Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: دخترک

این دخترک رو نا امن کرده بودند، آخرین فرزند بود و ته تغار و یک نسل گنده اینورتر. فقط پدر و مادر پنجاه گذشته اش نبودند که عنانش رو دودستی می کشیدند، بلکه برادر بزرگها هم برای خودشون حکومتی مستقل چیده بودند.
دیدین ماهی رو که از دریا می گیرند، یا انقدر جفتک می زنه تا خودشو بندازه تو آب، یا تو باید برسونیش به آب، یا میمیره.
این دختر هم آخرش از یک جاهایی هی لیز می خورد و یه رطوبتی به دهن خشکش می رسوند، اما انقدر نهی شده بود، انقدر غیر مجاز این کارو می کرد و انقدر احساس گناه بهش چیره بود که اعتماد به نفسش رو به طور کلی از دست داد، ولی فکر کنم زنده موند.
آقای دکتر که اومد، گفت بله، نه فکر کرد و نه احساس، شد برده دکتر. می دونین دکترم کم تقصیر بود، برده نمی خواست، زن می خواست. جذابیت می خواست و شاید گاهی اوقات -نه- دلش می خواست که بشنوه. من نمی دونم چه جوری میشه به این زنایی که عزت نفسشونو می ذارن کنار حالی کرد که دارن سر همه ابعاد وجودیشون قمار می کنند.
دکتر بچه نمی خواست، مردد بود، با زنای دیگه می خوابید، دست بزن هم داشت، آخه نیازی نبود که بخواد جلوی خودشو بگیره، براش جا افتاده بود که این زن همین گاهی و گداری هم حق اعتراض نداره. دختره اومد سراغ من، با التماس یه شیشه ویسکی گرفت. گفت من بچه می خوام، به هر قیمتی، گفتم راهش این نیست، ولی خود دانی.

نمی دونم واقعا کار گیر همین یه شیشه ویسکی بود یا از توان زنانگیش هم استفاده کرد، اما به هر حال بچه اومد. بچه بهتر از هر کس دیگه ای به عدم امنیت مادرش و الفاظ رکیک روزانه خو کرد و بالاخره از 6 سالگی عادت کرد برای دیدن پدرش جای دیگه ای قرار بذاره، طلاق هردوشونو نجات داد. این از نگاه من بزرگتری موفقیت زندگیش بود،

آخرین باری که دلم به حالش سوخته بود، اون 20 سالش بود و من 16، وادارم کرد ببرمش بیرون از شهر تا دعایی رو که گرفته بود یه جایی خاک کنه، خیلی نیاز داشت که تاییدش کنم، اما با وجود سن کمم می دونستم که یه مشکلی هست، می دونستم که این راهش نیست.

خیلی دلم می خواست یه قرص عزت نفس (یا حد اقل اعتماد به نفس ) میومد، خودم با انگشت شصت می چپوندم توی حلق بعضی آدمها ... خیلی مشکلات دخترها حل می شد، خیلی مشکلات پسرها هم حل می شد، خیلی دلم می خواست همه پدر و مادر ها بلد بودند که چطور ساپورت کنند، چطور کنترل کنند، و چطور ماهی کودکانشون رو به آب برسونند، حتی یک تنگ کوچیک.

:: Signs

چه لحظه تلخ و وحشت انگیزی است آن زمان که به ناگاه حس می کنیم کسی را که قلبا - ونه بر حسب عادت - دوست داریم و احترام می گذاریم، و در ژرفای ضمیر خود به او عشق می ورزیم و برایمان بسیار عزیز است، جریانی درونی می خواهد از ما جدا سازد. آن گاه هر اندیشه ئی که سبب دوری ما از مربی و دوستمان شود همچون خاری سمی به قلبمان می نشیند، آن وقت هر ضربه دفاعی ما به چهره ی خودمان اصابت می کند، واژه های "بی وفایی" و "قدر ناشناسی" همچون داغی بر دل کسی که حس می کند آدمی اخلاقی بوده می نشیند، و قلب و روح وحشت زده اش بی آنکه بتواند باور کند که چنین فترتی باید پیش آید و این قید شکسته شود، خجولانه به سرزمینهای سحرانگیز و مصفای ایام کودکی باز می گردد. (دِمیان - هرمان هسه)

پ.ن: دوره هایی از زندگی هست که انسان محصور و مسحور نشانه ها میشه.
پ.پ.ن: در مثل مناقشه نیست.

:: ...



دلم درد می کنه، ولی آرومم

:: UpsideDown

آنگاه که برای احیای رابطه - همانجایی که نوبت تو نیست - به قابلیت های سکسی ات پناه می بری، تصور می کنم که بازی را باخته باشی...

پ.ن: دارم یک کاری می کنم که یک چیزی را تقدیم کنم به یک کسی که یک روزی...
پ.پ.ن: امشب پریود شدم، خون زیادی جمع شده بود.

:: Great China 3


بدون شرح!










