Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آه باران بارانشیشه پنجره را

آه باران باران
شیشه پنجره را باران شست
چه کسی نقش تو را اما
از دل من خواهد شست
....
حمید مصدق
همیشه عاشق بارون بودم و عاشق این شعر...از این که چند ماهیه تختمو آوردم روبروی پنجره خیلی خوشحالم. صبح که پا میشم اگه بهار یا تابستون باشه اول درختهای سبز رو میبینم و بعدم آسمون که مثل امروز بارونیه...زمستونهام که خونه ها و درختهای سفید پوش...عاشق طبیعتم و عاشق زندگی کردن توی یه شهر کوچیک...بی سروصدا...بدون مترو و بنگ بنگ خونه سازی و آدمهای از هم فراری...رویای خوبیه...دوست دارم بشینم برم توی خلسه و به خونم وسط یه جنگل یا وسط درختها و زمین های کشاورزی فکر کنم...گاهی واقعاً آرزو دارم که 150 سالی زودتر به دنیا می اومدم خیلی خوب می شد (هم اکنون نظر همه رو به نیش شخص بنده که تا بناگوش باز می باشد جلب می کنم)
مارال کریمی
Toronto

:: خیلی بده، این زن و

خیلی بده،
این زن و شوهرایی که از اول به روشهای پیشگیری، خصوصا کاندم عادت ندادن خودشونو، حالا آقاهه 50 سالشه، خانومو سر پیری برداشته اورده برای کورتاژ، تازه با شازده های 19 – 20 ساله هم توی یه صف باید منتظر بشینه، خیلی بده

کیوان

:: نظر شما راجع به فحشا

نظر شما راجع به فحشا چیه؟
اینو گفتم که اول از همه شخص شخیص خودم اظهار نظر کنم. بیاببد این جامعه رو در نظر بگیریم. (می گم کاناداچون می تونم راجع بهش نظر بدم): در این کشور تا حدود زیادی مردم حق انتخاب دارند. می تونند تحصیلات داشته باشند. می تونند کار پیدا کنند. بیمه بی کاری هست، دولت کمک می کنه کار پیدا کنی و... هر چقدر هم که اوضاع بالا پایین بشه، از لحاظ بی کاری و به دنبالش هم فقر، به گرد وخامت ایران نمی رسه. منظور این که زنها و مردها اجباری به فحشا ندارند. اما باز هم عده ای هستند که علی رغم غیر قانونی بودن این شغل در کانادا باز هم به این کار، به دلایل متفاوت ، ادامه می دن. و به گمان من این پدیده برای سلامت اجتماعی لازمه.
ایده آل من اینه: به بچه ها از دوران نوجوانی آموزش بده،مسئله فحشا و ریشه های علمیش (نه اینی که یارو خودش خرابه و از این کار لذت می بره) رو باز کن، رفاهی نسبی مثل این جامعه فراهم کن، بعد اگر بازهم عده ای به فحشا روی کردند ،که خواهند کرد چون هیچ سیستمی Perfect نیست، آن وقت بگذار از حق طبیعی انتخاب مسیر زندگی بهره ببرند. این انتخاب آنهاست. و اما تنها به این دلیل که آنها فاحشه اند و انسان با همه لذتهایی که از تن فاحشه ها برده بازهم متکبرانه آنها را تقبیح می کند، نمی توانیم به حال خود رهایشان کنیم و حقوق شهروندی اشان را زیر پا بگذاریم. پس چه بهتر که فحشا قانونی باشد. تا هم این کارگران جنسی را از آسیب خطراتی که در این شغل همواره وجود دارد محافظت کنیم و به این وسیله نخستین دین جامعه به شهروندش یعنی در امن وامان نگاه داشتنشان را ادا کرده باشیم. و ثانیآ با قاعده و قانون بخشیدن به تبادل سکس باقی جامعه را از آسیب هایی مثل شیوع بی رویه ایدز و بیماری های دیگر تا حد ممکن حفظ کنیم.
همه اینها البته مربوط به جامعه بازی مثل اینجاست و بحث افسار گسیختگی جنسی جامعه ایران در حال حاضر خود حدیث مفصلی است.
خیلی مایلم نظرات شما رو هم بدونم.
مارال کریمی
Toronto

