Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: منت خدای را عز و


منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ...
مریم باکره پریود شد !
کیوان
جزیره

:: Heterosexual Sex با حفظ بکارت

Heterosexual Sex با حفظ بکارت هم صیغه جالبی است. تا حالا نشنیده بودم. از اون جالب ترنا آگاهی های جنسیه. آدم فکر می کنه همه حداقل با کاندوم آشنایی به هم رسوندن. اما ای دل
غافل کجای کاری؟؟
کاشکی توی کشور ما هم توی دبیرستان ها Sex Education بود. کاشکی روش های جلو گیری از بارداری و بیماری های جنسی آموزش داده می شد که مردم فکر نکنند ایدزفقط مال معتادهاست ... کاشکی به مردها یاد می دادیم که کاندم چیزی از مردانگیشون کم نمی کنه، فقط آسیب پذیریشونو به حداقل می رسونه...کاشکی سقط جنین آزاد بود...کاشکی به زنها یاد می دادیم که داشتن نیازهای جنسی ننگ نیست هیچ اشکالی نداره به وجود غریزه امون اعتراف کنیم... اما قبل از همه اینا کاشکی Sex تو خانواده ها تابو نبود... کاشکی فرهنگ مردسالار زنها رو ملک دست نخورده خودش نمی خواست... کاشکی آدما فرصت اینو داشتن که همدیگرو بشناسن، دوست داشته باشن قبل از این که غریزه بکشونتشون توی رختخواب. ما که همه می دونیم چه اتفاقی داره پشت سر می افته کاشکی جامعه توانایی اعتراف بهشو داشت... کاشکی انتظار نداشتیم دخترها موقع نزدیکی تا اونجایی که ممکنه هالو باشن اما پسرها افتخارشون تعداد قله هایی باشه که فتح کردن... کاشکی می تونستیم به آدما یاد بدیم که زنها Sex Object نیستن مردها هم نردبون نیستن که برای بالا رفتن از پله های ترقی خودمونو بهشون بفروشیم اسمشم بذاریم ازدواج عاقلانه... کاشکی یاد می گرفتیم زنها هم اول انسانند بعد زن... کاشکی....
مارال کریمی
Toronto

:: بحث اینه که اگه یه

بحث اینه که اگه یه دختر خانم – دختر خانم – بهت زنگ بزنه بگه داری پدر میشی چه خاکی باید به سرت بریزی؟ در واقع دیدگاه منطقی تر اینه که چه خاکی میتونی به سرت بریزی؟
خوب به نقل از آگاهان؛ گفتند نظر به جنبه مقدس بکارت، داستان به این پیچیدگی متصور نبود تا یک هفته بعد از معاشقه استثنایی کذایی از نوع فارسی (ورود ممنوع!) که پری جان (پریود) در زمان موعود نیامدند و لکه هایی هم نمایان شد! مریم محترم از نوع باکره واقعی - و نه اسمی - به شکلی وحشت زده اقدام به مصرف دو عدد ضربدر دو عدد قرص ال دی (ld) می نماید (بجای دو و نیم مایل به سه) آنهم بعد از یک هفته بجای سومین روز! قرص مربوطه به کار نمی آید که هچ، پریود مورد نظر هم اگر می خواست بیاید دیگر نمی آید.
بیبی چک به عنوان اولین و غیر قابل اطمینان ترین کنترل می گوید نه! مامان نشدی. خانم آزمایشگاه به عنوان مطمئن ترین راهکار چشم در چشمت می دوزد و اعلام می کند نمی دانم!!! مبهم است! دو هفته دیگر تشریف بیاورید کوچولو را هم حتما بیاورید. یعنی دو هفته دق بمیرید. جناب دکتر تخصص می فرمایند آزمایش شما 22 می باشد، کمتر از 10 منفیست، بالای 50 مثبت، دوهفته صبر بمیرید.
شازده به رفیق مشاور زنگ می زند، خانم نیم دکتر می گوید با توجه به اینکه معاشقه مورد نظر یک هفته قبل از پریود رخ داده، احتمال داستان بسیار ضعیف است، علت تاخیر پری خانم هم مصرف بی موقع قرصهای ال دی می باشد، شازده گله می کند که آش نخورده و دهان سوخته؟ مریم من باکره است... خانم نیم دکتر در حالی که زمین را از شدت خنده گاز می گیرد اعلام می دارد که این امر محال است و اسپرم 12 سانتی متر سربالایی سیر نمی کند!!! مگر اینکه خیلی بیکار باشد یا تو سرخپوست باشی!
شازده و مریم باکره مانده اند و لکه پشت لکه و پری خانمی که نمی آید و دو هفته ای که از دست می رود و حس مامانی شدن و حس بابایی شدن و ... واویلا!
سکسی که خاک بر سر سکس اگر این باشد و ... مامانی و بابایی و ... چشم به راه پری!
من اگر بودم گریه می کردم...

