Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3
من و تن و همچنان يار ِ مهربان
من و تن و يار مهربان
پارادوكس
چهاردهم غربي
اين تشت ِ آرزو
سلام خَشي!
هرپس - اپیدمی در پرده
من و من
1
جذابيت استقلال طلبي
فردا
اشکهایش
بينش و مايه داري
روابط - سوم
عشق و انحراف
دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها
چرا مي نويسم؟
HIV و 20 نكته ارتباطي
سال گرد
روابط - دوم
روابط - يكم
گناهِ سرخوشي
فرهنگ قطع رابطه -2
فرهنگ قطع رابطه - 1
از خیلی درون...
واقعيتي به نام ايدز - 3
واقعيتي به نام ايدز -2
واقعیتی به نام ایدز - 1
ارتباط و مسئولیت - بخش سوم
ارتباط و مسئولیت - بخش دوم
ارتباط و مسئولیت - بخش اول
افق عاشقانه
وفا
بچه ها و سککس - بخش اول
دخترک
تعهدات عاطفی – روابط موازی
من، خودم و آمیزش
اگر من معتاد بودم 2
عشقهای مثلثی 4
عشقهای مثلثی 3
بلوغ جنسي 2
بلوغ سکسی 1
تکرار عاشقی
Private
فرزندم
بلوغ
untitled
دخترک
 

5 Recent posts
 

Archive
May 2014
April 2014
March 2014
November 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
February 2013
January 2013
December 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
 

Email Me!
 

Feed
 

:: Ba salam va ehteramat e

Ba salam va ehteramat e faeghe
Final ha shoroo shod. December 5th avalish, Accounting. Kholase dige khar o in harfha. December 12th tamoom mishe, manam hamoon rooz parvaz be sooye Amrica ye jahan khar. Miram Mozhgan ro bebinam ke baham berim Dubai. Hamkelasie dabirestaname. Kheli vaghte baham doostim. Va kheili doostesh daram. Kholase 2 roozi amrica o badesham 1 rooz dar Istanbul sare rahe Dubai, 3 hafte ham dar aramesh e Dubai. Akh ke che keify dare beach haye Dubai. Hich jaye donya khalij e fars nemishe. Abesh mahshare. Hamoonja bood ke man o K1 baham ashna shodim ratsy. 2 sal pish. Kholase jaye hamatoon khali. Fghat in emtahana be khoobi o khoshi begzare man rahat besham.
Dishab Hooman kadoye Christmass amo behem dad. Vaaaai, kheili doosteshoon daram. Kheili teflak behehs fekr karde bood. Akhe kado kharidan vase man kare hazrate feele. Man asheghe hedie haye injooriam ke koli fekr o ehsas poshteshe.
Agha az tabestoon ke raftim camping in ketrimoono dar be dar kardim dige ketry nadarim, yani tambalimoon mishe berim bekharim. Hey too ghablame ab joosh mikardim o chayi misakhtim. Ama ye modaty hey chayia bad maze mishod nago maze Teefal mide , kholase ma moondim bi chayi, hey ghahve mikhorim oonam bedoone shir(2-3) roozie shiremoon tamoom shode vaght nadarim berim bekharim… ajab roozegarie….emrooz noon ham tamoom mishe…ki mire tooye in sarmaye zamharir super market??
Gerye konid baram mosalmoona savabe...
Maral Karimi
Toronto

:: معمولا بین پنج تا هشت


معمولا بین پنج تا هشت نفریم با یه قدمت تاریخی سه چهار ساله و چند نفری که اومدند و رفتند. از اون اوائل که دورهمیای اینجوری یه حس جدیدو تومون زنده می کرد، الکل پای ثابت ماجرا بود و مو سیقی کاتالیزور مستی و فرصتی برای فکر نکردن... به هر روشی که زورمون برسه و تحت هر نوع فشاری که باشیم همدیگرو پیدا می کنیم، حالا اینکه مامور بیاد پشت در، یا همسایه خراب شه سرمون که خفه شیم، اینام جزو مزش حساب میشه. بجز یه دوران کوتاه طلایی که مثل سه تا زوج خوشبخت همه جور خلافی رو در حد و اندازه خودمون امتحان کردیم، توی برنامه ها همیشه دو سه تا زوج و دو سه تام تک پر داریم... ولی گروه یه انسجام دلنشینی داره، یه جوری هدفمند سعی می کنیم خودمونو تخلیه کنیم، رقص برامون به طور ناخودآگاه یه نیاز تلقی میشه که باید الکل و مصرف کنه، آخرای شبم که میشه اونایی که یاری به کار دارند احساساتشونو یه گل و گوشه ای منتقل می کنند و دستی به سر و گوش هم می کشند، الباقی هم با سیگار و قلیون می لاسند و می گذرند، نور شاید به عنوان نمادی از روز و روزمرگی همیشه محکومه و نزدیکیهای نیمه شب آخرین شعله شمع توسط نفسی گرم و پر زور توی دل پارافین مایع خفه میشه و تاریکی تنها نماد آشتی ما با شبه... یه طوری شده که هیچ برنامه دیگه ای برای هیچکدوممون اولویت نداره، چون اولویت اول آرامشیه که توی این شبا پیدا میشه... گاهی فکر می کنم این تنها راه ممکن برای تخلیه فشار روانی یک هفته یا یک ماه زندگی توی این کشوره.

