Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 


""نمیدونم اصلا خبر شدین وقتی که نیچه گفت "خدا مرده" !؟؟
یا اگرم خبر شدین اصلا به خودتون گفتیم که چرا یه فیلسوف باید یدفعه اعلام کنه که خدا مرده؟
مردم معمولا به حرفهای فلاسفه توجه زیادی نمی کنن. تفکر رایج اینکه که یه فیلسوف حرفهایی میزنه که آدم ازش سر در نمیاره! و اینکه کلا یه فیلسوف هر حرفی ممکنه بزنه.. پس نباید وقت صرف فکر کردن بهش کرد..


ولی من اینطوری فکر نمی کنم.. کتابهایی دارم که هیچوقت نتونستم تمومشون کنم چون هربار که یه جمله خوندم تمام تنم لرزید و سعی کردم قبل از اینکه یه جمله دیگه بخونم جمله اول رو خوب درک کنم. و در نتیجه کتاب هرگز به آخر نرسید. حافظه ضعیف من پر از جملات مختلف از فلاسفه ناشناسیه که برای خیلیها فقط یک نویسنده ساده بودن. ولی من معتقدم که هر انسانی یک فیلسوفه به شرط اینکه روزی 10 دقیقه یا بیشتر درباره هدف زندگیش فکر کنه.


امروز اومدم بهتون بگم که خدا رسما مرده. و نه اینکه مرده چون هرگز وجود نداشته.. فقط شیوه ای از تفکر که خدا رو به عنوان مدیرکل دنیا و همیشه شاهد و ناظر و مسئول همه چیز می دونست تا حالا وجود داشت که اون هم روزگارش به سر اومده. وقت اون رسیده که به جای اینکه از صبح تا شب دعا کنیم و وقتی مستجاب نشد بی ایمان بشیم بشینیم دور هم و عقلهامون رو روی هم بذاریم و سعی کنیم بفهمیم که چرا اگه خدایی هست صدای خیلی هارو نمیشنوه و فقط دعای بعضی هارو مستجاب می کنه؟ چرا بیماری که واقعا دلش میخواد شفا پیدا کنه و وافعا هم حق داره که شفا پیدا کنه بدون اینکه کوچکترین روزنه امیدی ببینه می میره و دود آهش سقف آسمون رو نمی سوزونه؟


امروز اومدم بگم که از دید من "خدا" تنها یه اسمه برای حالت ایده آل سلامتی و پیشرفت ذهنی و معنوی انسان. اسمی که فقط توی کتابها زنده مونده و هیچ عینیتی بدون حضور انسان یا سایر موجودات دیگه نداره. درست مثل یک برنامه کامپیوتر که جایی که کامپیوتر نباشه هیچ عینیتی نداره. حال آنکه هرکدوم از ما اگر به اندازه کافی سلامت نفس داشته باشیم مثل آیینه ای وجود و کیفیات خداوند رو در زندگی خودمون و دیگران متجلی می کنیم. پس اگر از کسانی هستیم که دعاهامون همواره مستجاب میشن بهتره بدونیم که این جنبه الهی وجود ماست که دعا ها رو مستجاب و محقق می کنه و اگه جز اون دسته ای هستیم که هرچه دعا می کنیم گوشی شنوا نیست به این خاطره که گوش الهی رو در وجودمون کر کردیم انقدر که ذهن و فکرمون رو با عقاید احمقانه و نا سالم پر کردیم و خدای درون وجودمون رو کوچیک و کوچیک تر کردیم یا اینکه اصلا نابودش کردیم به طوری که دیگه گوشش شنوای نیاز های ما نیست.


شاید وقتش باشه که به خودمون بیایم و به جای اینکه اسمی رو که هرگز معنای پشتش رو ندیده و نشنیدیم و حس نکردیم در آسمانها پرستش و ستایش کنیم یکمی هم روی خودمون کار کنیم و سعی کنیم بفهمیم که جنبه الهی وجودمون که می تونسته تصویر وجود خداوند باشه و مارو به درک مستقیم حقیقت برسونه کجا رفته و چی به سرش اومده؟ چرا فعال نیست و جاش رو به چه چیزهایی داده؟ به امید اینکه بتونیم هرکدوممون یک خداوند کوچیک باشیم و به امید اینکه اقلا بعضیامون - اونایی که خیلی علاقه مند هستن - بتونن یه خداوند بزرگ باشن.. یه قادر متعال مثل حضرت مسیح و هزاران هزار خدای دیگه ای که بر روی کره زمین قدم گذاشتن، همه اونهایی که مرده زنده کردن و امید نا امیدان شدن، دلهای شکسته رو مرهم نهادند، شاد و سربلند زندگی کردن و شادی و عشق رو به زندگی دیگران آوردن.