کیوان
جزیره

:: والا دیدیم دوستان همه زدن

والا دیدیم دوستان همه زدن تو کار فوتوبلاگ و ما جا موندیم.. گفتیم حالا که اینجوریه، مام یه هنری منتشر کنیم از خودمون. این عکس اوتاوا رو از حاجیتون داشته باشین تا الباقی آس هارو رو کنیم.. راستی اگه گفتی چجوری گرفتمش!؟




کیوان
جزیره

:: حضرات توجه دارید بالاخره Me

حضرات توجه دارید بالاخره Me & My Body کیوان به سر یک چیزی به توافق رسیدیم. و جالب تر این که اون "چیز" اسمشو نبره . جل الخالق که این " اسمشو نبر" غوغا می کنه. از همه بامزه تر اینه که اینجا صحبت سکس که می شه شیش دانگ حواس همه جمع می شه. همه به هیجان می آند. خوش به حالشون می شه. حتی بعضی از ما ایرانی های Sex Negativeاما فقط هم ما ایرانی ها تنها نیستیم. فرهنگ های اینجوری زیاده. مثلاً ایتالیایی های سنتی، به خصوص اهالی سیسیلی. اما مثلاً آمریکای لاتین ها خیلی با سکس راحت اند. خیلی لیبرال و باز با مسئله برخورد می کنند. یک کمی که سرم خلوت تر شد و سر حال تر بودم یک تاریخچه کوتاه در مورد مسئله می نویسم. .
مارال کریمی
Toronto

:: پامیشی گوشیو روشن می کنی،

پامیشی گوشیو روشن می کنی، کلی می گرده بعد میگه بفرمائین شبکه امارات متحده عربی، خیلی خوش آمدین! میگی بابا نیمیخوام، تو خاک ایرانم من، از اتوماتیک درش میاری، میبری روی منیوال یه ساعت باش کشتی میگیری، آهان آنتن اومد، عمان نتوورک!! جلل خالق! خاک بر سر آنتن به این گندگی وسط جزیره…
************
در باب اون قضایای سکسی، مارال درست می گفت... جرات نداریم همچین راحت در مورد سکس حرف بزنیم، کیمیا هم راست می گفت، عادت هم نداریم به این کار، ولی واقعیت اینه که سکس و مسائل مرتبط به اون هم یه جزء معمولی از زندگیه و واهمه ها، شرمها، محدودیتها و عادتها، آسیب زیادی به نسلهای قبل از ما زده و حالا ما داریم سعی می کنیم با حفظ ادب و متانت خودمونو از این منجلاب بکشیم بیرون. تجاوزهای مسکوت، مرگ به دست پدرها و برادرهای غیرتمند، روابط زناشویی حیوانی، جوجه کشی، و سکس ماشینی از نعمات خجلتی هستند که ما می کشیم... سعی می کنم به سکس مانند نیاز به هوا یا غذا یا معاشرت معمولی، اما در چارچوب خودش نگاه کنم، دوستان همراه آماده باشند.

کیوان
جزیره

:: فردا Mid-Term آخره. بعدش Paperها

فردا Mid-Term آخره. بعدش Paperها شروع می شن. امروز نصف یکیشو نوشتم.اما دوتا و نصفی دیگش مونده. مدتهاست خرید نرفتم. حسابی دلم برای این تنگ شده که یک روز صبح شنبه پاشیم با L بریم خرید. غیبت کنیم، اخبار رو به همدیگه برسونیم لودگی وهر و کر کنیم بعدم عصر خسته و کوفته بیایم خونه چایی بخوریم بعدشم شب با Gang بریم Bowling و اونجا سر به سر هم بگذاریم، چرت و پرت بگیم، رجز الکی بخونیم با این که هیچ کدوممون خبره نیستیم. خلاصه صفا. اینقدر همه مشغولیم که همچین چیزی برامون آرزو شده. شنبه شب که بعضی از بچه ها رو بعد از 3-2 ماه دیدم اینقدر همه هیجان زده شده بودن. خیلی دیدنی و خنده دار شده بودیم. عینهو عقده ای ها. اما جاتون خالی حسابی خوش گذشت. خدا می دونه کی دوباره فرصت پیش بیاد.
مارال کریمی
Toronto