کیوان
Tehran

:: ببینم، هرکس می خواد بره

ببینم، هرکس می خواد بره Date انقدر فیلسوف می شه یهو؟ به نظر من مسئله را نباید انقدر تجزیه و تحلیل کرد. باید دید چی پیش می آد. به این می گن Over Analyze کردن که خیلی وقتها کارو خراب می کنه. چون که باعث می شه آدم در ذهن خودش توقعات و ایده آلهایی بپرورونه که بیشتر وقتها طرف مقابل باهاشون منطبق نیست. اینها فقط آرزوها و ایده آلهایی هستند که طرف می خواد در شخص مقابل ببینه. و بعد که با واقعیت مواجه می شه و می بینه که نه بابا طرفش اون تصویر بی عیب و نقصی که گمون می کرد نیست بیشتر اوقات در مرحله اول شوک، با خطر انکار کردن و دروغ گفتن به خودش مواجهه و وقتی دیگه نتونست به خودش و دیگران دروغ بگه با ترک برداشتن باورهاش روبرو می شه و بت آرزوهاش خورد می شه و اونوقته که اگه جوون و احساساتی هم باشه ضربه عاطفی می خوره که بسته به آدمش و شرایطی که محاطش کردند نتایجی از آبغوره ساده تا تنفر از جنس مخالف می تونه داشته باشه.
نکته: منظورم ازاین داستان حسین کرد شبستری کیوان نبود. کیوان بهانه نقالی داد دستم.
نکته دوم: ملت من از پست بعدی لاتین Type می کنم و به قول معروف می رم تو خط فینگلیش. این Type کردن فارسی کلافه ام می کنه، اصلاً جلوی خلاقیتمو گرفته. از بس آزار می ده دچار خود سانسوری شدم. هی می خوام زود سر و تهشو هم بیارم از شرش خلاص شم. اگر کسی اعتراضی داره این گوی و این میدان، لطفاً Comment بگذاره.
Maral Karimi
Toronto

:: فرق من با بقیه اینه

فرق من با بقیه اینه که تو این موقعیت به اندازه یک بمب منطقی میشم... و سعی میکنم بفهمم
************

فردا صبح دلبر ابدیم ... کارم را... به آغوش خواهم کشید... و ارضا خواهم شد... چرا که او وفادارترین و کاملترین است
و سپس، زمان را به دیده نوش دارویی معجزه گر در بر خواهم کشید... که جانی دوباره می بخشد، حتی پس از مرگ...
کیوان
Tehran

:: همون حس قدیمیه...شاید بار اول

همون حس قدیمیه...
شاید بار اول 18 -19 سالم بود... الان 26 سالمه...
زیاد تکرار نشد تو این چند سال، خیلی کم، نمیدونم بگم جذابه، شیرینه، ترسناکه، میلرزونه، به هم میزنه...
ولی برا خودش یه موهبته، حد اقل برای من که عاشق مبارزم، اینکه یه بار دیگه یکی پیدا بشه که براش بجنگم... این یعنی زندگی، یعنی جریان مجدد هوا توی ریه، و یا تپش مجدد قلب، بالاتر از ظرفیت...
خیلی خوبه که آخرش خوب باشه... ولی خوبتر اینه که یه چیزی باشه که وادارت کنه براش بجنگی... و قدرت فکر کردن به حاشیه رو ازت بگیره...
ولی کاش امتحانام تو حاشیه نبود!

