Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: K1





OBJECTS IN MIRROR ARE CLOSER THAN THEY APPEAR


پ.ن: دارو ندارمو دادم یه شی (شیع) نیم کیلویی خریدم، هیچم طلا توش به کار نرفته!

:: تعهدات عاطفی – روابط موازی

فرناز وری رفته بود با علائم نسبیت در روابط عاطفی و من هم دوباره میخوام که به این ماجرا از یه جهت دیگه ای حمله کنم، اینبار به دنبال احساسات مشابه و موازی نمیرم، بلکه احساسات متفاوتی رو درنظر می گیرم که به موازات هم حرکت می کنند، اما بد نیست که فکر کنیم خطوط موازی کجا به هم میرسند؟ تقاطعی به منزله تصادف، اون هم از نوع مرگبار برای رابطه
سطوح انتظار از یک پارتنر عاطفی از کجا شروع میشه و به کجا ختم میشه؟
من از سختترین لول شروع می کنم و به آزاد ترین سطح می رسم:
- انتظار قطع رابطه با دوستان هم جنس قدیمی (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار عدم رابطه دوستانه سالم با غیر همجنسهای محیط کار (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار نخندیدن به مامور غیر همجنس راهنمایی یا منشی غیر همجنس یک شرکت (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار شوخی نکردن با جنس مخالف در فامیل از هر رده ای که باشد (حتی مثلا خواهر زن یا برادر شوهر) (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار قطع رابطه با دوستان غیر همجنس قدیمی که با اونها رابطه خاصی وجود نداشته (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار قطع رابطه با دوستان غیر همجنس قدیمی که رابطه خاصی با اونها وجود داشته (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار قطع رابطه با دوستان غیر همجنس قدیمی که با اونها فقط سکس اتفاق افتاده (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار قطع رابطه با دوستان غیر همجنس قبلی که با اونها رابطه خاص عاطفی و یا سکس عاطفی وجود داشته (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار قطع رابطه با معشوق قبلی (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار سکس نداشتن با آشنا یا غریبه ثالث (یا مجاز دونستن اون)
- انتظار عاشق نشدن همزمان (در امکان وجود این قضیه اینجا بحثی ندارم) نسبت به یک فرد ثالث (یا مجاز دونستن اون)

شاید دوستان مجرد من که دوسه خط اول رو خوندن لبخند تمسخر آمیزی بر لبانشون بشینه که این دیگه مربوط به چه احمقی میشه، اما می دونین واقعیت چیه؟ خیلی از ماها که سالها تجربه دوست دختر داشتن و دوست پسر داشتن رو در هر سطحی تجربه کردیم، عاشق شدیم و بوسیدیم و خوابیدیم و فکر می کنیم که تا ته خط رفتیم، وقتی که پای زندگی می رسیم، اصلا بعید نیست که محدودیتهای به ظاهر احمقانه چندسطر اول رو هم اعمال کنیم.

همین الان تصور کنید که توی محفل عشقتون زندگی می کنید (یه ایران نشین عقد شده یا یه اروپا نشین همخونه) و بعد از یه شب بسیار هیجان انگیز، ساعت 10 و 11 صبح تعطیل، توی رختخواب، موبایل طرفتون زنگ بزنه و دوست غیر همجنس چندسال پیشش که تازه از خارج اومده خیلی گرم و صمیمی احوالشو بپرسه و نیم ساعتی بگپه و آخرشم بگه که دوست داره بعد از اینهمه سال ببینتش. دوست دارم بدونم چند درصد از دخترها و پسرهایی که غرق در روشنفکری هستن واقعا و در عمل با خونسردی از کنار این ماجرا عبور می کنن، و اگه یه کسی مثل من خیلی خوشش نیومد ولی سعی کرد سکوت کنه و این حق رو به پارتنرش بده، و اگه اون ملاقات اتفاق افتاد، چه کسی می تونه پیش بینی کنه که مرحله بعدی اون رابطه به کجا می کشه و اگه من اجازه قدم اول رو دادم آیا این تازه وارد علاقمندتر خواهد شد که توی خونه من رفت و آمد کنه با طرف منو به خونش دعوت کنه؟

