Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: ساماندهی شهری و شورت لامبادا

ساماندهی شهری و شورت لامبادا

اغراق آمیز نیستا، عین واقعیته، همین دیروز، تهران - تجریش:

پیش گفتار: نیروی انتظامی هر سال این موقعا جوونا رو یکم هدایت می کنه، برای همینم هست که هرسال دکور برو بچ ردیفتر از پارسال میشه، فعلا موفق شدن خط شورتهای عادی رو بیارن روی مانتو، ایشالا تا سال دیگه مانتوها قابلیت نمایش شورتهای لامبادا رو هم خواهند داشت، الهی آمین!
بالاخره چند ارگان هدایت گر اماکن و امر به فلان و نهی از بهمان و ستاد سد معبر! و ستاد مبارزه با مواد مخدر و راهنمایی و رانندگی و اینا در یک حرکت توپ جمعی میدان تجریش را سرو سامان اساسی دادند تا انشاالله مساله شورت لامبادا هم تا آخر تابستان مرتفع گردد. دیروز در میدان تجریش تمام میوه فروشی های پیاده روی جنوبی رو جمع کرده بودند به جرم بساط خیابانی، بعد لباسفروشی هایی رو که لباس جلف یا لباس بیرون از مغازه داشتند تبرک کرده بودند، بعد که زیرساختها اصلاح شده بود، دختران بد حجاب که پول پاچه شلوار نداشتند به مینی بوس هدایت شده بودند، و زمانی که راوی به محل رسید کسی جز دختران و پسران زوجی نمانده بودند که اونها رو هم بعد از سالها بی خیالی و
آزادی، با لباس و بی لباس، باشورت و بی شورت در مینی بوس سبز رنگ سکنا دادند... آقاجان تجریش بود و دیگر هیچ، تمیز، امن، اسلامی...

مارال جان همانطور که قبلا عرض کردم زندگی در این مملکت به همان بی استرسی، آزادی و پاکیزگی میدان تجریش ماست، به نظرت مانتو چطوری طراحی بشه که این مساله شورته حل بشه هرچه زودتر؟ من خیلی نگران سال دیگم

کیوان

:: بهشت یکی بود یکی نبود،

بهشت
یکی بود یکی نبود، پارسال اواخر تابستان، غیر از خدای مهربون هیچ مدعی دیگری نبود. در یکی از شهرکهای شمال، درست پای کوه، یک برنامه آسمانی با شرکت یک جماعت نام آشنای 7 نفره زیر نظر مستقیم پروردگار بخش شمالی کشور در حال شروع شدن بود،
موزیک ملو آغازگر برنامه بود و در ادامه کَنهای پی در پی میوه های بهشتی که مچاله می شدند و به تاریخ می پیوستند،
کم کم حرکاتی موزون شکل گرفتند و اواخر شب بر نامه با همان حکایت معروف عنبیه و یک دی جیِ جان برکف ادامه پیدا کرد و شاید نزدیکیهای نیمه شب بود که همه گروه جایی بودند نزدیک ابرها،
دمدمه های روشن شدن هوا بچه های خدا یکی یکی از پیست خارج می شدند و بعید می دانم کسی به یاد داشته باشد که کِی انرژی اش تمام شد و خوابید، و بالاخره صبح سر میز صبحانه احساس آرامش و تخلیه در صورت همه این نسل اولی ها به وضوح دیده می شد، خدا هم می خندید.
اما برنامه تمام نشده بود، بهترین ابزار مدیتیشن و حس پرواز دوباره بعد از یک صبحانه کره خوری واقعی و آنچنان شبی برای آن از قفس رهاشدگان چه می توانست باشد؟

استخر مجموعه در بین انبوه درختان محصور بود و ابرهایی که دیشب میزبان فرشتگان بودند از فراز آن به سرعت عبور می کردند، هنوز پس لزره های دیشب در تن آنها رعشه می انداخت و انرژی بازیافت شده گردنکشی می کرد، هرگز فراموش نخواهند کرد موزیک رویایی کنار استخر را و آفتاب و ابر و آب و نسیم و آرامش و آرامش و آرامش را... و حس نزدیکی به معبود را
ناگهان بنده ای فریاد زد اینجا همان بهشت است، و الحق که جایی جز بهشت نمی توانست باشد، یک طول را که شنا می کردند، چشمانشان را که از آب بیرون می آوردند، دقیقا مثل صحنه ای آماده شده برای فیلمبرداری، ابتدا شبنمی دید چشمشان را کدر می کرد، بعد شعاع نور میدیدند و سبزی مفرط و آسمان، و همراه اولین نفس عمیقشان با استقبال صدای فرشته گونه اِنیا که آنروز نماینده بی چون و چرای حق بود، در آن فضای بخار گرفته تمام آن آرامش را ناگهان به درون خود می کشیدند... آنجا بهشت بود، خود بهشت.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به امید بهشت تمام عمر بال بال زد، بارها از بهشت رد شد ولی هرگز به بهشت نرسید...

