترا بدرود می گویم..!!! من که تمام فیوزام با هم پریده بود سعی کردم مطمئن شم که این کارو کرده، اونم اطمینان داد که همه چی حله و توی بهشت همدیگرو می بینیم! کم کم داشتم دیوانه می شدم و سعی کردم که ازش خواهش کنم یه جوری بی خیال این حرکت بشه، ولی اون در کمال آرامش فقط اصرار به خداحافظی داشت... کل این قضایا شاید طی بیشتر از 10 تماس پیاپی اتفاق افتاد و توانایی مقاومت من در برابر این فشار با وجود خونسردی ذاتیم بشدت در حال کاهش بود. نزدیک 4 صبح بود که کم کم به التماس افتاده بودم و چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد با خواهش و تمنا ازش می خواستم که بره یه بیمارستانی دکتری معدشو بشورن... داشتم فکر می کردم که زنگ بزنم به اورژانس و بگم آقا یه دختری توی فلان کوچه نزدیک امام حسین خودکشی کرده! یا اینکه راه بیفتم نصف شبی تمام زنگ خونه ها رو بزنم چون پلاک خونشونو به من نداده بود.
وقتی محمد از خواب بیدار شد من روی زمین در حال هق هق اشک ریختم بودم و بدنم نمور تشنجی گرفته بود و می لرزید، کنترل اعصابمو از دست داده بودم و فکر اینکه اگه این دختر بمیره من چجوری باید تا آخر عمر با وجدانم کنار بیام دیوونم کرده بود. محمد که یکم از من بزرگتر بود سعی کرد آرومم کنه و بعد از استماع جریان با صلابت گفت که دروغ میگه پدرسگ! گفتم فرضا 10 درصدم که این کارو کرده باشه من چه خاکی به سرم کنم؟ گفت بگو آب نمک داغ بخوره میاره بالا، منم دیگه آن چه که توان در فک داشتم به کار بستم و نزدیک 6 صبح با همون خونسردی قبلی خانم اعلام کردن که به سلامتی بالا اوردن...
یادگاری که از اون شب حداقل یکسال به طور حاد، 2 سال به شکل ملایم و بعد از اون به طور موردی برام موند، یه حساسیت پوستی وحشتناک بود، طوری که توی ماههای اول تمام پوست کمرم مثل یک تاول ورم میکرد و هیچ داروویی هم جوابگوی اون نبود. کهیر پدیده ناخوشایندی بود که از اون زمان همچنان به یادگار دارم.
گرچه دوستی ما چند ماهی ادامه پیدا کرد و من هرگز از واقیت قضیه با خبر نشدم، ولی عشق اون دختر آنچنان در دلم مرده بود که گویی سالهاست به خاکش سپرده ام، و گرچه حوادث بسیار غم انگیزی رو در زندگیم دیدم، حادثه ای تلختر از اون شب در گذشتم ندارم، حادثه ای که بنیان رفتارم با جنس مونث رو دگرگون کرد...
این داستان در ذهنم زنده شد، چون جدیدا دوباره زمزمه های خودکشی را از دوسه جایی شنیده ام. پدیده ای که از نظر من جز ضعف مطلق پیام دیگری ندارد و مصداق بارز پاک کردن صورت مسئله در کمال خودخواهیست بدون توجه به آسیب جدی که اطرافیان انسان از آن می بینند. گرچه می پذیرم که در دلایل این کار همیشه استثناهایی هم وجود دارد (مثل بیماران لاعلاج) اما مطمئن باش که تو جزو آن استثناها نیستی، تو... نیستی.
کیوان
Tehran

