
خاطره اون نفوذ استراتژیک شبانه من به خونه دانشجویی معشوق توی شهری مثل جهرم، انقدر برام زیبا و موندگار شده که هربار گذارم به این شهرهای پرت و پلای مورد لطف دکتر جاسبی میوفته خاطره اون شب برام
زنده میشه
ساعت یک نیمه شب در شرایطی که مسافرکش مخلص در تمام مسیر مجبورم کرده بود سخنرانی مفصل آقا رو با جزئیات کامل گوش کنم، -مرگ بر امریکا - گویان به جهرم رسیدم. شهری فوق مذهبی که دختران دانشجو در اون به اجبار چادر به سر دارن، بدبختی این بود که آدرس رو هم به صورت پستی داشتم و خودم در نقش یک نامه جهت سورپریز وارد شهر شده بودم! خلاصه بعد از جست و جوی ناموفق به کمک راننده متعهد، با رفیق شفیق تماس گرفتم و سعی کردم بدون صدور هرگونه سوتی آدرسو بپرسم. سوتی ندادن به اونجا کشید که گوشی رو بدم به راننده که مثلا محلی بود تا بلکه سر از مسیر در بیاره، بهش گفتم: با مادرم اینا صحبت کنین لطفا!!! وای که چه لطیفی بود این مادر... خلاصه آدرس مورد نظر پیدا نشد که نشد و ما نیم ساعتی بین بانک صادرات اول و بانک صادرات دوم و فلکه بزرگ و فلکه کوچیک دوران کردیم و همچنان در حال گشتن در نیمه شب سوت و کور بودیم که دیدم غوزبالاغوز گشت محترم پلیس در حال نزدیک شدنه، آب از سرم گذشته بود و با پلیتیکی قبل از اینکه بازجوییم کنن پیشدستی کردم، ناله کنان پریدم جلو ماشین که ای هوار این آدرس یار من (مامانم اینا) کجاست؟! جناب پلیس هم دست بنده رو گرفت و خیلی کول تحویل دوست دخترم داد، به همین راحتی.
پ.ن: بقیه داستان بستگی به قدرت تخیل خواننده داره، اما دستتونو باز می ذارم که اگه تونستید با من پرواز کنید
کیوان







