Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: نظر شما راجع به سقط

نظر شما راجع به سقط جنین چیه؟
بگذارید من اول بگم که خیالتون راحت بشه. به نظر من سقط جنین حق هر زنیه. اما چیزی که رسانه های هالیوود در بوق و کرنا کردند و به خورد این ملت می دن اصولاً این حق رو ندیده می گیره. سناریو، به ویژه در تلوزیون، اینه که خانم به دلیل می خواد سقط جنین بکنه، اما آخر سر به راه راست هدایت می شه و بچه رو نگه می داره. در تمام مدت فیلم تمرکز روی اینه که این کار قتله. اما هیچ کس حتی یک بار در طول این 14-15 سالی که من دارم محصولات استودیو های آمریکایی رو نگاه می کنم، یک نفر حتی اشاره نکرده که: بابا حالا فرض کنیم این تحفه به دنیا اومد، وقتی این خانواده صلاحیت مادی یا معنوی بزرگ کردن بچه نداره یا اصلا اون خانوم یا آقا ترجیح می دن به هر دلیلی بچه نداشته باشند، وقتی بچه به دنیا اومد چه جوری قراره بزرگ شه؟

I’m sorry, but I’m going to have to write this down in English. I’m sure you all know how I feel about this Farsi Font thing. This is a rather sensitive subject for me and I want to be able to make myself understood. Here’s my argument:
North American media preache the belief that if you decide to make an abortion you are a bad person, abortion IS A WRONG DECISION. Well I believe otherwise. I believe it’s a woman’s right. We have to have this choice, if we decide for whatever reason we don’t want to keep the child we should be able to have an abortion. What the American media never tell you is what happens after the baby is born in a very low income family to a 16 year old mother who herself is a child? What happens when the baby is born to a parent or parents that do not want a child or are not ready for it but decide to have the baby anyways, out of guilt, and for the sake of not having an abortion. I had a colleague who had no problems sleeping around with all sorts of men; she would use drugs without a blink. And she was 20 years old at the time. She had a 6 years old sun, yes you heard me, 6 years of age. The child lived with his grand parents in another province while she(his mother) was in Toronto and father was unknown. When I asked her how come she had a baby? She said: well I got pregnant at 13 from 27 year old man and because I’m religious (she was a catholic) I decided to have the baby. Because abortion is a sin!!!!



Let me summarize, I don’t like the notion of having a child for the sake of having a child without consideration of other factors. If you can’t provide the best support, both financial and moral, you shouldn’t have a baby. Having a child without being ready and qualified to raise one, and without having the necessary means, is a crime in my opinion. Because parents, society, and most of all the child itself is going to suffer from the consequences. What kind of a child do you think my 20 years old colleague would raise?? Wouldn’t the child be better off not coming to this world? Wouldn’t the world be a better place if we all raised better kids? So no I don’t believe abortion is murder. I believe abortion is a choice, it’s a right.


I know you all hate me for writing in English, but what can I do? I’m thinking about writing down in Farsi from now on and then scanning it and posting it. That way it is much easier. Hope to hear your thoughts on this.


Love you all
Maral Karimi
Toronto

:: خاطرات سفر 29 اسفند– مینی

خاطرات سفر
29 اسفند– مینی بوس
- شب و جاده و باران و قَلَیان و کنیزکان و آب روان و رِیو و رقص و ...خُلان و جیغ و جیغ و جیغ

1 فروردین 83 – دزفول
- یه ژیان بود با 8 تا مسافر، یه خانمی با چادر و مقنعه با آقاش جلو نشسته بودن، دست آقاهه گردن خانم بود و یواشکی شیطونی می کرد، بعضی وقتام هی لپ خانمرو می گرفت! خانمم هی دست آقارو گاز می گرفت، کلی زنده بود صحنه... ویلج ایسلامیک پورن!!!
- من وقتی که شهرستانم، چقده خوشگل و خوش تیپ و باحالم

کیوان
تهران

:: حضرات ما این رو چند

حضرات ما این رو چند روز پیشا توی یک Email گرفتیم و کلی خنده امون گرفت، هومن و خود ما دیدیم این نوشته بسیار Sexist می باشد اما بسیار خنده دار هم می باشد...در ضمن این همان نوشته بی تربیتی می باشد که کیوان تبلیغ می نمود...
کیوان جان مرسی واسه آماده کردن متن