سرعت رشد برای خود چینی ها هم تحیر آوره، دوستم جکی (تمام چینی هایی که با تجارت خارجی سرو کار دارن برای خودشون یه اسم مستعار بین المللی انتخاب می کنن چون تلفظ اسمهاشون برای خارجی ها تقریبا غیر ممکنه) می گفت که اگر توی یه فاصله زمانی دو یا سه ساله به هرکدوم از شهرهای بزرگ سفرکنی با یه شکل کاملا جدید خصوصا در محدوده مرکزی شهر (Down Town) مواجه میشی. به زعم جکی، شانگهای به لحاظ نوسازی و مدرن بودن، از نیویورک بسیار پیشرفته تر است، قضاوت باشد با نیویورک دیده ها!
یانگ شبها نمی خوابید






این داستان اسامی هم البته برای خودش جالب بود، توی یک محیط بیزنسی، انواع و اقسام اسامی باکلاس! رو میشد دید، جانی جک، سوزی، لوسی، ادوین، ادیسون!!، مایک، لی... جالبه بدونین که راهنماهای رسمی تور که از دولت مدرک این کار رو داشتن، اجبارا باید یکی از این اسامی رو برای خودشون انتخاب می کردن.





اما اقتصاد دولتی کمونیست محور همچنان بر نظام اقتصادی چین سایه افکنده و سرنخ عمده کمپانی های عظیم و شرکتهای رو به رشد یا توی دولت پیدا میشه و یا در اختیار سرمایه گذارهای خارجیه، فقر و زندگی سخت در میان قشر درجه دو جامعه چینی به شدت محسوسه و شما حتی از رفتار ملتمسانه یک فروشنده بوتیک هم دلتون به رحم میاد چرا که جدا از دغدغه فروش، نگرانی بزرگ حفظ شغل در رفتارشون بسیار شفافه. در میان قشر کارگر حضور زنان بسیار چشمگیره، خصوصا در جایگاه فروشندگی که دخترکان دو هفت ساله و دو هشت ساله همه رو قبضه کردن.





فرودگاه گوانجو





حمل و نقل، اینترنت (به روایتی ITC)، و مخابرات، زیربناهای بسیار مهم در رشد اقتصادی هر کشوری محسوب میشن. فرودگاههای چین از نگاه من یکی از حیرت انگیز ترین سرمایه گذاریهای دولت در این جهش اقتادی از مدل چینیه! خیچ کدوم از چهار فرودگاه این کشور رو که من از اونها عبور کردم، به واقع نمی شد با مهرآباد و یا IKIA ی معروفمون مقایسه کنیم. این خیلی جالبه که در یک شهر که حتی مرکز استان هم نیست، فرودگاه عظیمی احداث بشه با بیشتر از 20 گیت فعال خروجی (این 20 گیت رو باید با کمی تامل خوند) که در آن واحد حداقل جلوی 8 تای اونها هواپیما متوقفه. نظام مدیریت فرودگاهها هم به واقع فوق العاده و پیشرفته بود، به عنوان یک مسافر خارجی بسیار بعید می نمود که کار شما به اطلاعات فرودگاه بکشه.





وقتی که صحبت از مرکز استان میشه، مشهد یا اصفهان رو میشه تصور کرد که در طول شبانه روز حداکثر 10 پرواز ورودی و خروجی و دو سه گیت (همون درهای شیشه ای که اوتوبوس جلوشون توقف می کنه و نه هواپیما) فعال و مدیریت نظامی برادران سپاهی برشون حاکمه.

و اما ماساژ!





اما ماساژ بیزنس مورد علاقه خارجی ها و پول ساز چینی هاست! فوت ماساژ (ماساژ متمرکز روی انگشتان و پا) با حدود قیمت 50 یوان (نرخ یوان نزدیک 120 تومنه)، بادی ماساژ بین 100 تا 200 یوان و یک واژه اختراعی به نام فول ماساژ با نرخ توافقی (تعبیر شما از فول ماساژ به عهده خودتونه، ولی به طور قطع با س ک س تفاوت داره) که این فول ماساژ البته به راحتی در دسترس نبود.

به دید فنی!





بیزنس س ک س در چین اصلا به تایلند و یا حتی دوبی شباهت نداره و با وجود اینکه مراکزی در هر شهر (مثل هرجای دیگه دنیا) وجود داشت که پاتوق روسپی ها محسوب می شد، ولی به هیچ وجه رسمیت و قانونمندی خاصی برش مترتب نبود و البته تجارت آنچنان فعالی هم به نظر نمی رسید.
پ.ن: نظرات من کاملا شخصی و بر مبنای دیدگاههای خودمه
پ.پ.ن: بدینوسیله هر گونه وابستگی خود را با قزوین تکذیب می کنم

:: VACUUM

من واقعا نمی دونم توانایی های انسانها چند درصد با نژاد و خون و یا به روایت مذهبیون با فطرتشون مرتبطه، اما اعتقاد راسخ دارم که توی یک مقطع از زندگی، تربیت (چه در قالب خانواده و چه تحت تاثیر محیط) و توی مقطع دوم، "جسارت تجربه" در رشد توانایی های انسان تاثیرات عجیب و بی پایانی داره. به مقطع اول کاری ندارم چون بنده و شما تقریبا از اون مقطع گذشتیم و بیشترمون عنان تربیتمون رو دست خودمون گرفتیم، اما فاز دوم زندگی که مثل یک جنگ یا لطیف تر که بگم بازی پیچیده می مونه، همون بخشیه که کسی نمیتونه ازش فرار کنه و شتریه که از بدو تولد در خونه هممون خوابیده...

