Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: سورپرایز


خاطره اون نفوذ استراتژیک شبانه من به خونه دانشجویی معشوق توی شهری مثل جهرم، انقدر برام زیبا و موندگار شده که هربار گذارم به این شهرهای پرت و پلای مورد لطف دکتر جاسبی میوفته خاطره اون شب برام
زنده میشه
ساعت یک نیمه شب در شرایطی که مسافرکش مخلص در تمام مسیر مجبورم کرده بود سخنرانی مفصل آقا رو با جزئیات کامل گوش کنم، -مرگ بر امریکا - گویان به جهرم رسیدم. شهری فوق مذهبی که دختران دانشجو در اون به اجبار چادر به سر دارن، بدبختی این بود که آدرس رو هم به صورت پستی داشتم و خودم در نقش یک نامه جهت سورپریز وارد شهر شده بودم! خلاصه بعد از جست و جوی ناموفق به کمک راننده متعهد، با رفیق شفیق تماس گرفتم و سعی کردم بدون صدور هرگونه سوتی آدرسو بپرسم. سوتی ندادن به اونجا کشید که گوشی رو بدم به راننده که مثلا محلی بود تا بلکه سر از مسیر در بیاره، بهش گفتم: با مادرم اینا صحبت کنین لطفا!!! وای که چه لطیفی بود این مادر... خلاصه آدرس مورد نظر پیدا نشد که نشد و ما نیم ساعتی بین بانک صادرات اول و بانک صادرات دوم و فلکه بزرگ و فلکه کوچیک دوران کردیم و همچنان در حال گشتن در نیمه شب سوت و کور بودیم که دیدم غوزبالاغوز گشت محترم پلیس در حال نزدیک شدنه، آب از سرم گذشته بود و با پلیتیکی قبل از اینکه بازجوییم کنن پیشدستی کردم، ناله کنان پریدم جلو ماشین که ای هوار این آدرس یار من (مامانم اینا) کجاست؟! جناب پلیس هم دست بنده رو گرفت و خیلی کول تحویل دوست دخترم داد، به همین راحتی.
پ.ن: بقیه داستان بستگی به قدرت تخیل خواننده داره، اما دستتونو باز می ذارم که اگه تونستید با من پرواز کنید

کیوان

:: رئال در ویرچوال

زمان اول
یکی میاد، 16 سالشه، یه دختره، با همون لطافت و صداقت یه دختر 16 ساله، همون تمیزی دختری که تازه جوشای صورتش قیافشو به هم ریخته و داره آماده میشه فرم اصلیشو پیدا کنه،
یکی دیگم بوده، پسره که برق شرارت و شهوت چشای پاک دنیای کودکیشو کور کرده، پسری که از لاو ترکوندن و خوابیدن، فقط فیلماشو دیده و حالا توی قلبش که بماند، توی شلوارشم صدای تاپ تاپ بیداد می کنه،
بییییییییییییب

زمان دوم
دختره همیجوری الکی عاشق شد

پسره جدا از اینکه به ممه هاش فکر کرده بود، همیجوری فکرم می کرد که اگه زنم بشه میشه یا نمی شه، بعد که یه سالی گذشته بود، فهمیده بود اصلا نمی شه!
تازه تو این مدت یه ساله یه دوست دختر واقعیم پیدا کرده بود و خوابیده بود و تو فاز اول عاشقی رفته بود و بیرونم اومده بود و فارقم شده بود و بینشم کلی دوباره خوابیده بود و فکر کرده بود تمام دخترای دنیا متکای سوراخ دارنو فکر کرده بود دخترا طبیعیه بجای لذت بردن اداشو در بیارن و فکر کرده بود فقط همون یه نفرتوی دنیاست که آخرش ممکنه بگه من باکره نبودم و یکسال منتظر بودم تو زحمتشو بکشی بلکه بیوفته گردنت وبرای اولین بار فهمیده بود یه سکس کامل میتونه هییییچ لذتی نداشته باشه، و نهایتا حالی کرده بود با خودش و ارادش

