Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: تو این محله ما، دختر

تو این محله ما، دختر همسایمون یه ژانگولر بازیهایی کشف کرده تو سکس، که دوست پسر جدیدش از مهرداد م بیشتر بهش حال میده
تو این محله ما، سر کوچه پارک پسرا تیک آف می کنن، با 60 –70 تا سرعت میرسن سر کوچه ما دستی می کشن، پشت سر ِ صدای لاستیکا من گوپس گوپس میشنوم، بعد که می رن اون ته دور بزنن فقط میشه شنید ایتس ایتس ایتس
تو این محله ما، یه دخیه با سگش هر روز میاد آمار دوستای سگرو می گیره بلکه کارش را بیفته
تو این محله ما، دخترا هر روزصبح میان کتابخونه، عصرام می رن خونه، تو طول روزم سعی می کنن خیلی از دور و بر کتابخونه و توالتا دور نشن
تو این محله ما، یه پیرمردی با یه عصای چارپایه، هر روز ساعت هفت می رفت سمت پارک، تا بر می گشت شده بود هشت و نیم اینا... دیگه نمیاد، به نظرم مرد
تو این محله ما، این آقا روبرویی یه که هنوز خونشو نکوبیده، مال 30 سال پیش اینجاست، میشینه تو پیکان 54 رش، زن پیر چادریش میشینه صندلی عقب، میرن خرید
تو این محله ما، سر بن بست اونوری، هرروز عصر دوتا کلاغ سر گربه یزدیرو گرم می کنن، دوتا کلاغ دیگه آشغال می خورن
تو این محله ما، نوجوونای دریانی همش دارن چیپس و ماست میارن در خونه ها برای کنار غذا
تو این محله ما، من دیگه نباید نگران آیفون تصویری و تنوع دوست دخترام باشم، نوبت منه که همسایه هارو دید بزنم...

کیوان

:: بوسه

اینو که میگم، دفعه قبل خیلی دیر فهمیدم، ایندفم بیخودی فهمیدم، اما نشونه خیلی قشنگیه...

یه حالتی پیش اومده بود برام، یه بوسه فنی، هیچ کم از سکس نبود، فکر نکنم تو یه رابطه به راحتی بشه به اینجاها رسید، تماس دو زبان، مثل منشاء تمام سنسورهای بدن، لرزاننده و گیرا، فراتر از یک بوسه... دارم بیخود با کلمات ور میرم، احساس یه نوشته مبتذل بهم دست داده... ولی وقتی تکرار شد، فهمیدم یه حسیه که تعریف داره، اتفاق نیست، با یه بار و دوبار و سه بار هم بعید می دونم بشه لمسش کرد... تلاش مذبوحانه.. با لغات تعریف نمی شه، در نمیاد...

کیوان

:: حرفه ای کیوان --------

حرفه ای






کیوان

:: مرده شور هرچی خانواده است

مرده شور هرچی خانواده است ببرن...
آقا امروز تولدمونه...لالالالالای لالای لای لالای لای...چه کادوهای باحالی دلتون آب...مرده شور هرچی خانواده است ببرن...من که دیگه جون به سرم...دیشب با هق هق خوابیدم...مرده شورشونو ببرن که حتی روز تولدت هم از خودخواهیشون دست برنمی دارن...مرده شورشونو ببرن که انگار به وجود اومدن برای این که تو آب خوش از گلوت پایین نره...مرده شورشونو ببرن...امسال بعد از سالها خیال کردم حالا که اوضاع سر و سامون پیدا کرده یه تولد بدون اشک داشته باشم...یادم نیست آخرین باری که مثل آدم روز تولدم گذشت کی بود...امسالم که اینا ترتیب دادن که مبادا یه وفتمن خوشحال باشم، همیشه باید برزخ باشی...مرده شور هرچی خانواده است ببرن...تولدمه، گور پدرشون...می خوام خوش باشم...بازم چقدر خوشحالم که هومن رو دارم...اگه اونم نبود که اینهمه بهم محبت کنه که...تولدمه...لالای لالای لای لالالا لای
مارال کریمی
Toronto