روز دوم
هیجان، سعی و خطا، نیم ساعت مکالمه با زمینه مکاشفه... دلم می خواد

روز سوم
یه قرار، گروهی باید باشه قاعدتا... سوپ قارچ جام جم، نگاه آ لوده اراذل، یه بام کوچولوی تهران... نه به جون تو درسم نمیاد که نمیاد...
روز چهارم
امتحانش که مهم نیست، اگرم بود اولویت نداشت... اینجاشو باید یکم جمع و جور کرد، باید مطمئن بشی که اونم هست؟ باشه... کی آخر زنگ زد؟ فعلا 24 ساعت خاموشی، ولی یه آفلاین یواشکی اشکال نداره... زنگ موبایل تکونم میده... نگرانی بیشتر از اشتیاق ..
روز پنجم
صبح تا عصر بمونه مال درس و کار، یه سوء تفاهم کوچولو... وای! حالا باید زنگ بزنم، مشکلو باید حل کرد... و امشب... الکل، باعث و حلال تمام مشکلات... میهمانی یار... و رقیب... من نمی خواستم، اما روزگار باعث شد در همون موقعیتی قرار بگیره که برای من ساخته بود... و کاش بهتر از این می بود...
و این آغاز ماجراست...

کیوان
Tehran

:: Here’s the last part of

Here’s the last part of my “speaker series” (yeh right). As I went about describing before, one can view the issue of welfare from different angels. The first one is to look at it from the deservingness point of view. The second way to implement a healthy and effective welfare system is to offer it to people based on citizenship, meaning that the government will offer its services to all its citizens disregarding of the notion of deservingness. Countries like Sweden, Finland, Denmark and Holland are the pioneers in adopting such an approach to welfare System. Welfare includes, health care, unempoyment insurance, retirement pensions, and so on. Canada is adopting citizenship rather than deservingness in offering its healthcare system too. The way the system works is you are eligible to take advantage of all the health care services that government has to offer, as long as you are a resident of this country. This second approach is my favorite. I believe we are not in a position to judge people as to who deserves what and who should receive what. Therefore I believe that offering the services a country has to offer based on the notion of citizenship is the way to go. This way at least the society is taking some responsibility for failing some of its citizens. I mean don’t you think a drug addict is as much of a failure as a result of the society he lives in as he is because if himself and his family??
And if you are wondering why am I writing in English, it's because I have been asked from the viewers to do so once in a while. Also to be totally honest, it's because I had a long tiring day and wanted to write something but wasn’t really in a mood to type Farsi which I’m sure by now you all know how much of a hassle that is to me.
By the way, two other projects are done too. I’m so ready to start my Christmas break which however is not gonna be in another month
Maral Karimi
Toronto

:: عشق چیزیستعشق احساس نیست عشق

عشق چیزیست
عشق احساس نیست
عشق شی نیست
عشق له شدنیست...
عشق ادراری بی رنگ است
عشق آسمانی سیاه است
عشق نگارشی مستانه ست
عشق ناخودآگاه عشق ست
عشق خنده ای دیوانه ست

و من... تجسمی در قسم روباهم
و من عشقی متحرکم
و این منم .. گرم و تنها
و این منم .. شاید عاشق
قٌلپی ویسکی...
شاید عاشق پیر به کاغذ

ورقی دیگر...
و عکسی پر فروش
و من... عاشقی مست
و من... در کنار ساغر
خیره بر کاغذ
ساقی ... ساقی ...
بس کن...

عکسی از من نگیر


و این صدا
بوسه ای است
که در این تاریکی
نتوانی...
نتوانی...
مگر با چشمانی بسته...