:: اینجا جزیره است، اینجا قلب

اینجا جزیره است، اینجا قلب خلیج باشکوه فارس است...
دلم برای خلیج لک زده بود، عظمتش، شکوهش، رنگش، اصالتش و صداقتش اصلا با دریای شمال قابل قیاس نیست... و اکنون به هر سو که می نگری آب است و نیلگون...
چند سالیست که به این عظمت خو کرده ام و باز هم دست روزگار مرا بدین سو می کشاند ... بی غرور و مغرور از تقسیم انرژی بی نهایتش واهمه ای ندارد... اینجا قلب خلیج است...
کیوان
جزیره

:: ساعت 6:15 عصر جمعه

ساعت 6:15 عصر جمعه است .من توی دانشگاه دارم درس می خونم برای Mid-Term کذایی.حسابی خسته ام، که البته تازگی ها چیز چندان جدید و دور از انتظاری هم نیست. ما اینجا از اول سپتامبر تا آخر آپریل خسته ایم. بعدم داریم غصه می خوریم که ای واااااااااااای 4 ماه دیگه دوباره بدبختی ها شروع می شه. 2 ماهی می شه که دوستامو ندیدم، اما گمونم فردا شب تلپ اند. من الا یعنی زنگ تفریحمه. دارم با اینFont فارسی سر و کله می زنم. سرویسم می کنه هر بار
یک چیز خیلی جالب دیگه:حواستون هست که به محض این که یکی جرات کرد و مستقیماً راجع به Sex صحبت کرد همه یکهو سکوت کردن. اونایی هم که جواب دادن به جز کامیار بسیارمحافظه کارانه از پیشش رد شدن که مبادا پرشون بهش نگیره. خودم هم اولش مطمئن نبودم که درست خوندم. این توی جوابی هم که دادم مشخصه. کامیار یادت می آد چقدر راجع به Sex Negative بودنمون صحبت کردیم؟ البته بخشیش هم شاید این باشه که مسئله خیلی برامون خصوصیه.

مارال کریمی
Toronto

:: عزیزمامروز سومین سالگرد آشنائیمون بود،

عزیزم
امروز سومین سالگرد آشنائیمون بود، نه این که فکر کنی بخاطر تو اینو نوشتم، بخاطر این بود که تو بدونی و به خودمم ثابت کنم که امسال یادم مونده، گرچه اگه بودی... امسالم فراموش می کردم.
***********

هیچوقت موقع انزال به چیز خاصی فکر کردی؟
تا حالا اصلا زمان ارگاسم سعی کردی به یه چیزی فکر کنی؟
جراتشو داری وقتی ارضا میشی مستقیم به خدا فکر کنی؟ احساس قربت کنی؟

کیوان
Tehran

:: I wrote a mid-term today

I wrote a mid-term today from 9am to 12pm. So firkin’ long. Was good though. Then I had to go do some stationary shopping. There’s something with malls that makes me so tired everytime I go, they’re so crowded and noisy, I get headaches. So anyways after that I went back to school and had a disturbing conversation with a friend and then I had a doctor’s appointment, after that I had a 3 hour accounting class. Hold on, the day is not finished yet, and then I went grocery shopping with Hooman. So it’s raining like crazy I get home and yet have to put away the grocery and clean up, which by the way I haven't had a chance to do yet. Then I realize my stupid internet is not working, so I call the cable company after 20 minutes on hold I get a technician and he tells me there’s something wrong with my network card and I have to get it fixed. You know what that means right? I’m not gonna have internet today and tomorrow. Need I say more???? So obviously I decide not take his word for it, I called back again hoping I get a different technician and this time it took me 45 minutes to get to a technician, anyways to cut the storey short, the internet starts working all by itself as soon as I start talking to the second guy. What can I say? And now I’m doing this…. Yes writing for you guys
Anyways I wanna thank my Partner Keyvan for being so nice and understanding to update the weblog these last few days when I was so drowned in my work, and without even mentioning it. So here I go: thanks a lot Keyvan jan.
Sorry for all the ones who don’t understand my babbling. I really couldn’t do Persian typing tonight. It screws me up every time, I’m new to it and it takes me so long to type.


Exhausted Maral
Toronto

:: تلوزیون دولتی اعلام کرد... از

تلوزیون دولتی اعلام کرد... از ساعت 24 امشب که همون اول فردا باشه، هرنوع عشق و وفا، علاقه ماندگار، دوستی یک نفر فقط با یک نفر ، ارتباط سالم و فاقد پیچ در طولانی مدت، روابط یکنواخت و تهوع آور زناشوئی، و هر حرکت عرفی و سنتی مایوس کننده ای بشدت ممنوع بوده و هرگونه بکن بکن، بکن دررو، درشو بمال، بمال برو، بپیچون برو، 10 تا یکی، یکی با 10 تا، انگشت کن بدو، خیانت تعمدی و از روی غرض، و غیره بشدت اجباری و مجاز می شود...
ببینم صبح میری بیرون چه می کنیا...
کیوان
Tehran

:: اگه زبونم لال جمهوری اسلامی

اگه زبونم لال جمهوری اسلامی بجای 12 تا امام و یکی دوتا پیغمبر، آمار میلاد و وفات 124 هزارتا پیغمبر و داشت چه فاجعه ای بار میومد!