:: خاطرات سفر شلمچه - بوی

خاطرات سفر
شلمچه
- بوی جنگ، بوی مرگ، پسربچه بالای دوشکا الاغ سواری می کنه، خواهرش به کمک پدر سعی می کنه شلیک کنه، گلنگدن رو می کشه، شلیک... اون صدای –تق- آروم به اندازه انفجار یه بمب توی گوشم می پیچه...
- تانک سواری، حتی خاموش و حتی توی صلح، تا به حال کابینی اینچنین مخوف و بی روح ندیده بودم، انگار بخوای گنجیشکی رو با قفس توی آتیش رها کنی

- یه دیواره... یه دیوار آبکش شده با ترکش، عکس نوجوان سیزده ساله روی دیوار بیشتر به پسرکی آبله رو شبیهه، احساس بدی دارم از ذهنیت خودم در مورد نوجوان، و از چهارشنبه سوری...

- نمیدونم چرا اینهمه عکس شهید روی در و دیوار اینجا هیچ حسی بهم نمیده، ولی اون نخلای سوخته بدون سر ذهنمو بدجوری مشغول کردن...
کیوان

:: یه گروه بودن اون اوائل،


یه گروه بودن اون اوائل، نمی دونم من بی تجربه بودم، یا مهره ها اینجوری چیده می شد، نمی تونستم شهوتشونو بیدار کنم... خودمم تحت تعلیم بودم اون موقع
بعدش یه گروه بود، نمی تونست شهوتمو بیدار کنه، گرچه بعضیا خفیف تکونم میدادن
این وسطام... خوب بچه گروه زیاد می گنجه
اما یه گروه سوم بود، یه نفره بود... عاشقش شدم
کیوان