...فقط خواستم بگم که قرن خیال بافی به سر اومده و قرنی که مردم فکر می کردن تفکر درباره وجود خدا به دیوانگی می انجامه یا دوره اعتقاد به یه قادر متعال و بعد دعا کردن به درگاهش و بعد فحش دادن بهش به دلیل برآورده نکردن دعا به سر اومده. آلان دیگه خداوند دیکتاتوری نیست که دنیا رو با قوانین دلخواه خودش اداره کنه و اگر هم کسی تردیدی یا اعتراضی بکنه پاسخش با عبارات "دست خداوند بسته نیست" یا "فضولیش به تو نمیرسد" گفته بشه. شاید وقتشه که ما هم بالاخره بفهمیم که یه چیزایی هستن که در این دنیا "ممکن" هستن و چیزهایی هم "غیر ممکن" هستن و اگرچه همه چیزهای غیرممکن در شرایط خاص می تونن ممکن باشن ولی اون شرایط خاص باید برقرار بشه و برای این تشخیص لازمه که اون شرایط خاص شناسایی بشه و اصولا باید برای هر چیزی تعبیری، توجیهی یا دلیلی وجود داشته باشه.


این نوشته برای این نیست که خدای نکرده دلیلی برای بی ایمانی یا کفر و خیلی چیزهایی دیگه بشه یا اینکه تخم تردید در دل کسی بکاره چون دلی که با یک صفحه مطلب بشه درش تخم تردید کاشت واضحه که هرگز با تخم ایمان کشت نشده. پس شاید به قول کریشنا مورتی باید گفت سعی کنین حقیقت رو ببینین! و اگر هم ندیدین نگران نباشین چون بالاخره یه روزی می بینین.. دنیا داره عوض میشه و افکار قدیمی و احمقانه خیلی زود جاشونو به تفکرات اصیل و قابل قبول میدن.


از دید من و تریسا همه چیز به همین سادگیه.""



پ.ن: گاه ساده اندیشی چه راه حل عمیقیست برای پیچیدگیها

:: اون که اومد

اون که اومد، حسشم اومد
کم کم عشقشم اومد
یاد گرفتم که میشه دوباره عاشق شد

اولی رو هل داد کنار،
برف پاک کن زندگیم یه تکونی خورد، پشت شیشه رو دیدم
یاد گرفتم که اولی کم رنگ ترم میشه
بعدش تفاوت اومد، یه کمی فاصله اومد
عشقش کشید عقب، قبلیه دوباره پیداش شد، کم رنگ تر، ولی عین فنری که باز ولش کرده باشی
یاد گرفتم که اولی فنر داره
حالا دنبال اینم که یاد بگیرم فنرم خسته میشه، مهندسای متالورژی بهم گفتن...

کیوان

:: هشت اد روز

رادیو پیام از قول یه آقاهه ای که به نظرم ارنست همینگوی باشه گفته که آدم اگه بخواد بفهمه کسی رو دوست داره یا ازش متنفره باید باهاش همسفر بشه، حالا منم وسط همین سفره م! این پُسته م خودش اتوماتیک پابلیش شده در شرایطی که من احتمالا الانا دیگه فهمیدم چی شده م! هیجان انگیزه ها...
پ.ن: نه تنها پُسته خودش پابلیش نشد، بلکه من هم نفهمیدم که بالاخره چی شد!
پشت نون: خونه - آژانس - مینی بوس - می نی بوس - پولوس - م ی ن ی بوس - پیکان - قایق 85 اسب - هایس - تویوتا - ماکسیما - هیوندا - قایق 55 اسب - مینی بوس - می نی بوس - م ی ن ی ب و س - سر سیلندر - جرثقیل - مینی بوس - هاشمیان - آژانس - اتوبوس - پیکان - خونه

کیوان
Home Sweet Home

:: باهار

هرچقدر که تولد خودم برام تکراری شده، تولد بهار همیشه هیجان انگیز و تکان دهندست، سرشار از تپش... بهار مبارک.