مارال کریمی
Toronto

:: حافظ را باز کردم تا

حافظ را باز کردم تا به نیت سال جدید فالی بزنم، اما به جای آنچه پیر خرابات عرضه کرد چشمم به این غزل افتاد:
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن پیر مغان است و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

وقتی از پنجره که می نگری برف از آسمان می بارد، سخن از بهار و آفتاب و سبزه گفتن آسان نیست... دلهاتان بهاری و همه آرزوهای خوب پیشکشتان.
.
بهاران خجسته باد
و به خاطر بسپارید:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

مارال کریمی
Toronto

:: تخم مرغهای رنگی ... تماشایی




تخم مرغهای رنگی ... تماشایی اما نخوردنی



سال نوهِت مبارک



کیوان
جاده... بابای 82

:: زنجان یه آقایی از زنجان

زنجان
یه آقایی از زنجان تشریف اورده بودن نمایشگاه بازدید غرفه ما، بعد از نمایشگاه هم تماس گرفتن که خرید کنن. من مدارکشو (کپی مدارک کسب و مالکیت) باضافه مشخصات حساب بانکیشو گرفتم، حسابو کنترل کردم دیدم خیلی خوبه، معرفیش کردم به کارخونه، مدیر تولید کشونده بودش اونجا، سفته هم جهت محکم کاری گرفته بود و 10 میلیون تومن جنس بهش فروخته بود.
هفته پیش یه آقای همکاری از یه شهر دیگه پامیشه میره کارخونه پیش آقای مدیر تولید ما، یکاره میشینه به درد دل که بعله.. یه نفر توی اردبیل 20 میلیون جنس منو برده، چکش برگشت خورده، خودشم گم شده، اینم حکم جلب سیار و الباقی مدارک (نشون آقای مدیر تولید میده). جناب مدیر تولید عکس روی شناسنامه کلاهبرداره به نظرش آشنا میاد، توی مایه های مشتری محترم زنجانی، ولی اسم فرق می کرده، خلاصه زنگ می زنه روی موبایل طرف و همکار جان صدا رو میشناسه...
شبونه میرن زنجان و کلاهبردار بیچاره رو در بهت و حیرت در مرکز جدید کلاهبرداریش خفت می کنن، آقای بیست میلیونی دزدشو میگیره، آقای مدیر تولید جنساشو پس می گیره و دزد نگون بخت هاج و واج میره آب خنک. شیوه هم این بوده که این آقا مشخصات بهترین مشتریهای بانکها رو در می اورده و مدارک خودشو بر مبنای اون اسم جعل می کرده...
من موندم توی کشور به این گندگی، چقدر عوامل باید با هم جور بشه که یه حرفه ای اینجوری گیر بیفته، بعضی وقتا هیچ جوری تو کَتَم نمیره که یه سری حوادث اتفاقی باشن
*******
ضمنا کلاغه خبر داده مارال می خواد یه مطلب فوق العاده بی تربیتی پابلیش کنه... از من گفتن
کیوان
تهران

:: این بار دومیه که چون

این بار دومیه که چون نمیخوام ازدواج کنم نباید دوست بمونم! خیلی که عمیق نگاه می کنم ارتباطیست منطقی و از نوع ایرانی بین گوز و شقیقه
**********
خیلی مهمه که آدم این قابلیتو داشته باشه که شبای جمعه ماشینشو بزاره روی اتوماتیک موقع برگشتن، خارجیام چون اینکارو بلد نیستن بشون اجازه نمیدن رانندگی کنن
**********

هردفعه که صدای خودمو توی فیلما میشنوم، صدام برام خیلی غریبه، حتی حرکاتمو نمیشناسم، وقتی که آدم خودشو از بیرون نگاه کنه و اینهمه فاصله باشه... احمقانس که فکر کنه کسی رو میشناسه
**********

بعد از ظهری که sms تبلیغاتی خمیردندون داروگر تنها فرصت خواب عصرگاهی هفته مو ضایع کرد... هرچی فکر می کنم نمی دونم چی باید بگم