:: خوب.. می خواستم بشینم همرو

خوب.. می خواستم بشینم همرو یکی یکی بگم، پشیمون شدم، یعنی دیدم هم حالش نیست هم مزه نمیده بشینم 50 نفرو یکی یکی اسم ببرم که کسی آی بشناسه..آی نشناسه... ولی چیزی که باید گفت اینه که پافشاری این مارمولک در ایجاد ارتباط با بلاگرا بالاخره منو آلوده کرد و این یه هفته آخری که اینجا بود تونستم یه سری از این نسل جدید کله های مکتوب ایرانی رو ببینم، از این قورباغه باز سیگاری تا اون خارجی با چشای دیجیتال.
مزه قضیه به اینه که این آشنایی یه روال کاملا معکوس داره نسبت به چیزی که قبلا بوده، یعنی بری تو مخ یه نفر، بدون برنامه ریزی یا هدف هرچی که از مغزش ریخته بیرون بخونی، باهاش ارتباط برقرار کنی، بعد یدفه از این دنیای خیالی و مجازی بیفتی بیرون و اون جونورو یه جایی توی شهر، تو یه فضای خیلی واقعی و یه شرایط خیلی فیزیکی از نزدیک ببینی... جلل خالق که هیچکدومشون هیچ ربطی به نوشته هاشون ندارن و اینجاس که تو کله آدم دینگ صدا می کنه که اوی... یارو... چشاتو وا کن، ببین صورت آدما چقد با اون تو فرق داره، ببین چشاش چقد از مغزش خجالتی تره، ببین قدش چقد از نوشته هاش کوتاه تره... ببین ریشش چقد از فکرش مرتب تره... بعدش قاعتا باید به خودت نهیب بزنی که آدم شو، انقد دنبال تیپ و هیکل و قیافه نگرد، آدم حسابیارو پیدا کن... ولی باز چشاتو می بندی و میگی مامان من همونو میخوام...!!
تنها چیزی که یکم نگرانم می کنه، اینه که نکنه مغزشونم دروغ بگه... نکنه خودشونم از کار خودشون سر در نیارن... نکنه صورت و سیرت همه... اونوقت چجوری باید بشناسیش...؟
مرتیکه حالا کی تو رو مامور کرده که همه آدمای دنیا رو بشناسی؟؟؟

کیوان
Tehran

:: امروز تصمیم گرفتم واسه یه

امروز تصمیم گرفتم واسه یه بارم که شده حرف هومن رو امتحان کنم برم بیرون از خونه درس بخونم که هم یه هوایی خورده باشم هم اینکه به جز خودم و آدمهای توی تلوزیون چار نفر دیگه رو هم ببینم که انقدر دلتنگ نشم(آی ننه من غریبم). خلاصه ما سلانه سلانه راه افتادیم به سمت یه کافی شاپ (در North York Centre) . رفقای اهل تورنتو مستحضر هستند که HMV (هموطن) اون دورو برا فراوونه. الغرض، خدا خدا می کردم خلوت باشه که بتونم درس بخونم. بالاخره یه گوشه خلوت پیدا شد ، یخورده اون طرف تر دو تا دختر هم سن و سال من هم داشتن درس می خوندن وگاهی یه گپی هم می زدن.امااز قرار از قیافه تابلو من فهمیدن ایرانیم و شروع کردن ترکی حرف زدن. اولش زیاد توجه نکردم، منم اگه بودم و یه ایرانی غریبه می نشست جفتم و یه زبان دیگه بلد بودم به احتمال زیاد همین کارو می کردم. اما بعدش تو راه برگشتن که داشتم بهش فکر می کردم دلم برای هممون سوخت. از بس که ما فضولیم. بعد یاد سوالی افتادم که یکی ازفامیلها امسال که رفته بودم ایران ازم پرسید و من هاج و واج مونده بودم که چی باید جواب بدم. ازم پرسید: وقتی با دوست پسرت تنهایی چیکار می کنید؟ مطمئنم همگی منظورشو از" تنهایی" می دونید. یادم افتاد که خیلی پیشترها به این نتیجه رسیده بودم اصولاً حریم خصوصی در فرهنگ ما تعریف نشده است. حتی خیلیهامون هم که ادعای روشنفکری داریم، هنوز این مسئله برامون جا نیفتاده.ملت باحالی هستیم. یکی نیست به ما بگه: بابا، اینکه با مثلاً نپرسیدن بعضی سوالا تظاهر به فضول نبودن بکنید احترام به حریم خصوصی دیگران نیست، اگه به خودت اجازه که حتی در خلوت ذهن خودت راجع بهش کنجکاوی کنی و سعی نکنی ازش سر در بیاری اون وقت جای امیدواری داری. شما چی فکر می کنید؟

