Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: قهقهه


قهقهه دخترکان متلک شنیده را که در کوچه پشتی شرکت شنیدم، به دوستم گفتم می بینی چه فاصله ای داریم با اینها؟ خنده هاشان را می بینی چه هیجانی درش موج می زند؟ اینها بالاتر از زمین زندگی می کنند و هنوز به سطح هم نرسیده اند، چه رسد به این عمق با چنگ و دندان کنده ی ما...
تلفنم: ررررینگ
گوش من بعد از برداشتن گوشی: بوووووق!

دوباره تلفنم: ررررینگ
من: بوووووق!
دو شب بعد تلفنم: ررررینگ
من: بوووووق!
امشب تلفنم: ررررینگ
من: بعله؟!
دخترک (با تمام ناز): اااالووووو!!!!
من: جانم؟
دخترک: مکث
دخترک: ببخشین... مثه اینکه اشتباه گرفتم
من: خواهش – قطع
دوباره تلفنم: ررررینگ
دوباره: بووووق!
دخترم، خواهرم، مادرم، دوستم، نازنینم، من آی دی کالر، کالر آی دی و یا هرنوع وسیله ثبت رکورد تماسهای شما را -ندارم- اگر هم داشتم مثل رفتارم با این بیلبیلک همراه، به هیچ یک از رکوردهای ناموفق زنگ نمی زدم، از سن لاسیدنم با گوشی تلفن هم نمیدانم در عنفوان جوانی چرا گذشته... اتو بزنید، جواب می دهد

کیوان

:: امشب


یه دفه کشف کردم ظاهرم چقدر پوست کلفت و ضمخت شده، اما چقدر دلم می خواد یکی رو بقل کنم، نه، خودمو ول بدم تو بقل یکی، به هیچی فکر نکنم، ولو بشم تا صبح... نه، اینجوری بگم که یکی پیدا بشه که بتونم خودمو ول بدم تو بقلش دوس داشتم، نه اینکه فکر کنی به این راحتیا بشه که من خودمو ول بدم تو بقلش، این عضله های من اتوماتیکی یه دفه خودشونو ول میدن اونجا که باید بدن، این لعنتیا پوست شناسیشون حرف نداره، شک کرده بودم یه چیزیم خراب شده، چیزه، می خواستم بگم چند وقته ول دادن دیگه، تازشم، دیدی باز ترسیدم که چی بشه تا ول دادن؟!
کیوان

آقا جریان این شوهر چیه که واسه بعضی ها انقدر بغرنجه؟ به هر دوز و کلکی متوسل می شن که بالأچره پسره رو به قلاده بکشن. حالا اگه پسره یه پول و پله ای داشته باشه یا مثلاً تخصیلاتش منجر به پول و پله بشه که دیگه هیچی، دختره از روز اول در تب و تابه که چه جوری یارو رو تو مشتش نگه داره. حالا به همه این قضایا زی زی بودن اکثر پسرا رو هم اضافه کن که دیگه نورعلی نور می شه. اصلاً این بیچاره ها یک جوری تربیت می شن که انگار غایت اشون شوهر کردنه. انگار یه چیزی کم دارن وقتی با یه پسری نیستن. آدم فکر می کنه این اخلاق های عصر حجر تو فرنگستان دیگه بعیده، اما چه نشستید که روز به روز داره بیشتر می شه،ایرانی هایی گه تازه از ایران سر می رسن اخلاخشونم می آرن دیگه ... بخدا بده، این کارا رو در حق خودتون نکنید... چی بگم والا از این خلق کج مدار...
پارسال که ایران بودم دختر یکی از فامیلها که یک سال هم از من کوچیک تره داشت ازدواج می کرد. خلاصه یارو هم گیر داده بود به من که: تنبل خانوم تو چرا یکی رو دست و پا نمی کنی؟ دیر می شه هاااااا. گفتم: آخه دست و پا کردنی نیست، بعدشم من هنوز آمادگی روانیشو ندارم، هنوز خیلی کارا هست که می خوام انجام بدم. با چشمهای گشاد شده گفت: مثلاً چه کارهایی؟خوب با شوهرت باشی یعنی نمی تونی کاراتوا نجام بدی؟ گفتم: اصلاً مسئله اون نیست، موضوع اینه که چه اصراریه حالا؟ من به قضیه از اون وری نگاه می کنم، من زندگی امو می کنم، سعی می کنم اون چیزایی روکه دوست دارم یاد بگیرم، از زندگی لذت ببرم، زندگیه مثبتی بسازم برای خودم، حالا اگر این وسط پیش اومد که ازدواج می کنم، پیش نیومد هم من زندگی امو کردم، لذت امو بردم. بعد گفت: خوب آخه همه اینا به چه درد می خوره اگه آدم تنها باشه؟ گفتم که اگر من دوست دارم خیلی چیزا رو یاد بگیرم، برای اینکه ازشون لذا می برم، نه به خاطر ابن که شانس شوهر کردنم بره بالا...
آقا وجداناً ایران اوضاع چطوریه؟ راست می گن همه تب شوهر دارن؟
مارال کریمی
تورنتو