رادیو پیام، بخش خبری ساعت 9 ...
بنام خدا، سلام شنوندگان عزیز! با سلام و صلوات بر... و با تبریک میلاد با سعادت پنجمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت... و تبریک میلاد پیامبران ادیان حپلی، تبلی، کبکی... تا اسلام، ستاره ها و اخترک های شماره 243، 355، 16254، 8756،3333، 9897، 789، 322، از کهکشان رسالت و نبوت و تبریک سالروز تولد یکی از اعضای 110 ساله شورای محترم نگهدارنده و با عرض تسلیت به مناسبت سالروز رحلت شهاب سنگهای درخشان شماره های 123، 34، 9999، 7865، 9987، 87855، 98778، 134، 985، 9086، و همچنین شهادت زندانبان فقید و مهربان اوین، خواهشمندم به بخش بعدی خبر در ساعت 9:15 دقیقه توجه فرمائید... دش دیریدم دیم لاریجانی ریدیم دیم دیم...

کیوان
Tehran

:: شیرین عبادی برنده جایزه صلح

شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل شد!
من که کف کردم، یعنی نمی فهمم چه اتفاقی افتاد توی این دوروزه، همین هفته روزنامه ها نوشتن که آ قاجری به عنوان تنها نامزد ایرانی صلح نوبل از لیست اعضا حذف شده، حالا سرکار خانم عبادی از کدوم سوراخ در اومده.. خدا داند. اگه واقعا روزنامه ها ی ایران این مقدار به اخبار سالم دسترسی داشته باشن، باید ریدمان کرد به همشون!
عکس العمل صدا و سیما خیلی جالبه، BBC و CNN از لحظه اول خبرو به عنوان اولین خبر پوشش دادن، تمام شبکه های خبری دنیا الان که من دارم می نویسم تیتر اولشون همین خانم عبادیه، ولی خبرهای ایران داره یکی در میون میگه و نمیگه، شرط می بندم یه جلسه اضطراری شورای امنیت ملی تشکیل شده برای اینکه تصمیم بگیرن چه خاکی بر سرشون بریزن با این داستان... خصوصا چون تصاویری که از این خانم پخش میشه فاقد چارقده!!! حالا تو این یکی دوروز عکس العملهای صدا و سیما بسی دیدنیه... به برو بچه های خارج از کشور هم توصیه می کنم جام جم یک و دو رو از دست ندین که یه کمدی کار درسته برای خودش، الان از نظر لاریجانی محبوب دلها، شیرین عبادی عین ستاره پورنویی میمونه که اینا مجبور باشن خبرشو رو آنتن ببرن!!!

کیوان
Tehran

:: شیرین عبادی برنده جایزه صلح

شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل شد!
باور می کنین این بلاگر احمق بیشتر از این دوخط رو پابلیش نمی کنه؟ بقیشو صبر کنین تا این عوضی درست بشه...

:: " از طریق عمه نبیهه

" از طریق عمه نبیهه بود که برای نخستین بار خشم و بهت فلسطین را به مثابه تاریخ و علت تجربه کردم. مایه این خشم و بهت رنج پناهندگان بود... این عمه نبیهه بود که فلاکت و ادبارپناهنده بودن را به من فهماند، فلاکت نداشتن وطن یا جایی که بشود به آنجا برگشت، حمایت نشدن از سوی قدرت یا نهادهای ملی، و این که گذشته دیگر چیزی نیست جز ندامتی تلخ و نومیدوار، و زمان حال چیزی نیست جز تلاش ها و دلهره هاو به صف ایستادن های روزانه به امید هافتن کار، و چیزی در میانه نیست جز فقر و گرسنگی و تحقیر."
بخشی از کتاب "بی درکجا" اثر ادوارد سعید نویسنده فلسطینی الاصل.
ادوارد سعید هم رفت و برای من که تازه با آثارش آشنا شده بودم غمی به جا گذاشت. یادش زنده باد. برای ادای احترام بیایید لختی به فلسطین و این که چگونه انسان فلسطینی با بی وطنی و بی پناهی دست و پنجه نرم می کند بیندیشیم. مگر نه این که از اولیه ترین نیازهای یک انسان میل به تعلق و احساس امنیت است؟ به گمانم سعید بیش از این از ما نمی خواست.
مارال کریمی