کیوان
Tehran

:: اولاً من دوباره بعد از

اولاً من دوباره بعد از یک غیبت کبری ظهور کردم. ثانیاً شما هم خسته نباشید، یک Mid-Term و یک Paper دیگه هم تموم شد
.
و اما اصل مطلب، قول داده بودم که در مورد شیوه های ارائه خدمات اجتماعی بیشتر صحبت کنم. پیشتر گفته بودم که کشورهایی مثل کانادا، آمریکا، استرالیا، انگلیس و اصولاً کشورهای
Anglo-American مبنای ارائه خدمات اجتماعیشان استحقاق است . به این معنا که خدمات اجتماعی دولتی را به اشخاصی ارائه می دهند که بنا برتعریف دولت مستحق باشند. مثلاً یک مادرمطلقه بیکار که به تنهایی سرپرست فرزندش است در کانادا مستحق به حساب می آد، اما اگر همان مادرفردا شغلی پیدا کرد که حتی کمترین درآمدی داشت دیگر مستحق نیست. سیستم های این چنینی به گمان من با تبعیض به افراد می نگرند و با شخصیت افراد گاهی بازی می کنند. مثلاً در کانادا در استان Ontario بیکارانی که ازبیمه بیکاری (Wellfare) استفاده می کنند هر ماه باید به دولت گذارش بدهند که هنوز بیکارند و در بیکاری خود صادق و همچنین باید لیستی از جاهایی که برای استخدام به آن مراجعه کرده اند را ارائه دهند. به این وسیله دولت مثلاً مطمئن می شود که اینها مفت نمی چرند و واقعاً دنبال کار می گردند. در چنین سیستمی این دولت است که تعیین می کند چه کسی مستحق کمک است و چقدر که البته در بسیاری مواقع چنین دسته بندی هایی عادلانه و مطابق اصول حقوق بشر نیستند.
مارال کریمی
Toronto

:: عین یه شات ودکا میمونه


عین یه شات ودکا میمونه که با شکم خالی یدفه سر بکشی... وقتی اون حس اصلیه میخواد بیاد، اینجوری میاد. اونوقت حس می کنی که دلت می خواد یه چیزی رو بریزی بیرون، می خوای تخلیه کنی... گاهی فکر می کردم که چه اراجیفی میگن که مثلا یارو شعرو همینجوری بداهه میگه و به سرو تهشم فکر نمی کنه که باید به هم بخونه، ولی حالا می بینم نوشته هایی که از دل میاد، وقعا یه جور دیگه ای به دل می شینه، یعنی معلومه که مایه داره، موزون و شعر گونس... یه حس قدیمی شده، دلم یکم شور می زنه، تو مایه دلهره... بعد کم کم اون هاله انرژی میاد بالاتر توی سرم و یه ذره گرم و گیج میشم... اگه یه جایی باشم که بتونم روش تمرکز کنم، مثل توی تاکسی، زیر دوش یا حتی توی دسشویی، یا بعضی جاهای خاص مثل بقل کسی که کاری به کارم نداشته باشه و سین جیمم نکنه که فکرت کجاس، یکم باش بازی بازی می کنم، به اون روشی که خوشم میاد می چینمش ... و باز اگه بتونم قبل از اینکه بپره خودمو به یه تیکه کاغذ و یا کامپیوتر برسونم، اینجوری یه چیزی میشه که معمولا برای خودم عالیه...

کیوان
Tehran

:: یه کلک رشتی یاد گرفتم،

یه کلک رشتی یاد گرفتم، وقتی نوشتنم نمیاد برای اینگه گول بمالم سر خواننده محترم عکس پابلیش می کنم! این چند روزم خوب پریود بودم یا به قول اون مریخیا و ونوسیا تو غار می پلکیدم، برای همینم نوشتنم نمیاد که نمیاد...
این عکس آخری باضافه اون چندتای قبلی تمامش از توی بالن بود، اینم آباجی بالن ماست که با ما می پرید، البته بالن ما که میگم مال بابام نیست، مال صاحبشه. مونی جونمم خیلی زبله، اصلا خبر نداشت که من این عکسارو چجوری گرفتم!



این خانومی که میبینید صاحب خونه اون ملکیه که ما توش فرود اومدیم، اون روز باد میومد و دوتا بالنای ما خیلی از شهر دور شده بود، کسیم اجازه نمی داد که توی ملکش بشینیم، تا اینکه بالاخره اکیپ زمینی ازاین حاج خانم اجازه فرود گرفت، دوبطر شامپاینی که دست بچه ها می بینید نشون دهنده یه سنت خیلی جالبه، اگه اشتباه نکنم در سال 1967 که اولین بالن در ملک یه کشاورز میشینه اون بنده خدا به تصور اینکه با یه مشت آدم فضایی طرفه بالنو با شنکش منهدم می کنه! از اون به بعد تمام بالنها با خودشون شامپاین حمل می کنن و بعد از فرود به صاحب ملک به عنوان نوید صلح (Peace Offer ) اهدا می کنن.
این خانوم تعریف می کرد که وقتی سر اون پسر کوچیکش 8 ماهه حامله بود و توی حمام دوش می گرفت سبد یه بالن از پنجره خونشون میاد تو (چون جهت باد همیشه از اوتاوا به سمت این منطقه ثابت بود) ، دخترش میاد توی حموم و میگه مامی یه آقاهه یی توی اتاق خوابه! این بنده خدام یه حوله میپیچه به خودش، دست بچه رو میگره و لخت میزنه بیرون... میگفت که بعد از اون داستان هروقت که بالن میاد اون طرفا دست بچه هاشو میگیره و توی حیاطشون منتظر میشه تا خطر رفع بشه...