کیوان
تهران

:: تمام جزیرهتا یادم نرفته

تمام جزیره
تا یادم نرفته شب آخری که رفتیم پلاژ، جزیره خوب جوری هپی اند شد، چایی قلیون دریای شمال که جانَداره برای عرض باسن همه داوطلبین با چایی قلیون دور و برای هرمز که هرچی آدم ببری گم میشن توش... تازه نیمشه برای خلیج قیافه گرفت یا تیپ زد ، آدم کم میاره
برگشتنه همون شب، جاده که حال داده بود مارو اختصاصی از لای درختای چتری گز می برد خونه، یه مشکلی بود فقط؛ کسی حال جیش و مسواک نداشت، بعضیا حتی حال بوسشم نداشتن، قرار شد همون اول یه چیزی اضافه بدیم به آقای راننده، خودش سرپامون بگیره، بخوابونتمون، رومونم بندازه، اوناییم که کسی نبود بوسشون کنه خودش بوس کنه شب به خیر بگه
**********
روزای آخر، استاد برای تفهیم تفاوت بین دونوع اتحاد استراتژیک (Strategic Alliances) در دنیا، مثال زدند: مانند تفاوت زندگی کردن با دوست دختر - و - ازدواج با دوست دختر!
کاش اینجا نیز انواع همکاریهای استراتژیک مقدور بود
**********

آقای راننده که رومو انداخت، خواب دیدم یه جایی توی جزیره دارم با ریش تراشم چمن می زنم!
**********

خیلی جالب بود که دونفر تو اون حیاط کوچیکه توی جزیره، اونم زیر اون فشار کار، همدیگرو به اون تمیزی توی چاله چوله های شبانه روز پیدا می کردن... بدون همکاری یه چراغ خواب مهربون، اصلا امکان نداشت
**********

یه بچه باحالی سرچ کرده بود : کون+ارگاسم !!!
با تمام خلاقیتی که ذهنم در اینطور موارد داره، نتونستم ارتباط منطقی بین این دوکلمه پیدا کنم، حالا موندم فقط که نکنه میشه از باسن مبارکم ارگاسم شد!
Give me a guide plz

کیوان
تهران

:: ajab, mibinam ke bahse dokhtara

ajab, mibinam ke bahse dokhtara folanand pesara bahmanand daghe... agha asabani shodam (movazeb bashid) in font e lanatie farsi khalaghiat e mano koor mikone, az hameye kasayi ke moshkel daran ba fingilish mazerat mikham ama ta miam yek kalame ro tati tati type konam hameye harfam yadam mire va tamarkozam be ham mikhore. Mikham begam ke be nazar e man in no’e barkhord ba masale dorost nist va kheili mote’asebanast. Tooye comment ha ham say kardam ino tozih bedam. Masale dokhtar va pesar boodan nist, masale harim e khososie ke tariff nashodast tooye farhang e Irani va kheili az farhang haye dige. Ma hanooz ye farhang e kheili jam’I darim ke dar hali ke khoobi haye khdoehso dare moshkel ham dare, dalilesh ham ine ke in farhan gsalhast haras nashode. Ejaze bedid 2 khasiseye ejtemayi ro be soorat e elmi tariff konam:
Collectivism: a world view that values subordination to goals of the group and judges people based on their contribution to the group. (jam’ garayi: nazarie jahani ke arzesh ro dar taba’iat e fard az ahdaf e jam’ midoone va mardom ro ba hamkary ke dar jam’ daran mahak mize)
Individualism: a world view that values freedom, self expression, and values people based on their personal performances rather than their social back ground. (fard gerayi: nazarie jahani ke arzesh ro dar azadie fardi va bayan kardand e ehsasat va aghayede shakhsi (be anha’e mokhtalef) midoone va shakhs ro ba dast avard haye khdoesh misanje na ba pishineye ejtema’ish )
Ta hamin chand sal pish tasavor mishod ke fard garayi va jam’ garayi 2 noghteye mokhalefand (baraye hamin madar e man daeman ba tanafor az “javame’ va ensanhaye fard gera” yad mikone). Ama alan tahghigh sabet karde ke injoor nist. Ensan ham mitoone be dast avard haye shakhsish ahamiat bede va ham ba jam’ bashe. Ama in myan bayad ta’adol bargharar kone ke az bahs e ma khareje.
Baraye inke motmaen beshid, bayad begam ke in teory ha ro man az khodam dar nemiaram, az tooye ketab ham dar miaram :)
Gharaz inke, jam’eye ma hanooz halat e a’shiraty va ghabileyie khodesh ro hefz karde. Hanooz hame chiz bayad hamahang ba ahdaf e gorooh (khanevade bashe), dar natije fard garayi va taba’atesh ke lazemeye zendegie emrooz hastand roshd nakardand. Az taba’at fard garayi yekish dashtan e harim e khosoosi va digari ehteram be harim e khososi e digaran ast. Be hamin khater baraye mardom mani nadare ke begi: mikham tanha basham. Gamoon mikonand ke az oona narahaty, ya inke ehsas mikonan beheshoon tohin shode, ya to ghadre mohabateshoono nemidooni. In barashoon gheyre ghabele fahme ke “it’s not about you, it’s abou me”. Khod mehvarand. Khod mehvari mote’asefane az taba’at e digar e fard garayie ke roshd nakarde…
Hazarat baz ham bebakhshid ke fingilish shod, age mikhastam farsi benevisam ta farad sobh bayad msihastam taze hamash reshteye kalamam pare mishod va haghe matlab ro nemitoonestam ada konam
Maral Karimi
Toronto
p.s. Kamyar(bazi) ghol dade hameye ina ro dar asra'e vaght be Farsi tarjome kone. lotfan lenge kafsha ro havale konid be samte Bazi