کیوان

:: SomeBody Else


هیچ وقت احساس نکرده ام که عاشقت شده ام، اما سالهاست که دوستت دارم
چه احساس عجیبیست...

کیوان

:: مرور، لذت مضاعف

اینجوری بود که یه جایی که معمولا کسی توش حرف نمی زنه، یا حداقل می تونه به یه دوستت دارم داغ و نفس آلود خلاصه بشه یه سوالی کرد،
شاید پرسید که میدونی این لحظه چقدر قشنگه؟
گرچه تونستم تو اون لحظه فکرمو جمع و جور کنم و جوابشو بدم، ولی بعد، سوزنم روی اون تراک گیر کرد، اون حسو میگم، یاد افکار پرندم افتادم، یاد خدا و ارگاسم، یاد بعضی وقتا که جلو می افتادم
ولی اون دوباره منو غافلگیر کرد، جاموندم، سر بلند فکر کردن، فراتر از لحظه رفتن، یه جورایی روز مرگی رو ناکار کردن، اینا آدمو غافلگیر می کنه...
اینکه تو اون موقعیت به ذهنش برسه که توی چه لحظه قشنگی داره زندگی می کنه، خیلی حس ساده ایه، ولی هنریه که کم کسی بهش مجهزه، من مطمئنم که تمرین نیاز داره، شاید وقتی که آدم بتونه یه تیکه پیتزا رو درست از وسط یه سوسیس گرد گنده گازه بزنه و همونجا یادش بیاد که داره از این کار لذت هم می بره، لذتش رو مرور کنه و مضاعف ببره، شاید بعدنم بتونه وسط یه کار بزرگی مثل این، وسط یه آمیزش، توی یه محیطی که به سختی میشه از انعکاس سفیدی چشمش فهمید که اونم چشاشو باز کرده، اینهمه توانایی از خودش نشون بده، مرور کنه، تمرکز کنه، توی دلش، بعد روی زبونش، از خودش و یا حتی از طرفش بپرسه
که حواست هست تو چه لحظه قشنگی هستی و چه کار بزرگی داری می کنی؟ که توی چه بهشتی می پلکی؟
پ.ن: بهشت در دستان ما (در) است!
کیوان

