
تا مدتها قرار می ذاشتی دم بازارچه، با چادر چاقچول میومدی، دستمم که به دستت می خورد به روی خودت نمی اوردی، کار خودتو می کردی، پیر شدم که یه ذره از این چادرت رد بشم، اما اصلا نذاشتی،
بعد یدفه منو بدو بدو بردی دم در خونتون، چادرتو گذاشتی تو، اومدی بقلم نشستی، از آب اون چشمه هه دادی هی خوردم، ولی من دلم می خواست بیام تو، طلبه بودم حسابی دهنمو بچسبونم به آب چشمه،
اون زمان من فکر می کردم فقط اینجوری کامل میشه، یعنی چون ته فیزیکیش اینجوریه، ته تهشم همینه! بعدش هی من زور زدم برم تا تهش، هی سرک کشیدم توی خونه، تو هی زور زدی منو نگه داری پشت در، بعد کم کم... میدونی، نمک قضیه به اینه که من عادت کرده بودم دم در بشینم، حالیم میداد، برای خودم صفا می کردم اون جلو، صدای شر شر آب و قَلَیان و کنیزکان و...، حالا یدفه اومدی میگی بفرمایین تو، دم در بده! نه اینکه نشه ها، ولی فکر می کنم دیگه ارزششو نداره، بابت چی؟ اصلا دنبال چی هستیم مگه ما؟ وقتی آدم با فلاکت خودشو به یه چیزی عادت میده، میدونی که چی میگم؟ حالا بیاد دوباره دنبال یه فرم جدید؟ یه ریسک جدید؟ نه، تعارفم ندارم، همینجا خوبه، آب چشمه کنار باغچتون از همین جلو رد میشه، من سیرابم.
کیوان