:: دیروز: عرضم به حضور انور

دیروز:
عرضم به حضور انور حضرات که ما امروز امتحان آمار
(Stats) داشتیم. دیروز دو تا از آقایون هم کلاسی تماس حاصل کردند که تشریف بیارید با هم درس بخونیم... ما هم تشریف شریفمونو بردیم مدرسه توی کتابخونه...نشستیم با هم سر یک میز و شروع کردیم... بعد دیدیم یک کمی سخته اینجوری این بود که اینجانب پیشتهاد داد که به محض این که یکی از اتاقها که ازقضا تخته سیاه هم دارند خالی شد تشریف ببریم اونجا که راحت تر باشیم... الغرض، کلی منتظر شدیم و پارتی بازی و این حرفها تا بالاخره ساعت 3 یه اتاق خالی شد ما هم عینهو قحطی زده ها پریدیم اون تو و بند و بساطمونو پهن کردیم... از شما چه پنهون دیدیم بدجوری روده کوچیکه داره روده بزرگه رو دو لپی ... این بود که چاکرتون که بنده باشم تصمیم گرفت بره ناهار بخره و قاچاقی بیاره توی کتابخونه... ناهار خریده شد و محموله به میمنت و سلامتی به طبقه 8 رسید...و اما...و اما... حالا اینو داشته باشید تا خدمتتون یک کمکی تاریخچه عرض کنم:
دیروز بعد از کلی عوض و بدل کردن البسه مختلفه قرعه فال به نام یک عدد جین چسبون(استغفرلاه) و یه بلوزآاستین کوتاه چسبون تر، که به کمر شلوارمون هم نمی رسید، و یک عدد کت سیاه که اونم هم قد بلوزه بود، افتاد....سروران محترم که شما باشید، عرض کنم که یک کمی به عقب تر که برگردیم می رسیم به وقتی این حقیر زیری اون شلواره رو خریده بودم... بعله درست حدس زدید...آره بابا همونو می گم...این کریسمس که من دبی تشریف داشتم – جای همه حضرات خالی، چه قلیونهایی – رفتم از همون کذایی ها بخرم- آقا داره چکه می کنه، آب لب و لوچه رو یه صفایی بده – از قضای روزگار اون روزی که ما رفتیم خرید صبح سال نو بود و آقای هندی که ما اون کذایی ها رو ازش خریدیم حسابی شنگول بود و تصمیم گرفت یک عدد زیر جامه قرمز- بله قرمز- به ما کادوی سال نو بده... ما هم که تا حا لا قرمزشو نداشتیم و از قضا قرمزشم خیلی خوش رنگ بود مثل بچه آدم یاروی مجانی رو گرفتیم و از حضرت آقا تشکر کردیم... از قضا این فقیر دیروز همون زیر جامه اهدایی رو به برداشت..... الغرض، ما به محض این که برگشتیم کتابخونه و سر جامون نشستیم دیدیم پایین تنه امون انگار که باد داره بهش می خوره کلی خنک شد... بله... زیپ ما کار دستمون داده بود...نا مرد چنان در رفته بود که هیچ امیدی به بازگشتش نبود... خدمت سروران گرامی عرض کنم که ما صد تا رنگ عوض کردیم و فی الفور کت یک وجبی امونو کشیدیم روی اون ناحیه و تا جایی که می تونستیم چپیدیم زیر میز تا کسی بو نبره... خلاصه عرض کنم مجبور شدیم 4-3 ساعتی همونجوری چپیده زیر میز بشینیم تا آقایون تشریف ببرن خونه و ما بتونیم افتان و خیزان با کتی که جلومون گرفته بودیم خودمونو برسونیم به ماشین آقا بچه ها... جونم براتون از اون 4-3 ساعت بگه که آقایون هی می گفتن پس بیا پای تخته این سوالا رو حل کن واسه ما؟؟؟ مگه نگفتی بریم یه جا که تخته سیاه داشته باشه؟؟؟ از اون طرف ما هر بار به زیر میز می نگریستیم یه زیپ باز می دیدیم و یاروی قرمز که از اون وسط دالی می کرد ..... آی که چه حکایتی بود...
مارال کریمی
Toronto

:: ببين زندگي جان، من پريود

ببين زندگي جان،
من پريود خوابهاي طلايي ام، يه مدت سربه سرم نذار...

كيوان

:: از FluenCy "ببين من با

از FluenCy
"
ببين من با تـو فرق دارم. هرجور حال کنم حرف ميزنم. هـر حرفی که بخوام بگم ميگم!!
نه به تو ربطـی داره نه به کس ديگه. هر وقت عشقم بکـشه ميبوسم. هر وقت عشقم
بکشه لذّت ميبرم. مذهـب برام يه شوخـيه. ديـن برام بـچّه بازيه. اون دنيايی که تو ازش
حرف ميزنی هرگز اونطوری که ميگی نيست. اصـلا تو مالِ اين حرفها نيـستی که بخوای
درباره اش زر بزنی. سواد اينجور حرفها رو نداريم. هم من هم تو هم هر خَر ديگه ای که
حس ميـکنه حـاليشه. اينــکاره نيستيم. لزوما هـم نبايد باشيم. خدای تو به درد خودت
ميخوره و بس..! من خدا رو تـو يه شاخه گل هم ميتونم ببينم. می تونم حسش کنم !
ميتونم باهاش حرف بزنم. درد دل کـنم. تو احمقی ! منم احمقم ! اصـلا درباره ی چيزی
که در حدّ ما نيست نبايد حرف بزنيـم. حالا هی کتاب چاپ کن. رساله بده بيـرون و و ...
ميتينگ بذار .. گه زيـادی بخور ! بخور بخور بخور ! هيـچ کدومش واسه من خـدا نميشه.
دل مـنو خوش نکن به چند تا چرت و پرت که مثل طـوطی حفـظ کردی. خُـب ؟ باشه ؟!!
اصلا مهم نيست تو فـکر کنی من جنده ام يا کثيفـم يا بی تربيتم يا هــر چيز ديگـه. من
مثل تو نيستم. قايم نمـيشم پشـت نقـاب. چيـزی رو اگـه بخوام ميگم. وقتی حس کنم
بايد لذّت ببرم ميـرم دنبـالش. تعارف هـم ندارم. به انـدازه کافـی ما دختـرهای بيچاره تو
اين خراب شده حقوقمـون در حال به فـاک رفـتن هست حالا يکی ظاهرش رو دسته گل
ميکنه و از دورن فاحشه هست... يکی ديگه هم .. اه ! حال ندارم حرف بزنم. "