:: شماها وقتی حسابی خسته اید

شماها وقتی حسابی خسته اید عکس العمل هاتون چه جوریه؟ من داغ می شم. یک جورایی تب می کنم. تمرکز و حافظه ام ضعیف می شه. یکی نیست بگه: خودت تنهایی؟؟؟ می خواستم در مورد نتیجه مهمی که امروز بهش رسیدم بنویسم اما اصلاً مغزم قد نمی ده. قضیه آدامس فروشی کیوان هم شده پیرهن عثمان. ولی خیلی با نمکه. قیافه اش به بستنی فروش ها بیشتر می بره. من بستنی خیییییییییییییییییلی دوست دارم.کیوان از اون بستنی فروشهاست که خودشون می دونند دخترا دنبالشونند و دست کم نصفشون به خاطر اون می آن. آهان در ضمن یادم رفت بگم، مغازه هم مال خودشه، باباشم براش نخریده، خودش چون می خواسته به مال و منال بابای پولدارش پشت پا بزنه و روی پای خودش واسته و زندگیشو خودش بسازه کلی عملگی کرده تا پول این مغازه گرون رو در آورده(ارواح عمش، تو این گرونی که سگ صاحبشو نمی شناسه) خلاصه کلی مودبه و رفتار با خانوم ها رو هم خوب بلده (Manners Works Wonders) اما اصلاً نمی لاسه، همینش همه رو روز به روزشیدا تر می کنه.
گفتم شیدا، این تیکه رو هم بگم، چون عاشق گفتنم

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه
اینم برای دل خودم. دیگه دست از سر این بستنی فروش مادر مرده برداریم، برای هفت پشتش بسه.
مارال کریمی
Toronto

:: یه شب میخواستیم بی خیال


یه شب میخواستیم بی خیال شیم.. این حاجی نذاشت!
ا ا ا ا ا ... ببین چه صفحه ای گداشته پشت سر بچه معصوم... واویلا
صبح که اومده --- بست--- نشسته دم حجره نذاشته چارتا سیگار بفروشم یا اقلا آدامس! حالام آبرومونو برده همچین انگار که زانتیا داریم مث خودش
آقا به خدا دروغ میگه این... میگن با این بلاگرا قرار مدار نذارین.. همینه... آقا ما به جون مامانمون نه دختر کشتیم تا حالا، نه زلف آنچنانی داریم.. نه فلان!!! تازه کاسبم اگه بودیم، از صبح نمی شستیم بجای آشغال فروختن با این حاجی بگپیم...
هر گگونه خوشگلی، خوش تیپی، دختر کشی، پولداری، و علی الخصوص قضیه صد میلیون به شدت تکذیب می شود! یه کاری میکنه عکس چپلی چپومو بذارم اینجا ها !!!
کیوان زشت آدامس فروش
(شوش) Tehran

:: دیشب reunion چندتایی از اساتید

دیشب reunion چندتایی از اساتید سابق شریف بود خونه هومن. دیدار زیبایی بود. می شد لذت دیدار بعد از سالهایی که به نظر نمی آمد زود گذشته باشند را دردرآغوش کشیدن ها و فشردن همدیگر دید، در برانداز کردن ها دید. صحبت از گذشته ای بود که به وضوح برای مالکانش از بهترین روزها بوده، که وقتی صحبتش می شد برق غرور را در چشمها می دیدی، که اینقدر مهم بود که به خاطرش کلی تدارک ببینند، کلی به هیجان بیاند و راه درازی را سفر کنند. با همه این حرفها تا وقتی یکی از آقایون یک تل پنیر ظرف اردور را به دماوند تشبیه کرد و آه از نهاد بقیه درآمد نبود که من متوجه عمق ماجرا شدم. بعد از این حرف ساده بود که کاملاً درک کردم چقدر دلشون تنگ شده، چقدر یاد اون روزها براشون عزیزه و چقدر باید پشت سر گذاشتنش سخت بوده باشه. یاد روزهایی که برای دیدار یک همدل احتیاج نبود دو تا قاره را پشت سر بگذاری، یاد روزهایی که رفقا در چهار گوشه دنیا پخش نبودند. از غروری که توی حرفها موج می زد می شد دید که از افتخارات زندگی هاشون به حساب می آد. با این که ما که "بچه ها" به حساب می آمدیم حسابی خسته و کوفته و ولو بودیم و با این که نگران مریض احوالی هومن بودم و با این که کنترل بغضم غیر ممکن شده بود، اما از ته دل براشون شاد شدم. حرفها وابراز احساس ها و برخوردها تکونم داد. زیبا بود و پراز حس نوستالژی برای من و بعضاً آنها. اما نه، راستش مطمئن نیستم، گمونم بیشتر حس همدردی بود تا نستالژی اما هرچی بود تمیزش مشکل بود.
مارال کریمی
Toronto