زمان سوم
دختره همینجوری عاشق و ساکت مونده بود و همچین کول با یه عده دیگم معاشرت می کرد که بدی نگذره، پسره هم که تو عوالم خودش دخترارم می پایید و خیلی کول ارتباطشو با این دختره کول تو مایه جاست فرند! ادامه می داد

زمان چهارم
بعدا هردوتاشون فهمیدن که یه جاست فرند خیلی کوول میتونه بییییییییییییب
زمان پنجم
بالاخره یه سفری پیش اومد برای دوتا کول که بییییییییییییب
زمان ششم
ایندفه پسره از وسطای زمان سوم یه دوست دختر فابریک پیدا کرده بود که آخرای زمان چهارم کارشون به عشق و عاشقی کشیده بود و آخرای زمان پنجم تو مایه های برک آپ بودن و غصه خوری و کلی در مورد ازدواج فکر کرده بود، ولی اینا اصلا دلیل نمی شد که یه رابطه جاست فرندی بییییییییییییب
که نهایتا هم خدا دلشو نشکوند

زمان هفتم
پسره همبنجوری هی نگران دختره بود که این عشق نوجوونی دلشو نشکنه و دختره هم از شدت نگرانی که دلش نشکنه سعی می کرد با دوستای دیگش معاشرت کنه، ولی بییییییییییییب
زمان هشتم
دختر به خاطر کول بودن بیش از حدش به پسر گفت که دیگه به ازدواج با اون فکر نمی کنه و دوست داره همینطوری هی بیشتر جاست فرند باشه، پسرم که هنوز درگیر خلا فابریکش بود،
بییییییییییییب

زمان نهم
بییییییییییییب

زمان دهم
پسر یهویی فکر کرد که خاک بر سرش که فکر می کرد بزرگ شده، حالا همینطوری جاست فرند داره لاو می ترکونه و دختررم گذاشته وسط شوکولات عشق نوجوونیش که هی قلت بزنه و بیشر عاشق شه، یهویی گفت که دیگه بسه و این نشد که جاست فرندی باشه با این ماچ بییییییییییییب ،
زمان یازدم
دختر ضربه ای خورد از این تغییر جاست فرندی بییییییییییییب به جاست فرندی منطقی و پسر دلش سوخته بود ولی سعی می کرد دیگه خیلی قاطی نکنه که دختر خودشو پیدا کنه

زمان دوازدهم
خاک برسر خونواده های ایرانی بییییییییییییب ولی فردا صبحش خیلی کول کسی چیزی یادش نبود!

زمان سیزدم
یه پرانتز باز شد، پسر به خاطر شرایط خیلی خاصی که خودش فکر می کرد خیلی مهمه تصمیم گرفت در داخل یک پرانتز بییییییییییییب
آخرای توی پرانتز پسر فهمید که ای دل غافل، خاک بر سر بییییییییییییب
، دوباره بازی رو شروع کرده و خودش خبر نداره، بنابراین پرانتزو به شدت بست، طوری که خودش و دختر آنچنان به علامت پرانتز بسته خوردن که چند روزی وضعیت مراقبتهای ویژه پیدا کرده بودن

زمان چهاردهم
وسطای زمان هشتم، نهم، یکی به پسر گفته بود هرچی این زمانارو بیشتر بشمری، این دختره بیشتر ازت متنفر میشه، پسرم خندیده بود که نه بابا، چی میگی، ما یه جاست فرندایی هستیم که همینجوری تا آخردنیا هستیم، بعد با دختره رفتن صحبت کردن، تصمیم گرفتن دیگه جدی تا آخرش همینجوری جاست فرند بمونن، کار بی تربیتیم نکننن