کیوان

:: تا حالا خانواده ای دیدین

تا حالا خانواده ای دیدین که همشون زیر یک سقف باهم به خوبی و خوشی زندگی کنند، اما مثلاً مادره و پسره برای این که 4 تا کلمه حرف روزمره بزنند ازیک هفته قبل قرار بگذارن واسه صبحونه برن بیرون؟؟؟ تا حالا خانواده ای رو دیدین که کوچکترین اصطکاکی باهم ندارن، اما بچه 23 سالشون نمی دونه مادر پدرش چطوری شد که باهم ازدواج کردن؟؟ آدمهایی رو دیدین که زیر یک سقف از ته دل به هم لبخند بزنن اما نه بتوننو نه حتی نه احساس کنند باید گاهی باهم حرف بزنن تازه از تنهایی و بی همزبونی شکایت هم بکنند؟؟؟ من که خسته شدم... به هیچ جا هم نرسیدم...
Finals شروع شدن… امروزبا یه دختر عرب عراقی توی دانشگاه آشنا شدم، جالب بود...براش عجیب بود که من چرا بهش پرخاش نمی کنم...یه دوست عرب عراقیه دیگه دارم از چند سال پیش... پسره نابغه است حالا درسته که مورد داره و بلاخره جهان سومیه، اما نابغه است... این یکی کف کرده بود که کن ادبیات و موسیقی عربی خوب سرم می شه، که نزار قبانی رو می شناسم و بهش احترام می گذارم، که عاشق آهنگ "زیدینی عشقاً" از کاظم ساحر هستم ... منم کف کرده بودم که این اصرار داره یکی از ما ایرانی ها براش" دختر آبادانی بی قراره" بخونه. رفقای نامرد منم که حساسیت منو می دونن می گفتا مارال آبادانیه به مارال بگو که بلده... کلی خندیدیم توی اتوبوس، گذاشتیمش رو سرمون، بقیه بهمون می گقتن “ The Persian Gang”...
مارال کریمی
Toronto

:: پوستر! دیر شد ... دیر

پوستر!





دیر شد ... دیر شد... کاش توي انتخابات شرکت کرده بودم
کیوان
:: گفته بودم که از این

