
از دهها نفر تجاری که با ما همسفر بودند، شاید یکی دونفر (آنهم خداداند) مانده بودند که گلا ب به رویتان کونشان گهی نبود، شبی نبود که یکی از این حاج آقاهای ریش و پشمی پشت در هتل با یکی از این چاینیزها رویت نشود، و تازه ای کاش که بی سرو صدا کارشان را می کردند و درگیریهای دائمی نداشتند.
اینهایی که صرفا کارشان جنبه نمایشی داشت به اصطلاح از بهترین دختران آن دیار بودند، اما نمی دانم چرا در مجموع هیچ جای من را قلقلک نمی دادند، خصوصا وقتی هیکلهای نسبتا مسطح و لباسهای نامناسبشان را می دیدم، کلا به چشم خواهری برایم برازنده تر می نمودند!
شنیده اید که انسان در زمان پیری خصیصه های کودکی خودش را دوباره پیدا می کند؟ این پیرزن کمتر از نوه کوچکش برایم جذابیت نداشت.
مذهب همچنان ریشه دارد، گرچه این مدل مذهب اینها را من بیشتر از مال خودمان دوست دارم، حداقل به پروپایشان نمی پیچد و گریه و زاری هم با ذاتش عجین نیست، این مجسمه در خرابه های ساحل یانگ تسه روحانیت خاصی داشت.
راننده های تاکسی اکثرا توی قفس بودند، البته این کار داوطلبانه بود و بعضی ها هم بدون قفس زندگی می کردند، باور کنید تاکسی سواری بدون چک و چانه، تاکسی فراوان و تاکسی متر آدمیزادی یکی آن جنبه های اعجاب انگیزی است که آدم را تحریک می کند برای زندگی برود خارج!!
تازه تاکسی های اینها که آدم را با تلوزیون هم سرگرم می کرد!