:: Kissin’ Gently and no



Kissin’ Gently and no more




کیوان
:: - No option -

- No option
- Looking for an option
- Nothing
- بدون آپشن
- آپشنی یافت نمی شود
- نیمی از نصف یک آپشن اشتباهی
- هیچ آپشن
- بعد یدفه:::
Three Favorite OpTions!!!
آخه چرا؟ خداجان مریضید شما؟

کیوان

:: دوباره از همون حالتا که

دوباره از همون حالتا که میخوای با نگاهت تلفونو هیپنوتیزم کنی بلکه زنگ بزنه،
اونایی که فهمیدن دستا بالا

کیوان

:: دختره بی چشم و روی

دختره بی چشم و روی مارمولک اومده نشسته روبروی بابا ننه من داره از جیک و پیک خواستگار جدیدش تعریف می کنه... همچین تمیز همه شکا رو برطرف کرده که من 6 ماه کار می کردم نمی شد، ای خدا، از این جنس لطیف هرچی بگی بر میاد...
تازه مقدمتا برای اینکه حال مبسوطی داده باشه امشب، در گوشم یواشکی ندا داده که دخی مورد نظر من (از نظر اون) سرش یه جای دیگه گرمه... ای خدا...

کیوان

:: فرمودن: انقدر که الکل الکل

فرمودن: انقدر که الکل الکل می کنین، همش یه حسه، آدم اگه بخواد میتونه بدون الکُلم به همون خوبی بشه
فرمودیم: آدم بدون الکل میتونه همه چی بشه، ولی مست که نمیشه، میشه؟ اصلا اسلام فرمودن الکل حرام است بخاطر گرفتن قدرت تعقل، ما هم می فرمائیم این نعمت الهی بعضی اوقات واجب است، بخاطر گرفتن قدرت تعقل، چراکه تعقل خود مایه جنون است، نه؟!
کیوان

:: پسره قیافش شبیه کارگرای ساختمون

پسره قیافش شبیه کارگرای ساختمون بود، همینا که زیر پل چوبی همیشه منتظرن، جا افتاده، 6-25 ساله، صورتش کاملا تو ذهنمه، سینه دیوار وایساده بود، خیلی آروم بدون اینکه اعتراضی داشته باشه... یه نفر دیگه هم تیپ خودش روبروش بود، اره رو گذاشته بود روی شونه اون اولی، یکم توتر از کتفش به سمت گردن، داشت با تمام قوا می برید، اره چوب بری بود و دندونه های درشتش حریف استخون کتف نمی شد، استخونو نمی تونست راحت ببره... هدف جدا کردن دست بود، مربوط به کارش می شد، شغلش اقتضا می کرد که اون دستو ببرن...
اوایل که تازه شروع به بریدن کرده بود، نمی دونم چرا همه حس می کردن داره وظیفشو انجام میده، حتی خودش و حتی من، می خواستم یه اره آهن بر ریز دنده پیدا کنم که داستان سریعتر انجام شه و هردوتا کمتر خسته شن...
یه لحضه انگار سکانس عوض شد، یه نور سفید فلش مانند بود و یه خلسه کوتاه، دوباره برگشتم تو، کتفو با همون اره چوبی تا پایین بریده بودن ودست فقط به ته مونده پوست آویزون بود، پسره انقدر وحشت زده و پشیمون بود که توان هیج عکس العملی نداشت، می دیدم که دیگه هدفش، جدا کردن دستشو براش توجیه نمی کرد، صحنه انقدر مشمئز کننده بود که یه لحضه احساس تهوع شدید پیدا کردم و ضربان قلبم رفت بالا، صورتم گر گرفته بود، مبهوت خودم بودم که چطور این حرکتو برای خودم توجیه کرده بودم، دلیل اهدای اون دست اصلا یادم نمیومد...
از خواب پریدم و هرگز نفهمیدم چه دلیلی ممکن بود باعث بشه در بریدن اون دست کمک کنم... نفهمیدم... گفته بودم که پریودم، پریود خوابهای طلایی...
پ.ن: تعبیر شد!
کیوان