:: دل من، وبلاگ من


دوستمون گفت تم نوشته هات خیلی یکسان شده، راستم می گفت، ولی نکته این بود که باید اینو یه مزیت دونست یا یه مشکل؟ و اینکه اصولا حال و هوای وبلاگ نویسی تا چه حد قانون مدار و نرم پذیره؟ برای خودم جالب بود که اینهمه پست خطابی نوشتم که تازه نیمی هم هنوز روی آنتن نیومدند، پستهایی که مسلما نشان از آشفتگی، ناخشنودی و گاهی شیفتگی من بودند و هستند. پستهایی که تداومشون خواننده های منو به شدت به اشتباه می انداخت، خطابیه هایی که برای من مروری 5 – 6 ساله و برای شما متونی به فاصله ناچیز و شبیه هم بود، در واقع اینهارو می گم چون احساس کردم که پیوستگی و در عین حال بی ارتباطی این پستها می تونه گمراه کننده و شاید توهین آمیز تلقی بشه... اما اینور سکه، که بعد از یک دوره عجیب آرامش، مجموعه ای از حوادث آنچنان زندگی ام را گوریده کرده بود که توان جنبیدن نداشتم، و واقعا این دنیای ویرچوال، همانی که قبلا گفته بودم، مگر مزیتی بالاتر از این داشته که بگویی هرآنچه دل تنگت بخواهد؟ من هم دوره ای را سپری کردم جنگی! بمباران احساسی و ناروهای رفاقتی و چه ها و چه ها، اگر روزی روی این وبلاگ سرمایه گذاری کرده باشم، بهتر از امروز کاربردی برایش نداشتم، پس لقمه ای تکراری را گاه و بیگاه از دست من قبول کنید، گرچه شخصا به این یقین رسیده ام که به قول کامیار آنچه از دل برآید - برای آنکه با نوشته من رفاقت دارد- چه تکرار و چه غیر تکرار، لاجرم بر دل نشیند. شاید برای شما جالب باشه که بدونید این عاشقیها و گلایه ها آنچنان در بستر زمان شناورند که خودم گاهی تقدم و تاخر اونها رو فراموش می کنم
نکته دوم اینکه قبلا تصور می کردم اونهایی که کامنت دونیهای خودشونو سر می برند، معمولا با نگرش آزاد اندیشی و توان فکری بالاتر خودشون رو از این پدیده و بده و بستونهای رایجش مبرا می کنند، اما حالا حس می کنم که بسیاری هم خودشون رو از سیل خروشان نظرات منتقد و ناموافق و بعضا غیر مودبانه نجات میدن و به پشت نریبونهای یکطرفه پناه می برن، گرچه انتقاد خاصی به اون نگرش ندارم، اما من تلاقی احساساتم رو با نظرات گاه موافق، گاه همراه، گاه مخالف، و گاه بسیار درک نکننده خواننده دوست دارم و همینجا سعی می کنم تقابل با نگاه متفاوت جامعه رو یاد بگیرم.
و ختم کلام، قبلا هم گفته بودم هر خواننده آشنایی که کیوان ویرچوال رو در واقعیت غیر ویرچوال میشناسه برای من و وبلاگم به منزله ضربه ای بر طبل مرگه، چه اونهایی که از لحظه اول با خود من و وبلاگم رفاقت موازی داشتند و چه اونها که بعدها و به مرور دیدند و فهمیدند. گرچه گریزی نیست، اما بارها از این گروه خواسته ام که شما را به خدا من رو از این وبلاگ پدر آمرزیده جدا بدونید، به خدا من، زندگی من، رفتار من و منطق من چیزیست بسیار متفاوت از این تفکرات آمیخته و آزاد و بی خط قرمز، حتی اگر به اتفاق مخاطب فحاشی من شدید و کشف هم کردید که این شمایید، ظرفیت تفکیک رفتار ویرچوال من رو از رفتار اجتماعی ام داشته باشید، من در خیابان گازتون نخواهم گرفت، به خاطر دلخوری هایم نیز طردتون نمی کنم، عشقم را هم اگر منطق نداشته باشه تا ابد منتظر باشید تحویلتون نخواهم داد. نیایید نظر بدهید که فلان دختر رو نکوب بچه خوبی بود! هرچه می خواهید بکنید، عمق تفکراتم، و ذهن آزادم رو از من نگیرید، مگر جز اینه که خیلی از شما منتقدین این جسارت و صراحت، شهامت فقط یکبار نوشتن و بلافاصله قورت دادن دستنوشته های رازهای مگوی زندگیتون رو هم هرگز نداشتین؟ نه نه، دوباره با هم مرور کنیم، گفتم: رازهای مگو