واقع بین که باشیم، انسانهای قوی زیاد نیستند. شایدزدن این حرف نابخردانه به نظر برسه اما من معتقدم اکثر آدمها راه ساده تر زندگی رو انتخاب می کنند. تقدیر همیشه عامل مهمی در مسیر زندگی انسانهاست، اما من فکر می کنم که زندگی فرصت بدست آوردن تجربه های بزرگ رو بدون تبعیض در اختیار تک تک انسانها قرار می ده. گرچه پیشینه تربیتی همیشه روی تصمیم آدمها در مواقع حاد موثر بوده، اما باز هم ریسک در بعضی شرایط میتونه آدمو یه پله بلند توی زندگی رشد بده، بالا ببره.
وقتی که یه تازه کار میره کازینو، خیلیها معتقدن که شانس زیادی میاره، دائم می بره و همه رو متحیر می کنه. وارد شدن توی حیطه ریسک از اون حرکاتیه که شاید برعکس عمل کنه، حتی چند بار اول پشیمونی به بار بیاره، اما وقتی که از اون مقطع رد میشی، احساس می کنی که یه پله رفتی بالا، حتی وقتی که نتیجه شکست مطلق بوده.

رابطه احساسی از اون حیطه هاییه که با وجود نداشتن خطر مالی کمتر کسی شهامت ریسک توی اون رو داره، انگار که این دل درد لعنتی خیلی وهم انگیز تر از ضررهای پولیه، انگار که امنیت احساسی برای خیلیها هم اولویت بالایی داره و هم ریسک پذیری پایین. البته این رفتاریه که در ناخودآگاه همه آدمها وجود داره و در شرایطی رخ میده که بهش به صورت یک موضوع مجزا و تفکیک پذیر نگاه نمی کنند و فکر می کنند که بخش ساده ای از زندگیشونه که داره میگذره، اما بیشتر از هر مسیر اقتصادی دیگه ای نیاز به تحلیل و خصوصا تحلیل ریسک داره.
همه اینها رو گفتم تا به اینحا برسم که: توی یک ارتباط، وقتی به خاطر عادت، علاقه، حتی عشق، تصمیم می گیریم که بعضی مشکلات جدی رو صرفنظر کنیم، ریسک جدید نکنیم و یک رابطه رو محفوظ نگه داریم، شاید در حال بزرگترین ریسک زندگیمون باشیم.

از نگاهی متفاوت، من کسانی رو که ریسکهای مهم می کنند، و در همین قالب، افرادی رو که شکستهای بزرگ احساسی (دانسته و آگاهانه و تحت اراده خودشون) تجربه کردن، انسانهایی متفاوت، عمیق و توانا می دونم. این از اون دسته فاکتورهاییه که سن و جنس بر نمی داره و شامل هر فرهنگ و قاموسی میشه. البته یک نکته مهم رو فراموش نکنیم که افرادی در این گروه می گنجند که بعد از مواجهه با یک همچین بحرانی، دیر یا زود عنان زندگی خودشون رو به دست گرفتن و سیر قهقرایی رو به جای کمال گرایی طی نکردن.
گاهی هم البته زندگی اینچنین ریسکهایی رو ناخواسته در دامن آدم میذاره، مثل مرگ ناگهانی کسی که به انسان بسیار نزدیک و مانوس بوده. گرچه ماهیت اختیاری حادثه خیلی متفاوته، اما رفلکس انسانها نسبت به این حوادث بسیار مشابه و نتایج هم نزدیک به همند. دو گروه مادران فرزند باخته رو از نزدیک می شناسم: اونهایی که به آرامی و متانت حقیقت رو پذیرفتند و سعی کردند که دل سوختشونو برای آرامش بقیه کنترل کنند و گروه دومی که نه تنها خودشون به قهقرا رفتند، بلکه خانواده و همسر و بیقیه بچه هاشونم فدای دلسوختگی خودخواهانه خودشون کردند.

حرف آخر اینکه زندگی خواسته و ناخواسته به شکل بسیار عادلانه ای به تک تک ما فاجعه تقدیم می کنه، اولا هرگز فکر نکنیم که من بیچاره ترینم، چرا که همیشه میتونیم به راحتی مثال تر و ترین تر پیدا کنیم، ثانیا تنها فرصت های رشد خودمون رو که به این گرونی بهمون میفروشن مفت و مجانی بر باد ندیم، فرهیختگی متاعی نیست که خریدنی باشه و یا مشمول مرور زمان بشه، درست مثل بلوغ.
پ.ن: معمولا خیلی کاربردی (شبنم)
پ.پ.ن: یه جورایی توی هوا سیر می کنم، در واقع خلاء، حس آشناییه، مستقر شدم براتون تعریف می کنم.
پ.پ.چشم تنگ: هنوز ماجرای چین تموم نشده.