روز 1 رئیس: از خودت عرضه نشون بده زود رشد می کنی
منشی: تمام سعیمو می کنم
روز 3رئیس: ماشاالله خوش لباسم که هستی، پسرا باید دنبالت باشن
منشی: (یه نمه سرخ، بالبخند ملو جواب میده)
روز6رئیس: امشب مهمون من شام بیرون
منشی: مرسی، خونه خالم دعوتم
رئیس: خوب فردا شب میریم
منشی: ( تا حدودی غافلگیر شده)، اوکی!
فردا شبرئیس: خوب قهوه هم خونه ما
منشی: ببخشین آقای رئیس، نمیتونم بیام منزلتون، باید زود برم
رئیس: (یه نمه دلخور)
روز 8 منشی: (با لبخند مرموز و در حالی که گوشی تلفن را نشان می دهد و فکر می کند کشف مهمی کرده) آقای رئیس خانمتون!
روز 10رئیس: به به... چه مانتو خوشگلی (از این مانتو زیپیا که زیپشم کجکی از بالا میاد پایین، خوبم می چسبه) مبارکه... (در حال پایین کشیدن زیپ مانتو و در فاصله 10 سانتیمتری گردن)
منشی: ببخشین آقای رئیس ( با خشونت مهربانانه ای دست رئیس را از روی مانتو دور می کند و از او فاصله می گیرد)
شب 10 (تلفن)رئیس: چرا فلان کاغذ و زیر اون یکی کاغذ گذاشتی، روش نذاشتی؟!
منشی: آخه...
رئیس: به هر حال بهتره که فردا بیای تسویه حساب کنی که بعدا دلخوری پیش نیاد!
روز 11 منشی: (در حال بار گذاشتن قرمه سبزی در منزل، رو به من) کار سراغ نداری؟
ایران اون یکی دختره
روز 1 منشی: هر چی شما بگین جناب رئیس
روز4منشی: آقای رئیس، اشکال نداره وقتی کسی توی شرکت نیست من روسریمو بردارم؟
روز 6منشی: (بدون اجازه رئیس، یه این نتیجه می رسد که شاید مانتو هم نیاز نباشد)
رئیس: نه عزیزم، اینجا خیلی جالب نیست، راستی میخوای شام مهمون من باشی؟
منشی : (با ناز) آخه...
رئیس: اوکی پس؟
منشی: اوکی!
روز 8رئیس : (هنگام بلند شدن از روی صندلی) اوخ خ! کمرم!
منشی: (دو نقطه دی!)
روز 120رئیس: از کارت راضیم، یکم تاخیراتو کم کن... راستی از اون دوستت خوشم نیومد، بهتره بیرون که میریم آدم دنبال خودت نیاری
منشی: چشم آقای رئیس
روز170رئیس: یواش!
منشی: چشم آقای رئیس!
منشی: (در حالی که خودشو لوس می کنه) یه ماشین برام بگیر تا نَکّنَمِش!!!
رئیس: پد...ر سو...خته...
روز250منشی: (در ماموریت خارجی) وای رئیس! نمیدونی اینجا چه هوایی داره، خودتو برسون تا پسیای آنتالیا نخوردنم!
روز 310رئیس: زنم زنگ زد بگو مُرده!
همان روز 310منشی: (در حال پچ پچ در تلفن) گیر نده ده! شرکت کار ریخته سرم، امشب نمیرسم بات بیام
روزی از روزهارئیس: (در دفتر خود به فکر فرو رفته، فکر می کند که این منشی چقدر در
روحیه سازمانی شرکت موثر بوده!)
منشی: (پشت میزش به فکر فرو رفته، به موبایل و سوئیچ کنارش خیره مانده و فکر می کند که این کار چقدر در
روحیه جیبیش موثر بوده)
مادر منشی: (در خانه و روی فرش اهدایی شرکت نشسته و
سعی می کند فکر کند که این رئیس دختر او را مثل دختر خودش می پرستد!)
کیوان