کیوان

:: سه خط آخر


... پس پسر جان، حالا که اجبار است دوست باشید، همینطوری قبولش کن... خاک بر سر خودم و خودت و خودش و تمام آنها و اینهایی که می خواستند عروسی ما را ببینند، می شد عین عروسی گوساله و باکتری، شبیه همان گوز و شقیقه

پ.ن: سر این متن باشد شاید روزی دیگر
کیوان

:: Flash Back

از این همه دخترانی که با من بودند اکثرا ظرافتشان راه نمی داد که رانندگی کنند، گرچه استعداد هم به نظرم نداشتند، فقط یکی که ظاهرا بلد بود، همانی بود که کون رالی و ریس و کارتینگ را پاره کرده بود و برای شام که بیرون می رفتیم خودش به خاطر دل من کنار دست می نشست، لایی که من کشید اگر رد می شد که شده بود، اگر جزئی گیر می کرد نیازی به ایستادن نمی دید و اگر خودرو دیگر قادر به حرکت نبود احیانا با طرف درگیر می شد، الکل که می خورد آنچنان بر سر دنیا و خود خدا فریاد می کشید که آن خالق بخت برگشته کار ملت دنیا را رها می کرد و ستاد بحران برایش تشکیل می داد، اگر مود سکسی پیدا می کرد و مست هم بود و از بخت بد توی خیابان بودی همانجا در ملا عام ترتیبت را می داد، اگر لبت به گیر لبانش می افتاد آنقدر به قول ماشااالله می میکید که که تا یک هفته مویرگهایش مسدود می ماند... همه اینها را فوت آب بود، اما نگاه کردن، لمس کردن و سکس را هرگز یاد نگرفته بود.
کیوان

:: جهرم - شیراز


جاده ای را اگر تجربه کنی از شرق به غرب، دقیقا به سمت خورشید غروب، در حلول شامگاهان امتداد جاده به سرابی می ماند بی کران، و خورشید غروب به گلوله ای آتشین که خطوط یک در میان مسیر یکراست به دورن شعله هایش می کشاندت... موسیقی مسافرکش شش نفره اغوایت می کند، روز را تا پایان غروب و غرق شدن خورشید به سمت آن گوی آتشین پرواز می کنی و چشمانت با خطوط غیر ممتد جاده و طنین کوبش آهنگ می تپند و علاءالدین وار به افق آتشی می پیوندی

کیوان

:: untitled


اولین بار که دست رویت گذاشته بودم می دانی صاحب خانه چه گفت؟ گفت این زیادی معصوم است، یکی وحشی تر پیدا کن. پریشب که بعد از چهار سال عکست را لابلای آلبومهای دخترک پیدا کردم می دانی چه کشف مهمی کردم؟ معصومیتت بود که اغوایم کرده بود، و می دانی که کشف دومم چه بود؟ علف این بزی همان معصومیت است و هیچ کارش هم نمی توان کرد، و می خواهی بدانی که مهمترین کشفم چه بود؟ که چهار سال تماشایت کردم و نفهمیدم شیفته کجایت شده ام، که این همه مدت نفهمیدم چرا عاشقت بودم... که معصومیت بیاورید، مرا بشورید، ببرید.

کیوان

:: Big Brother

دوربین که داشت توی توالتو نشون می داد، یه لحظه فکر کردم آدم باید چه جوری خودشو بشوره که وقتی همه دنیا دارن می بینن با کلاس به نظر برسه؟!

کیوان

:: باکومبا!


- مگه نمی خوای؟
- هان؟
- میگم مگه نمی خوای ترتیبشو بدی؟
- خوب چرا!
- پس الکلو برسون دیگه!!
- ویژژژژژ...




معجزه گر


پ.ن: مکالمه بین دو دختر خانم

کیوان