کیوان

:: 1 – یه مدته دارم


1 – یه مدته دارم روی خودم کار می کنم بعضی شبا که حسش نیست الزاماً مسواک نزنم، فقط به خاطر دلم
2 - می گویند جهاد بر ضد روزمرگی، به هر قیمت
3 – واقعیت اینه که هرگز روز تولدم یه روز خاص نبوده، به همون بی مزگی و بی حسی لحضه تحویل سال، اصولا تولدم اتفاق مهمی محسوب نمیشه، حداقل برای خوم

4 – اصولا ارضا کننده ترین های من، ناگهانی ترین هایم بوده اند، چه انسان، چه لحظه، چه حرکت، صرفنظر از برد یا باخت
5 – تولد تکراری ترین اتفاق زنده گی نیست؟
6 – عشق کاملترین ارگاسم بی خبر زندگی من بود... و یادمان تولد عشق هم به همان بی مزگی مرور ارگاسم بعد از وقوع

کیوان

:: و اینگونه دراااااااااااااااااز زاده





و اینگونه دراااااااااااااااااز زاده شد



کیوان

:: احمق تر از راننده تاکسیهایی

احمق تر از راننده تاکسیهایی که کمربند ماشینشونو میندازن رو شونشون و قفلش نمی کنن، راننده تاکسیهایی هستن که کمربند ماشینشونو میندازن رو شونشون و قفلش نمی کنن!
*********

داستانهای جانباز یک درصد و که شنیدین؟ چقدر خنده داره بیچاره، ولی خداوکیلی یک درصد این بدن کوفتی که سالم کار نکنه، زندگی چه ریختی میشه؟ مثلا تاول نوک شصت پا، یه دندون درد 48 ساعته ناقابل، یا همین آفت تخمی داخل لبهای قنچه ای بنده، قشنگ زندگیمو تیره و تار کرده... اونوقت بنده یذره همچین از ننریمه که در کمال صحت و سلامت به خاطر یه مشکل فکری به زمین و زمان فحش میدم، نه؟
*********
باور نکردنی: شرکت واحد یه تعداد اتوبوس کولردار فوق العاده خوشگل تو خط انقلاب - امام حسین راه انداخته، تولید وطن، شیشه دودی، طرح جدید، آدم هوس می کنه بی خیال تاکسی بشه، این واقعا یه نقطه عطفه، جدی میگم
*********
پ.ن: قابل توجه بچه های اتاق فرمان- در متن فوق از هیچ کلمه سکسی بجز یکی از اعضای بسیار راهبردی بدن آقایان استفاده نشد که آنهم کاربردی ضروری و غیر سکسی بود.
کیوان

:: از اتاق فرمان اشاره کردند

از اتاق فرمان اشاره کردند که نوشته های شما بجز سکس و بوس و این اراجیف چیز دیگری در موضوع ندارد،
ما هم گفتیم که خوانندگان ما می فهمند که در پس داستان چیزهای دیگریست، تازه ما از اول اعلام کردیم که می خواهیم انقدر بگوییم تا قبح داستان بریزد،
مجددا از همان اتاق فرمان پرسیدند شما آخرین بار کی سکس...؟!!
گفتیم ای بابا،
گوز چه ربطی به حرکات دیروز و امروز ما دارد؟!!
گفتند تصور می کنیم شما عقده سکس و بوس پیدا کرده اید!!
گفتیم خوانندگان ما احتمالا می فهمند که عقده در جای دیگریست،اینجا ایران است، سکس فراوان است، اما حرفش نیست، اما چشم، سکسش را کم می کنیم، بوسش را اجازه بدهید بماند، معاشرتش را هم چشم... بیشتر می کنیم، امر دیگر؟

