Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: اگر من معتاد بودم 2


ساعت یک و دو شب بود که در محدوده پایین شکمم احساس درد کردم، فرضیات زیادی می تونست اون دردو توجیه کنه، مورد خوشبینانه ای مثل پیچ و تاب معده یا باد شکم تا فرضیه نا امید کننده آپاندیس به ذهنم می رسید اما به هر حال چون درد خیلی جدی نبود سعی کردم بخوابم. ساعت نزدیک 4 صبح بود که کم کم به قلت (غلت) و واقلت افتاده بودم و مورد داشت جدی می شد. سمت و سوی درد هم به سمت بیضه ها کشیده شده بود و تنها چیزی که به ذهنم می رسید یه مشکل بیضوی بود یا آپاندیس. سعی کردم روزمو مرور کنم و ببینم که چه حرکت عجیبی ممکنه ازم سر زده باشه که گویهای بلورین مردانگیمو به این دادو فغان وادار کنه ولی هرچی بیشتر گشتم کمتر چیزی به ذهنم رسید، یه روز پر مشغله که حتی دستم به جنس مونثی نخورده بود و کسی هم ضربه خاصی حواله اون ناحیه محترم نکرده بود، چون من اصولا با کسی دعوا ندارم... خلاصه با فکر اینکه "من پاشم به خونوادم بگم کجام داره منفجر میشه" سعی کردم تحمل کنم بلکه بی خیال شه. اما هوا کم کم داشت روشن می شد که جفتک زنان از اتاقم پریدم بیرون و مثل پنگوئن شروع کردم به بال بال زدن دور خونه. شدت درد به حدی شده بود که چشمام داشت از جاش در می اومد و از شدت اسپاسم عضلات شکمم چندبار محتویات نداشته معدمو بالا اوردم. مادرم تشخیص آپاندیس داد و البته مشاورین بعدی گفتن که احتمال سنگ کلیه هم وجود داره. منو رسوندن به اورژانس ایرانمهر در شرایطی که دل هر سنگدلی برای اون وضعیت کباب می شد. اونجا دوتا مسکن خرکی بهم تزریق کردن و گفتن باید اول دردو آروم کنیم و بعد آزمایش بدیم که ببینیم چه مرگشه. 10 دقیقه ای گذشت و درد آروم که نشد هیچ، داشتم تخت اورژانس رو هم مثل موش می جویدم، خانومه گفت کار این نیاز به مرفین داره و ما مرفین نداریم، ببرینش لباف نژاد. منو به همون شکل مچاله بردن اون یکی بیمارستان در شرایطی که واقعا مونده بودم چه رفلکسی باید از خودم نشون بدم، یعنی اگه می دونستم که گریه کمکم می کنه حاضر بودم وسط بیمارستان یک ساعت به طور علنی ار بزنم. اما درد حتی فرصت فکر کردن رو ازم گرفته بود. خلاصه اونجا اولین فرضیه سنگ کلیه رو درنظر گرفتن و یه سرم بهم زدن باضافه یه مسکن کار درست دیگه و البته مقدار کافی مرفین. بعد هم دکتر اومد و اول بیضه ها رو معاینه مبسوطی کرد و اگر فکر کنید که توی اون شرایط از حضور دختر جوونی روی تخت کناریم خجالت کشیدم سخت در اشتباهید، چون تمام ذهنم این بود که روی لوله آهنی پایه تخت که دودستی بهش چسبیده بودم تمرکز کنم و از سردی اون یکم آروم بشم. خلاصه آخرین معاینه دکتر، یک ضربه به پهلوی چپ بود که در اون لحظه فریاد من بیمارستانو تکون داد و دکترجان رای خود را صادر فرمودند: سنگ کلیه!

مداوای موقت برای ساکت کردن درد و البته گشاد کردن مسیر عبور سنگ آغاز شد و مرفین مجددا تزریق شد. برنامه این بود که من توانایی راه رفتن پیدا کنم تا بلکه سنگ بیاد پایین و البته بعد باید می رفتم آزمایش ادرار و سونوگرافی. ده پونزده دقیقه بیشتز از آخرین تزریق نگذشته بود که گویی دو فرشته آسمانی زیر بغلموگرفتن و شوتم کردن توی بهشت! ناگهان به آرامشی رسیدم که انگار سالها بود به دنبالش بودم، تخت اورژانس در اون لحظه برام هیچ کم از بسترگاه زفاف نبود. آنچنان فشار و انقباضی تحمل کرده بودم که حتی حاضر نشدم چشمامو باز کنم و اطرافمو نگاه کنم، تغییر حالتم انقدر تابلو بود که پرستارا نیازی ندیدن ازم بپرسن درد دارم یا نه، چون به نظرم توی اون لحظه یه لبخند احمقانه هم روی لبهام اومده بود. بعد بهم گفتن که پاشو کم کم راه بیفت، البته اونا هنوز نفهمیده بودن که توی اون لحظات رویایی، سنگ مربوطه هم بی خیال شده و حالا توی مثانه شناوره...

