
اواخر پارسال پیچیدم به پرو پای شرکت که تولیدش کنیم، معتقد بودم که مایه نجات تشکیلات و انفجار فروشه، روسا هم قبول داشتن ولی می گفتن تو این بحران مالی یه قِرون نمی تونیم سرمایه گذاری جدید انجام بدیم، مخصوصا قالب سازیاش خیلی سنگین می شد. با وجود درس که لولم کرده بود، یه پام تهران بود و یه پام جزیره، راه افتادم اینور و اونور پیش اونایی که میشناختم، بالاخره یه درصدی از پولو جور کردم به عنوان مشارکت با تعهد شخصی خودم، ریسک بزرگی می تونست باشه، خصوصا در صورت شکست. به کارخونه نگفتم که همش جور نیست، از اون کارای خرکی، گفتم برین جلو من پول تزریق می کنم. عملا سیستم با تمام قوا رفت به جنگ پروژه و برای اولین بار در تاریخ شرکت فقط با دوماه تاخیر نسبت به زمان محاسبه شده، نمونه اولیه 20 روز پیش برای دفتر مرکزی ارسال شد.
یادتونه گفته بودم وقتی از همه دنیا می بُرم به کار پناه می برم؟ باش میلاسم وعشق بازی می کنم؟ کسی توی شرکت نفهمید که چه حسی داشتم من اونروز، عین بچم به سرو گوشش دست می کشیدم و بال بال می زدم، توی سوراخ سمبه هاش سرک می کشیدم، شهوتمو سرش خالی می کردم، هوم... نمی تونم بگم چه حس و حالی بود، از اون ارضاهایی که حسش به این مفتیا ولت نمی کنه
یه خصیصه جالبی تو خودم کشف کردم این روزا، اینکه بیماری پدرم عینا به منم منتقل شده، مرض تولید!
کیوان







