وارد صدر که شدم، همان لاین اول را گرفتم و زمزمه کنان با آهنگ آمدم... به دورترین نقطه خیره شدم و سعی کردم از ماشینهای توی آینه و آنها که جلوتر می رفتند جز هاله ای از چراغها نبینم، از وقتی ادای این عاشقها را در می آورم این کار را تمرین کرده ام، همینطوری ماشینم خودش می رود تا خروجی دوم...
می بینی گاهی دلتنگی چه فشاری می آورد به آدم، فشار که می گویم می دانی یعنی چه؟ همان یک لحظه ای که نفست مشکل بالا بیاید، دم و بازدمت را پله پله بگیری، همان یک لحظه را می گویم...
هربار که مرور می کنم جای بعضی زخمهایم می سوزد، قبلنها اینطوری نبودم، ولی ایندفعه سوزش دارم، نمی دانم، یک چاقویی چیزی تمیز نبود... هربار که با زخمم بازی می کنم خون می آید، یادت هست آنروزها... خون که می آمد فکر می کردی جوجه ات گریه می کند... یادت هست؟
پ.ن: دلنوشتها حکایت از لحظه ها دارند، لحظه هایی که می آیند و می روند و همیشه در قبال زمان رنگ می بازند، این مهمترین درسی است که از زندگی می گیریم، پس جایی برای نگرانی نیست، پوستمان هی کلفت تر می شود...
تقاضا: Dearest Friends, No comment please.