پرواز
معمولا وقتی کسی یه ماده مخدر رو برای بار اول امتحان می کنه از لذتی که حرفه ای های مصرف اون ماده تعریف می کنن چیز زیادی نمیفهمه، چون اعتیاد صرفنظر از وابستگی، نوعی آموزش ضمن عادت هم به فرد معتاد برای لذت بردن میده. قطعا من نمیتونم تصویر دقیقی از عوالم رویایی بعد از اون دفع سنگ براتون ایجاد کنم، اما مسکنهای متعدد و حداقل دوبار تزریق مرفین، و البته دفع زودهنگام سنگ مربوطه، منو دقیقا دوسه متر بالاتز از سطح زمین نگه داشته بود. با یک جفت دمپایی و بیژامه و تیشرت مخصوص خواب، خش خش کنان یکی از راهروهای بیمارستانو گز می کردم و هربار که به دیواری می رسیدم دور می زدم. کاملا یادمه که صدای خش خش دمپایی که روی زمین کشیده می شد مثل یک نوای روح نواز توی گوشم می پیچید و باهاش ریتم می گرفتم، از اون لذتبخش تر وقتی بود که روی یکی از صندلیا یا گوشه راهرو چمباتمه می زدم و با چشمای نیمه باز حرکت آدما رو زیر نظر می گرفتم. بعد هم که رفتم آزمایش دادم دیدم که یه سنگ اندازه سر سوزن تلپ افتاد توی کاسه پلاستیکیه! و داستان تموم شد.

اما نکته این ماجرا این بود که برای اولین بار، سه چهار روز بعد از تموم شدن داستان دیدم که ذهنم داره هی به سمت اون لحظات کشیده می شه! توی پست قبلی گفتم که من هر کوفت و زهر ماری رو که برام خطر جانی نداشت امتحان کرده بودم (البته همیشه از تریاک و عناصر تابعه اون حتی در حد امتحان هم بدم میومده)، و حتی سیگاری هم نشدم، اما هرگز توی زندگیم اینطور هوس بازگشت به یک حالتی اونم بدون زمینه یا مقدمه پیدا نکرده بودم. گرچه در این ماجرا هم شرایط قبل و بعد از حادثه نقش خودشون رو بازی می کردن، اما حضرت مرفین تنها و تنها دراگی بود که تونست منو تحریک کنه مجددا به عوالم بی خبری برم و حالا می فهمم اوج بی خیالی و لاابالی گری که آدم توی معتادای خیابونی (که عمدتا از مرفین یا مرتبطینش استفاده می کنن) می بینه، از کجا نشات می گیره، گرچه این کشش، شدت خطر این افیون فرآوری شده تقدیمی همسایه شرقیمون رو هم نشون میده.

:: اگر من معتاد بودم 1


فکر می کنم نسل من (متولدبن انقلابی)، بواسطه محدودیتهای عجیب دوران رشد خودش نسبت به نوجوونای فعلی حداقل 7-8 سال تاخیر بلوغ روانی و حتی فیزیکی داشت ( از نظر من کسی که صرفا آمادگی باروری جنسی پیدا می کنه به هیچ وجه یک انسان بالغ محسوب نمیشه). البته از زاویه دیگه ای پختگی و رنج کشیدگی و آبدیدگی نسل ما، فاصله فکری این نسل رو با نسل های بعدی محسوس می کنه.
همه این مقدمات برای این بود که بگم من (با محدودیتهای فوق برنامه ای که در محل زندگیم به من و خانوادم تحمیل شده بود) تا نزدیکیهای 18 سالگی از نوعی تاخیر در بلوغ رنج می کشیدم. اما بعد از ورود به دانشگاه مضاف بر دریچه هایی که به روی خودم باز شد، فضای کشور هم به سرعت رو به تحول رفت و حدود 20 سالم بود که ناگهان مثل یک نوجوون 15 ساله سرکش تصمیم گرفتم همه چیز رو از اول تجربه کنم! از گرفتن دست یک دختر در اون دوران که باعث ارتعاش تمام بدنم می شد تا برخورد خیلی محتاطم با مواد مخدر رایجی که بین جوونا دیده می شد. دو بعد شخصیتی متضاد در من هست که ضمن احتیاط زیاد در برخورد با پدیده های ناشناخته، همزمان شهوت زیادی برای کشف هر چیزی دارم که تا حدودی مطمئن باشم که خطر جانی برام نداره! بیست و دوسه ساله بودم که با اعتماد به نفس کافی که پیدا کرده بودم می دونستم اگه چیز دودکی یا آبکی یا هر چیکی دیگه ای رو که امتحان کنم برام ریسک بالایی از نظر اعتیاد نداره و البته این کار رو هم کردم. گرچه این نکته مهم هم همیشه توی ذهنم بود که بواسطه شرایط خانوادگی، محیط زندگی و دوستانی که اطرافم هستن به هیچ وجه شرایط تکرار بعضی از این حرکات رو نخواهم داشت و شرایط تکرار یکی از الزامات اعتیاده. خلاصه اینکه توی این چند سال هر حرکت عجیب و غریبی رو یکبار امتحان کردم و البته از این کار پشیمون نیستم. اون جاهایی هم که احساس خطر می کردم پامو از گلیمم بیرون نذاشتم و ریسک بی مورد نکردم و نهایتا اینکه همه این تجربه ها تا دوسه سال پیش تموم شد و این حضرت جان سالم از نوجوانی موخر خود به در برد.
اما پارسال یک اتفاق فوق العاده جالبی افتاد که به طرز خنده داری برای اولین بار در زندگیم هوس کردم که معتاد بشم...
ادامه دارد
پ.ن: فحشم ندین، دوقسمتش کردم که حوصلتون سر نره