:: درس+مسمومیت+تابستون+Couple of not so good

درس+مسمومیت+تابستون+Couple of not so good days=غیبت صغری
دلم واستون تنگ شده. جدی می گم. حرف واسه گفتن هم زیاده...حالم که خوب شد می آم.
مارال کریمی
Toronto

:: جنبه مثبت قضیه اینه که

جنبه مثبت قضیه اینه که من الان مدتهاست سکسی ترین لحضه زندگیمو میشناسم، از یک طرف انقدر روحانی بوده که با مرورش حس ابتذال پیدا نکنم، اما از طرفی هم یه پرانتز بزرگ اخلاقی توی این داستان بود که هرگز نمی تونم بهش افتخار کنم...
کیوان

:: تشریف برده بودیم دیدنی مصائب

تشریف برده بودیم دیدنی مصائب مسیح، شاید اولین فیلمی که بعد از انقلاب همزمان با بقیه دنیا در ایران اکران شده، روی پوستر فیلم نوشته" به زیر 17 ساله ها توصیه نمی شود"، بنده می خواستم عرض کنم کلا به آدم های سالم توصیه نمی شود!
خیلی خلاصه که عرض کنم، در اکثرِ فیلم (یعنی در بیشتر طول فیلم) همچنان که اشک در چشمانتان حلقه زده، حس تهوع نیز از پایین فشار می آورد و انسان بین اشک و کثافت و خدای این عیسی خلیلی در دوران است! فکر کنم فیلم حاصلِ جمع عقده های ملی مذهبی این جناب مل گیبسون باشد.
ضمنا دیدن این فیلم به افرادی که این اواخر فیلم "مالنا" شاهکارِ بازی حضرت مونیکا بلوچی جان! را دیده اند اصلا توصیه نمی شود، چون انسان (نه من) در یک فیلم سراسر روحانی هی به دنبال آن هیکل و تشکیلات کذایی معروف این خانم می گردد!!!

خلاصه اینکه خفن به تمام معنی و با تمام وجوه!

کیوان

:: گل واژه(...) هر از





گل واژه(...)
هر از چند گاهی
من اگر یادی از آن مِی نکنم
یا اگر مست نکنم
...دی دیری دارام...
پس چه کنم
یا که کنم؟
به جون خودت، به جون خودم
هیچ نماند بکنم!


کیوان

:: وفتی شب بعد از یک

وفتی شب بعد از یک روز فعالیت مدام می رسی خونه، سکوت خونه آرام بخشه. کلید رو آویزون کردم سر جاش... کیف و Lap Top رو گذاشتم روی مبل نشستم روی کاناپه چکمه هامو درآوردن …پیژامه پوشیدم…هوا عالیه…24 درجه…ولو شدم روی مبل…اومدم شروع کنم به نوشتن که یاد بطری بیمه پر شراب توی یخچال افتادم... همچین وقتها هیچی مثل شراب سفید سرتاپات رو لخت ( به فتح لام هه هه) وکرخت نمی کنه...با هر قلپ سینه و دلم خنک می شه و لپام داغ...بوی این یکی شرابه بین اونای دیگه منو دیوونه می کنه... جاتون خالی...توی تمام بدنت می چرخه و همه رو کرخت و آروم می کنه ،حتی اگه تمام روز با فرمول های Finance سر و کله زده باشی ...به سلامتی همه شراب شناس ها و شراب دوست ها...
مارال کریمی
تورنتو

:: چند روز پیش رفته بودم

چند روز پیش رفته بودم مصاحبه برای کار.
خانومی که مصاحبه می کرد ازم پرسید: کجایی هستی؟ ایرانی؟
تعجب کرده بودم. گفتم از کجا فهمیدی؟
گفت: از چشمهات.
بعد دیدم راست می گه. از حالت چشمها خیلی چیزها رو می شه تشخیص داد.
گفتش: فارسی بلدی؟
گفتم آره ، فارسی زبان اولمه. بعد خنده ام گرفت.
گفت: چرا می خندی؟
گفتم: چون با همه این احوال تازگی ها باید دنبال کلمه ها بگردم. گمشون می کنم. حتی فکر کردنم هم ملغمه شده. بستگی به موضوع، گاهی فارسی فکر می کنم گاهی انگلیسی.
گفت: زبانتو دوست داری؟
گفتم: عاشقشم. و برای همین آزرده خاطرم و شرمنده. چون سردرگمم. همیشه هراس داشتم از اینکه یه روز مجبور باشم احساساتم رو ترجمه کنم. اما الان مرز بین افکار فارسی و انگلیسیم داره پاک می شه و روز به روز گنگ تر می شم.
گفت: به چه زبانی خواب می بینی؟ اون زبان، زبان احساساتته
گنگ نگاهش کردم...ضربه کاری بود...چون بیشتر خوابهای من صامت اند.
حالا از همیشه سردر گم ترم...خدا را مددی...
مارال کریمی
Toronto