به یاد اون دوستی که بلیط بالنشو اهدا کرد که زودتر به مامانش و سگش برسه!
کیوان
Tehran

:: آدم وقتی جوامع پیشرفته رو

آدم وقتی جوامع پیشرفته رو مطالعه می کنه، می بینه که چقدر مسائل و مشکلاتشون با کشورهای در حال پیشرفت متفاوته. مثلا در کشورهایی مثل ما سیستم خدمات اجتماعی (Welfare/Social Services) اینقدر محوه که می شه گفت تقریباً بودن یا نبودنش فرقی نداره و البته دلایلش هم پیچیده و زیاده. در کشورهای صنعتی و پیشرفته اما این سیستم نقش مهمی ایفا می کنه و اصولاً به گمان من از نمادهای یک کشور پیشرفته داشتن چنین دستگاهیست که به اقشار آسیب پذیر جامعه پوشش بده. حرف اینجاست که در این کشورها قدم های اولیه برداشته شده. یعنی اینکه بر سر مثلاً به وجود آوردن مکانی برای زنان یا دختران بی خانمان بحث نیست. بلکه بحث بر سر چگونگی ابقا و بهبود طرح است. تفاوت اصلی میان این کشورها هم بر سرچگونگی عرضه این خدمات است. خیلی خلاصه مثلاً در کشورهای Anglohone مثل کانادا و آمریکا و انگلیس شرط ارائه خدمات استحقاق است. به این معنی که دولت شرایطی رو مشخص می کنه که در صورت انطباق با آنها، افراد مستحق ارائه برخی خدمات شناخته می شوند. در سوی دیگر اسپکتروم کشورهای اسکاندیناوی مثل سوئد و نروژ و برخی کشورهای شمال اروپا مثل هلند هستند که تنها شرط ارائه خدماتشان شهروندی آن کشور است و بس. البته تقسیم بندی های دیگری هم در این میان هست که از حوصله بحث خارج است. این از آن بحث های بسیار جالبیست که تلاش خواهم کرد در چند پست آینده بازش کنم چون به نظر من این بحث برای شرایطی مثل کشور ما که در تلاش پیدا کردن خود دست و پا می زند لازم است.
مارال کریمی
Toronto

:: نگویید ناکام مرد، که من

نگویید ناکام مرد، که من کامیابم... اگر معشوق بود کامم و یا خودِ آسمانیش را باید می دیدم، دیدم.. پس نگویید ناکام مرد که از این لغت بیزارم... حتی اگر کام آنی باشد که تو در سر می پرورانی، من کامیابم... چرا که دوستش داشتم و به آغوشش نیز خوابیدم...
از مرگ نمی ترسم، اگر بی دلیل خبرم نکند... اگر هم گفت که می آید، شاید آنروز برایش آماده باشم...
بدنم را بی دلیل جابجا نکنید... نعش کشی را دوست ندارم، در کنار امام و معصوم هم خاکم نکنید، که آنجا همه دنبال بدبختی خودشانند و نه به فکر مرده...
شما را به خدا... بر دلسوزه تان و بر دلتنگیتان بگریید... اما بر مرگ من گریه نکنید، قانون زمان را بپذیرید و فراموشم کنید، چرا که اگر روحی از من بماند ضجه های خودخواهانه شما شکنجه اش خواهد داد... پس آرام بگریید وحضورم را فراموش کنید... و اگر اثر لذتبخشی از خود بر جای گذاشتم، لذتش را ببرید...
یک عمر فریاد نزنید داغدارم.. داغدارم... مرگ داغ نیست... گوشه ای از خاطرات انسان است که با باد می رود، از تیر رس چشم که خارج شد فراموشش کنید...
من رستگارم، نه بر معیارهای حکام و ادیان، که بر اصول آدمیت... به یاد نمی آورم که ندای وجدانم را بی پاسخ گذاشته باشم، پس من رستگارم... و بر رستگاریم نیز شاکر...