کیوان

:: اون شبا که ما دوتا

اون شبا که ما دوتا عقب پاترول مشکیه میشستیم و چهارتایی کون تهرونو پاره می کردیم، اون شبا که از اون بالا شهرو تموشا می کردیم و نوبتی تو اتاقا گم و گور می شدیم، حتی اون شب که توی آسمون تا صبح مثل فرفره چرخیدیم و ودکای سک زدیم، اون شبا درست وسط وسط خودِ خوشبختی بودیم... الان یکی از تمرینای مهم زندگیم اینه که خوشبختی رو دور و بر خودم ببینم بجای اینکه درد آینده کوفتی یا گذشته با تو بودن حتی این یه لحظه رو هم ازم بگیره، این شاید بزرگترین درس بود.
کیوان

:: پارو پارو پارو...رودخونه عمیق، سبز

پارو پارو پارو...رودخونه عمیق، سبز و کمی ترسناک...پارو پارو پارو... اولش که قایقو زدیم به آب آفتاب همه جا ولو بود...پارو پارو پارو... دل توی دلم نبود...پارو پارو پارو...همیشه از آبی که نتونم تهشو ببینم، از آب کدر وتیره وحشت داشتم...پارو پارو پارو...دلهره تجربه کردن ناشناخته، پرتاب شدن توی آب و تحت شفقت رودخانه بودن که آیاتا کجا بکشاندت، ماهیهایی به طول 1.5 متر و صخره های سیاه...پارو پارو پارو...دلهره و هجوم هیجانی که در برخورد با اولین موج و صخره سار(Rapid) رودخانه حس می کنی...فریاد راهنما که Get Down, Down Down, Down in the raft, سریع طناب کنار قایق را محکم می چسبی میشینی کف قایق پاروت رو عموری می کنی و منتظر رودخانه ای تا چه کند... قایق کج می شود، علی رغم همه تلاشها به درون آب 8 درجه پرتاب می شوی، در همان حال L از سمت دیگر قایق سر می خورد و از روی تو به عمق رودخانه پرتاب می شود... زیر آب غوطه می خوری و به سطح آب می آیی هنوز پارو در دستت است، گفته به هیچ قیمتی رهایش نکن...به سمت قایق شنا می کنی، از گوشه چشم M را میبینی و هومن که تلاش می کند به سمت قایق و به سمت خود بکشاندت…فریاد خودت و Mرا می شنوی: This Water is Fuckin’ Cold به قایق می رسی دستت را به طناب می گیری و دست و پا می زنی که آب خروشان بدنت را نبرد... راهنماM را به درون قایق می کشاند، هومن را هم در حالی که می گوید:Her First به درون می کشاند و می گوید:No You First…آخری هستی و تازه L را که فشار آب با خود برده چند صد متر آن طرف تر در قایقی می بینی…پارو پارو پارو...رودخانه باریک تر می شود...کاجها و سپیدار های بلند کانادا در دو طرف رودخانه سر به فلک کشیده اند... رودخانه ای که سمت راستش از آن انتاریویی های انگلیسی زبان است و سمت چپش از آن کبکی های فرانسه زبان...پارو پارو پارو...زیباست و با عظمت...مبهوت ارامش و شکوهی...پارو پارو پارو به قایق
مارال کریمی
تورنتو

:: ببین پسر جان، به نظر

ببین پسر جان، به نظر من حال این دخترک داره از رفتار پاستوریزه تو به هم می خوره، این دلش بوس می خواد، نه تنها خودش، بلکه همه بدنش بوس میخواد، تا کی می خوای توی چارچوب فکری خودت استریل بمونی؟ تو که از یه تغییر کوچیک درزندگی خودت عاجزی، چطوری قراره بشی مدیر نسل نو این مملکت؟ خوابیدن با یه دختر اولین چلنجیه که باید برای مرد شدنت انجام بدی، باور کن، تازه تو می خوای ازدواج کنی و بعد زناشویی رو بشناسی؟ اما من میگم زناشویی کن تا توان ازدواج پیدا کنی، خیلی باید شانس بیاری که با این وضعیت کارت درست شه... برات دعا می کنم.