زمان پونزدهم
ای دل غافل، این پسره چرا بمبارون خبری داشت می شد؟ هرکی که رد می شد یه ماجرایی از سیزده چهارده تا زمان که مال چهار پنج سال متوالی می شدن براش می گفت که بییییییییییییب
دختر اما این حرفا حالیش نبود، انتقام، انتقام، انتقام، بییییییییییییب
ولی یه چیزی تو گلوش بود که نفسشو می گرفت، دختر هنوز نفهمیده بود که چقدر خشمگینه
زمان شونزدهم
پسر خیلی امیدوار بود که کار به جایی نکشه که ناچار بشن نوبتی پشت هم صفحه بزارن و تخریب شخصیت کنن و خیلی کول زندگی همو به گه بکشن، ولی این حسم می کرد همه چی اطرافش خیلی گهی شده... براش جالب بود که ناخودآگاه تو این کثافتکاری شریک کرده خودشو

زمان آخر
پسر حسابی یاد اون روزا و رفیق فابریکش افتاده بود که وقتی تصمیم گرفته بودن با هم ازدواج نکنن، هرکی رو که پشت سر پسر حرف می زده پاره پوره می کرده و حاضر نبوده کسی جز خودشون دوتا حق قضاوت داشته باشن
دختر ... من آخه دختر نیستم که بدونم چی تو کلش بوده

پ.ن: حدود 30 ثانیه بعد از پابلیش شانزده زمان زندگی پسر، موی دختر را آتش زدند، وبلاگ پسر را پیدا کرد و همان که دیشب دیدید! سپس این ماجرا باعث شد که گه های پخش و پلا شده جمع آوری و با انظباط فراوان دفن گردد، و رئال پسر در یک ویرچوال جنگ زده پابلیش شد!
کیوان

:: رئال ویرچوال


می گویند جان فدای رفیق، عرض کردم جان من فدای معرفت
همیشه از روزی واهمه داشتم که روابط بیرونی ام دنیای وبلاگم را محدود کند، امشب بلندترین پست این وبلاگ و برای اولین بار یک پست این وبلاگ به فرموده حذف شد

بنابراین دو ترین همزمان رخ داده، همین هم عشق است که زندگی را ساده باید انگاشت

کیوان

:: عاشقانه



بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و یک – صفحه آخر، پاراگراف دوم(بدون دخل و تصرف)
...با حالتی دیوانه وار هربار که با همیم به جزئیات بدنش و صورتش دقت می کنم، او را همسرم تصور می کنم و غرق در تفکرات خودم می شوم... آیا صورتش مناسب است؟ آیا بعدا از فرم بدنش خسته نخواهم شد؟ آیا سینه هایش بزرگ است؟ آیا کودکی اش که حالا زیر چتر تجربه کم رنگ تر شده دلزده ام نخواهد کرد؟ آیا اصلا چند سال... و سوال اصلی: آیا پشیمان نخواهم شد؟ این رابطه را به خاطر دغدغه ازدواج قطع کردم و حالا مانند یک بیماری که با مسکن آرامش کرده باشی بسیار حادتر و جدی تر از گذشته سرباز کرده، و عجیب برایم بی تفاوتی، آرامش و شادابی بی حد اوست که گویی به هیچ مطلب جدی فکر نمی کند و هیچ غمی در دنیا ندارد...
... این همه چنگ انداختن به در و دیوار همه برای رهایی از بند عشق او بود که الان خود را صیدی خسته، پس از تقلای فراوان و بشدت درگیر تار و پود تور صیاد می بینم، شاید در زندگیم کمتر اینچنین عمیقا خسته و سرخورده بوده ام...