:: بلوغ سکسی 2

ادامه...
2- بعد از پیدا شدن شناخت، انسانها شروع به بالا بردن بهره جنسی از رابطشون می کنن، درست مثل شرکتی که پا می گیره و در مرحله بلوغ، مدیرانش به افزایش بهره وری و کیفیت به عنوان ضامن بقای اون تشکیلات می پردازن. پیدا کردن تمایلات خاص، نقاط تحریک پذیر بدن خود و فرد مقابل، بهترین متد مشترک شروع و پایان، ابزار جانبی مورد علاقه طرفین و مهمتر از همه تنظیم زمان ارضای کامل بین دو انسان متفاوت می تونن از جمله زمینه هایی باشن که باید در مورد اونها به نتیجه رسید.
در این مرحله، ارتباط کلامی با استفاده از زبان! (کاری که اکثریت ایرانیها و حتی بسیار از غرب نشینها هم به آن عادت ندارند) می تونه نقش یک کاتالیزور بی نظیر رو در پیشبرد کار داشته باشه، خصوصا در مورد فاکتور تعیین کننده ارگاسم که دست نیافتن به اون خصوصا در خانمها می تونه سکس رو از جذابترین اتفاق زندگی به تنفر آمیزترین تبدیل کنه. در مورد همون دوست دختر نوجوانی ام، یا به دلیل بی تجربگی من و یا شاید بخاطر یک آسیب پیشین جنسی دخترک صرفا وانمود به لذت بردن از رابطه می کرد تا حدی که من بعد از مدتی با تمام بی تجربگی ام متوجه این سردی شده بودم و تا مدتها تصور می کردم که تمام زنها مانند متکاهای سوراخ داری هستند که صرفا وانمود می کنند لذت می برند!!(تجربه های نوجوانی من توهین به کسی تلقی نشود)، و جالبتر اینکه متقابلا بعد از مدتی سکس برای من هم تبدیل به یک اتفاق تکراری و صرفا ارضایی بی روح شده بود، دقیقا همون اتفاقی که سکانس پایانی زندگی سکسی بسیاری از زوجهای میان سال و یا حتی جوونه.
3- وقتی که هیجانات سکسی و حرارت ماههای اول به صورت موفقیت آمیز پشت سر گذاشته میشن، و با فرض اینکه زوج در ارتباطشون به نتایج قابل قبولی در تمام زمینه های مورد نیاز دست پیدا کرده باشن، بزرگترین چالش زندگی پیش روی انسان قرار می گیره و اون حفظ حرارت، جذابیتها و تازگی سکسیه.
اونهایی که موفق شدن داخل خاک وطن مدتی رو با دوستشون ارتباط عمیق داشته باشن میدونن که سکس از یک غریضه و لازمه، تغییر فرم داده و به شکل یک هنر در میاد، هنری که هر روز نیاز به رسیدگی و ویرایش داره و خلاصه اینکه باید پویا و زنده نگهش داشت.
اینجای بحث بد نیست گریزی بزنم به مقوله عشقهای مثلثی، حکایتی که به نظر من زاده غریضه انسانهاست و شاید به خاطر فرار از تکرار و تنوع طلبی، عاشقترین و متعهد ترینها به نوعی آلوده اون میشن. بد نیست بدونین زمانی که من این پست رو در مورد عشقهای مثلثی و دغدغه های فراوان ذهنم پابلیش کردم، کامنتهای زیادی توی وبلاگ برای پست نوشته نشد، اما چندین ایمیل بسیار جالب و دو تلفن جالبتر از اون از افرادی داشتم که در درون با این ماجرا درگیر شده بودند و حتی جرات بیانشو پیدا نکرده بودند. اگر حال خوندنشو ندارین عشقهای مثلثی به طور خلاصه روابط موازی هستند که گاهی به بهانه های مختلف و در شرایط پیش بینی نشده وارد زندگی انسانها میشند و گاهی دوباره از زندگی خارج شده، گاهی بی سرو صدا بقا پیدا میکنند، گاهی هم زندگی رو متلاشی می کنند، که موارد اون هم همین داخل وطن کم نیستند.
با توجه به تمام این کنارگذرهایی که در زندگی وجود داره، پویایی جنسی حاشیه امنیت زندگی رو به شدت بالا می بره، مطاله و آزمایش روشهای جدید می تونه در تحکیم روابط بسیار موثر باشه، در وبسایت بی بی سی، روشهای بسیار جالبی برای روابط فیزیکی طولانی مدت پیشنهاد شده که اگر کسی زحمت ترجمشو می کشید خیلی می تونست مفید باشه. فاکتورهای بسیار ساده ای مثل نور ملایم، گرمای محیط و گرم بودن بدن (دستها و پاها) به هنگام این حرکات (مثل یک ماساژ طولانی مدت با استفاده از روغنهای مناسب)، عواملی هستند که برای کم تنش شدن محیط و بالا بردن بهره جنسی روی اونها تاکید زیادی شده. گرچه شیطنتهای سکسی هم هرگز از رنگ و رو نمی افتند، اما من هنوز مقاله یا نظره علمی در مورد دوام این مساله در میانسالی ندیدم و طبعا تجربه ای هم در این مقوله ندارم!
در پایان بد نیست برای چندمین بار از سکس و عشق سکسی به عنوان مکمل لازم، ضروری و غیر قابل انکار احساسات عاشقانه یاد کنم و تاکید مجدد بر اینکه اگر بدون سکس عاشق شدید حداقل در معرض پنجاه درصد ریسک قطعی قرار دارید، نکته جنجال برانگیز هم اینکه برای ایرانیان عزیز انجام این مساله هیچ منافاتی با حفظ بکارت نداشته و به نظر من این آمیخته فرهنگی که ما در آن زندگی می کنیم نیاز به چنین روشهایی هم دارد، واقعا شاید این همسر آینده لازم نبود که بداند شما چگونه اینهمه خوشایند و مسلط به زندگی شخصیتان هستید، شاید شما با یک مرد غیرتمند و با تجربه ایرانی ازدواج کردید، من به شما حق می دهم که وحشت داشته باشید ناگهان در حجله رهایتان کند و اربده کشان بیرون بدود که ایهاالناس این نداشت!