مارال کریمی
Toronto

:: احتمالا باید جریان کنتاکی خوردن


احتمالا باید جریان کنتاکی خوردن ما و سوسک محترمی که توی KFC معروف پیدا کردیم یاد دوستان باشه. از آنجا که این سوسک محترم نتوانست ما را میلیونر کند و نذر حضرت عباس هم در سو کردن کمپانی به علت بعد مسافت از اوتاوا موثر نیفتاد و زنگ زدن به پلیس هم نزدیک بود منجر به خاموش کردن ما توسط آتشنشانی بشود... گفتم به خاطر عقده دل خودم هم که شده حداقل عکس این جناب سوسک را در کشور عزیز و بی قانون خودم منتشر خواهم کرد تا شما نیز شاهد پاکیزگی و مدیریت یکی از قدیمی ترین رستورانهای زنجیره ای در متمدن ترین کشور دنیا باشید...






ضمنا با تشکر از تمام بلاگرهای باحال حاظر در قرار خفن گاندی اینا در این مورد یه چیزایی می نویسم ...
کیوان
Tehran

:: گفته بودم که تلاش خواهم

گفته بودم که تلاش خواهم کرد فستیوال رو پوشش خبری بدم، اما این روزا انگار خبر مهمی نیست. عوضش می خوام راجع به این Course تاریخی که تازه برداشتم صحبت کنم. اول اینکه کلی هیجان دارم واسش. من تا حالا هرچی Course داشتم برنامه نویسی و ریاضیات و الکترومغناطیس و از این حرفا بوده ، اینه که پنجشنبه که اولین کلاسم بود شیش دانگ حواسم گوش شده بود. موضوع این کلاس تاریخ ملی کاناداست از وقتی که اروپایی ها می رسن اونجا. احتمالاً می دونید که در کانادا هم مثل باقی قاره آمریکا فرض بر اینه که ساکنان اولیه سرخپوستها بوده اند. میگم فرض بر اینه به خاطر اینکه پنجشنبه صبح در روزنامه Globe & Mail - از روزنامه های صبح تورونتو - یه مقاله جالب خوندم که در مکزیک 30 اسکلت انسان پیدا شده متعلق به حدود 12000 سال پیش، این اسکلتها ظاهراً سرهایی کشیده و باریک و اندامهایی به مراتب ظریف تر و کوچک تر از سرخپوستان دارند و اصولاً شباهتی به سرخپوستها ندارند . تئوری های باستان شناسی در باره مهاجرت سرخپوستها به قاره آمریکا بر اینه که اینها از اقوام شمال شرقی آسیا بوده اند که حدود 11000 سال پیش از طریق پل خشکی باریکی که در آن زمان سیبری را به آلاسکا متصل می کرده به قاره آمریکا راه پیدا می کنند. طرفه اینجاست که این بقایای پیدا شده که شباهت زیادی به بومی های استرالیا دارند به نظر می رسه که از اقوام جنوب شرقی آسیا باشند. اما بحث اینجا جنجال بر انگیز می شود که سرخپوستان قاره آمریکا که به دلیل اینکه نخستین صاحبان این سرزمین بوده اند در برخی کشورها مثل کانادا حقوق و مزایایی دارند، در صورت تحقق این تئوری ممکنه همین آب باریکه رو هم از دست بدهند. به نظر من که همیشه به باستان شناسی و تاریخ علاقه خاصی داشتم بسیار جالب آمد و خواستم با شما هم در میان بگذارم.باقی هم بقایتان.