پ.ن: معجزه زمان
کیوان

:: دخترک


نشستم توی ماشین، درو که بستم همچین توی عوالم جو زدگی و شلوغ بازی گفتم:
بابا ... ماکسیما!
سرشو آروم تکون داد و بی حوصله گفت: نه... نه
گفتم: نه چی ؟
گفت: این وضع دلیل اصلی همه مشکلات منه، میدونی، آرزو می کردم کاش توی یه خونواده معمولی به دنیا اومده بودم
اومدم بگم ناشکری نکن، پیشدستی کرد: ناشکری نمی کنما، خداروشکر، ولی باور کن دیگه خسته شدم...
یدفه توی ذهنم برگشتم عقب، دوسه ماه پیش توی وزرا که از رستوران اومده بودیم بیرون، همین گلایه هارو از- بی ام وه - خوشگلش می کرد، می گفت نمی خوام، به خدا نمی خوام، با این لعنتی نه پسر حسابی میاد طرفت، نه کسی جرات می کنه باهات ارتباط برقرار کنه

دندرو که گذاشت روی درایو، یه سی دی چپوند توی سیستم، دیدم آه اسپیکرا بلند شد، یادم نمیاد، فرامرز اصلانی چیزی بود، گفتم: منم الان می زنم زیر گریه ها
گفت: بی ام وه که میدونی، سپرش اونروز توی تصادف شکست، خوابوندمش، یارو گفته یک و نیم خرجشه که از اونور بیارن، بیمه هم داره ولی نمیخوام از بیمه بدم، بابام که از امریکا بیاد میفهمه، باید خودم بدم، حالام ناچارم با ماشین بابام بگردم، همین چنتا آهنگو گوش میده اون... باز رفت تو فکر

دیدم اوضا خیلی خرابه، گفتم: تو چرا یکمی با یه گروه پایین تر معاشرت نمی کنی؟ توی دوستات که هستن چند نفری، یکم بیشتر با ماها بچرخ، فاصلرو کم کن
گفت شاید بابا بزاره، ولی توکه میدونی مامان من چجوریه، خیلی گیر میده که من با کی برم و بیام، تازه پسرای هم قد و اندازه ما همه یا تزریقین یا زن باره یا قرصی، نه توی پولدارا میتونم بگردم نه با پایین ترا، داستان همایون و که یادته، هنوز خونوادم تو شوکش موندن

دوباره ذهنم پرید، یاد پارسال افتادم، با بچه ها رفته بود داونتان و مست پاتیل برگشته بود، میدونم این دختر چقدر هایپره برای خودش، همچین با هیجان تعریف می کرد که توی اون خرتوخری دست طرف تا توی سینش رفته بود، ولی وقتی به نافش رسیده بود یگ گازی تحویلش داده بود که خواب و مستی و شهوت همه با هم از سرش پریده بود، نمی تونستم این خودداری و تواناییشو بندازم گردن ارادش، بلکه یه تفکر بود، یه ورود ممنوع بزرگ

یا همین عید امسال، پسره توی بردوبی رسما داشت توی ماشین بهش تجاوز می کرد، وقتی که کاملا به ته خط رسیده بود محتویات معدشو تقدیم سرتاپای مردک نیمه عریان کرده بود، پسرک تا روزها نمی تونست الکل بخوره...

خیلی سعی کردم که یه چیزی بگم که شبیه یه راه حل باشه، ولی واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید، شاید، جز اینکه مامانشو دور بزنه و با ما درجه دوها بپلکه... ولی مگه می شد؟ تازه خودشم مال این حرفا نبود، شب به شب اگه گزارششو رد نمی کرد خوابش نمی برد
گفت: به خدا این سه روزه جز گریه کاری ندارم، میگرنم اود کرده و هی بالا میارم، خسته شدم... خسته
اطلاعاتمو مرور کردم، این دخترک بیست و چند ساله مرفه هنوز توی رختخواب نرفته بود، هنوز نخوابیده بود

رسیده بودیم در خونه، گفتم: به هر حال و طبق معمول، میدونی که من پشتتم، چیزی بود در حد توان من دریغ نمی کنم،
انگشت سبابشو برد سمت لبش و ماچ کرد، بعد اورد چسبوند به لپ من، گفت: لاو یو
گفتم: لاو یو تو
ماکسیما رفت