:: Mutually


چه قوانین غریبی دارد این زندگی...
جنگ ندیده قدر صلح را چه کسی می فهمد؟

ریاضت نکشیده قدر پول را چه؟

مرفهین بالفطره چه کار سختی دارند در درک کردن مزه رفاه

:: Calm

این پینک فلوید را ماهی یکبار گوش می کنم، به اندازه یکبار در ماه آرامم می کند، آرام...

پ.ن: دوباره که بخوانی آرامشم را احساس می کنی، نیازی به گوش کردن نیست.

:: Flash

عجب کار سختیست نخندیدن، وقتی تمام وجودت را به شدت قلقلک می دهند

:: بلاگر در عمل

واقعیت اینه که خیلی فکر کردم این مطلبو بنویسم یا نه، ولی چون وقتی بحث سانسور اونم از نوع خودزنی پیش میاد آمپرم به شدت حرکت می کنه، اصولا اینجور وقتا به خودم لج می کنم که حتما بگم!

دوسه بار اشاره کرده بودم که لو رفتن این وبلاگ به افرادی که منو در دنیای واقعی میشناسن به منزله محدود شدن حیطه نوشته های من، و پیرو اون بی خاصیت شدن وبلاگم و نهایتا مرگ اونه. شاید اگه اینجا روزنگاری می کردم یا مباحث روزمره رو می نوشتم (که خیلی وقتا هم همینطوره) می شد با یک کمی جمع و جور کردن خودم کارمو ادامه بدم، اما چون فلسفه نوشتنم تابو شکنی و حتی حریم شکنیه (حریم هایی اکثرا اجتماعی که فکر می کنم جامعه رو با ترویج ابتذال سنتی از فکر کردن محروم می کنه)، و چون برای این کار گاهی عفت کلام هم (با معیار عرف فرهنگی) زیر سوال میره، و به دلایل زیاد دیگه ای هرگز نمیتونم حضور نزدیکانم رو و خصوصا مرتبطین خانوادگیم رو اینجا تحمل کنم. البته این تحمل نکردن به معنای حذف منه، نه کسانی که اینجارو پیدا کردن. شما فقط تصور کنین که توی یک جمع خانوادگی با هر سطحی از روشنفکری صریحا اعلام کنید که استمنا کار بدی نیست!! یا کسی که به همسرش خیانت می کنه لزوما گناهکار نیست! مطمئن باشید افراد زیادی هستن که از اون لحظه نگاه جدیدی به شما خواهند داشت، یه نگاه شکاک و آلوده و تازه اگه بخواهیم روی عقایدمون پافشاری هم بکنیم که واویلا، میگن این یارو برای معاشرت خطرناکه. دلیلشم خیلی سادست، شنونده فورا منو در جاگاه اظهار نظرم و به عنوان بازیگر نقش اول اون نظریه قرار میده، اگر استمنا کار بدی نیست، یعنی من شبانه روز مشغول خود ارضاییم و اگه خیانت لزوما گناه نیست من هرگز به همسرم وفادار نخواهم موند و اگر به قول دوستی پورنوگرافی ایجاد لذت می کنه نتیجه خیلی منطقی اینه که من ساعتهای متمادی در خال تماشای پورن و استمنا و خیانت به همسر و فرزند آینده خودمم!
نکته خیلی جالب اینه که ما (بلاگرها) و خواننده هامون، توی این دنیای مجازی دائما تمرین می کنیم که با بالا بردن سطح پذیرشمون، قدرت تفکیکمون رو هم بین شخصیت قلمی یک نظریه پرداز (هر مقدار هم ناپخته) و شخصیت عملی اون بالا ببریم. حالا اینکه یکی یه چیزی بگه و عینا عمل کنه، یا اینکه یه کسی یه فکر ممنوعه ای رو مطرح کنه و باش ور بره ولی در عمل خیلی نزدیکتر به جریان آب شنا کنه (مثل خود من)، یا اینکه حتی یع حرفی رو قاطع بزنه ولی در زندگیش کاملا برعکس حرکت کنه، همه حالتهایی هستن که باید انتظارشونو داشت، و واقعا نوشته یا نظریه یک نفر، خصوصا و موکدا توی بلاگستان هرگز نمیتونه لینک قطعی به شخصیت رفتاری اون آدم داشته باشه.