مارال کریمی
Toronto

:: تصور کن...اون یارو وایساده نوک

تصور کن...
اون یارو وایساده نوک بال، هی کبریت میزنه، هی فوت می کنه، هی کبریت میزنه، هی فوت می کنه، دیوونست بیچاره... احتمالا برا اینه که تصادف نشه...
ابرا زیر پاتن، هی به هم می خورن، دعواشون میشه، جرقه می زنن، تند تند، یکی اینور، یکی اونور، آتیش سوزی میشه، بعد خودشون فوری خفش می کنن. تو فقط عین اینکه لامپ زیر آب اتصالی کنه، هی میبینی یه تیکه روشن شد، دوباره خاموش شد، یه جای دیگه روشن شد، باز خاموش شد...
همینطوری که تو کفی، میبینی آسمون بالا سرته، انقدر ستاره داره که به کویر یزد گفته زکی...
داری میشمریشون ستاره هارو، یدفه وی ی ی ژ ژ ژ... یه شهاب آسمونو وصل می کنه به ابرا... هول میشی، خرافاته؟ بزا باشه، امشب منم می خوام خرافاتی بشم، چی آرزو کنم، چی آرزو کنم... خدایا مهلتم تموم نشه... یه گریز میزنم به داستان غول چراغ و این حرفا، بعد سعی می کنم عین داستانای قدیمی دوسه تا آرزو رو با هم بچپونم تو یه شهاب... یکی مال تکلیف عشق.. یکی مال پدر.. یکی مال مادر.. به غیر از اولیش بقیش به دلم نمی چسبه، آخه میگن یه شهاب یه آرزو رو جواب میده، همینطوری که با خودم مشکل دارم، دوباره وی ی ی ژ ژ ژ... آخیش حالا همه چی ردیفه... همه چی خیلی ردیفه...
***********
آرزوی اولت 48 ساعت بعد برآورده میشه، اون 48 ساعتم به خاطر اینکه تو راه بودی... حالا مردش هستی..؟ تحمل کن!

کیوان
33000 پایی، یه جایی رو اقیانوسا...

:: در مورد بحث عشق باید

در مورد بحث عشق باید بگم که بعد از چندین بار خوندن نوشته ها به این نتیجه رسیدم که انگار تعریف های ما از عشق با هم فرق می کنه. نوشته خودمو دو باره و سه باره خوندم و دیدم نا خودآگاه پروسه عاشق شدن خودمو تصویر کردم. از طرف دیگه من آدمی هستم که همه چیز باید برام با منطق مطابقت کنه و اصولاً اعتقاد دارم همه چیز از لحاظ منطقی قابل تجزیه و تحلیله. می دونم که الان دوباره داد همه بلند می شه که: بابا خیلی چیزا منطق نداره، از همه مهمتر عشق منطق نداره. اگرفرصتی شد حتماً یه روز درست و حسابی توضیح می دم که منظورم چیه و چرا اینجوری فکرمی کنم اما الان حرفای مهمتر دارم Toronto International Film Festival....
امروز فروش بلیط های تکی فستیوال سر ساعت 9 صبح شروع می شد. من از اونجایی که در کمال خوشخیالی پارسال ساعت 11 رسیده بودم و با صف کیلومتری مواجه شده بودم و مجبور شده بودم درست 5 ساعت تنهایی توی صف وایسم، امسال تصمیم گرفتم 8 صبح تو صف باشم. دردسرتون ندم با محاسبه ترافیک وحشتناک ساعت 8 صبح تورنتو ساعت 8:30 من و هومن (یادتون باشه بعداً هومنو معرفی کنم) رسیدیم به صف. از بخت خوب یکی از بچه ها 1 ساعتی زودتررسیده بود واسه همین امسال فقط 3.5 ساعت تو صف موندیم. 4 تا فیلم ایرانی هست At 5 in the Afternoon: Samira Makhmal Baf کاشکی پدر منم فیلم ساز معروفی بود تا منم هی آبگوشت می بردم کن وبا نون معروفیت بابام می خوردم.Abjad: Abolfaz Jalili, Crimson Gold: Jafar Panahi, Silence Between Two Thoughts :Babak Payamiکه ما ابجد رو خواهیم دید. چیکار کنیم؟ ما دانشجو و مفلس، قیمت بلیط ها هم سربه فلک زده، مجبوریم به همین یکی قناعت کنیم.اینجانب افتخار دارم امسال پوشش خبری فستیوال رو خدمت حضرات ارائه بدم.
برم شام درست کنم که روده کوچیکه ...
مارال کریمی
Toronto