بحث از اینجا به بعد تم فلسفی پیچیده ای پیدا می کنه و اینکه طرفین چقدر باید به همدیگه آزادی بدن و در قبالش چی بخوان مثل یک ماراتن دور کره زمین نیاز به همفکری و سعی و تلاش دوجانبه داره، گرچه راه حل ساده ای که خیلی از آدمهای به اصطلاح روشنفکری که من نتونستم پیش بینیشون کنم انتخاب کردند، این بود که زندگیشون رو محدود به دو نفر به اضافه دو خانواده کنند و بس، نگاهی به اطراف بندازین، مثال به وفور دیده میشه، ایرانی قبل از ازدواج – ایرانی بعد از ازدواج.

:: 9 Aug. 2003 – Ottawa - Canada

چند خطی را تند تند و بی مفدمه از نطق کوتاه پروفسور رضای معروف (بعضی پدر فیزیک ایران می نامندش) در یک محفل دوستانه و خانوادگی نت برداشتم، دفترچه ام را ورق می زدم دل نشینم بود، الزاما مواقش نیستم، نمی دانم شاید هم به خاطر خوش اخلاقی آن پیرمرد بود که حرفهایش به دلم نشست...

اشاره ای به بیوگرافی از زبان خودش:
13 سالگی - خرید شاهنامه سنگی از ناصر خسرو و خواندن آن
یادگیری زبان فرانسه با لهجه فرانسه در همان سنین
بنیان گذار نظام آموزشی ایران در زمان محمدرضای پهلوی و نوسازی دانشگاههای ایران
سفیر ایران در یونسکو (پاریس)
تدریس فیزیک در سوربون با همان زبان سالهای مدرسه
او می گفت :
در تمام دنیا سازمانهای تبلیغاتی بلندگوی منافع صاحبان خوداند (به هجمه تبلیغاتی حکومت ایران زیاد خرده نگیرید)
کتابهای ریاضی ساختار فکری مرا سامان می بخشند
از تاریخ و فلسفه هیچ کدام در دبستان و دبیرستان مرا سرمست نکرد
کتابهای دینی سراسر دنیا را اگر بخوانید (به یک اندازه دگم و تبلیغاتی اند) فکر نکنید که فقط شما بودید که اینها را (در مغزتان کردند)
دومین کتاب بعد از شاهنامه که ذهن مرا مسخر کرده بود، هندسه- زبان طبیعت - (بود)، آنچه خونم تبه کند اینست!
Linear Space پایه تمام علوم و پیشرفتهاست و هندسه جزئی از آن
هندسه یعنی توانایی تشخیص درست از نادرست برمبنای یک رشته از پیش فرضها
باورهای دینی جزو علم نیست، و نیاز به اثبات ندارد و قابل نفی هم نیستند
دین اسلام ثابت کردنی نیست، عاطفی و اعتقادی است
شراب خوردن حافظ مرا ویسکی خور نمی کند، عوام تحصیلکرده اینان را بت می کنند
پ.ن: آنقدر سریع صحبت می کرد که ناچار شدم بعضی جملات را بازسازی کنم
پ.پ.ن: سکوت اینجا امیدوارم آرامش قبل از طوفان باشد، اتفاقات مهمی گویا در راه است