:: نظر به اینکه حس می


نظر به اینکه حس می کنم طولانی شدن مطالب باعث تکدر خاطر خوانندگان عزیز می شود، به اختصار پاسخی بر مطالب متین مارال عزیزم می نگارم، تصورم این است که ادامه این بحث، حدود 5 سال تا 10 سال دیگر مقدور باشد ( دکتر کیوان! )
1 - اعتراف! من خود نیز در خیابان ول گشته ام، جردن را دور زده ام، اما شاید بیشتر به دنبال سر درآوردن از ماهیت داستان بوده ام و کشف جوانی خودم تا وقت گذرانی، آنچه می باید می دیدم را دیدم و اکنون از بیرون، اما از درون به قضایا می نگرم .
2 - مارال عزیز، ای کاش مرجعی بود تا نگاهی مستدل به آمار داشتیم، در میان انفجار جمعیت بعد از جنگ (متولدینی که اکنون جوان جامعه ایرانند)، و در میان چند میلیون جوان دانشجو و چند میلیون جوان آرزومند دانشگاه، آمار کسانی که ول می گردند و یا متلک بار دختر - و یا پسر - می کنند، همچنان ناچیز است. امسال اولین سال در تاریخ انقلاب بود که ورودی دبستانها نسبت به سال قبل کاهش یافت. آری نسبت روشنفکران با هوس بازها (و گروه سومی بنام سرگردانان!) قابل مقایسه است، اما اگر آماری در دست داشتیم، بحث بر سر آمار نداشته بی فایده است.

3 - سالها زندگی در تمام کشورهای دنیا، به هر انسان تیزهوشی قدرت تحلیلی بی نهایت اعطا می کند، اگر داده های صحیح در اختیار داشته باشد.
4 - راه حل تو بهترین است، با این نسل سوخته تمرین می کنیم که به ز این باشیم، من شخصا مدتهاست که هر بامداد سر تمرین حاضرم، سوگند یاد می کنم!
5 - و باز هم موافقم... پدرم و مادرم را ملامت نکنم، جوان ایرانی را ملامت نکنم، حکومتم را جدی نگیرم، سنتم را فراموش کنم، مشکلات را کوچک انگارم، بکوشم و بسازم حتی اگر به سادگی یک شمع بسوزم... من هستم.

کیوان
Tehran

:: دوباره پیداش کردم، فقط باید


دوباره پیداش کردم، فقط باید یه جای خلوتی گیر می اوردیم
باید بغلش می کردم، قبلنم اون گل و گوشه ها همدیگرو بغل می کردیم
ولی...
وقتی رسیدم خوابیده بود، نمی دونم چرا انقدر خسته بود، منم بودم
نباید بدون بوسه می خوابید، مخصوصا وقتی ملاقات آخر باشه
دلم نمی خواست بیدار بشه، فقط می خواستم تموشاش کنم، شایدم ببوسمش
چرا سرشو باز کرده بود؟ خوب احتمالا عادت داشت موقع خواب بازش کنه
تو جا انداختن تیکه پایین مشکل داشتم، نباید بیدار می شد
ولی صورتش... راحت جا رفت، فقط چشاش باید سرجاش میموند
بالاخره میزون شد، یادم نیست پیچاش کجا بود، چجوری فرم گرفت،
بالاخره نصب شد، بهش خیره شدم، همونقدر زیبا و دوست داشتنی
فهمید سرشو کار گذاشتم، چشاشو باز کرد، بهم لبخند زد
ته دلم ذوق کردم، آخه این شب آخری نباید بدون بوسه می خوابید
تازه می خواستم بغلشم بخوابم، تنمو به تنش بمالم...
ولی بازم نشد... باید دوش می گرفتم، باید پا می شدم...