:: من معذرت می خواما، ولی


من معذرت می خواما، ولی لطفا یه لحظه تمرکز کن و تصور کن توی نوبت، پشت در اتاق اجرای احکام نشستی، منتظری تا نوبتت بشه که شلاق بخوری، شلاق... اگه حسشو پیدا کنی، چه حس وحشتناکی میتونه باشه، من احساس می کنم اولین باره که این داستان لعنتی انقدر برام ملموسه
مثل اینه که وقتی شروع می کنه به باریدن، دیگه نمیشه جلوشو گرفت. بعد از اون حکایت غم انگیز پریروز، امروز داشتم به جزئیات دستگیری چند زوج جوون توی یک دور همی ساده گوش می کردم و ناامیدی بدی احاطم کرده بود، از زندانهای 90 روزه ای که به جرم نگهداری مشروب براشون بریدن تا شلاقهای 20 تایی و 40 تایی که به همین جرم برای زن و مرد مثل نقل و نبات برای حفظ اسلام تعیین شده، از زن شیر دهی که با شوهر و بچه کوچیکش توی این جماعت بوده و نماینده عدل الهی بخاطر شیرده بودن 20 ضربه رو به پاهاش زده و به خون کشیدتش تا مادر یکیشون که بخاطر عفونت جای شلاق تا مدتها با پانسمان و آنتی بیوتیک پذیرای بچش بوده... از عدالت... از اسلام... از روزگار مسیح کشی تا امروز چیزی هم تفاوت کرده؟
دین را افیون ملتها نامیده بود.. کافر بود.. کافر

با تمام خوشبینیم و با تمام امیدواریم، امروز ته مونده انرژی و مقاومتم رو از دست دادم، ناامیدی عجیبی پیدا کردم، لیدا می گفت وضع از این بدتر میشه، دوران روشنفکری به پایان رسیده و باید منتظر شبهایی تاریک باشیم، برای من، مدعی شهروندی درجه اول، در کلام هم مشکله گفتن نام زندان، سوء سابقه، و زندگی با دزد و قاچاقچی در یک سلول، خوابیدن در کنار یک سری الوات بالفطره... گفتنش هم آسون نیست...
فکر می کردم مگر ممنکنه؟ در قرن بیست و یکم، زندگی در این خفقان، مگر ممکنه؟
************

کاش بعضی از این دخیای مهربون، یاد می گرفتن که وقتی یه آقاپسری دپرسه و تو غار خودش می پلکه هی نباید برن در غار: تق تق – هانی؟!! چیزی نمیخوای؟ هانی؟!! چیزی نمیگی؟ هانی؟!! با من حرف بزن! هانی؟!! مشکلت چیه؟! هانی ی ی ی ! هاااااا نی ی ی ی !!!

