
آه باران باران
شیشه پنجره را باران شست
چه کسی نقش تو را اما
از دل من خواهد شست
....
حمید مصدق
همیشه عاشق بارون بودم و عاشق این شعر...از این که چند ماهیه تختمو آوردم روبروی پنجره خیلی خوشحالم. صبح که پا میشم اگه بهار یا تابستون باشه اول درختهای سبز رو میبینم و بعدم آسمون که مثل امروز بارونیه...زمستونهام که خونه ها و درختهای سفید پوش...عاشق طبیعتم و عاشق زندگی کردن توی یه شهر کوچیک...بی سروصدا...بدون مترو و بنگ بنگ خونه سازی و آدمهای از هم فراری...رویای خوبیه...دوست دارم بشینم برم توی خلسه و به خونم وسط یه جنگل یا وسط درختها و زمین های کشاورزی فکر کنم...گاهی واقعاً آرزو دارم که 150 سالی زودتر به دنیا می اومدم خیلی خوب می شد (هم اکنون نظر همه رو به نیش شخص بنده که تا بناگوش باز می باشد جلب می کنم)
مارال کریمی
Toronto