کیوان
Tehran

:: از اونجایی که تصمیم دارم

از اونجایی که تصمیم دارم سر قولم باقی بمونم و با این کار مشت محکمی به دهن استکبار جهانی و دست نشانده هاش بزنم، امشب تلاش مذبوحانه ای خواهم کرد که افکار و برداشت هامو از اون ایمیل چند روز پیش و بعد برخوردن به تریش قبای بعضی ها بازتر کنم. البته اینم بگم که من اصولاً آدم بسیار افتاده ای هستم که تا کسی ازم نخواد نظر نمی دم، اما این بار به دلیل "درخواست های مکرر شما عزیزان" و عزیزتر از همه کیوان جونم، تصمیم کرفتم بالاخره قفل سکوت رو بشکنم.
از اونجایی که این بحث پیچیده و طولانی است و باز کردن همه گوشه هاش یکجا ممکن به نظر نمی رسد، من خلاصه و ضمنی دیدگاه های خودم را توضیح می دهم، اما هر نکته ای که مبهم یا بحث برانگیز شد رو بعداً دونه به دونه در نوشته های آتی باز میکنم. پس لطفا از نوشتن هرگونه Comment کوتاهی نکنید. فقط اگربا دیدگاهی مخالف بودیم بیاید به جای بد و بیراه گفتن و انگشت اتهام دراز کردن باهم بحث کنیم. بیایید ما از پدرهامون لیبرال تر باشیم.
و اما اصل مطلب، این ایمیلی که پایین می بینید پاسخ آقای بابک خان است به من که Link اینجا رو براش فرستادم که بی نصیب نمونه. اول از همه هم می خوام ازش عذر خواهی کنم که باز باید اینو پیرهن عثمان کنم. نوشته من تلفیقی از این ایمیل و حرف های کیوان خواهد بود.


Salam maral khanoom va mamnoon azinke hesabi aberooye maro khoondi..
Rastesho bekhay avvalesh narahat shodam va che khoob bood ke noghte nazarateto be khodam migofti..va khoshhalam azinke adame ba ettelaee hasti…man tamami matalebio ke gofti taeed mikonam..va khoshhalam azinke ba weblaget ashena shodam..to dorost gofti man in mailo be chandin nafar zadamo ,shayadam harfam kami motanaghez bashe..
Midooni chie ma nasle sookhteem va hich vaght ertebate dorost ,,eshghe dorost,,sedaghate dorosto behemoon yad nadadand ,,laaghal be man yad nadadand ..
Rastesho bekhay man ye bar too eshghe zarbeh khordam ,,shayad in ehsasam bachchegooneh bashe ,,vali in jamaate dokhtaro balanesbate shoma kheili sathio ahmaghtar az hatta in e-mail midoonam chera ke kheiliashoon ham dar sathe in mail nistand ,,hal bad shanssi ya khosh shancie ma bood ke in mail baraye to ham ersal shod..
Be har hal azinke mozahemet shodam sharmandeh…ta chand vaghte dige miam Canada ,,va shayad oonja be ye khodbavari va ezzate nafs beresam
Be har hal harchi ke gofti be dideye enteghad mipaziram..va khoshhalam ke ye nafar rokko post kandeh hamechio behem goft ..rastesh e-mailet ye jooraee ye talangor baram bood…
Omidvaram indafeh dige inaro tommone osman nakoni
Ghorbanat
babak