:: اما در باب عشقمارال عزیزم،

اما در باب عشق
مارال عزیزم، بی قاعده ترین و بی منطق ترین اتفاق دنیا،
اینست تعبیری که من از عشق دارم. یکبار در همین وبلاگ نوشتم که آنان که با عشق ازدواج می کنند و داعیه عشقشان سالها دنیا را پاره می کند، از نگاه من دروغگویانی بیش نیستند، و آنان که در زندگی مشترک موفق ترینند، مدبرانی کاردانند و نه از عاشقان...
با قاعده پذیری عشق مخالفم، با تعریف پذیریش مخالفم، با محدودیت پذیریش مخالفم، و از همه مهمتر با دوامش مخالفم، چرا که اگر ماندنی بود، آن خاصیت رویاگونه و آسمانی اش در نظر من و تو معنایی نداشت...
و در آخر همینقدر بگویم آنان که گرفتار واقعیت عشق شدند، آنچنان خودشان را با خود و گذشته خویش غریب یافتند و آنقدر رفتارشان بر خودشان عجیب آمد که آنگاه دریافتند عاشقند...
عاشقان قضاوت کنند

**************************
**************************
غمگینم...
آرامشی مرده در خود حس می کنم، آرامشی نامیمون، آرامشی که بوی طوفان در خود ندارد...
در این وانفسا، با حس حسادتم درگیرم... حسادتی آتشین، باید بیاموزم که ببینم، باید یاد بگیرم که تحمل کنم، حتی اگر در آغوش رفیقم بیابمش...
کوچکی دنیا اینبار شکنجه می کند...
باید بتوانم...
باید با دختر بچه ای تفاوت داشته باشم،
باید بتوانم که ببینم...


کیوان
Tehran

:: شوک شدم. دنیام لرزیده. باورهام

شوک شدم. دنیام لرزیده. باورهام دچار ترک های بزرگ شده. نوشته کیوان رو چندین بار از سر تا ته خوندم و دوباره خوندم تا تونستم فروش بدم،اما هنوزم که هنوزه بعد از 24 ساعت هضم نشده. باورم نمی شه این اتفاقا داره جایی می افته که همیشه به من وانموده بوده که آدماش صاف و بی غل و غش اند، جایی که خواهر نزدیکترین کسه ،و برای مادر بچه اش از جون عزیزتره و همه این خیانتها و خود محوریها مال اونجاس که من دارم توش زندگی می کنم. همیشه ایران رو جای ساده تری تصور کرده بودم و انقدرمسئله برام حل شده بود که حتی فرصت بازنگری هم بهش نداه بودم. از طرف دیگه دارم تفاوت و کیفیت ارتباطهای از این قبیل رو می بینم. می بینم که چقدر با ارتباط ما در این ور دنیا فرق داره. از زاویه دید من دست کم عشق انقدر تعریفش منفی نیست. در باور غالب این ور دنیا عاقبت عشق الزاماً مرگ نیست. ممکنه که مثل روز اول داغ نباشه – که معمولاً هم نیست- اما هست. به طور کلی دید من به مسئله اینه که: عشق اگر از آغاز با منطق درستی بنا گذاشته شده باشه می مونه ،اما با گذر زمان نوع عشق ورزیدن تغییر می کنه. دیگه مث سالهای اول ممکنه پر شور نباشه اما به جاش عمیق تره. این رو هم باید در نظر گرفت که در گذر زمان ما هم تغییر می کنیم و مقتضیات سنی مون هم تفییر می کنه. در 40 سالگی معمولاً آدما آرامش و سکون می خوان، شور و شر و زندگی غیر قابل پیش بینی زیاد به مذاقشون خوش نمی آد. در نتیجه نوع عشق ورزیدنشون هم فرق می کنه. دیگه دلشون تو دستشون نیست و احساساتشون در سطح. عشقشون ریشه داره، عمق داره. همه اینها به شرطیه که آدما یهویی تغییرات بزرگ و ناگهانی نکنند، عشقشون از اول منطقی پی ریزی شده باشه و هر از گاهی یه خونه تکونی و بازنگری بکنند. آره به گمان من عشق خیلی منطقیه، اون عشقایی که عاقبش می شه تنفر یا عادت محض اوناییه که از اول بدون منطق عشق شروع شده.
امیدوارم به نظر نیاد که دارم نسخه عاشق شدن می پیچم ، می خوام بگم عشق به خودی خود انقدر منفی نیست که ما فکر می کنیم، این شرایط غیر عادی جامعه ایرانه که باعث شده عاشق شدن هم مثل خیلی چیزای دیگه از قالب خوددش در بیاد و تبدیل به یه چیز پیچیده بشه.
مارال کریمی
Toronto