گفته بودم که از این پس روی کاغذ می نویسم و Scan می کنم که همانطوری که می بینید اتفاق نیفتاد. از دلایلش یکی این که دلم سوخت واستون که مجبور می شدید خرچنگ قورباغه بخونید.
اما اصل مطلب: نوشی و جوجه هایش
K1 همیشه به من می گفت چرا weblog های بقیه رو نمی خونی؟ از هرکدوم خوشت اومد بگو بهشون link بدیم… اما راستش یک چند باری weblog های بقیه رو خوندم و زیاد به دلم ننشستن… نمی تومستم با نوشته هاشون ارتباط برقرار کنم از اون طرف هم از 2 سال پیش دچار یک احساس بی تفاوتی شدم نسبت به حرفهایی که ایرانی ها واسه گفتن دارند که دلایلش خیلی مفصله. حدود یک ماه پیش صحبت weblog بود که یکی از دوستام ( شما بخونید فرنگیس) گفتش که نوشی رو بخون که جالبه… از اونجایی که سلیقه هامون به هم نزدیکه به حرفش گوش دادم... از شانس من دیدم نوشی همون روز یه Post کرده که می خوام یه مدت ننویسم. منم نشستم به خوندن آرشیوهاش... معرکه بود. هرچند هرچه بیشتر می خوندم بیشتر بران یقین می شد که بسیاری از حرفهای "آلوشا" حرفهای دل یک انسانه که می خواد تکونی به باورها بده، اما این به هیچ وجه از زیبایی و لطافت کار نوشی کم نمی کنه. بسیار مادرانه می نویسه. اما نه اون تصوری که من و شما از مادرها داریم. نوشی مادریه که پشت کامپیوتر می شینه. مادریه که در عین همه پرده دری ها و درندگی هایی که داره در جامعه اش اتفاق می افته به بچه اش صلح جویی یاد می ده... و آخ که ما چفدر محتاج این صلحیم، چه صلح درونی و چه برونی...سازگاری که نوشی با رفتارش به بچه هاش یاد می ده زیباست و نایاب، ازاونهایی که اگه آدمها هر روز یه خورده اشو قرقره می کردند دیگه جنایت نفرت (ترچمه من ازHate Crime ).. یک دلیل دیگه که من شیفته نوشی شدم شاید این باشه که من عاشق بچه هام. اینقدر دوستشون دارنو اینقدر برام عزیز و با ارزشند، که از ترس آزارشون نمی تونم خودمو راضی کنم که یک روزی بچه دار بشم... حقوق بچه ها ، روش رفتار پدر مادرها با بچه هاشون و تاثیر همیشگی که این رفتارها روی یک کودک می گذاره، بخش بزرگی از ذهن منو اشغال می کنه. خیلی از آدمها به نظر من صلاحیت بچه دار شدن رو ندارند و حساسیت های روانی کودک رو درک نمی کنند، اصولاً تفکر غالب اینه که "بچه که نمی فهمه"... اما نوشی از این قاعده مستثنی است.لابه لای نوشته هاش می شه خوند... می شه دید که می دونه رفتار و گفتارش رو می سنجه و آگاهانه یا نا آگاهانه این رو به خواننده می رسونه که بچه ها می فهمن، خیلی بیشتر از آنکه ما تصور می کنیم...
مارال کریمی
Toronto

:: پارسال همین موقع ها: "می

پارسال همین موقع ها:


"
می گوید بهار دیوانه ام کرده

می گوید این پسرک سه سال است که به من دست نزده
می گوید هرگز پیشقدم نخواهم شد
می گوید بعد از اینهمه وقت این الاغ معنی - خانه خالی - را نمی فهمد

می گوید اگر بخواهم شوهر کنم پسر ملا هم که باشد قبل از جدی شدن ماجرا یکبار امتحانش خواهم کرد.
می گوید این حتما مشکلی دارد
می گوید ثمیرا گفته : وا پسر به این با شخصیتی ، تو مگر جنده ای دختر؟
می گوید به او عادت کرده ام
می گوید ولی تحمل این وضع غیر ممکن است
می گوید نمی توانم جدایی اش را تصور کنم
می گوید بهار دیوانه ام کرده
می گوید خراب می شوم ولی خود ارضائی نمی کنم
می گوید اگر مزه کرد... واویلا

گفتم بیا اینجا تا صحبت کنیم
می گوید ... نه... بهار دیوانه ام کرده ... می ترسم
"
comments:
1 - پارسال اومد صحبت کردیم
2 - امسال بهار دیوانه اش نکرده!