ای درد! من هیچ مرگم نیست، فقط می خوام سربه سرم نذارری ی ی ی ی (ی کشیده می شود)
فکرشو بکن آدم تو این سن، اونم تو این شرایط، یه مکالمه تلفنی داشته باشه به سبک تینیجری، هی سکوت، هی تماشای در و دیوار، هی نفس عمیق، پشتش خمیازه، خواروندن سر، گردوندن انگشت از لای موهای سر و توی دماغ تا توی شرت دنبال یه چیز جدید! بلکه لطف کنن از جلو در غار برن کنار یکم باد بیاد

کیوان
پایتخت تاریک کشوری محبوب( شاید این هم به آن عشقهای حماقت گونه بماند)
کشفیات بعد از پست:
فرمودن حذف شد

:: روزای آخرجزیره جناب استادو بردیم

روزای آخرجزیره جناب استادو بردیم قایق سواری، یه جایی رفتیم 20 مایلی بندر عباس که کشتیای سنگین توی نوبت تخلیه و بارگیری بودن، به شیوه دزدان دریایی به یک کشتی کانتینر بر کره ای نزدیک شدیم و همانگونه که در تصویر می بینید من اولین میمونی بودم که تحت تاثیر آن زنجیر دلربا قرار گرفتم و آن را فتح کردم. خوشبختانه در این حمله به ما تعرضی نشد، پروفسور امریکایی ندید بدیدمان هم بطور پیوسته می گفت:
Wow! Great! Excellent! Wow! Wow! Woooooow!
فکش در حال جر خوردن بود!
از بادی سکسی من غافل نشوید



کیوان
تهران

:: جمعه شب یکی از بچه


جمعه شب یکی از بچه های اکیپ شبانگاهیمونو گرفتن. من جزیره بودم و از همه جا بی خبر، ظاهرا مهمونی راه انداخته بوده، از کلانتری محل میان و میگن صاحبخونه بیاد کلانتری تعهد بده با بقیه کاری نداریم. اونم میره کلانتری، یه پرونده جمع و جوری براش ردیف می کنن، میفرستنش پزشک قانونی، 20 درصد الکل توی خونش بوده، شب برش می گردونن کلانتری، تا صبح می مونه، صبح میرن دادسرا، قاضی قضیه رو لفتش میده تا آخر وقت نوبتش میشه، براش وثیقه تعیین می کنه ولی میگه امشب باید بمونه، قضیه میخوره به تعطیلات این دوسه روز و چون بازداشتش بیشتر از 24 ساعت بوده میفرستنش زندان قصر.
نمیدونم چی سرش اومده اونجا، ولی بی اغراق چهار پنج کیلو وزن کم کرده و آدم دیگه ای شده، آخر هفته دوباره رفته دادگاه، براش شلاق حدی بریدن بدون حق تبدیل، باضافه جریمه، و با وثیقه آزاد شده… به حکم اعتراض کرده و مثل کسی که تن به مرگ نده خودشو دچار مرگ تدریجی کرده، امروز از دیدن قیافش جا خوردم، بچه ای که شیطنتش هیچ حد و مرزی نمی شناخت حالا مواظبه که توی رانندگی دست از پا خطا نکنه، تا 6 فروردین مهلت داره که لایحه تجدید نظرشو بده و همه تقریبا یقین دارند که حکم قبلی به طور غیابی تایید میشه… نمونه های کار اجرای احکام مجتمع قضایی ارشاد که دور و برمون هستن، هممه مارو به وحشت انداخته، شلاقهایی که تا ضربه آخرش رو وحشیانه می زنند به جرم هیچ... امیر یکی از دوستان قدیمیشه که یک سال پیش این بلا سرش اومده و هنوز توی مهمونیا یا از پنجره به بیرون خیره میشه و یا توی راه پله با سیگار می پلکه… همه اینا این بچه رو آنچنان به وحشت انداخته که تا مرز شکستن پیش رفته… شکستن یک انسان، چه بهایی؟
در سکوت و غم چشم به نوروزی دوختیم که مشکل برای او روزی نو باشد.

روزم خراب شد، ما جوانان نسل دومیم و عدالت در جایی دیگر.
کیوان
تهران