لینک مرتبط: از خبرگزاری رسمی ایران بعید بود(ممنون از فرهمند): زنان ايراني غالبا نياز جنسي خود را سرکوب مي کنند
پ.ن: Empirical evidences
کیوان

:: بلوغ سکسی 1

پانته آ دوباره تحریکم کرد که گریزی به کربلا بزنم و در باب غرایز انسانی و نظم بشری حاکم بر آن برخی از یافته های شخصی ام را بگویم. زمانی مارال اعتراض کرده بود که چرا اینجا اینقدر سکسی شده، الان حس می کنم برای ما ایرانیها با اینهمه دیوارهای مرتفع فرهنگی در اطرافمان (چه محدودیتها و چه پورن گرایی تبلیغی) هیچ چیز مهمتر از صحبت کردن در باب سکس نیست.
اولین نکته ای که می شه روش فوکوس کرد، همین درد بی دردی سکوت ماست، در شرایطی که نیازهای سکسی (وغریزي) گاهی موتر اصلی و محرک بسیاری از ما در تصمیم گیریهامونه، اما درست اون جایی که می خواهیم حرکت اصلی رو از خودمون بروز بدیم دچار خفقان میشیم، وقتی که دونفر بر مبنای یافته های ظاهریشون از همدیگه تصمیم می گیرن که رابطشونو گسترش بدن، قبول دارم که حداقل تا مرز اولین بوسه، همیشه چیز در سکوت، تحت کنترل و فرمان چشمها و دستها و بوها هدایت می شه، و این روش قضیه رو به سبک فیلمها، خیلی هیجان انگیز تر و جذاب تر می کنه، اما باور بفرمایید صحبت کردن در مراحل بعدی بسیار و بی نهایت کارگشا و تاثیر گذاره.
داخل پرانتز و با سابقه ای که از پستهای قبلی ام در این مقوله دارم به کسانی که به هر دلیل هنوز وارد این مراحل از رابطه نشده (خصوصا دختر خانمها) و یا تشخیصشون اینه که بعد از ازدواج باید این تجربه رو انجام بدن اعلام می کنم که علی رغم اختلاف نظری که باهاشون دارم، به نظرشون احترام می ذارم و این
سخنوری ها در جهت نفی کسی یا عقیده ای نیست.
اما نقطه آغاز:
1- در مرحله شناخت سکسی، مقوله های بسیار جالبی برای ادمها روشن میشه که خصوصا در دفعات اول بسیار تاثیر گذار و تکان دهندست. یادم میاد که اولین بار که در نوجوانی با دوست دخترم دونفری رقصیدیم و تماس بدنش را با بدنم حس کردم، تمام مکانیزمهای فیزیکیم فعال شده بودند و احساس می کردم قلبم در حال پرتاب شدن به بیرون از قفسه سینست! اون شب توی دفتر خاطراتم از اون حادثه به عنوان مهمترین رخداد زندگیم تا اون لحظه یاد کردم.
در مراحل بعدی دختر و پسر به شناخت فیزیک جنس مخالف دست می زنن و این مرحله هم مثل یک تحصیلات دانشگاهی، روز به روز به سواد جنسی آدم اضافه می کنه، سوادی که اگر بعضی چارجوبهای اخلاقی و تربیت صحیح ساپورتش کنه می تونه به اندازه یک دکترا ارزش داشته باشه،
گرچه متاسفانه این از اون چیزاییه که تا پای عمل نری هرگز معلوم نمیشه و برای همین هم من فکر می کنم ازدواج بدون شناخت سکسی بزرگترین ریسک خطرناک زندگی آدم محسوب میشه، دخترک زیبا و کاملی رو میشناسم که با ظاهر یک پسر (و اخلاق ایده آلش) ازدواج کرد، برای زندگی به اروپا رفت و یکسال بعد با مواجه شدن با ضعفها و انحرافات (یا عدم تطابق فاحش) دست از پا درازتر به خانه برگشت.
ادامه دارد...
کیوان

:: زاده مهر - فرزند خورشید

اسمشو می ذارم زندگی خصوصی شخص شخص خودم،
از طریق ولنجک شهید م! یا شهید پ!
تقصیر من نیست، باور کن خود اون هم قبل از اینکه بره بهشت کلی زندگی خصوصی داشت
باور کن، اینکه گناه نیست، فقط اونهایی که جسارتش رو ندارن چون کس دیگری هم هرگز یادشون نمی ده، تا آخر عمر زندگی خصوصی پیدا نمی کنن
پس زندگی می کنم خصوصی ام را در شهید م!
پ.ن: در اینگونه موارد فقط مواظب باش بند وجدانت زیر پات گیر نکنه
کیوان