بابا کیوانت

:: رفتم توالت باشگاه، دیدم یه

رفتم توالت باشگاه، دیدم یه چیز خیلی ناجوریه اون وسط، حالم به هم خورد از قیافش، گفتم خاک بر سرتون که اسم خودتونو گذاشتین ورزشکار، بعد حس کردم یه جور خاصی بود اینکه دیدم، از سر کنجکاوی دوباره بهش دقیق شدم دیدم واویلا، یارو حق داشته، یه چیزیه که سِیلم بیاد حریفش نیست! یعنی باید گلاب به روتون آسیاب بشه تا رد شه، یحتمل طرف پیشکسوت بوده، ماشاالله…
**********
با آرش نشسته بودیم کنار پاسداران توی اُتُلش داشتیم حساب کتاب می کردیم، ناگهان دو دخی در یک مزدا از روبرو دیده شدند و من حییییض ندیده و نشناخته نیشم باز شد، خانم هم نه گذاشت و نه برداشت وسط خیابون کوبید روی ترمز! بلافاصله پشت سرشم ترافیک صف بست، صحنه شده بود عین کنار بزرگراها ولی یه نمه برعکس، من که رنگم پرید، آرشم تو کف بود، راننده مزدا بدک نبود، ولی کمکش یه دخی… دخی که چه عرض کنم یه مادربزرگ 37 -8 ساله بود وحشتناک، به آرش گفتم رفیق اگه به زور بردنمون من که با رانندم، گفت منم فرار می کنم!!! خلاصه ما مثل سگ پشمان و مامان هم ولکن نبود، تا بالاخره یکی از راننده های پشتی یه فحش خیلی مودبانه حواله خانم کردند و مزدا ناچار به حرکت شد، ما هم الفرار! تازه آن لحظه بود که فهمیدم اصلا شهامت بلند شده بودنو ندارم!
**********
جنوب شهید زین الدین که به سرم زد با مدرن تاکینگ لایی 140 تایی بکشم، یدفه خیلی بی ربط یاد تو افتادم؛ می دونی بعد از یه خلسه کوتاه، اون آخر بزرگراه یهو دیدم هم دارم لایی می کشم هم بزرگراه تموم شده هم به خاطر به دست اوردن تمرکز دارم با شصت دست راستم ناخون سبابمو می کَنَم… هنوز زندم عزیزم، زندگیمو مدیون ناخونمم
**********
HELL WITH YOU
**********

K1

:: 35 درجه و سرچ روز:زن+پرده+بکارت+دختر+کون!!!!!من

35 درجه و سرچ روز:

زن+پرده+بکارت+دختر+کون
!!!!!
من بی تقصیرم
K1

:: خدایا منو به.....کُش قبرستان

خدایا منو به.....کُش




قبرستان مونتریال (تابستان 2003)



کیوان

:: ترسم از معصومیت چشمهای کودکانه،

ترسم از معصومیت چشمهای کودکانه، کلام ملتمس و نگاه مستت به اندازه وحشتم از عاقبت سکسی بود که روزی فکر می کردم اون روسپی خیابون فرشته با زخمهای خطی روی بازوش ممکنه برام به ارمفان بیاره، گرچه نتیجه خیلی می تونست متفاوت باشه، ولی وحشتش به اندازه پریدن مستی و بر باد رفتن مزه خیلی از شبها بود...سالها، یک سال با کنجکاوی، دو سال با احتیاط و یک سال با ترس، مستی و راستی و وحشت... باور می کنی اون شب در حضور مامور کلانتری بسیار آروم تر از مقابل نگاه سهمگین تو بودم؟ دو حس همزمان عشق و انزجار بدون حد وسط، شاید چیزی جز این دو از طرف تو برام مایه نگرانی و وحشت نبود توی این سالها... هردوتاشو با هم به دست اوردم، تبریک به من.
کیوان

:: دیدی یه آمپلی فایر و

دیدی یه آمپلی فایر و که میخوای از جاش در بیاری باید کلی سیم و کابل ازش بکشی بیرون؟
شوهر این خانمم در حالی که تازه 24 ساعت بود دختره عمل کرده بود، موقع زلزله توی طبقه 7 بیمارستان، همه سیمای زندگانی رو از زنش کشید بیرون و روی دست اوردش پایین! عجیب این بود که وقتی سیماشو دوباره وصل کردن هنوز کار می کرد!!!



Background...




Honey
Told you that I hate lies?
Do you remember the first one? Are you in love? No…
No?
Do you remember the second one and so on?
I have ever told you shouldn’t dance with someone?
Have I?
Sounds reasonable to you?
Fine, be like that. This is the only thing you'll be left with: a lost friendship, that's the only thing
Sounds reasonable to you?
Doesn’t sound reasonable to me at all
To me, telling lies specially to help saving someone close, to make a temporary relationship work, to help the time pass, to save someone close by, is horrible
Didn’t you play me? Didn’t you enjoy it when you told me somebody thinks that I like getting physical with all girls?, touching them?
Honey
The red rose is not my solution, neither is yours yours, accept the situation, don’t play with it just like your close friend, right now, you both the same
Honey, to be honest, that’s the only solution…
I’m sad, so sad
K1