:: یک سال شمسی تمام، رفتم

یک سال شمسی تمام، رفتم اونور اقیانوس و اومدم، هی رفتم جزیره و اومدم، هی شهاب دیدم... توی آسمون دانتاون اوتاوا گفتم آرامش، توی ارتفاع 33000 پایی آلیتالیا گفتم آرامش، توی توپولوف درب داغون ماهان گفتم آرامش، کنار خلیج نازنین نیلگونم، دوباره بیسیممو باز کردم، گفتم الو الو، لطفا آرامش...
حالا توی مسیر غرب به شرق صدر، قبل از خروجی دیباجی، زیر نمه بارون، پشت رل، (آقا سیا میگه: بارونو دوست دارم هنوز...)، چشامو می بندم، بیسیمو باز می کنم... میگم الو الو، ببخشید اشتباه شده... عشق

کیوان

:: از سرمایی که می خزید

از سرمایی که می خزید زیر پتو بیدار شدم. چشمهامو مالیدم تا باز بشه. کم کم حس زمان و مکانم داشت بر می گشت و بهم یاد آوری می کرد که نه 8 سالمه و نه این خونه اون خونه است و نه قراره بریم عید دیدنی. صدای ساختمون سازی از پنجره دست راستی و صدای زیبای سکوت و آرامش از پنجره روبرویی ته مونده رویا رو تکوند از تخت پایین. پتو رو پیچیدم دورم، غلت زدم که آب بر دارم، نفس گرمش پخش شد روی صورتم. یادم افتاد تنها نیستم. چشمهامو بستم و بوش کردم. بوی پودر بچه می داد. به کلی از صرافت آب خوردن افتاده بودم. به پهلو خوابیده بود دستهاشم مثل بچه ها گذاشته بود بین زانوهاش که توی شکمش جمع کرده بود. دوزاریم افتاد که چرا بی پتو بودم وقتی بیدار شدم. یواشی خزیدم توی بغلش خودمو چسبوندم بهش یعنی من بیدارم پاشو منو ناز کن. لای چشماشو خوابالود باز کرد ، بغلم کرد کشید طرف خودش گفت: بیدار شدی کوشولی؟ سرما داشت یادم می رفت... زندگی قشنگه...
مارال کریمی

Toronto

:: تولد يه دوست عزيزي رو

تولد يه دوست عزيزي رو كه يادت بره... دفعه اول بايد بري بميري
بعد اگه اين داستان تكرار بشه، بايد مشكلتو يه جوري با خودت حل كني، ،‌مثلا تولد دوستاتو تو يه سررسيد يادداشت كني،
بعد اگه يادت بره سررسيدرو نگاه كني يا اصلا عادت به حملش نداشته باشي،‌ بايد يه ريمايندر تو موبايلت ست كني
بعد اگه زرت و زرت موبايلتو عوض كني، يا گوشيت خاموش مونده باشه تو مواقع حساس، يا اصلا ديگه هيچ بهانه اي نداشته باشي، بايد بيايي اينجا، سرتو بندازي پايين، همينجوري به زمين خيره شي، بق كني، اشك راس راسكي هم تو چشات جمع شه، بگي: دوستم، من هربار كه اين اتفاق احمقانه برام ميفته با خودم عهد مي كنم كه ديگه تكرار نشه، ولي بازم ميشه
هم دوسِت دارم، هم خيلي بهت اهميت ميدم،‌ هم تولدت مبارك... ضمنا سال ديگم اگه دوباره اينجوري شد بازم همينقدر دوست دارم
كيوان‌