از تهران

:: Absolute ABSOLUT کیوان همین







Absolute ABSOLUT



کیوان
همین تهران

:: سینما چهار فیلمی داشت از

سینما چهار فیلمی داشت از زندگی اَدِل هوگو (دختر ویکتور هوگو)، ماجرای چند سال ترک پدر و مادر و شهر و دیار به دنبال عشقی یکطرفه و پسرکی که سر کارش گذاشته بود... و نهایتا 40 سال آبیاری گلها در گوشه آسایشگاه روانی
گاهی زندگیهای اینچنین بربال احساس و حرکات جنون آمیزی که انسانی را اینچنین شیدا و آواره کوه و دریا می کند، روی تمام فرمولهای ذهنی ام پارازیت می فرستد، احساس می کنم یا من دیوانه ام یا آنها... اگر احساسی دوجانبه در کار بود باز خیلی چیزها را می پذیرفتم، اما اکنون، به شدت به دنبال ریشه های عزت نفس در انسانها می گردم... عاشق بوده ام اما نمی فهمم
"من حاضرم به خاطر این عشق از همه چیز بگذرم و حتی بمیرم، چون عشق من ابدیست..." (ادل هوگو)
کیوان
تهران

:: خاطرات سفر 1 فروردین 83

خاطرات سفر
1 فروردین 83 – دزفول
- غیر قابل تصوره که وقتی پرتقال جیره بندی میشه، بعدش فقط یه پره بهت می رسه، توام هوس – مرگ و تشنه باشی... چه مزه ای میده اون یه پره
- سطل گنده ماهیا اینجام هست.. روزنامه نوشته بود ماهیهای قرمز بعد از ورود به حیطه زندگی ما، به دفعات سکته می کنند و بالاخره می میرند

شوش دانیال
- دین زدگی، کلوخ پرستی و تحجر، قبری یا سنگی پیدا کنید تا به واسطه آن آرامشی به خود القا کنید... سپس آن را ایمان بنامید... کاش من هم ایمان داشتم

کیوان
تهران

:: بر مبنای ندای وجدان شدیدا

بر مبنای ندای وجدان شدیدا حس می کنم که این مطلب باید به گوش بچه های وبلاگی برسه، مخصوصا بلاگ اسپاتیها
ضمنا:
1- اگر کسی اطلاعات بیشتری داره لطفا کمک کنه
2 – اگر می تونید این مسئله رو به بقیه هم بگین

یه ایمیلی برای بلاگ اسپاتیها میاد با عنوان Blogger Promote

از نویسنده وبلاگ می خواد که توی به طور رایگان با پر کردن این فرم توی لیست یه سری موتور سرچ رجیستر بشه، آدرس فرستنده اینه :

Blogger Promote" promote@blogger.cz.tc
که می فرماید:
Promote and search engines submission !

آخرین باری که من این فرم رو پر کردم سه روز بعد از طرف یه نفر که بسیار مدعی کارهای حرفه ای بود هک شدم... آن زمان اسمش امیر بود به نظرم

نکته جالب این فرم، بخش مربوط به پسورد وبلاگ شماست که من در آن زمان مثل احمقها آن را هم وارد کرده بودم...

این آدرس قطعا برای نفوذ به وبلاگها ایجاد شده، مراقب باشید به دام نیفتید... برای اطلاع بی خبران آدرس سابمیشن فرم قلابی را هم اینجا ببینید:
http://blogger.cz.tc/
لطفا با کمک خود از سوء استفاده این – حرفه ای ها – جلوگیری کنید