1. در مورد رشد واقع گرایی در داخل کشور باید عرض کنم که متاسفانه من با کامیار و کیوان مخالفم. باید بگم که به نظر من اون دسته ای رو که کیوان" خیابان گرد و هوس باز" به حساب می آره من بهش می گم اکثریت جوون های ایرانی. قبل از قرار گرفتن در موضع دفاعی اجازه بدید بگم که به گمان من جامعه ما الان در یک شرایط غیر عادی داره زندگی می کنه. که شرحش مفصله. اما اگر واقعاً این دسته واقع گرا داره رشد می کنه ولی پشت درهای بسته است، پس چرا درصد جوونهایی که تو خیابون بیکار وول می خورن روز به روز میره بالا؟؟؟ چرا درصد متلک های توی خیابون و مزاحمت های جورواجور داره تصاعدی می ره بالا؟؟؟ درسته که جامعه داره نخبه و روشنفکر و "واقع گرا" هم تولید می کنه ولی آیا میزان رشد "واقع گرا" ها اصلاً با "خیابان گردها و هوس باز ها" قابل مقایسه است؟؟؟ از اون مهم تر من فکر نمی کنم دادن عنوان "خیابان گرد و هوس باز" اصلاً درست باشه. این عبارات به نظر من منسوخ شده و دیگه معنای خودشو در گذر زمان از دست داده. به نظر من نا آگاه و سرگردان و بی هدف مناسب ترند. ( کیوان جان یاد داشت کن که در مورد این بیشتر صحبت کنیم.)
بعد هم بابا هر وقت دری به تخته خورد و شما احساس کردید که داره ازتون انتقاد می شه ،فی الفور شمشیر رو از رو ببندید که تو لازم نکرده از خارج از کشور بر مسند قضاوت بشینی. من از خودم و این که شناخت کافی از شرایط کشورم دارم یا نه دفاعی نخواهم کرد چرا که مطمئنم نوشته هام گویاترند . اما خواهم گفت که درعین این که شما امثال من را پس از کوچک ترین تلنگری پس می زنید، سالها زندگی در کشورهای مختلف به ما توانایی بررسی مسائل را از زوایایی می دهد که برای بسیاری غیر ممکن است.
2.آنچه که در هم نوشته کیوان و هم در ایمیل بابک و هم در افکار بسیاری از ما وول می خوره احساس قربانی بودنه. همه ما بارها و بارها شنیدیم که: "ما نسل سوخته ایم"، کیوان می گه: "قبول کنیم که این قضایا واقیت اجتماع ایران و مقتضی جبر زمانند، جوان ایرانی را ملامت نکنیم" یا یک جای دیگه:" من فکر می کنم ما خیلی مظلوم تر از آنیم که خود می پنداریم" و یا این که بابک می گه: "ما نسل سو خته ایم" یا "هیچ وقت ارتباط درست، عشق درست و صداقت درست رو بهمون یاد ندادند ". چیزی که در همه این حرف ها مشترکه اینه که: ما بی تقصیریم،ا ینجوری بار اومدیم!!!! من با همه از جمله خودم احساس همدردی می کنم. با شما موافقم، نسل ما در شرایط فوق العاده غیر طبیعی رشد کرد. بیشتر ما تضاد رفتار و کردار رو با گوشت و پوستمون لمس کردیم. یک زندگی تو خونه داشتیم، یکی دیگه 180 درجه متفاوت بیرون از خونه. پدر و مادرهامون دروغ گفتن و ریا رو با عنوان" دروغ مصلحت آمیز گاهی لازمه" برامون توجیح کردن. دزدی و فساد مالی و چاچلوسی و دستمال به دستی رو به عنوان "زرنگی" برامون توجیح کردن. خواستن حقوقمون و سنت شکنی هامون روبا برچسب "زبون درازی و سرکشی و آبروریزی" خفه کردن. اما سؤال من اینه: حالا می خواهیم با این نسل قمر در عقرب چیکار کنیم؟؟؟ اگر بخواهیم اینجوری به مسئله نگاه کنیم باید اقرار کنیم که ما اصولا هیچ اختیاری از خودمون نداریم، مارو اینجوری کردن و ما قربانیانی بیش نیستیم که نمی تونیم کوچک ترین تغییری در سرنوشت خودمون بدیم. در نتیجه ما به روابط (دو جنس) سطحی و احمقانه امون ادامه میدیم، ما با 10 نفر همزمان Dateمی کنیم و به همشونم می گیم دوست دارم پشت سرشونم به ریششون می خندیم اسمشم می گذاریم عرضه ، اما با این که بیشترمون میدونیم کارمون کثیفه بازم ادامه میدیم چون ما نسل سوخته ایم و مظلوم تر از اونی که بتونیم جلوی این ناهنجاری ها رو-که مدت هاست زشتی خودشونو از دست دادند و به عنوان هنجار دارن جا می افتن- بگیریم!!! پس این وسط تکلیف اراده چی می شه؟؟؟ تلاش برای بهتر زندگی کردن چی می شه؟؟ پیشرفت نسلها چی می شه؟؟؟
معنی حرف شما گرفتن اختیار و اراده از انسان است. اگر انسان کارهاش بدون دخالت اراده و اختیاره و رفتارهاش بهش صرفاً آموزش داده می شه و نمی تونه توش دخل و تصرف کنه چرا ما سیستم قضایی داریم؟ چرا انسانها رو تنبیه می کنیم وقتی خلاف قانون عمل می کنند؟ اینا که اختیاری ندارند. چرا نمی ریم پدر و مادر هر کس که خلاف کرد رو به جای خودش بندازیم زندون؟؟مگه اونا بهش یاد ندادند؟ البته نه، پدر و مادره هم بی اختیارند!!
به غیر از اینه که ما در عین این که بسیاری از اندیشه ها و رفتارهامون رو به دلایل روان شناختی نخواهیم تونست به کلی زیر و رو کنیم اما می تونیم خودمون رو تا حدود زیادی تغییر بدیم؟ حالا که بسیاری از ما می دونیم که این راهی که می رویم به ترکستان است می تونیم خیلی چیزها رو تغییر بدیم. چرا که ما انسانیم و مختار. البته دوصد گفته چون نیم کردار نیست. تغییر بسیار سخت تر از آن است که ما می پنداریم. اما نا ممکن نیست. من گمان می کنم هم بابک، هم کیوان و هم همه ما در ناخود آگاه خود به این سختی واقفیم و همین هراس وا می داردمان که به جای تلاش برای بهبود آنچه پدرانمان به بار آوردند، به خود دلداری می دهیم که چه کنیم؟ ما قربانی هستیم. راه راحت تری است، نیست؟ ملامت کردن دیگری همیشه آسان تر از محاکمه خود است. این همون چیزی نیست که پادشاه به شازده کوچولو در شاهکار سنت اگزو پری هشدار داد؟
مارال کریمی
Toronto