اگر آن روز می شد، بسوزانیدم و به آبم بسپارید... که من عاشق آزادیم...
کیوان

:: انقدر پرم که اگر حرف

انقدر پرم که اگر حرف بزنم منفجر می شم. بعد دوباره چند تا لوس و ننر پیدا می شن که بگن: چی شده داغ کردی؟؟ امشب بعد از مدتها گفتم برم یک کمی توی این سایت های ایرانی اخبار و مقاله بخونم. از اون میون به اینا برخوردم:
-امامي راد نماينده مردم كوهدشت گفت: در جريان اين پرونده من از فاطمه راكعي نيز به دليل اهانت شكايت كرده بودم ولي به دليل اينكه در مرام ما لرها شكايت از زنان جايي ندارد، شكايتم را پس گرفتم. (زنان ایران)
- رييس شوراي شهر اهواز نيز ضمن اينکه يادآوري مي کندبزرگ كردن موضوعات كوچك و جاافتاده، به نفع هيچ كس نيست، مي گويد: "بحث ازدواج اجباري در بين عربهاي
خوزستان منتفي شده است، بالاخره در ميان عشاير، روي دادن چنين مواردي ممكن است؛ اما بزرگ و زنده كردن موضوعي كه مرده، هدف و غايت ديگري دارد كه به نظر
من آن كوبيدن و تحقير يك قوم است." (زنان ایران)

- خانم كاظمي در تاريخ 4/4/82 كه در بازداشتگاه نيروي انتظامي بوده اعلام داشته كه ناخن انگشت كوچك دستش شكسته است. اين نامه اثبات مي‌كند كه مشاراليها چنانچه با كوچكترين بدرفتاري روبرو مي‌شد آن را كتبا اعلام مي‌داشت.(گویا)
بعد از خواندن اینها وهجوم تلخ اشمئزاز بود که یادم افتاد چرا یک سال و نیم پیش دست از خواندن هر روزه اینها کشیدم. دروغ دروغ دروغ و بازهم دروغ... دچار تهوع و خفقانم. چه به سر ما آمده که دروغهایی به این کثافت و شاخ داری را از این گوش می شنویم و از آن گوش به در می بریم و بی هیچ عکس العملی... از زبان تند و بعضاً خشن و ناپاکم عذر می خوام. ولی شما را به خدا یکی به سوال من جواب بده.


Am I the only one???? Am I the only one feeling so disgusted and sick??? What is happening to us??? Tell me, somebody please tell me, how do u people react to things like this???


مارال کریمی
Toronto

:: سلام . من ظهور کردم.

سلام . من ظهور کردم. به میمنت و مبارکی یکی از Paperها تموم شد. در مورد پخش قدرت در ساختار سیاسی آمریکا بود. بسیار بحث جالبیه. پنجشنبه باید تحویلش بدم. بعدش می گذارمش onlineکه شما هم مستفیظ بشید. به نظر من مطالعه این مبحث بسیار جذابه، به خصوص برای کسایی که می خوان سر در بیارند که ساختار و سازمان های سیاسی یک کشور چطور باید طراحی بشه که از سو استفاده از قدرت جلوگیری کنه. طبق تحقیقات اینجانب و افاضات استادم کشورها از لحاظ پخش قدرت سیاسی دو نوع هستند. یکی سیستم های Parliamentary مثل ایران و انگلیس، یکی هم سیستم های Federal مثل آمریکا و کانادا.در اولی قدرت به شدت متمرکز و در دومی بسیار پخش. اگر کسی به جز کامیار اطلاعات بیشتر خواست خوشحال می شم کمک کنم. وقتی استادم سر کلاس در مورد این مبحث صحبت می کنه من اصلاً دلم نمی خواد کلاس تموم بشه. شیش دانگ حواسم می شه گوش. حتی با Laptop .ام هم ور نمی رم.مثل آدم میشینم گوش میدم و غرق هیجان می شم.
البته استادم هم محشره.
مارال کریمی
Toronto

:: اظهار نظرها در مورد شیوه

اظهار نظرها در مورد شیوه گرفتن عکس قبلی بسی جالب بود، علی الخصوص دوست گرامی که گفته بود پاهاتو باز کردی و این عکسو از لای پات گرفتی!!!!
به هر حال این دو عکس رو هم ببینید، اظهار نظر غیر اخلاقی هم نکنید، به کسانی که جواب صحیح رو بگن لوح تقدیر و سکه بهار یا زمستان یا شایدم پاییر آزادی اعطا می گردد (روابط عمومی).




این عکس دومیه نظم احمقانه کانادیا رو نشون میده...


کیوان
Tehran