:: Reminder


همه جای این وبلاگستان درندشت پره از درد دلهای عاشقانه، حتی توی آرشیو خود من از این دل دردهای اندوهگین و بی درمان به راحتی پیدا میشه، برای بعضیها قضیه انقدر فشار داره که کل نوشته هاشونو حول محور دلتنگیهاشون می چرخونن... اما چیزی که آدم همیشه به وقتش یادش میره و موقع درموندگی به ذهنش می رسه اینه که اون روزا (حالا یا بلند یا کوتاه و یا بافرجام یا بی فرجام) چقدر قشنگ بودند و عالی و مالی!
هاله شاید از اولین کسانی بود که من دیدم خوشبختیهاشو تعریف می کنه، تکرار می کنه و لذتشو با بقیه شریک می شه، بعضی حسهای خاص و قشنگ که قبلا هم گفته بودم اگه آدم سعی کنه باهاشون وربره تبدیل به یه چیز بهتر میشن، حس خوب ناشی از - یادآوری یه لحظه قشنگ در همون لحظه- عین یه بنوس* یا جایزه می مونه که آدم روی یه خرید از فروشنده می گیره، بنوسی که گرفتن یا نگرفتنش در اختیار خودمونه و اگه همون موقع نگیریمش از دستمون میره.
اومدم بگم که ایندفه باید اتفاق خیلی مهمی باشه که من یه نفرو دوست دارم، یه مدل عشقی که نه از سر هوسهای تینیجریه و نه بر مبنای عادت، اتفاقا نمیخوام ادعا کنم که خیلیم حس پخته ایه، نه، روی گازه و داره جا می افته، هیچم بعید نیست که یهو سربره یا ته بگیره یا اینکه عین شیر ترشیده ببره، اما اینا چه اهمیتی داره، وقتی یه کسیو داری که می دونی اولا حس متقابلی بهت داره، دوما همه ترسها و واهمه های مسیر رو میشناسه، سوما اگه راهتون جدا بشه بجز یه تیکه از دلت که مال اونه و گریزی هم نیست چیز اضافه ای از تنت نمیخواد که بکنه و ببره و از همه مهمتر کسیه که به واسطش هر لحظه از ارتباطتون، خواسته و ناخواسته یه چیزی بهت اضافه می کنه و این واقعا خودش به تنهایی کافیه که یه آدم احساس خوشبختی بکنه.
من یه بار دیگم دل باختم، اتفاقا هیچ مشکلی هم نبود، با وجود کم تجربگی، هم آدم درستو انتخاب کرده بودم و هم حسم قشنگ بود، برای تموم کردن اون رابطه هم هیچ بلایی از آسمون نازل نشد، خودم تصمیم گرفتم، شاید برای چشیدن طعم شکست شهوت خاصی داشتم، شاید برای تجربه یه حالت مازوخیستی محرکهای زیادی داشتم، و دلیل اصلی هم این بود که می دونستم خیلی چیزهارو ندیدم که ممکنه برای همیشه نبینم و این ریسک اشتباهمو بالا میبره، دوراهی بزرگی که درست مثل مراحل یه مسابقه تلوزیونی میمونه: یا جایزه محدودتو بگیر و برو خونتون و یا سر همینم قمار کن تا به یه چیز بزرگتر برسی، و من قمار کردم. خیلی حرکت هولناکی بود، اما الان دیگه ترسی ندارم، خیلی بیشتر از اون چیزی که از دست دادم گیرم اومده، دیگه مهم نیست که آخرش قراره چی بشه، مهم اینه که آدم این حس قشنگو لمس کنه، حالا می تونه 2 روز باشه یا 2 سال، خواستم یادم بمونه که حالم خوبه، همین.

*بنوس (بونس) (bonus): نوعی تخفیف یا جایزه که فروشنده روی حجم خاصی از خرید ارائه میده.

:: .


یک داستان سفید در زمینه ای سیاه

:: این منم، جوجه

مدیریتِ تلاشگرِ انسانِ انسان جویِ دلرحمِ مهربانِ وبلاگ نویسِ پویشگرِ کمالجویِ عاشق پیشهء نفرت ناپذیرِ وجدان گرای صداقت محورِ اتهام پذیرِ حرمت نگهدارِ صبورِ چالشگرِ بحران زدهء آبدیده.
پ.ن: گاهی دروغگوی مصلحت اندیشِ بعدن گه خور (سالی یک تا دوبار)