همه اینها رو گفتم که تعریف کنم یکی از دوستای قدیمی کیوان 35 درجه، که از قضای روزگار جزو معتمدینی شده بود که به زندگی شخصی من راه پیدا کرده بود، چند روز پیش حرکت غریبی از خودش بروز داد که برای من به منزله تلنگر خیلی محکمی بود، تلنگری که می گفت اگه می خوای هرچی تو اون مغز آش شله قلمکارت میاد بریزی بیرون، گه می خوری که اولا با بلاگرا قاطی میشی و اینهمه مشتاق دیدن صورت واقعیشونی و ثانیا بلاگتو به دوست و رفیقای فیزیکیت لو میدی. دوست ندارم جزئیات داستانو باز کنم، ولی شاید این براتون جالب باشه که بدونین این دوست قدیمی توی یک موقعیت بحرانی (و احتمالا مستند به نوشته های غریب من) رسما منو بازخواست می کنه که تو چرا دوست دختر داری؟! و تو آدم دوست دختر و ازدواج نیستی!! و نمی تونی با یکنفر بمونی!! و جالبتر اینکه به خودش اجازه میده همین حرفها رو به پارتنر من هم بزنه. نمیتونم سطح تاسفم رو از شنیدن این کلمات توی اون لحظه براتون بیان کنم، اما همینجا اعلام می کنم که اگه این خاله خرسهای اطراف من به تعداد انگشتای دستم برسن، در اینجا قطعا تختست، نه به خاطر اینکه اینا وبلاگ منو می خونن، بلکه به این دلیل که زندگی شخصیم و آرامشم در معرض تهدید جدی قرار می گیره. شاید به نفر اولی که این قدمو برداشته باید بگم که من واقعا ازش دلخور نیستم، ولی واقعیت اینه که اون در مورد من یه اشتباه بزرگ کرده و من در مورد اون یه اشتباه بزرگتر.

:: Refer


تکلیف خلبان خسته ای که خوابش می آید چیست ؟

:: دو نقطه سپس دی

بازگشت حضرت دراکولا

پ.ن: کسانی که اتفاقات مهم زندگیشان پنج شنبه ها رخ می دهد

:: عشق، فانی ترین جاودان

عاشقانه زندگی کردن از آن هدفهاییست که بدست آوردنش جسارت زیادی می طلبد، از آن پروژه هاییست که باید برایش خیلی قوانین را ندید

عشق تابع منطقی اصول نیوتن است، تولید عشق، پسماند تنفر دارد، بدست آوردنش ریسک عجیبی می طلبد و نگهداریش سراسر چالش است
.
عشق آرزو کردنی نیست، اتفاقی هم نیست، بدست آوردنیست، جنگیدنیست، عشق قانون مدار نیست، قانون پذیر هم نیست
.
عشق برای ازدواج نیست، عشق برای عادت کردن هم نیست، عشق حتی دونفره هم نیست، عشق مَتاع تنهاییست
.
عشق ساختارا عشق نیست، مطالبه معشوق است، وقتی که وصول می شود دیگر هیچ نیست
.

:: .


نمی دانم، به حساب آزردگی روحم بگذارم، به حساب موج خشم زودگذر، و یا یافته ای در پله جدیدی از سیر سلوک، اما می دانم به هر حسابی که باشد، امروز ترجیح می دهم انسانهای ضعیفی باشند که از من متنفرند، و خاله خرسهای دوست نمایی نیز که از شدت عوضی بودنم هرگز احوالم را نپرسند، ترجیح می دهم اینها باشند، اما آنقدر از من متنفر، و به عوضی بودنم آنقدر مطمئن، که هرگز جرات نکنند حالم را بپرسند.

که هرگز جرات نکنند حالم را بپرسند
که هرگز جرات نکنند
هرگز
.
.

پ.ن: اما هنوز یاد نگرفته ام، تنفر را می گویم، به طرز احمقانه ای همه را دوست دارم.