کیوان
تهران

:: از وبلاگ مریمی:دخترک بیست و

از وبلاگ مریمی:
دخترک بیست و دو ساله ی هم کلاسی من هنوز فکر می کند که وقتی با یک پسر دوست شد این دوستی حتما باید به ازدواج منتهی شود . زیباست . هر چه بپوشد به او می اید . درس خوان است . خوبدخترک بیست و دو ساله ی هم کلاسی من هنوز فکر می کند که وقتی با یک پسر دوست شد این دوستی حتما باید به ازدواج منتهی شود . زیباست . هر چه بپوشد به او می اید . درس خوان است . خوب سئوال می کند , خوب جواب می دهد , اما ان چنان در دست دوست پسر احمق لندهورش اسیر است که وقتی به او امر کرد که دیگر نباید دانش گاه بیایی یک هفته نیامد تا جناب دوست پسر اجازه مجدد را صادر فرمود . بارها دیده ام وقتی در جمع یا حتا جلوی استادها صحبت می کند , دوست پسر یا به قول خودش نامزدش که او هم هم شاگردی عزیز ماست وسط حرفش پریده و با کلمات نامناسب چنان توی ذوقش می زند که دختر بیچاره خفه خون می گیرد و دیگر هیچ چیز نمی گوید . بارها دیده ام در دانش گاه به دنبال نامزد محترمش می دود و ملتمسانه نامش را می گوید و از او می خواهد چند لحظه بایستد و به حرف های او گوش کند . دخترک بیست و دو ساله زیبای هم کلاسی من رسما مازوخیزم است . از دوست پسرش که تعریف می کند سرت سوت می کشد . نامزد محترم گاهی چنان نیشگونی از باسن و ران او می گیرد که تا مدتی نمی تواند بنشیند . به دخترک بیچاره گفته عاشق هم جنس بازی زنان است و او حتما باید یک روز جلوی او با یک زن دیگر هم جنس بازی کند . به دخترک گفته دوست دارد اوجنده ی اختصاصی باشد . یعنی شبیه جنده ها لباس بپوشد , راه برود , ارایش کند و حرف بزند اما فقط مال او باشد . و دخترک احمق این ها را می گوید و اشک توی چشمانش می نشیند . دخترک احمق زیبای بیست و دو ساله ی هم کلاسی من فکر می کند چون یک روز به دوست پسرش قول داده که با او ازدواج کند باید حتما ازدواج کند و این قدر احمق است که فکر می کند اگر این کار را نکند خیانت کرده است . عاشق عشق های مضحک فیلمفارسی است . همه ی ارزویش این است که پسرک یک روز جلوی درب اصلی دانش گاه فریاد بکشد و بگوید دوستت دارم عزیزم . همیشه ی خدا غم گین است . پسرک دیوانه همیشه مشکلی پیش می اورد و همه ی روح و روان او را به هم می ریزد . یک روز به بهانه ی این که چرا با فلان پسر یا فلان دختر حرف زده ای . یک روز به بهانه ی این که چرا وقتی می گویم بیا دیر امده ای . یک روز به بهانه ی این که چرا فلان کار بی اهمیت را انجام نداده ای و ان قدر اذیتش می کند که زیر چشم هایش همیشه گود افتاده و سیاه است . دخترک بیست و دو ساله ی زیبای احمق مازوخیسم هم کلاسی من چهار ماه پیش تصمیم جدی به جدایی از پسرک گرفته بود اما هنوز دو هفته از تصمیمش نگذشته بود که دوباره با دوست پسرش دوست شد و همه چیز را به گردن من انداخت و رسما به پسرک کودن گفته بود که گول حرف های مریم (یعنی من) را خورده است !؟!؟ چون من به او گفته بودم قبل از هر چیزی به خودت فکر کن . به راحتی و ازادی خودت . تنها وسیله ی برتری که در مقابل دوست پسرش دارد پرده ی بکارت اوست . اعتراف می کند که به دلیل این که تا به حال دست پسری او را لمس نکرده است ! و این که زیباست پسرک عاشقش شده . لذت سکس را فقط مخصوص اقایان می داند . فکر می کند زنان تنها وسیله ای برای خاموش کردن اتش شهوت در مردان هستند .
دخترک بیست و دو ساله ی زیبای احمق مازوخیزم بدبخت هم کلاسی من به در کون اقا پسر عزیز که گاهی به او محل سگ هم نمی دهد می چسبد و همیشه با خود زیر لب تکرار می کند باید ساخت باید ساخت باید ساخت ....
كيوان
تهران