کیوان

:: ریکاوری (بازیابی قوا)

یکی از اصول اصیل زندگی است، به معنی گذار و بازیابی توان پس از بحرانهای عاطفی و ضربات روحی به هر دلیل منجمله شکستهای عشقی، بحرانهای عاطفی، از دست دادن عزیزان و حتی ورشکستگی می باشد.
در طی دوره ریکاوری (تا حدودی همان نقاهت) شخص سعی می کند خود را با شرایط جدید تطبیق داده و زندگی را از نو آغاز کند.
قابلیت افراد در پذیرش تغییرات ناخواسته و خصوصا کنار آمدن با فشارهای شدید عصبی، به طور قطع نقش اساسی در موفقیت آنها در زندگی دارد. ماتم زدگی و در سوگ حوادث زندگی ماندن یکی از بزرگترین علل سیر قهقرایی در افراد است(دکتر کیوان)

**************

ببین جانم، به خدا این دفه سومه که من دارم ریکاوره تو میشم! ریکاورم داره مستهلک میشه دیگه، سر به سر این عواطف من نذار، منم که حساس...

کیوان

:: LET'S GO BACK TO THE LIFE

LET'S GO BACK TO THE LIFE
بعضی وقتا این موبایلرو انقدر می مالم تا زنگش بیاد
یه حالی میده...

:: من دوست می مانم


دیدی که گاهی درارتباطات دوستانه انسان مبهوت استراتژی های عجیب و غریب رفقا می ماند؟
دیدی کسانی را که از عمق دوستی ها واهمه دارند؟
دیدی که چقدر سخت به نظر می رسد دختر بودن و پسر بودن و دوست بودن و جنبه داشتن و چشم نداشتن و راحت بودن و ارتباط داشتن و ادامه هم داشتن؟
یا که چقدر پیچیده می ماند نظر داشتن و تیک و تاک زدن و چندی بعد به هر دلیل و هر مصلحت نظر نداشتن و تیک و تاک هم نزدن ؟
دیدی که در آغوش دیگری باشد و هنوز هاله های مالکیتش دور و برت بپلکد؟
یا که چقدر شهامت می طلبد اینکه فریاد بزنی الان نیستم، فردا خدا بزرگ است؟!
دیدی که چه سخت است صراحت داشتن و - نه - گفتن؟ و چه بازی رایجیست در آبغوره خواباندن و آینده را سنجیدن؟
دیدی که چقدر زور به همه جای آدم می آید که کول و محترمانه و بعضا با جنبه حفظ ظاهر کند و حفظ ارتباط و همانقدر کول و غیر محترمانه و بعضا کنایه آمیز بی پاسخ بماند؟
دانی که چه اشتباه بزرگیست در لحظه رفاقت کردن و در همان لحظه هم نارفیقی و تمام پلهای پشت سر را با دینامیت بر باد دادن؟
در تلاشم برای سیر سلوک، خواستم که بخشنده ای بزرگ باشم و دوستاری پایدار، حس زیباییست

پ.ن: با تو نبودم رفیق

کیوان

:: درآغوشم بکش، اما بی دلیل لطفا


از یه چیزی توی زندگیم ترسیدم، خیلی جدی ترسیدم، انقدر که این پناهگاه ویرچوال هم سر ازش در نمیاره... خیلی بده آدمی که خداش تو مشتش جامیشه، تصور مرگ دیگه آزارش نمیده، و یه جورایی احساس قدرت منطقانه و نه سرکشانه میکنه در حد له کردن همه موانع دنیا، اینطوری بترسه
خوبه که زندگی چندوقت یه بار بزنه در کون آدم، ولی در حدی که بشه دوباره جمع و جورش کرد، ناکار نکنه امثال من سگ جونو
برای جنگ جدیدی صف آرایی می کنم، حمله کنم یا می کنی؟

خدایش دیگر در مشتانش جا نمی شود - دلم برای خدایش سوخته بود
کیوان